این داستان کاملا غیر واقعی و فاقد صحنه های روال سکسی میباشد ولی بطور حتم ارزش خواندن دارد .
باران که میبارید، دود سیگار با بخار نفسم در هوای سرد اتاق درهم میپیچید. پنج سال بود. پنج سالی که هر صبح با طعم تلخ فراموشی از خواب میپریدم و هر شب با وزن سنگین خاطره به رختخواب میرفتم. زندگی، حلقهای بسته و یکنواخت بود
کار ، کار و کار ، سیگار و خوابی که آرامشی نداشت.
زنم را دوست داشتم، اما عشق یکطرفه من , زیر بار بختک سنگینی خرد شده بود؛ عشق کودکیش باز گشته بود و او بی رحمانه همه چیز رو فدای احساسات گذشته خود کرد و خودخواهانه تصمیم به رفتن گرفت ، باید میرفت ، مسخ رفتن بود ، بعد از شش سال ، چرا ؟ پس من چی ! و در نهایت جدايی .
حالا ، در مرز ۳۵ سالگی ، من و سايهام بوديم و اين چهار دیواری خالی.
.
.
.
در یکی از شبهای سرد زمستان
زنگ در زده شد. رامین، صمیمیترین و شاید تنها دوست باقی مانده ام پشت اف اف بود . “محسن ، بیا جلو در. کارت دارم.”
با بیحوصلگی از پنجره نگاهی انداختم ، ماشین مشکی رنگش زیر باران برق میزد ، صدای موزیک ، چراغهای روشن و خنده ای زنانه ای از دور شنیده میشد .
کیسه زباله های آشپزخانه را برداشتم و تنپوشی پوشیدم و خودم رو با زحمت کشیدم پایین، رسیدم به خیابان ، رامین در حالی که به سیگارش پک میزد و زیر سایه بان مغازه ای پناه گرفته بود ، از آن طرف خیابان دستی تکان داد ، شدت باران به حدی بود که در ظرف زمان کوتاهی موش آب کشیده به رامین رسیدم ، سنگینی نگاهی رو روی خودم حس میکردم ، آنجا بود که دنیای یکنواخت من ترک خورد.
دخترانی که روی صندلی عقب ماشین رامین جلوه گری می کردند با خنده و کنجکاوی .سراپایم را می کاویدند و با نجواهای کوتاه با خندهای اغوا کننده دل میبردند ، رامین به سویم آمد و بغلم کرد. بوی الکل و شادیای مست کننده ازش میآمد .با خنده گفت : به به آقا خرسه , از غار تنهاییت درآمدی ؟؟!! دخترکان منتظر تلنگری برای خنده بودند و با گفته رامین با صدای بلند خندیدند ، دود سیگار کاملآ فضای داخل ماشین رو مه آلود کرده بود و کام های سنگین گل که به هم قرض می دادند خبر از فضای هپروت داخل ماشین میداد و دلیل خنده دوستان .
رامین هم هر کاری میکرد تا حالت افسردگی رو درمون کنه ولی من فقط مقاومت میکردم ، در باتلاق تنهاییم حیران از گذشته و ناامید از آینده دست و پا میزدم ، گفت داداش بریم یه دوری بزنیم و شامی بگیریمو یه لبی تر کنیم و خوشی بگذرانیم
“واقعا حال نداشتم گفتم رامین، برو خوش بگذره.”
آروم در گوشم گفت خفه شو بابا دختر خالمو دوستاش امشب مهمونمونن تو هم میزبانی برو بالا تا خودتو ردیف کنی ما هم برگشتیم فقط ریموت پارکینگ و بده تا علاف نشیم سوئیچ ماشینمو با ریموت پارکینگ ساختمان بهش دادم گفتم ماشینمو جابجا کن تا مزاحم کسی نشی و کنجکاوانه به داخل ماشین رامین سرک کشیدم سلامی کردم و در حالی که هم خیس بودم هم میلرزیدم نگاهم، مثل آهنربایی که بعد از سالها فلز گمشدهاش را یافته، به سمت دختر میانی کشیده شد . اگرچه تاریکی اجازه جزئیات نمیداد، اما قامتِ نشستهاش، طرح لبخندش و به ویژه چشمانی که حتی از آن فاصله، درشت و نافذ به نظر میرسید، منو میخکوب کرد. نگاهی مهربان داشت. نگاهی که مستقیماً به چشمای من دوخته شده بود، انگار منتظر بود.
گیج و مبهوت بلند شدم و بدون کوچکترین مخالفتی به رامین
گفتم: “قدمتون روی چشم. شام هست نیازی به گرفتن غذا نیست بیاین بالا ، خندید و گفت هنوز دل درد قبلیم از دستپخت تخمی تون برطرف نشده ، برو بالا یه دستی به سر و صورتت بکش .
صدای خندهای از داخل ماشین برخاست، شیرین و واضح. خندهای که انگار سالها بود نشنیده بودم.
آپارتمانم، که بیشتر به انباریِ غم شبیه بود، کارهای ناتمام زیادی داشت. جابجا کردن، جارو کردن، پاک کردن ، گردِ روزمرگی و دلتنگی. نفهمیدم چطور زمان گذشت. وقتی در زدند، هنوز آشپزخانه پر از ظرف بود.
دستهای خیسم رو با حولهام خشک کردم و در را باز کردم.
در آستانه قاب در ، زندگی دوباره نمایان شد .
زیبایی ، کلمه کمی بود انصافاً .
نگاهم، بیاراده و سریع، مستقیماً به چهرهی دلبر دوخته شد ، داغ شده بودم ، حرارتی که از گوش هام خارج میشدند رو با صدای تپش قلبم حس میکردم ، با لکنت گفتم وا وای !!!خوش آمدید !!! بفرمایید داخل و حالت دستپاچگیم سوژه خندشون شد . بوی عطر زنانه آیی که از خود بیخودم میکرد به مشامم میرسید ، رامین با چند جعبه پیتزا و یک مشما ، نفر آخر وارد شد ، از دستش جعبه ها رو گرفتم و راهی آشپزخانه شدم در حالی که مشما رو روی اپن آشپزخانه گذاشت گفت چقدر خونه سرده پنجره بازه ؟؟!!! گفتم نه پکیج خاموشه الان ردیفش میکنم و به سرعت درجه پکیج رو تو گرمترین حالت قرار دادم دست پاچگی بدی داشتم رامین با خونسردی گفت کاری هست بیام گفتم نه نه ممنون راستی معرفی نکردی ، با خنده گفت چشم ، ایشون با دست به دلبر اشاره کرد
سارا
دختر خاله گرامی بنده ، دانشجوی سال دوم حسابداریه ، انتقالی گرفته تا دوسال بتونه هم با محیط کار توی تهران آشنا بشه هم درسشو تموم کنه ، معارفه خیلی ، سریع ، واضح و بدون حاشیه صورت گرفت ، حالا تو نور کاملِ راهرو میدیدمش: چشمانی به وسعت دریاچهای آرام، قهوهایِ پرحرارت، با مژههایی که سایهای نرم روی گونههایش میانداخت. صورتی گرد و مهربان، با لبخندی که گوشههای لبش را به بالا میکشید. موهای مشکی و بلندش روی شانههایش ریخته بود. زیباییاش از جنسِ آرامش بود، از جنسِ نگاهی که بیپروا و در عین حال ملایم، در چشمان من سفر میکرد. اندامش برایم مجسمه ونوس بود بی اختیار چشمم به انحنای قوس دار زیبایی کمرش افتاد ، دلم میلرزید و مغزم یخ زده بود ، با صدای رامین به خودم آمدم و چشم از دلبر برداشتم ، نفر بعدی آرزو و دوستشون بهاره خانم ، لبخندی زدم و گفتم خوشبختم از آشناییتون ،
دستم رو دراز کردم وقتی نرمی و گرمای دست سارا را لمس کردم، گویی جریان ملایم و الکتریکی از انگشتانش تا ستون فقراتم دوید. دستش را دیرتر رها کردم. بسوی اتاق خواب راهنمایشون کردم تا لباس عوض کنند
حمید ، ۲۶ ساله با قد بلند و چشمان سبز رنگ فارقالتحصیل دانشکده موسیقی بود با کارگردانان سینمای کار میکرد و یکی از بهترینهای خود بحساب می آمد ، پسری با شخصیت و به شدت خانواده دوست بود ، حمید به محض ورود سارا ریتم قر داری روی میز نهار خوری گرفت ، سارا به آرامی چرخی زد با حرکات ریز و درشت و خندهای اقوا کننده رسم دلبری ادا میکرد و حجم باسن خیره کنندهاش رو به رخ میکشید در دل تحسینش میکردم ، در زیر شلوارم گویی جریان زندگی به حرکت درآمد ه بود ، این حجم از حول بازی از من بعید بود ، عشق بود با خمیر مایه آیی از هیزی ؟!!! ، نمیدانم !!! با شوخی بدون اینکه صدایی بلند کنم گفتم حمید عجب عمه خوبی داری چه هدیه بی نقصی برام فرستاده دنیا رو زیبا کرده ، با نیشخند گفت خفه نشی عوضی !!؟؟ دختر خاله م هستند ، نه دختر عمه ، بعدشم چشم ها رو باید شست جور دیگر باید دید !!! پسر جان حسابی تابلو شدی هان , هوا خیلی سرده چرا خونت گرم نمیشه بعد انگار فکری به ذهنش رسید با خنده گفت الان گرمتون میکنم آقا ذکریا کمکتون میکنه و در حالی که بلند بلند میخندید دستانش رو بلند کرد تا از داخل کابینت چندتا استکان برداره ، گفت بدو بیا چندتا شات بزنیم شاید گرممون شد ، بساط دور همی مهیا شد و همگی به سلامتی هم مینوشیدیم ، دور میز نشسته بودیم و به سلامتی هم پیک ها رو بالا میبردیم ، چندتایی خوردم ، اصلا عادت به زیاد ه روی در نوشیدن ندارم ، در حد ی که احساس راحتی کنم کفایت میکرد گفتم شماها مشغول باشید تا برم بساط شامو ردیف کنم ، بدون اینکه منتظر جواب باشم پیکم رو برگردوندم و بسمت آشپزخانه رفتم ، چند لحظه ای نگذشته بود که عطر زنانه ای به مشامم رسید ، سارا بود ، خاکی و خودمانی شروع کرد به کمک کردن لامصب باسن بزرگش بد جور فضای کوچک آشپزخانه رو اشغال کرده بود ، از هر طرف که رد میشدم خواسته و ناخواسته بهم برخورد میکردیم ، و او بدون اعتراض فقط میخندید و میگفت آقا محسن و ادامه نمیداد اصلأ آوای گفتارش نشانه ای از اعتراض نداشت برعکس انگار دوست داشت تا بیشتر در هم بپیچیم .
پیتزاها رو با جعبه هاشون گذاشتیم روی میز و چند تا چاقو ، پیش دستی ، سس و نوشابه و لیوان رو هم اضافه کردیم ، صندلی کنار دستم رو با احترام به عقب کشیدم و با حالتی خاص تقاضا کردم تا کنارم بنشیند ، کنارم نشسته بود و گرمای پای چپش رو کاملا حس میکردم و رامین هم تا میتونست مسخره بازی درمیاورد و نقل مجلس بود . اما تو این میان، یک رشته نامرئی تنها من و سارا را به هم وصل میکرد. نگاهها مون مدام به هم گره میخورد . وقتی رامین ماجرای مسخرهای را تعریف میکرد، اول نگاهم را به سارا میدوختم و بعد میخندیدیم؛ انگار شوخیای خصوصی بین خودمون بود.
بعد از شام، وسایل میز رو بردیم تو آشپزخونه مالیده شدن به حجم برجسته باسن سارا کافی بود در کمتر از چند لحظه قشنگ سیخ شدن سالار رو حس کنم ، پشت کابینت کیر نه چندان کوچکم رو تو شلوارم تنظیم کردم تا تابلو نشه ، دیدم سارا برگشته و زل زده به شلوارم ، بی مقدمه گفت ماشاالله به این همه نعمت و خندید ، میدونستم نصف راه رو برای عشق و حال رفتم ، تا الباقی ش ،
به پیشنهاد رامین شروع به بازی جرات و حقیقت کردیم .
دو ظرف با برگهایی که حکم اجرایی برای جرات یا حقیقت صادر میکرد رو البته خود بچه ها مینوشتند هر چه وقیح تر باحالتر در ظرف خود ریختیم خندههای شیطانی دوستان خبر از عمق فاجعه میداد ، از شانس بد سر بطری چرخان بسمت من ایستاد و ناخواسته از درون کاسه جرات برگه ای بیرون کشیدم نوشته بود شلوار و شرتمو با هم در آرم اولش فکر کردم خیلی مستم و اشتباه خوندم ، ولی با تمرکز بیشتر تازه فهمیدم بدبخت شدم ، کاغذ را بدون اینکه نشون بدم سریع مچاله کردم و فرار کردم از پشت سرم ناخنهای بلندی که به تخته پشتم کشیده میشدن رو حس میکردم ، در حالی که فریاد میکشیدند بدنبالم میدویدند ، در آخر درون اتاق خواب رو تخت در حالی که بشدت می خندیدم برگه رو از دستم کشیدند ، آرزوی کثافت با اون صدای دورگه اش در حالیکه از شدت خنده پر پر میزد بلند گفت نوشته : شلوار و شورتش و باید در بیاره دستم به شلوارم بود ، داد میزدم غلط کردم و میخندیدم اما زور سه نفری اونها توان بالایی میطلبید که در من مست خبری از مقاومت نبود ، مثل زامبی ها حمله کردند با همه مقاومتی که کردم در حالی که شلوارم پاره شده بود کون برهنه وسط اتاق نشسته بودم و از خجالت با بالشت کیرم رو از نگاه های هیز و کنجکاوانه دوستان پنهان کرده بودم ، شب از نیمه گذشته بود و حسابی مشغول بازی بودیم قبح پوشاندنم ریخته شده بود و علنا در معرض دید بودم نگاه های شهوت آلود سارا ، و آرزو با خندهای معنا دار بهاره بهم اعتماد به نفس میداد ، نیمه عریان بودیم که با صدای آهنگ همگی شروع کرد یم به رقصیدن و چیزی برای پنهان کردن وجود نداشت ، مخصوصا با تماسهای معنی دار سارا . ساعت از سه صبح هم گذشته بود و حمید بین آرزو و بهاره غش کرده بود منهم منگ و گیج رفتم یه پتو براشون بیارم که بالا رفتن شرتک آرزو بد جوری حشریم کرده بود ناخواسته دستمو دراز کردم تا لمسش کنم . برگشتم سمت سارا انگار هر دو میدانستیم که امشب تازه قراره اتفاق هایی بیفته .ساعات بعد، روی مبل نشسته بودیم و حرف میزدیم. از زندگی، از شکستها، از امیدهای کوچک. دستانمان در هم گره خورده بود. و سپس، در سکوتِ نیمهشب، وقتی نگاههایمان برای هزارمین بار در هم قفل شد، به آرامی به سمت هم خم شدیم. اولین بوسهمان، استعارهای بود از تمام آنچه در آن شب رخ داد: ملایم، عمیق، پر از کنجکاوی و احترام، و در عین حال، مملو از حرارتی فروخفته که سالها در هر دویمان خاکستر شده بود. بوسهای که نه تهاجمی بود و نه شتابزده، بلکه آرام و مشتاقانه بود.
سارا، با همان مهربانیِ ذاتیش، وقتی سپیده روشن شد، به آرامی از آغوشم جدا شد اما چیزی بین ما متولد شده بود. رشتهای از نور در تاریکیِ طولانیِ من.
داستانِ من و سارا تازه آغاز شده بود. آغازش، نه با آتشبازیِ هیجانیِ زودگذر، بلکه با جرقهای آرام در دل تاریکی بود. جرقهای که از یک نگاه در نور مهتاب شروع شد، در تماسِ دو بدن بر بستری گرم عمق پیدا کرد، و در بوسهای پر از سکوت و درک به اوج رسید. او آمد، نه به عنوان ناجی، که به عنوان کسی که حاضر بود در سکوت، کنار من بنشیند و دستم را بگیرد. و من، برای اولین بار بعد از پنج سال، چیزی جز طعم خاکستر بر زبانم حس کردم: طعم امیدی شیرین و نوظهور
هوا هنوز گرم بود. باد تابستانی، گیسوی سارا را تاب میداد. ترانه کوچولو فرزندمان ، فرشته کوچکی که هدیه خداوند بود در آغوش سارا جا خوش کرده بود سه سال از زندگی مشترک من و سارا میگذشت و لبریز از تمنای هم بودیم ، زندگیم با ورودش سرشار از نور و رحمت شده بود ،
ترانه کوچولو رو به آرامی در جای خود خواباند ، بیآنکه حرفی بزند، به آرامی به من نزدیک شد. بوی عطرِ ملایم و شیرینش رو حس کردم سپس، به آرامی سرش را روی شانهام گذاشت. این سادهترین و در عین حال عمیقترین تماسِ عاطفی بود ، گرمای بدنش زیر لباس نازک تابستانی، غیر قابل توصیف بود نرمی انحنای کمرش رو با سر انگشتانم حس میکردم ، و نفسهای آرامش که بر گردنم مینشست یکی از بهترین حس های دنیا بود .
آن شب سرد زمستان هرگز به صبح تنهاییم نپیوست.
نوشته: هیچ کس
5 پاسخ به “آن شب سرد زمستان هرگز به صبح تنهاییم نپیوست”
دوسش دارم کاش سارا بیاد ایران و بعد سپیده دم دیگه هیچ غمی نباشه کاش روزگار ماهم گرم میشد
دوسش دارم کاش سارا بیاد ایران و بعد سپیده دم دیگه هیچ غمی نباشه کاش روزگار ماهم گرم میشد
خوب بید . فقط من نفهمیدم «حمید» کی بود و «رامین» کی ؟
anram من یکی که اینجوریم، با وجودی که میدونم داستان ها همش غیر واقعیه، ولی اگه اول داستان بنویسی که واقعی نیست دیگه نمیخونم
عشق کردممممممم نویسنده دمت گرممممم