در جستجوی مینیاتور (۴)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

توضیح برای خوانندگان: فکر کنم رکوردی بی سابقه باشه که فاصله قسمت های داستان دنباله دار به 4 سال برسه، خودم هم باورم نمیشه این چهار سال برام چه جوری گذشت. عذرخواهی بابت تاخیر دیگه تهش یک ماه دو ماه، نه چهارسال، واسه همین دیگه عذرخواهی جواب نمیده و فقط امیدوارم از دو بخش پایانی داستان زندگی ام خوشتون بیاد.

صبح، پریا از من زودتر بیدار شده بود. دوتا دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود و زل زده بود به من. قبلاً شده بود که پیش هم بخوابیم، اما در حد یه چرت کوتاه. هیچ‌وقت شب تا صبح نشده بود. چون من هیچ‌وقت شرایط این که شب بیرون از خونه باشم رو نداشتم.
با ذوق داشت نگاهم می‌کرد. بیدار شدم، نگاهش کردم و گفتم: «چیه؟ آدم ندیدی؟»
این بار اون به تلافی گفت: «فرشته ندیدم.»
این رمانتیک‌بازی و مهربونیش رو اصلاً نمی‌تونستم بفهمم. اصلاً وقتش رو هم نداشتم که بخوام فکر کنم چی شده. راستش بعد از اتفاقاتی که تو دفتر روزنامه افتاده بود، فقط و فقط می‌خواستم به کار، راه‌اندازی یه شغل جدید و آینده فکر کنم. و بدون تعارف، پریا جای مشخصی تو آینده‌ی من نداشت. خودش خواسته بود که نداشته باشه.
بلند شدم دست و صورتم رو بشورم. در کمال تعجب دیدم میز صبحونه چیده شده. دروغ چرا؟ این شکل از زندگی چیزی بود که همیشه با پریا تصور می‌کردم. قبل از اون خواستگاری کذایی، همیشه این صحنه ها رو تو ذهنم می ساختم و براش ذوق می کردم؛ البته مسلما نه تو یه خونه ویلایی بزرگ تو شهرک غرب. ولی اگه پریا همه‌چی رو اوکی می‌کرد، حتی تو یه خونه پنجاه شصت متری هم می‌شد فضا به همین رمانتیکی باشه. خونه ای که بوی عشق بده چه فرقی داره چند متر باشه و کجا باشه؟
نمی‌دونم چرا داشتم وسوسه می‌شدم و باز به روزهای قبل از خواستگاری فکر می‌کردم. شاید شب کنار پریا خوابیدن این قدر برام لذت‌بخش بود که دوباره با خودم هزار تا چرا رو تو ذهنم مرور کنم و بگم چرا… چرا… چرا… و بعد برسم به کاش‌هایی که هیچ فایده‌ای نداشت. کاش بیشتر تلاش کرده بودم… نه، چرا من تلاش کنم؟ من تلاشم رو کرده بودم. کاش پریا بیشتر تلاش می‌کرد. کاش جلوی خانواده‌ش می‌ایستاد.
تعجب کردم از یخچال خالی خونه خواهرم چطور همچین صبحونه‌ای دراومده. فهمیدم که خیلی خیلی زودتر از من بیدار شده، رفته از سوپرمارکت محل کلی خرید کرده و آورده. سر فرصت باید می‌فهمیدم این همه ذوق پریا از کجا میاد. اصلاً چرا سر کار نرفته؟ من اخراج شدم اون الان باید دفتر روزنامه باشه.
نشستیم پشت میز صبحونه. برام چای ریخت. موهاش رو خیلی خوشگل پشت سرش بسته بود، یه آرایش ملایم هم کرده بود. انگار می‌خواست دلبری رو در حق من تموم کنه.
وقتی پشت میز صبحونه نشستم، گفتم: «پریا، این کارا یعنی چیه؟»
یکم خورد تو ذوقش، ولی سعی کرد به روی خودش نیاره. با تعجب گفت: «وا، یعنی چی با هم داریم صبحونه می‌خوریم دیگه. فقط بد عادت نشیا صبحا تو باید بری نون بخری نه من.»

  • «بشین، باهات حرف دارم.»
  • «فعلاً هیچی نگو، فقط صبحونه‌تو بخور، منم خیلی باهات حرف دارم.»
    صبحونه مون که تموم شد، پریا همون‌جا پشت میز نشست و گفت: «بگو، می‌شنوم.»
  • «والا تو گفتی خیلی حرف داری.»
  • «آره، من که خیلی حرف دارم، ولی دلم می‌خواد اول حرفای تو رو بشنوم.»
  • «چی می‌خوای بشنوی؟»
  • «همین چیزایی که دو روزه داری بهش فکر می‌کنی. همین نگاه‌های پر از علامت سؤالت. همین حرفای نگفته‌ای که داری و می‌دونم که دیگه به من نمی‌زنی.»
  • «باشه، تو اول حرفات رو بگو، بعد من می‌گم.»
  • «نه، نمی‌شه. اول باید حرفای تو رو بشنوم. می‌شه ازت یه خواهشی بکنم؟ هر سؤال و حرفی که داری بگو، من بهت جواب میدم. فقط ساکت نباش.»
  • «سؤال که خیلی زیاد دارم. یه دنیا ازت سؤال دارم. ولی نمی‌دونم از کجا شروع کنم و چجوری ازت بپرسم.»
  • «راحت باش. فقط بپرس. قول می‌دم همشو جواب بدم.»
  • «اصلا چرا امروز نرفتی سر کار؟ چرا پیش من موندی؟»
  • «دلم می‌خواست امروز پیش تو باشم. امروز مرخصی گرفتم. شاید همین مرخصی هم همیشگی بشه. شاید منم مثل تو دیگه لازم نباشه برم اونجا.»
    خود همین جوابش ده تا سؤال دیگه تو ذهنم ایجاد کرد.
  • «یعنی چی؟ منظورت چیه؟»
  • «حالا بعداً راجع به اون مساله مفصل حرف می‌زنیم. سؤال بعدیت رو بپرس.»
  • «فعلاً سؤال دیگه‌ای ندارم. فقط رفتار تو متعجبم کرده. این که دیروز تصمیم گرفتی بیای اینجا، مهربون‌تر از همیشه باشی، بعد از اتفاقاتی که می‌دونیم بینمون افتاده، شب با من بخوابی، از من رابطه بخوای… این چیزا رو اصلاً نمی‌فهمم.»
  • «جواب همه‌ی اینا خیلی مفصله. ولی اولش باید بهم بگی برای کارت چه فکرایی کردی نکنه هر روز می خوای بیای اینجا لش کنی رو تخت. مگه نگفتی می‌خوای یه شغل جدید راه بندازی؟»
  • «چرا، می‌خوام راه بندازم. خیلی هم بهش فکر کردم. یکی دو تا گزینه هم تو ذهنم اومده، ولی هنوز به جمع‌بندی نهایی نرسیدم.»
  • «ببین آرمان، تعارفو بذار کنار. بیا راحت صحبت کنیم. پول و سرمایه‌ی اولیه‌ی سنگینی داری که بخوای یه شغلی رو راه بندازی؟»
    شونه‌هام رو بالا انداختم.
  • «پارتی یا کسی داری که بتونه دستتو یه جا بند کنه؟»
  • «نه، ندارم. اگه هم داشتم، دوست نداشتم ازش استفاده کنم. اصلاً دیگه دنبال شغل دولتی و شغل پشت‌میزنشینی و ارتقا و این حرفا نیستم. دلم می‌خواد یه کار برای خودم داشته باشم.»
  • «می‌فهمم چی می‌گی. اما واقعاً تو این مملکتی که داریم شدنی نیست. شغل یا پول می‌خواد، یا پارتی می‌خواد، یا بابای پولدار. کدومش رو داری؟»
    حرفاش تلخ بود، اما درست می‌گفت. بابای من سرمایه‌ای نداشت که به من بده تا کار شروع کنم. دروغ چرا؟ اگرم داشت، نمی‌داد. پارتی و آدم آشنایی هم نداشتم. برای شروع هر کاری، نیاز به یکی از این دوتا بود.
    به حرفاش فکر کردم و گفتم: «خب که چی؟ الان اومدی منو ناامید کنی؟ چیکار کنم به نظرت؟ نکنه انتظار داری برگردم دست و پای عرفان پور رو ببوسم و برگردم روزنامه؟»
  • «نه، همچین انتظاری ندارم. یه ایده توپ دارم ولی دودلم نمی‌دونم بهت بگم یا نه.»
  • «چرا نمی‌دونی بگی یا نه؟ اگه گزینه‌ی خوبیه، معلومه انجامش می‌دم.»
  • «مسئله اینه که تو نباید انجامش بدی. باید با هم انجامش بدیم. یعنی منم هستم.»
    در مقابل چشم‌های پر از علامت سؤال و متعجب من گفت: «تو تا حالا به مهاجرت فکر کردی؟»
    ساکت شدم. راستش، قبل از آشنایی با پریا فکر می‌کردم. اما بعدش، اصلاً بهش فکر نمی‌کردم. فقط می‌خواستم تلاش کنم پول دربیارم تا بتونم با پریا ازدواج کنم.
    شرایط برای مهاجرت من چندان آسون نبود. مهاجرت تحصیلی که برای من شدنی نبود، چون نه دانشگاه درست و حسابی درس خونده بودم، نه رزومه قابل توجهی داشتم. شغل روزنامه نگاری هم شغل مهاجرپذیری نبود چون اساسا مطلب نوشتن به زبان غیرمادری کار بسیار سختی بود و درسته من زبانم خوب بود اما نه در حدی که بتونم مثل فارسی بنویسم. برای مهاجرت کاری هم باید به آژانس مهاجرتی کلی پول می‌دادم و من این پول رو نداشتم. البته می‌شد ماشینم و خونه نیمه‌کاره رو بفروشم، ولی خب بدون عشق، بدون زندگی مشترک، می‌رفتم خارج که چی؟
    همه اینا رو با یه سری توضیحات دیگه به پریا دادم و بهش گفتم که تا حالا به مهاجرت فکر نکردم.
  • «می‌شه از حالا به بعد فکر کنی؟ من دارم خیلی جدی به این گزینه فکر می‌کنم. ولی مطمئن نیستم که تو هنوز بخوای با من باشی.»
  • «پریا، واقعاً الان اونی که مطمئن نیست تویی یا من؟ من که همه تلاشمو کردم، من که…»
    پرید وسط حرفم و گفت: «لطفاً دیگه حرف گذشته رو نزن. می‌دونم از چی دلخوری، می‌دونم چه انتظارایی داشتی. اما واقعاً شدنی نبود. تو مامان و بابای منو نمی‌شناسی، نمی‌دونی چه مدل آدمایی هستن. فکر می کنی نمی تونستم یا بلد نبودم به زور متوسل بشم، تحت فشارشون بذارم، قهر کنم لج کنم و مجبورشون کنم که با ازدواج ما موافقت کنن؟ اما می‌دونستم بعد از اون چه زندگی جهنمی‌ای انتظار هر دوتامون رو می‌کشه. راهش این نیست آرمان.»
  • «پس راهش چیه؟»
    یه نفس عمیق کشید و ادامه داد: «از همون روز خواستگاری نشستم کلی فکر کردم. دیدم بهترین گزینه مهاجرته. اگه بتونیم با هم از ایران بریم، بابام دیگه نمی‌تونه مخالفتی بکنه. ولی باید با حساب و کتاب بریم جلو. اگه الان دوباره بیای خواستگاری، همون حرف‌ها رو می‌شنوی. باید یه برنامه مفصل بریزیم، کارامون رو بکنیم، زبان بخونیم، پذیرشمون رو بگیریم و بعد، وقتی که همه چیز انجام شد، بذاریمش تو عمل انجام‌شده. اون موقع دیگه راضیم نباشه نمی‌تونه مخالفت کنه. اصلاً دلش نمیاد منو تنها بفرسته یه کشور خارجی اون‌ور آب. حتماً باید ازدواج کنم و برم. و این خودش کلی کمک می‌کنه به حل مشکلات.»
  • «چرا حالا این حرفا رو می‌گی؟ چرا همون موقع نگفتی؟»
    اخماش رفت تو هم و با ناراحتی گفت: «چون از فردای خواستگاری تو عوض شدی. جواب سلام منم به زور می‌دادی. دائم با خودم می‌گفتم این همون آرمانیه که خودش رو می‌کشت یه لحظه با من تنها باشه؟ چرا انقدر سرد شده؟ ازم کامل بریده بودی سرکار متلک بارم می کردی جلوی بقیه فکر می کنی نمی فهمیدم؟ حتی به دلم افتاده بود که رفتی با یکی دیگه. همین رفتارای تو باعث شد دو دل بشم. با خودم گفتم الان اگه پیشنهاد مهاجرت رو بدم، قبول نمی‌کنی. با این وضعیت چطور می‌تونستم همچین حرفی بزنم؟ ولی بالاخره باید می گفتم.»
    چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «من عاشق توام آرمان. من بدون تو می‌میرم. قبلاً هم بهت گفته بودم که هیچ‌کس دیگه‌ای رو نمی‌تونم جای تو تصور کنم.»
    در حالی که داشت این حرفا رو می‌زد، دیدم چشم‌هاش خیس شده.
    از پشت صندلی بلند شدم و رفتم طرفش. بالای سرش وایستادم، سرش رو بوسیدم، موهاش رو ناز کردم. صورتش رو گرفتم بین دستام، تو چشم‌هاش زل زدم و گفتم: «می‌دونی این چند ماه، بدون تصور داشتن تو توی زندگیم، چقدر برام جهنم شده بود؟»
    تو همون حالتی که سرش تو بغلم بود گفتم: «به نظرت چجوری می‌تونیم ویزا بگیریم؟»
    پریا گفت: «ببین آرمان، من خیلی تحقیق و پرس و جو کردم یکی از ما باید ویزا بگیره و اون یکی به واسطه همسر بودن، ویزای وابسته بگیره. تو کشورهای اروپایی، فضا برای مهاجرت خیلی فراهم‌تره. البته استرالیا هم می‌تونیم بریم، ولی اونجا بیشتر برای شغل‌های فنی کار هست که ما هیچ‌کدوممون فنی نیستیم. اما برای کشورهایی مثل ایتالیا، اتریش، سوئیس، سوئد، آلمان و اسپانیا می‌تونیم اقدام کنیم.»
    -«ولی این کار هم سرمایه می‌خواد. آژانس مهاجرتی برای ویزای شغلی می‌دونی چقدر پول می‌گیرن؟»
  • «نگران پولش نباش، اونا با من. فقط چند تا چیز مهم دیگه می‌مونه.»
  • «آره، یه چیز مهم دیگه هم هست. این که کدوممون ویزا رو بگیره. بماند که شاید اصلاً به من ویزا ندن. من شغلم روزنامه‌نگاریه. ادامه تحصیلم که نمی‌تونم بدم. به نظرت چیکار کنیم؟»
  • «به اینم فکر کردم. درسته روزنامه‌نگاری به زبان خارجی خیلی سخته، ولی عکاسی که زبان نمی خواد. تو باید دوره عکاسیت رو کامل کنی، مدرک رسمی قابل ترجمه بگیری. تو این چند ماهی که داریم برای مهاجرت اقدام می‌کنیم، یه شغل موقت یا پاره‌وقت گیر بیاری که بتونی به عنوان رزومه ازش استفاده کنی و زبان بخونی. حتی اگه فرصت شغلی خوبی گیرت نیاد می تونی اونجا فریلنسر بشی. منم تو این مدت تلاشم رو می‌کنم بتونم برای ادامه تحصیلم تو یکی از دانشگاه‌ها بورسیه فول فاند بگیرم. اگه هم نشد، عیبی نداره. بابام هزینه تحصیلمو می‌ده. برای زندگی کردن کافی شاید نباشه، اما حداقل استرس نداریم که بی پول داریم میریم اون سر دنیا.»
    ساکت شدم. پریا ظاهرا فکر همه‌جا رو کرده بود، غیر از یه چیز. خانواده لوس و وابسته من که اصلاً دوری منو نمی‌تونستن تحمل کنن. مامانم به شدت به من وابسته بود. یکی از خوشحالی‌هاش این بود که من هیچ‌وقت به مهاجرت جدی فکر نکرده بودم.
    وقتی بهش گفتم در جواب گفت: «ببین، قرار نیست همه کارها رو من انجام بدم. من نمی‌تونم بیام خانواده تو رو راضی کنم. یه بار چشماتو ببند و برای آینده تصمیم بگیر. می‌خوای اینجا بمونی، بدون شغل، بدون من، بدون آینده خوب؟ یا قانعشون کنی که زندگی توی یه کشور خارجی برات بهتره؟ باید فکراتو بکنی و خیلی سریع تصمیم‌ بگیری. چون از هر زمانی که کار رو جدی شروع کنیم، شش ماه یا حتی یک سال طول می‌کشه که بتونیم به مرحله نهایی برسیم. هم باید زبان بخونیم، هم باید رزومه جمع کنیم و هم باید برای گرفتن ویزا اقدام کنیم. این خودش یه پروسه کاملاً زمان‌بره. تو این مدت مثل سابق دوباره کنار همیم. تو دیگه برنگرد روزنامه. برای آگهی های استخدام عکاس رزومه بفرست، سعی کن برای خودت با همین مدرک داخلی که داری کار جور کنی. در حین کار هم باید دوره‌های حرفه‌ای‌تری رو بگذرونی تا بتونی مدرک بین‌المللی هم بگیری که بتونی ازش برای مهاجرت استفاده کنی.»
    -«حرفات منطقیه، ولی حالا جواب بقیه سؤالام رو بده. چرا دیروز بهم گفتی تمومش کن؟ منظورت چی بود؟»
    پریا خجالت کشید، سرش رو پایین انداخت و گفت: «من تا همیشه مال توام. قبلا هم بهت گفتم دست پسر دیگه ای به من بخوره می میرم. الان دیگه مطمئنم که یه ثانیه هم بدون تو نمی‌تونم. ما حتماً با هم ازدواج می‌کنیم و از ایران می‌ریم. دیگه برام کلیشه‌های ذهنی مهم نیست. خواستم بهت این اطمینان رو بدم که بدونی من تا همیشه و تا هر زمان و هر جایی که بشه کنارتم و باهاتم.»
    ذوق کردم، بغلش کردم. خیلی داغ شده بودم از شنیدن حرفش. حدسم درست بود. پریا دلش می‌خواست با من رابطه کامل داشته باشه. دیگه الان ترس و استرسم کمتر شده بود. فکر می‌کردم این مسیریه که ما رو حتماً به هم می‌رسونه.
    دست انداختم دور کمرش، بردمش تو اتاق. پاهاش رو به هوا تکون می‌داد. گذاشتمش روی تخت. با ولع شروع کردم به بوسیدنش. گردنش و چشماش رو بوسیدم. رابطه‌ای که الان داشتیم با دیشب خیلی فرق کرد. دیشب پر از حس ناامیدی بودم، پر از وسواس فکری. ذهنم اصلاً آروم نبود. ولی الان پر از شوق و ذوق بودم. با عطش و ولع می‌بوسیدمش.
    دکمه‌های لباسش رو باز کردم. تن زیبا و لطیف و نرمش رو بوسیدم و رسیدم به پاهاش. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تا قبل عروسی بخوام با پریا رابطه کامل داشته باشم، اما حالا هر دوتامون دلمون می‌خواست.
    پریا یکم ناآروم بود. طبیعی بود. قرار بود اولین رابطه‌ش رو تجربه کنه. و شوق و اشتیاقم رو کنترل کردم تا بتونم با آرامش کار رو انجام بدم. با نوازش‌های طولانی، حرف‌های عاشقانه و لمس تنش کم‌کم تحریکش کردم. باید حسابی تحریک می‌شد تا اولین رابطه رو به شکل خوب و رمانتیک تجربه کنه.
    همین‌جوری که روش دراز کشیده بودم، تو چشم‌های قشنگش زل زدم و گفتم: «پریا، مطمئنی الان می‌خوای این کار رو انجام بدی؟»
    پلک‌هاش رو محکم فشار داد و همزمان لبخند زد.
    بیشتر بوسیدمش. با دستم لمسش کردم. گردنشو لیس زدم تا سینه هاش. ناله اش در اومد. دستاشو از مچ گرفتم آوردم بالای سرش. حسابی خیس شده بود و آماده بود. با پاهام پاهاشو از هم باز کردم. آروم خودمو بهش فشار دادم. نوک کیرمو گذاشتم جلو و سعی کردم خیلی آهسته واردش بشم.
    یکم بعد این که شروع کردم حس کردم سفت شده و دیگه جلوتر نمی تونم برم، انگار یه چیزی که جلوی نفوذ بیشتر رو می‌گیره. پریا لب‌هاش رو گاز گرفته بود و دستش رو دور من حلقه کرده بود. با آرامش یکم بیشتر فشار دادم. یه صدای نرمی مثل شکستن قولنج انگشت کرد و رفت داخل. پریا چشمای بسته اش رو بهم فشار می داد.
    یکی دو قطره خون بیشتر نیومده بود. پاک کردم. پریا دستش رو گذاشته بود لای پاش و مدام می‌گفت: «آییی خیلی می‌سوزه.»
    ناز و نوازشش کردم و هر دومون رو تمیز کردم و گفتم: «بیا کنار هم بخوابیم.»
    بعد از چند دقیقه بوسیدن و نوازش اومدم گوشم رو بوسید و با صدای حشری کننده بهم گفت «بدو بیا روم.»
    دوباره بغلش کردم. اومدم روش بهشت ناز و داغ پریا منو می‌کشید داخل خودش. بیشتر فشار دادم و تا آخر کردم داخل. از لذت داشتم می‌مردم. در حالی که در حال انفجار بودم، حال پریا هم بهتر از من نبود. ناخوناشو روی پوستم محکم فشار می‌داد.
    زیر خودم قفلش کردم و شروع کردم به عقب جلو کردن. فکر نمی‌کردم سکس کامل انقدر لذت‌بخش باشه. اصلا قابل مقایسه با مسخره بازی های قبلی مون نبود! عرق کرده بودم، بدنمون محکم به هم می‌خورد. ضربه‌هام رو شدیدتر کردم. دلم تغییر پوزیشن می خواست داگی نشوندمش اومدم پایین تخت ایستادم، مچ پاهاش از تخت بیرون بود رو آرنجاش تکیه داده بود پهلوهاشو گرفتم دوباره محکم تلمبه زدم، ناله هاش کل خونه رو پر کرده بود ازم خواست موهاشو بگیرم. تا حالا این روی وحشی پریا رو ندیده بودم. موهاشو دور دستم حلقه کردم و تلمبه هامو سریعتر کردم. با هر تلمبه پرت می شد جلو،
    سرشو برگردوند و با چشمای خمارش نگام می کرد: «جون بکن منو، جرم بده. من مال توام. آخ وای بکن آرماااان بکن لعنتییییی، بکن منوووو.»
    تو اوج بودم، چند تا تلمبه دیگه زدم که نتونستم و شل کردم. پریا سریع فهمید برگشت رو به من نشست چشاشو بست زبونشو بیرون آورد. آبم با فشار پاشید رو لب و چونه اش و دماغش. چشاشو وا کرد خندید و کیرمو کرد دهنش مکید و بقیه آبم رو با زبونش مزه مزه کرد. با انگشتم آب رو از صورتش پاک کردم، انگشتمو هم بین لبام گرفت و مکید.
    ادامه دارد…

ادامه…

نوشته: میرزا بنویس

بازدید 10,655

3 پاسخ به “در جستجوی مینیاتور (۴)”

  1. وقتی خط اول این داستانو خوندم و فهمیدم قسمت قبل داستانتو چهار سال پیش نوشتی ، با خودم گفتم اگر این آخرین قسمت نباشه ، به احتمال زیاد قسمت بعدیش می‌ره واسه چند سال دیگه. پس با این حساب ریسک نکردم و نخوندم

  2. بنظرم قسمت بعد رو ننویس . ارزش خوندن و نقد نداره چیز جالبی ننوشتی . دیس

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید