دو سال بعد از ازدواجم برادر همسرم هم با دختر یکی از همسایه هاشون ازدواج کرد، نرگس دختری آفتاب مهتاب ندیده و از خانواده ای بسیار مذهبی اما بسیار زیبا ، با چشمانی مشکی و درشت و صورتی به شکل قلب ، خوش اندام و قدبلند با پوستی سفید…با وجود اینکه همیشه جلوی من با چادر میگشت ولی کون گرد و برجسته ش و سینه های بزرگ و سفتش از چشمان من دور نمیماند ولی طوری که اون رفتار میکرد حتی تصور ارتباط باهاش برام غیرممکن بود…برادر همسرم در شهر قم زندگی میکرد و ما بهمراه پدرو مادر همسرم و پدرو مادر نرگس در شهری نزدیک تهران…گاهی برادر همسرم ، نرگسو میآورد خونه ی پدرش و یکی دوهفته میموند و گاهی نرگس به دیدن همسرم میومد و همین باعث صمیمیت بین اونها شده بود. یروز که خبر نداشتم نرگس خونه ی ما هست درو باز کردمو رفتم داخل آپارتمان ، نرگس با یه شلوار جین و یه تاپ نشسته بود و به محض دیدن من جیغ خفه ای کشیدو دوید داخل اتاق…کلی عذرخواهی کردمو گفتم بخدا من خبر نداشتم شما اینجا هستی و …
نرگس چادر رنگی همسرمو سرش کردو اومد نشست و گفت: اشکال نداره علی آقا…
لباسهامو عوض کردمو اومدم نشستم پیش همسرم و نرگس و سراغ شوهرشو گرفتم نرگس آهی کشیدو گفت: والا منم نمیدونم حالش چطوره، دو هفته س منو گذاشته اینجا و رفته قم…و طوری که همسرم نبینه با چشمهاش بهم فهموند که نمیخاد جلوی همسرم در مورد برادرزنم صحبت کنه…ولی نکته ی عجیب رفتارش این بود که از وقتی با چادر رنگی نشسته بود خیلی سعی نمیکرد بدنشو از من پنهون کنه و حتی حس میکردم گاهی عمدا طوری چادرشو باز و بسته میکرد که من گردن و خط بین سینه هاشو ببینم. نه اینکه منظوری تو رفتارش باشه ، احساس میکردم باهام صمیمیتر شده…
عصر اونروز وقتی نرگس میخواست بره همسرم گفت : علی جان نرگسو برسون. منم از خدا خواسته آماده شدم و هرچی نرگس گفت راهی نیست و خودم میرم من نپذیرفتم و جلوتر رفتم ماشینو روشن کردم.نرگس که حالا با مانتو و مقنعه و چادر مشکی بود عقب نشست و من خیلی آروم راه افتادم. توی راه خودش به حرف اومد و گفت:نمیخواستم جلوی خانومت از مهدی بد بگم ولی انگار نه انگار که من زنش هستم…دو سه هفته منو میزاره اینجا معلوم نیپست کجا میره و چه غلطی میکنه فقط وقتی گرسنه ش میشه یاد من میفته هرچند اونم دیگه … نرگس آهی کشیدو حرفشو قطع کرد. من از تو آینه ماشین به نرگس نگاه کردمو خودمو زدم به گیجی و با تعجب پرسیدم:گرسنه ش میشه؟! نرگس نگاهشو با کلافگی داد بالا و گفت:گرسنه ی جنسی که میشه…و با خجالت نفسشو فوت کرد بیرون. زدم زیر خنده و گفتم:آها…از اون نظر…کمی مکث کردمو با صدایی آرومتر گفتم : هرکی جای مهدی بود هرروز باید گرسنه ش میشد…صدام آنقدر آروم بود که باورم نمیشد شنیده باشه ولی نرگس شنیده بود چون زیر لب گفت:همینو بگو …کمی سکوت کردو گفت: علی آقا پیش خودمون بمونه ولی بهش شک کردم…گفتم:نه نرگس خانوم مهدی اهل این حرفها نیست…نرگس گفت: والا من که اونجا نیستم اونم که خونه خالی در اختیارش مردها هم که اکثرا …گفتم:بد به دلت راه نده. گفت:خب منم آدمم…و سرشو انداخت پایین…رسیدیم در خونه ی پدرش . وقتی میخواست پیاده بشه گفت:علی آقا حرفها بین خودمون بمونه ها…گفتم:خیالتون راحت…اومد بره پایین دوباره گفت:شما میتونی یه آماری ازش دربیاری ببینی چیکار میکنه تنهایی؟ یکم فکر کردمو گفتم: اگر شما بخای حتما…سرشو آورد سمت من طوری که گرمای نفسشون روی گوشم حس کرد و آروم گفت:میخام…شمارمو که داری؟ و پیاده شد و رفت سمت در حیاط خونه باباش…حیرون نگاهش میکردم که قبل از رفتن به داخل حیاط یه لبخند مهمونم کردو بای بای کرد رفت داخل…
اصلا حوصله ی آمار درآوردن از مهدی رو نداشتم ولی این تنها راهی بود که میتونستم به نرگس نزدیک بشم برای همین سه روز مرخصی گرفتمو به نرگس زنگ زدم گفتم ساعت تعطیل شدن شوهرتون بگو. نرگس کلی ذوق کردو گفت:باورم نمیشه بخاطر من این کارو داری میکنی. در جوابش گفتم:نرگس خانوم خاطر شما برای ما خیلی عزیزه…خنده ای پر عشوه کردو گفت: مرسی علی آقا چطوری میتونم محبتتون جبران کنم؟ گفتم: اختیار داری نرگس خانم نرگس پرید وسط حرفمو گفت: شما ثابت کن به من که مهدی هرز میپره بعدش من بلدم چیکار کنم تا اینو گفت کیرم یه تکونی خوردو ضربان قلبم بالا رفت.نرگس گفت فقط قبل از رفتنت حتما ببینمت
به زنم گفتم سه روز از طرف شرکت میرم اصفهان ماموریت و رفتم قم…
قبل از رفتنم طبق قرارمون رفتم دیدن نرگس نزدیکای خونه باباش. از دور که بسمت ماشین میومد محو قدو بالاش شدم با اینکه چادر سرش بود موقع راه رفتن رونهای تُپُل و استوانه ای شکلش مشخص میشد.
نشست تو ماشین و بعد از احوال پرسی گفت:علی آقا خیلی ازت ممنونم بخاطر لطفی که داری در حقم میکنی. ناخودآگاه گفتم:شما دنبال چی هستی؟اگر مهدی بپره یا نپره چه تصمیمی برای زندگیت میگیری؟
نرگس نگاهشو به بالا دوخت و گفت:اگر اشتباه کنم و مهدی پاک باشه از خدا میخام که منو ببخشه و محکم به زندگیم میچسبم. گفتم: و اگر غیر از این بود چی؟طلاق میگیری؟ نرگس تو چشمام زل زدو گفت:طلاق نه …انتقام میگیرم…
نرگس دوتا کلید بهم داد و گفت یکیش در ورودیه و یکیش در آپارتمان…مکثی کردو ادامه داد:البته اگر لازم شد…
رفتم قم و یجایی که تو دید نباشه حدودای ساعت تعطیلی کارخونه محل کار مهدی تو ماشین لش کردمو سیگاری روشن کردم. تو فکرم داشتم برنامه ریزی میکردم وقتی دستم به نرگس رسید از کجاش شروع کنم به خوردن…اون بدنِ توپُر و سفید ، اون سینه های شق بزرگ و اون کونِ برجسته و لرزون که حتی از زیر چادر میشد فهمید که چه لعبتیه…تو همین فکرا بودم که دیدم مهدی با پرشیای سفیدرنگ از کارخونه زد بیرون…گلوله کردم پشت سرش طوری که تابلو نشه…مهدی یراست رفت خونشون و من هیچی دستگیرم نشد…پکر داشتم واسه خودم دور میزدم که نرگس زنگم زد:شیری یا روباه؟ گفتم:روباه چجوری روباه…خندیدو گفت : رفت خونه؟گفتم: آره شوهرت پاکه پاکه…نرگس گفت صبر کن تا یکی دو ساعت دیگه میره پیش رفیقش که لوازم یدکی فروشی داره ، هرچی هست زیر سر اونه…گفتم: این که یکی دوساعته من بخاطر شما یکی دوسال هم صبر میکنم. نرگس گفت: اوووووو از کی تا حالا؟! نفسمون فوت کردم بیرونو آروم گفتم: از وقتی دیدمت. نرگس گفت:نکنه عاشقم شدی؟! تقریبا با نفس گفتم: شاید شدم…نرگس خندید و گفت: آقای عاشق پیشه من از اونا نیستمااااا…مکثی کردو گفت:البته اگر حدسم درست باشه و تو بمن ثابتش کنی بحث فرق میکنه. گفتم:اونوقت چه فرقی؟! نرگس گفت: یهو دیدی منم خاطرخواهت شدم…حالا پسر خوبی باشو حوصله کن…دو سه ساعتی گذشت که مهدی با ماشین از پارکینگ زد بیرون. رفتم دنبالش.نرگس درست میگفت شوهرش رفت در یه فروشگاه لوازم یدکی بزرگ و شیک که توی یه بلوار بود.
هوا دیگه داشت تاریک میشد. رفتم اون دست بلوار و روبروی فروشگاه لوازم یدکی پارک کردم.شیشه های ماشینم دودی بود و بدون مشکل میتونستم داخل فروشگاه رو ببینم. مهدی داشت با یه پسر همسن و سال خودش بگو بخند میکرد.پشت پیش خوان دوتا دختر نشسته بودن. مهدی و اون پسره نزدیکشون شدن و مشخص بود که با یکی از دخترها بگو بخند میکنن. چیز زیادی دستگیرم نشد و یکساعتی به همین شکل گذشت مهدی گاهی با اون پسر ، گاهی با اون دختر و گاهی با تلفن حرف میزد. تو همین لحظات بود که نرگس بهم زنگ زد:
-کجایی؟
-جلو لوازم یدکی
-مهدی زنگم زد
-خب؟
-علی آقا فکر میکنم امشب برنامه ای داره
-چطور؟
-آخه یجوری حرف زد و سوال جوابم کرد که میخواست مطمئن بشه من امشب برنمیگردم.الان شما نزدیکشی؟
-آره دارم میبینمش ، داخل فروشگاه لوازم یدکی هست و کلی هم با یکی از دخترهایی که اونجا کار میکنه دل و قلوه بهم دادن.
-دختره صورت کشیده ای داره؟ دندون خرگوشی و چشمهای درشت؟
-نرگس خانوم من از این فاصله نمیتونم این مشخصات دختره رو تشخیص بدم
-مطمئنم خودشه اسمش لادنه بیوه س چندبار که همراه مهدی بودم رفتیم فروشگاهشون دیدمش. شک ندارم که با این هرزه رابطه داره.
-نرگس دوتا دختر تو فروشگاه کار میکنن
-نه اون یکی با خود صاحب فروشگاه روهم ریخته مطمئنم مهدی با همین لادن یه سراسری داره
-الان من چیکار کنم؟بمونم همینجا؟
-علی آقا دخترای توفروشگاه تا ساعت ۹ میمونن الان ساعت ۸ و نیمه شما حواست به مهدی باشه
-چشم خانوم…
مهدی یراحی به نه از فروشگاه زد بیرون ، نشست تو ماشینش ، پشت سرش راه افتادم ولی مهدی پونصد ششصد متر جلوتر ایستاد…نیمساعته که گذشت یدفه دختره از کنار ماشینم رد شد و سوار ماشین مهدی شد…دنبالشون راه افتادم به نرگس زنگ زدم:
-نرگس خانم بگو چیشد؟
-چی شد؟
-دختره سوار ماشین شوهرت شد و منم الان پشت سرشونم
نرگس باصفایی لرزون: راست میگی؟!
-آره بخدا
چند لحظه نرگس هیچی نگفت
-الو نرگس خانم صدامو داری؟!
نرگس باصفایی پر از بغض گفت: ته دلم امیدوار بودم که اشتباه کرده باشم ،
بعد با صدایی شبیه فریاد و گریه قاطی گفت: خیلی نامردی مهدی مگه من چی کمت گذاشتم؟ اون هرزه چی داره که من ندارم؟بدبخت همه حسرتِ زنتون دارن…و زد زیر گریه…
خیلی برای نرگس ناراحت شدم و یجورایی اشک تو چشمام جمع شد، از خودم بدم اومد که برای رسیدن به نرگس باعث شدم اینطوری غصه بخوره و گریه کنه…
نرگس گوشی دستش بود و هق هق میکرد ، سعی کردم آرومش کنم ولی گوشش بدهکار نبود.بهش گفتم: من نباید اینکارو میکردم الانم برمیگردم. نرگس با همون صدای گریان گفت:نه علی آقا خواهش میکنم برنگرد برو دنبالشون و ببین کجا میرن…
با بی میلی دنبالشون راه افتادم ، مسیرشان بسمت خونه ی مهدی بود. صدای بغص آلود نرگس و گریه هاش تو مغزم نقش بسته بود. نرسیده به مجتمعی که خونه ی مهدی بود وایسادن و دختره پیاده شد و مهدی رفت بسمت پارکینگ و
یه لحظه باخودم گفتم انگار همه ی تصور منو نرگس اشتباه بوده یجورایی بخاطر نرگس خوشحال شدم و میخواستم بهش زنگ بزنم که یهو دیدم دختره راهشو بسمت مجتمع آپارتمانی مهدی اینا کج کرد…باز خودمو قانع کردم که شاید اینم اینجا زندگی میکنه…دختره چند دقیقه ای اینور اونور رفت و با گوشیش حرف زد. بعد بسمت آیفون مجتمع رفت و چند لحظه بعد وارد مجتمع مسکونی شد. نمیدونم چرا اون لحظه دلم نمیخواست قبول کنم که همه چی حکایت از رابطه مهدی با این دختره داره.نرگس زنگم زد و پرسید:چیشد؟ صداش هنوز گرفته بود معلوم بود خیلی گریه کرده…گفتم: نرگس جان بیا و از این موضوع بگذر من دلم نمیخاد تورو آنقدر ناراحت ببینم من…پرید وسط حرفمو گفت:علی خواهش میکنم. الان کجایی پرسیدم چیشد؟! صداش عصبی بود. گفتم چیشده و نرگس بعد از یه مکث طولانی دوباره با بغض گفت:یعنی الان دختره رو برده رو تخت دونفره مون؟! باز صدای گریه ش اومد…گفتم:نرگس جان…نگذاشت ادامه بدمو گفت:علی برو تو…ازت خواهش میکنم…یجوری که متوجه نشن برو داخل خونه…اصلا دلم نمیخواست اینکارو بکنم و نرگس که انگار متوجه قصدم شده بود گفت:بخدا دیگه هیچی ازت نمیخام فقط یکسری کن به من محرز بشه دختره رفته تو خونه ی من چون این مهدی بیشرف اگر بهش بگم دختره اومده تو همون آپارتمان میگه به من چه شاید دوستی یا فامیلی داشته اینجا…تو که میدونی چه زبون بازی هست…
نفسمون با کلافگی بیرون دادمو گفتم:باشه میرم فقط یه شرط داره…نرگس بلافاصله گفت:میدونم منظورت چیه هرشرطی داری قبوله…گفتم: منظورم اونی نبود که فکر کردی…شرطش اینه که بدون مشورت با من هیچکاری نکنی…تا من اوکی ندادم هیچی به مهدی نمیگی و زندگیتو بهم نمیریزد…نرگس نفس عمیقی کشیدو گفت :قبوله…
با ترس و لرز کلید انداختم رفتم تو راهرو مجتمع مسکونی…سوار آسانسور شدمو رفتم طبقه چهارم. درب آسانسور که باز شد راهرو طبقه چهارم تاریک بود.به محض ورودم به راهرو برق روشن شد. خداروشکر هیچکس تو راهرو نبود.خودمو رسوندم پشت در آپارتمان مهدی…آسانسور رفت پایین.خیلی آروم کلیدو بسمت قفل در بردم.برق خاموش شد. سعی کردم تکون نخورم تا دوباره برق روشن نشه.اما هرکاری کردم کلید کامل داخل قفل نرفت. فهمیدم که در از تو قفله و کلید توی قفل هست.صدای حرکت آسانسور رو شنیدم سراسیمه رفتم تو راه پله ای که بسمت پشت بام میرفت. تو هر طبقه سه واحد بود و احیانا آسانسور تو طبقه ی دیگه ای متوقف شده بود.گوشیم زنگ خورد.نرگس بود.سریع گذاشتم رو حالت ویبره و با نفس با نرگس حرف زدم و بهش قضیه رو گفتم. نرگس مکثی کردو گفت: حالا میخای چیکار کنی؟ گفتم:نرگس جان همسایه هاتون روی پشت بام زیاد میرن؟نرگس گفت: نه کلیدش دست مدیر ساختمونه…گفتم:نرگس جان ببخش این سوالو میپرسم ولی باید بدونم. نرگس گفت:چی بگو…نتونستم چیزی که تو ذهنم بود رو بپرسم و گفتم:یه پیام برات میفرستم الان جواب بده و قطع کردم. تو پیام برای نرگس نوشتم: شوهرت چقدر طول میکشه تا ارضا بشه؟!
نرگس بعد از چند دقیقه نوشت:آخرش پنج دقیقه چطور؟
نوشتم:میخام بمونم تو راه پله پشت بوم تا دختره بیاد بیرون…
برق راهرو خاموش شده بود و من یه گوشه روی پله نشسته بودم.نیمساعت بیشتر شده بود که صدای چرخیدن کلید توی در اومد.موبایلمو حاضر کردمو از زاویه ای که قبلا تنظیم کرده بودم شروع کردم به فیلم گرفتن. صفحه ی گوشیمو میدیدم ولی دیدی به در آپارتمان مهدی نداشتم. صدای آرومشون میومد و من دقیق متوجه نمیشدم چی میگن ولی دختره رو یه لحظه تو صفحه گوشیم دیدم که کلید آسانسور زد. مهدی تو درگاه در بسمت داخل ایستاده بود.دختره قبل از اینکه وارد آسانسور بشه برگشت سمت مهدی…چند ثانیه ای لبهاشون به هم قفل شد و مهدی دست انداخت لای کون دختره و با دست دیگه ش سینه ی دختره رو مالید. دختره که رفت تو آسانسور من دوربینو کامل بسمت در خونه چرخوندم تا مهدی واضح تو فیلم باشه و بعد گوشیو آوردم عقب…برق راهرو که خاموش شد با عجله از راه پله اومد پایین و از ساختمون خارج شدم…
بسمت ماشین که میرفتم نرگس زنگ زد.قضیه رو براش گفتم. نرگس گفت: با واتساپ یا تلگرام فیلمشو برام بفرست. گفتم: که بشینی گریه کنی؟!نخیر خانوم این فیلم میمونه پیش من تا فردا که میام پیشت ببینمت…نرگس ملتمسانه گفت:علی خواهش میکنم…
قطع کردم و رفتم هتل…اتاقی گرفتمو شام سفارش دادم…داخل اتاقم که شدم روی تخت دراز کشیدم فیلمو با دقت نگاه کردم. آنقدر همه چی واضح بود که جای انکاری باقی نمیموند. نرگس به مراتب خوش اندامتر و زیباتر از این دختره بود.ولی من خیلی تو فکر بودم که با این فیلم و نرگس چیکار کنم؟! من تغییر کرده بودم. حال عجیبی داشتم. دیگه هدفم فقط رسیدن به بدنِ نرگس نبود. چشمهای نرگس مدام تو ذهنم بود. دلم نمیخواست ناراحتیش ببینم. شاملو خوردم دوش گرفتم و روی تخت دراز کشیدم. به نرگس پیام دادم:بیداری؟…چند ثانیه بعد جواب داد:نخیر مثل یک زن خوشبخت گرفتم خوابیدم…
دوباره پیام داد:از دستت دلخورم علی…نوشتم:میدونم ولی من برای نفرستادن اون فیلم دلیل دارم.جواب داد:ما قرار گذاشتیم. تو برای همین رفتی ولی زدی زیر قولت. نوشتم : دلیلم به قولم ارجعیت داره.
نرگس نوشت: اونوقت چیه این دلیلت؟! کمی مکث کردمو. نرگس باز نوشت:دلیل؟!
نوشتم:نرگس من…عاشقتم…دلم نمیخاد به هیچ قیمتی باعث ناراحتیت بشم…من راست راستی خاطرتو میخام نرگس…
نرگس دیگه چیزی ننوشت…
ادامه دارد…
نوشته: الف- ز
4 پاسخ به “بر سر دوراهی عقل و قلب (۱)”
داستان جالبه و البته با دروغ و راستیش کار ندارم، ولی بنظرم اینجا هیچ فرقی بین علی و مهدی در خیانت به همسرهاشون نیست، ازونطرف هم نرگس و همسر علی بنوعی قربانی خیانت همسرانشون هستند، تکلیف خیانت مهدی که روشنِ، علی آقای داستان هم این فاز کمک رو برای رسیدن به لذت سکس با نرگس بجون خریده، ولی این فاز عاشقی اخرش دیگه خیلی بیربط بود…
داستان جالبه و البته با دروغ و راستیش کار ندارم، ولی بنظرم اینجا هیچ فرقی بین علی و مهدی در خیانت به همسرهاشون نیست، ازونطرف هم نرگس و همسر علی بنوعی قربانی خیانت همسرانشون هستند، تکلیف خیانت مهدی که روشنِ، علی آقای داستان هم این فاز کمک رو برای رسیدن به لذت سکس با نرگس بجون خریده، ولی این فاز عاشقی اخرش دیگه خیلی بیربط بود…
city این داستان تکراری چرا ادامه اش نوشته نمیشه، همش همین قسمته
داستانت قشنگ بود نمیدونم واقعی بود یا تخیلی یا نیمه واقعی. منم برادر خانمم یه زن خیلی خوشگل و خوش اندام و قدبلند داره خیلی دوست دارم بکنمش ولی به من پا نمیده. یکی دو بار سر یه قضایای خانوادگی باهم خلوت کردیم غیبت کردیم چسبید ولی دیگه فرصت نشد. رفتاراش طوریه که با اینکه محرض نشنیدم به کسی داده باشه ولی غيرمستقيم از حرفاش فهمیدم لایی میکشه…