«چقدر همه ساکتن!» هندزفری تو گوشهای سپهر بود، اما لبهای صامت و بیحرکت آدمها رو با چشمهای محزون و تیرهاش میدید. کلِ شهر همین بود؛ غمزده و بیروح. انگار به در و دیوارهاش گَرد مرگ پاشیده بودن. آخه بعد از اون دو شب دیگه هیچی مثل سابق نمیشد. عین آتش فشانی که فوران کرد و این سرزمین رو زیر خودش دفن کرد. پادکست تاریخی که تو گوشهاش پخش میشد رو نمیفهمید. خود به خود حواسش پرت میشد و صورت کشته شدهها میاومد جلوی چشمهاش. بچه و سال خورده، پسر و دختر، فقیر و غنی. آدمهایی که نمیشناخت، اما از رفتنشون عمیقا اندوهگین بود. آهی کشید. مقصد جنوب شهر بود. یه خط سیر طولانی و خسته کننده که هر روز باید طیاِش میکرد. دلش میخواست طیالعرض کنه. پلک بزنه و وقتی چشم باز کنه، روی تخت چوبی بالای پشت بوم ساختمون لَش کرده باشه و بغبغوی کبوترهاش رو بشنوه؛ بدون اینکه با هادی رو به رو بشه.
مترو آروم و پیوسته از حرکت ایستاد و به ایستگاه رسید. طبق معمول ورودیها از خروجیها خیلی بیشتر بود. فضا تنگتر شد و خفقان شدیدتر! پیرزنی با کمر خمیده وارد قسمت مردونه شد. همه تو اوهام و خیالات خودشون غرق بودن. «چقدر بیخیال!» نفس عمیقی کشید و از روی صندلی بلند شد.
-حاج خانوم بیا بشین.
پیرزن تعارف تیکه پاره کرد و در نهایت روی صندلی نشست. با لبخند گفت:
-خیر از جوونیت ببینی.
سپهر با خودش فکر کرد آیا این اولین لبخند امروزش بوده؟ شاید. از دستگیره گرفت و کولهاش رو روی شونهاش جا به جا کرد. از صبح تا الان که ساعت پنج غروب بود، یه بند تو کارگاه کار میکرد. خسته بود و مسیر رسیدن به استراحت طولانی. زندگیِ مسخرهای داشت. سرباز فراری بود. بیست سال از خدا سن گرفته بود و هیچی ازش نمیفهمید. بدون خرج و مخارج آنچنانی کار میکرد و بازم پسانداز که نمیشد هیچ، وسط ماه نشده کفگیرش به ته دیگ میخورد. خودشم نمیدونست عاقبتش تو این سگدونی چی میشه. پول مهاجرتم نداشت که بره. باید مثل نود میلیون آدم دیگه با این اوضاع میسوخت و میساخت. اگرم اعتراض میکرد که عاقبتش به همون غریبههایی میرسید که عزادارشون بود. آهی کشید و چشمش به گوشهی واگن افتاد. نورا گوشهای گیر افتاده بود و یه مرد سیاهپوش با صورت پر ریش و سری که وسطش کچل بود، خودش رو عامدانه بهش میمالوند. نورا معذب و مرد زرنگ بود. میدونست کِی و چجوری پایینتنه نورا رو لمس کنه که اتفاقی به نظر برسه. «حرومزاده!» اعصاب درست حسابی نداشت و این صحنهها رو که میدید، ناخودآگاه خونش به جوش میاومد. از لابلای جمعیت عبور کرد و خودش رو به اون سمت رسوند. با یه تنهی محکم مرد رو کنار زد و به هر ضرب و زوری که میشد خودش رو سپر کرد. با اینکار چند وجب فضای خالی ایجاد شد و نورا تونست نفس راحتی بکشه.
-چه مرگته؟ تنت میخاره؟
مرد با صدای کنترل شدهای پشت گوشش این حرف رو زده بود. سپهر بدون اینکه به خودش زحمت بده تا به صورت کریهش نگاه کنه، لب زد:
-کاری نکن شرفت رو به باد بدم. دیدم داشتی چه گهی میخوردی.
-به تو چه؟
-مفتشم.
-اینجوریه؟ صبر کن درستت میکنم.
-موفق باشی!
دیگه حرفی رد و بدل نشد. نورا به خاطر قد بلند سپهر سرش رو بالا گرفته بود و با تعجب نگاهش میکرد. صورت گردی داشت و چشمهاش احتمالا از اثرات گریه قرمز بود. یه هودی بنفش گشاد به تن داشت که با کلاهش موهاش رو پوشونده بود. ریز جثه و بیبیفیس بود. شاید سیزده چهارده سالش بود. سری تکون داد و نگاهش رو برداشت. از مرد بیشتر متنفر شده بود.
چند ایستگاهی به همین منوال گذشت. چیزی تا مقصد نمونده بود. هندزفری رو از گوشهاش جدا کرد و گفت:
-تو نمیخوای پیادهشی؟
نورا چشم از گوشی موبایلش برداشت و بِر و بِر نگاهش کرد. سپهر نمیخواست تنهاش بذاره، اما باید میرفت پی زندگیش. توضیح داد:
-ایستگاه بعدی پیاده میشم.
-خب پیاده شو!
لبهاش رو بهم فشار داد. «کوتولهی بینزاکت!»
-قابلت رو نداشت.
دیگه حرفی نزد. با توقف مترو پیاده شد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کنه، با قدمهای تند از گیتهای خروجی عبور کرد. برای فرار از ازدحام ایستگاه، پلهها رو انتخاب کرد.
چند دقیقهای پیاده گز کرد و به کوچهی تنگ و تاریکی رسید. تو ذهنش اتفاقاتی که قرار بود بیفته رو پیشبینی کرد. وقتی به خونه میرسید، عمه مریمش با یه لبخند «واقعی» به استقبالش میاومد و براش چایی میآورد. از روزمرگیش سوال میکرد و تلاش میکرد سر حالش بیاره. از اون طرف هادی محلش نمیذاشت. با قیافهی عبوسی که با زبون بیزبونی داد میزد از حضورش تو این خونه راضی نیست، روی مبل لم میداد و تلویزیون تماشا میکرد. به هادی حق میداد. تا همین الانشم به عنوان یه شوهرعمه خیلی مرام و معرفت گذاشته بود. پنج سال شکمش رو سیر کرده بود و حالا ديگه دخلش با خرجش نمیخوند. بایدم رو تُرش میکرد. تصمیمش رو عوض کرد. اصلا به خونه نمیرفت. یه راست میرفت بالای پشت بوم پیش کبوترهاش. در حالیکه توی فکر بود، از پشت سرش صدایی شنید. به عقب چرخید و تو تاریکی یه چیزی دید. یه لحظه ترس برش داشت و بلند گفت:
-کی هستی؟ بیا بیرون!
جوابی نشنید. بلندتر گفت:
-خودت با پای خودت بیا بیرون، وگرنه… .
یه نفر از پشت دیوار بیرون اومد. چشمهاش رو ریز کرد و با دیدن دختری با هودی بنفش شوکه شد.
-تو؟!
باورش نمیشد. نورا داشت تعقیبش میکرد؟
-پشت سر من چیکار میکنی؟
نورا آب دهنش رو قورت داد و دستهاش رو تو جیبهای هودی فرو کرد. با خونسردی شروع کرد به راه رفتن و در حالیکه از کنارش عبور میکرد گفت:
-داشتم میرفتم خونهمون.
سپهر شونهاش رو گرفت و نگهش داشت. با چشمهای باریک شده از شک پرسید:
-پس چطور من تا حالا این دور و اطراف ندیدمت؟
-دفعهی بعدی چشمهات رو باز کن، شاید همسایه در اومدیم!
نگاه پر از شک و تردیدش ادامه داشت. نورا شونهاش رو پس کشید و بدون حرف رفت و تو تاریکی گم شد. «چقدر سلیطهست!» حافظهی خوبی داشت. مطمئن بود تا حالا این اطراف ندیده بودش. «اصلا به درک.» شونهای بالا انداخت و ادامهی مسیر رو از سر گرفت. داشت فکر میکرد. تا وقتی پای بچهای وسط نبود، فشاری روی خانوادهی عمهاش نبود و حتی هادی اون رو به چشم پسر خودش میدید. از وقتی مشکل نازایی عمه مریمش حل شد و صاحب دوقلو شدن، همه چی عوض شد. هادی راننده تاکسی بود. هرچقدرم زور میزد نمیتونست خرج پنج نفر رو بده. شرایط شیر تو شیری بود. نه میخواست بمونه، و نه میتونست بره. دوباره آهی کشید و بازم از پشت سرش صدایی شنید. با این فکر که نورا برگشته و دوباره تعقیبش میکنه به عقب چرخید.
-تو که سر و کلهات بازم پیدا… .
با دیدن دوتا مرد بالغ، حرف تو دهنش ماسید. لبش رو به زیر دندون کشید و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
-گفتم درستت میکنم، نگفتم؟!
بلافاصله شناختش. همون مرد ریشوی تو مترو بود، اما کناریش که قد کوتاه و شکم بزرگی داشت رو نمیشناخت.
-چیشد لال شدی؟ تو مترو که گندهلات بودی.
-من دنبال دردسر نیستم.
مرد ریشو شروع کرد به خندیدن.
-اتفاقا منم پی دردسر نیستم. پس مثل مثل بچه آدم هرچی داری بده بیاد.
زیاد آدم ریسک پذیری نبود، فقط مواقعی که آدرنالین خونش بالا میزد خطر میکرد. ولی الان بدش نمیاومد مقاومت کنه. فقط دو نفر بودن و ممکن بود بتونه قسر در بره. قبل از اینکه نقشهای تو ذهنش طراحی کنه، نور تیزی چشمش رو زد و فهمید بهتره بیخیال مقاومت بشه. نفس عمیقی کشید و تو سکوت شروع کرد به خالی کردن جیبهاش. یه بسته سیگار و فندک داخلش. یکم پول نقد و گوشی شیائومیش که هندزفری رو دورش پیچ داده بود. مرد چاق همه رو ازش گرفت و یه دور تفتیش بدنیش کرد. مرد ریشو گفت:
-کوله پشتی.
پوزخند زد و جواب این کارش مشت محکمی شد که تو شکمش کوبیده شد.
-فکر کردی خنده داره؟
خیال میکردن سپهر دانشجوئه و تو کولهاش لپتاپ حمل میکنه. سرش رو تکون داد و با صدایی که تحت تأثیر درد بم شده بود گفت:
-نه، خنده نداشت.
مرد چاق کوله رو گشت و وسایلش رو بیرون ریخت.
-اینکه چیزی نداره. یه سری خرت و پرت و لباس کاره.
و کوله رو انداخت. مرد ریشو حالا دلیل پوزخندش رو میفهمید. نفسش رو فوت کرد و گفت:
-همینم غنیمته. بزن بریم.
نتونست جلوی زبونش رو بگیره و گفت:
-اگه تخم داشتی و تنها میاومدی، قضیه الان برعکس بود.
این دفعه مشت مرد ریشو مستقیم صورتش رو نشونه گرفت. از درد نالهای کرد، صورتش رو گرفت و بیصدا روی زمین زانو زد.
-حیف آدمکش نیستم، و الا مورد خوبی بودی. بریم غلام.
صدای دور شدن قدمهاشون رو شنید. خون به سرعت از لای انگشتهاش روی زمین میریخت. سرش رو بالا گرفت و چشمهای پر اشکش رو بهم فشار داد. «ای بابا…» همین که تهش به یه خون دماغ رسید خدا رو شکر کرد. میتونست خیلی بدتر باشه. بلند شد و دستمال رو روی بینیش گذاشت. در حالیکه سرش رو یکم بالا گرفته بود، لوازمش رو جمع کرد، کولهاش رو برداشت و همونطور که روی زمین میکشید شروع به حرکت کرد. چند دقیقهای طول کشید تا به ساختمون سه طبقهشون برسه. پلهها رو بالا رفت و به بالای پشت بوم رسید. از این بالا سردی هوا رو بهتر حس کرد. صدای کبوترها رو که شنید، یکم دلش باز شد و از اون حالت دمغ در اومد. کوله رو به طرفی پرت کرد و براشون دون پاشید. یه قمقمه برداشت و شروع کرد به شستن صورتش. استخون بینیش تیر میکشید، اما خوشبختانه نشکسته بود. اصلا دلش نمیخواست تو این اوضاع خرج دوا و دکترم رو دوشش بیفته. کم بدبختی نداشت که بخواد… .
-چه کبوترهای قشنگی.
وحشت کرد و مثل فنر از جاش پرید. پشت سرش یه دختر با هودی بنفش جلوی قفس ایستاده بود و با لبخند به کبوترها نگاه میکرد. چشمهاش رو مالید تا مطمئن شه درست میبینه یا توهم زده. نورا هنوز سر جاش بود.
-تو چطور اومدی اینجا؟
هنوز باورش نمیشد. «نکنه از اجنهست؟» واقعا ترسیده بود. نورا چشم از قفس برداشت و به طرفش چرخید. کلاه هودی رو که از سرش برداشت، موج موهای حلقه حلقهاش صورت گردش رو پوشوند.
-اومدم تا ازت تشکر کنم.
موهای خُرماییش باعث میشد ظاهرش نسبت به قبل خیلی دخترونهتر باشه. سپهر دست و پاش رو جمع کرد و پرسید:
-بخاطر؟
-چون بخاطر من با اون دوتا مرد گلاویز شدی.
«این از کجا میدونه؟» اخم کرد.
-چطور فهمیدی؟
-خودم اونجا بودم.
-پس چرا خودت رو نشون ندادی؟
-میدونستم عصبانی شدی. میترسیدم بیام جلو حرصت رو سر من خالی کنی.
-الان فکر میکنی آرومم؟
-نه، ولی… .
«ولی چی؟» نپرسید، این فقط تو ذهنش بود. دستی تو هوا پروند و گفت:
-بخاطر تو نبود. الانم دیر وقته، برو خونهتون خانوم کوچولو. ننه بابات نگران میشن.
-میتونم بهشون دست بزنم؟
«چه ربطی داشت؟» پوفی کشید و خشک گفت:
-نه.
-چرا؟ خیلی قشنگن. نوک نمیزنن؟
تو حالت عصبانیت خندهاش گرفت. بیآزارتر از کبوتر چی بود تو این دنیا؟ بدش نمیاومد اونها رو نشون یه نفر بده. جلو رفت و سوگُلیش رو از قفس در آورد. یه کبوتر سرتاسر سفید. بدون خط و خال، خالص و پاکیزه، سفیدِ مطلق!
-بگیرش. مواظب باش از دستت لیز نخوره. اگه فرار کنه خودت گورت رو بکن! اسمش قناریه.
نورا با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. گونهی راستش چال افتاد و نگاه سپهر رو درگیر خودش کرد. به سختی چشم از اون سیاهچالهی کوچولو برداشت و با اخم گفت:
-به چی میخندی؟
نورا شروع کرد به نوازش کبوتر.
-چرا قناری؟ قناری که خودش پرنده ست.
-شبیه قناری رنگارنگ نیست، ولی مثل قناری قشنگه. حالا بدش من.
کبوتر رو ازش گرفت و تو قفس کرد. لبهای نورا آویزون شد.
-همین؟ گناه دارن تو قفس.
-تو نمیخوای بری؟
نورا نگاهی به ساعت گوشیش انداخت و دوباره به صورت کشیدهی سپهر چشم دوخت. از این فاصله موهای پر کلاغی و فک استخونیش رو بهتر میدید.
-الان که دیره. اگه برگردم راهم نمیدن.
سپهر ازش فاصله گرفت و روی تختِ چفت دیوار دراز کشید.
-اولا هنوز ساعت شیش نشده، دوماً مشکل خودته. من حوصله بچهداری ندارم.
-بچه چیه هی میگی بچه بچه؟ من هیجده سالمه.
«امکان نداره.» نیشخند زد. نورا عصبانی شده بود.
-اتفاقا کبوترهای منم عقاب شکار میکنن.
-جدی میگم. سال دیگه کنکور دارم.
-چطور هیجده سالته و سال دیگه کنکور داری؟ باید امسال کنکور بدی.
نورا که دستش رو شده بود، چشمی تو حدقه گردوند.
-باشه، هفده سالمه. قسم میخورم این دفعه دروغ نمیگم.
بازم باور نمیکرد. ساعد دستش رو روی چشمهاش گذاشت و با بیمیلی گفت:
-مراقبت کن.
بهش میگفت بره، اما نمیدونست چرا از صدای نزدیک شدن قدمهاش راضیه!
-خونه نمیری؟ اینجا بخوابی سرما میخوریا.
دستش رو برداشت و نگاهش کرد.
-تو رو سننه؟
نورا دقیقا پای تخت ایستاده بود.
-اگه بگم میتونم گرمت کنم چی؟
هنگ کرد. از حالت لمیده خارج شد و گفت:
-جان؟!
نورا بیتعارف طرف خالی تخت نشست و از جیبش یه بستهی پلاستیکی در آورد. شروع به تکون دادن پلاستیک شفاف کرد که گلهای سبز داخلشون بدجوری چشمک میزد.
-کشیدی تا حالا؟
این سوال رو خودش باید میپرسید، نه این دختر!
-تو سنت به این چیزها قد میده؟
-برات مهمه؟
به چشمهای عسلی نورا نگاه کرد. «خوشگلهها!» استثنا اینبار سکوت علامت رضا نبود. نورا شروع کرد به پیچیدن کاغذ. حرکت روون دستهاش نشون میداد تو این کار خبره ست. وقتی رُل رو از دستش گرفت گفت:
-این تموم شد واقعا خدافظی.
-نترس، اغفالت نمیکنم!
بهش چشم غره رفت و کام اول رو تو سینهاش حبس کرد. گذاشت دود خوب جذب ریههاش بشه و بعد تو هوا فوتش کرد. باد دود رو با خودش برد.
-ننه بابات خبر دارن دخترشون چقدر سر به زیره؟
نورا تلخندی زد و زانوهاش رو بغل گرفت.
-اونا حتی نمیدونن الان کجام.
-مگه میشه؟
-من پدرم وکیله، مادرمم پزشک. در ظاهر هنوز زن و شوهرن، ولی در حقیقت از هم طلاق عاطفی گرفتن و با شغلشون ازدواج کردن. هیچ علاقهای به همدیگه ندارن. هیچوقت نیستن. تموم فکر و ذکرشون کاره و من این وسط معلق موندم. از وقتی یادمه تنهام. هفته به هفته حال همدیگه رو نمیپرسیم. حالم از این وضعیت بهم میخوره!
کام دیگهای گرفت و گفت:
-لااقل پولدارین.
-همه چی پول نیست.
ابرویی بالا انداخت. تا یه حدی قبول داشت. فقط تا یه حدی!
-نه نیست.
-بعدشم من دوست ندارم ثروتمند باشم در حالیکه بقیه فقیرن. فکر میکنی مردم چرا ریختن بیرون؟ به خاطر فقر. یا اون مرد چرا امشب ازت دزدی کرد؟ چون فقیر بود. البته مشکل فقط فقر نیستا، ولی دلیل اصلی… .
سپهر با لحن تندی پرید وسط نطقش و گفت:
-اون مرد تو مترو به تو دست درازی کرد. منحرف بودن هیچ ربطی به فقر نداره.
نورا شونه بالا انداخت.
-به هر حال این جامعه مریضه، نیاز به جراحی داره.
تکخندی زد و گفت:
-تعجبی نداره که مادرت پزشکه. بعدشم مگه مردم نخواستن جامعه رو درست کنن؟ هربار ریختن تو خیابون قتل عام شدن.
-تو که انتظار نداری دو دستی با یه لبخند ژکوند این مملکت رو بدن به مردم و برن؟ باید جنگید.
سپهر با ابروی بالا رفته از دهنش پرید:
-واسه سیاسی حرف زدن یکم زیادی نازی!
نورا تعجب کرد و سپهر که احساس میکرد سوتی داده سریع ادامه داد:
-به هر حال اوضاعت از من بهتره. لااقل ننه بابا داری.
چشمهای عسلی نورا اول گرد شد و بعد غمگین.
-واقعا؟ متاسفم. من نمیدونستم… .
نفسش رو فوت کرد و به دیوار تکیه داد.
-مهم نیست. من که به تنهایی عادت کردم.
نورا دستش رو گرفت:
-من اینجام، این یعنی تو تنها نیستی.
-همیشه که اینجا نیستی. توام میری مثل بقیه. اصلا ما چرا فاز غم گرفتیم؟ مگه گُل باعث خنده نمیشه؟
-غمی که تو دل ماست با گل و مواد از بین نمیره.
جفتشون سکوت کردن و کامهای حرصی گرفتن. نورا رُل رو زودتر خاکستر کرد و گفت:
-میخوای فاز رو عوض کنم؟
سپهر فقط تای ابروش رو بالا داد. نورا یه مرتبه دست انداخت و هودی بنفش رو از تنش در آورد. لباس رو انداخت پشت سرش و در حالیکه به لباس زیر هودی دست میکشید گفت:
-به نظرم یه دفعه خیلی گرم شد. نه؟
چشمهای سپهر به بزرگترین حالت خودشون رسیدن. نورا زیر هودی یه پیراهن سفید و نازک پوشیده بود که نسیم ملایم اون رو به بدنش میچسبوند. زیر پیراهن لباس زیر نپوشیده بود و همین موضوع، سپهر رو لحظه به لحظه مات و مبهوتتر میکرد. مثل یه منظرهی دیدنی پشت پنجره بود که پردهی توری پوشونده بودش. واضح و شفاف دیده نمیشد، اما قطعا دیدنی بود! نگاهش که طولانی شد، فعل و انفعالاتی توی وجودش رخ داد. به خودش اومد و سریع چشم دزدید. نورا که زیرکانه سپهر رو زیر نظر گرفته بود، با یه لبخند ریز چندتا دکمهی بالای پیراهنش رو باز کرد.
-تو چی میگی؟ گرمت نیست؟
سپهر که هنوز تو حال و هوای خودش بود، گیج سرش رو تکون داد.
-نه نیست.
نورا شروع کرد به بستن دکمهها.
-عه، من که فکر میکردم گرمه.
سپهر جا خورد و سریع واکنش نشون داد:
-چرا چرا خیلی گرمه. اصلا جهنمه اینجا.
نورا غش غش خندید. خندههاش رو مخ سپهر بود. چرا داشت باهاش بازی میکرد؟ اونها همین یه ساعت پیش همدیگه رو دیده بودن. وقتی نورا دوباره شروع کرد به باز کردن دکمهها و تا آخرین دکمه رو باز کرد، لبههای پیراهن از هم فاصله گرفت و قسمتی از بدن و برجستگی سینههاش پیدا شد. لبههای پیراهن دقیقا تا وسط هر کدوم از سینهها رو میپوشوند و نسیم اونها رو تکون میداد. این باعث میشد هر چند ثانیه یکبار تیرگی نوک سینههاش نمایان بشه. سپهر آب دهنش رو به سختی از گلوی خشکش پایین داد. مقصود نورا رو نمیفهمید، اما ابدا ناراضی نبود! بالعکس هیچوقت تو زندگیش انقدر هیجان زده نشده بود. این رفتارهای نورا باعث بیدار شدن حسی میشد که مدتها بخاطر فشارهای جسمی و روانی کمرنگ شده بود. دستش با بیصبری برای کنار دادن لبههای لعنتی پیراهن جلو رفت، اما قبل از اینکه دستش حتی نزدیک بشه، نورا به پشت دستش کوبید.
-خرابش نکن! به جاش توام شروع کن.
متوجه منظورش شد و بدون ادا و اصول بلوز تنش رو یه ضرب درآورد. نورا در حالیکه چشمش روی بالاتنهی ورزیدهی سپهر میچرخید، از سراسیمهگیش خندید. حالا دیگه صدای خندههای نخودیش روح سپهر رو جلا میداد.
-میتونم؟
با سکوت نورا دل و جرعتش رو جمع کرد. دستش رو جلو برد و با پشت دست لبهی پیراهن رو کنار زد. سینه راست نورا که پیدا شد، نفس سپهر بند اومد. «وای خدای من!» مثل فیلمهایی که دیده بود بزرگ نبود، اما کوچیکم نبود. اتفاقا نسبت به هیکل نورا سایز مناسبی داشت. با کنجکاوی انگشت شستش رو روی نوک سینهاش کشید و احساس کرد یه چیزی توی دلش تکون خورد. یه چیز خوشایند و دلپذیر. بیاختیار گفت:
-تو خیلی خوشگلی.
نتونست نگه. نورا با ذوق خندید. اصلا نمیفهمید چطور کارشون به اینجا کشیده.
-میخوام لمست کنم.
نورا بلند شد و روی دو تا پاش ایستاد. با کرشمهی ناشیانهای شروع به چرخوندن کمرش کرد و گفت:
-پس لمسم کن.
سپهر از شهوت میلرزید. دستهاش رو گذاشت دور کمر نورا و شلوار پاش رو یه ضرب پایین کشید. دوباره مات شد، اینبار شدیدتر! منظرهی مقابلش درست مثل یه تابلوی نقاشی از یه نقاش ماهر بود. رون و کفلهای پُر و پاهای کشیدهی نورا میتونست آدم رو مجبور کنه که یه صندلی بذاره و برای ساعتهای متمادی فقط اون رو تماشا کنه. نفس لرزونش رو بیرون داد، کف دستش رو روی رون پای نورا کشید و از صافی و لیزیش دلش ریخت. معرکه بود. چند دقیقهای فقط به لمس و چشم چرونی اون پاهای قشنگ گذشت و وقتی نوبت به شورت هفتی مشکی رسید، زل زد به چشمهای نورا. دوباره گفت:
-میتونم؟
نورا با ناز و عامدانه سپهر رو از نگاهش محروم کرد. سپهر با بیقراری سرش رو برد جلو و قسمت داخلی رونهاش رو بوسید. حتی فکرشم نمیکرد این بوسهها با نورا چیکار میکنه. طاقت نیاورد و به سپهر نگاه کرد. وقتی با نگاه تاییدیه رو داد، سپهر دست انداخت و شورتش رو پایین کشید. نورا ناخوداگاه خجالت کشید و پاهاش رو بهم فشار داد، جوری که فقط موهای قهوهای کم پشت و مثلثی شکل بالای کسش دیده میشد. سپهر از شرمش لبخند زد و گفت:
-خجالت میکشی؟ تو میدونی چقدر قشنگی؟
-واقعی میگی یا الکی؟
-خودت چی فکر میکنی؟ تو قشنگترینی تو کل دنیا.
نورا زیر لبی آهی کشید و پاهاش رو از هم باز کرد. بین پاهاش یه خط صاف با لبههای نسبتا برجسته قرار داشت. کنارههاش کاملا همرنگ پوست بدنش و لبههاش صورتی بود. اینبار سپهر آه کشید. نوک بینیش رو روی کس نورا گذاشت و گفت:
-چرا این کار رو میکنی؟ چرا من؟ این همه پسر اون بیرونه. مگه من چه فرقی با بقیه دارم که لایق این شدم؟
-چون قهرمان بازی در آوردی ازت خوشم اومد. با خودم گفتم این پسر پهلوونه رو ببین، برم بهش بدم!
بهم نگاه کردن و جفتشون پقی زدن زیر خنده. اونقدر خندیدن که اشک از چشمهاشون جاری شد. گل بالاخره تاثیر خودش رو نشون داد. سپهر سری تکون داد و گفت:
-دست بردار دختر.
نورا که موهاش از لرزیدن بدنش حین خنده بهم ریخته بود، با دست به پشت سر ریختشون و نگفت چرا. فقط لبخند زد. سپهر که از شنیدن جواب ناامید شده بود، به سرعت داشت خود داریش رو از دست میداد. با فشار دست نورا رو وادار به چرخیدن کرد. وقتی نورا چرخید و باسنش معلوم شد، فکر کرد این یکی دیگه اثر دست انسان نیست! یه باسن قلبی شکل که دو تا خط افقی زیر لمبرهاش افتاده بود. سپهر بیمقدمه به همه چیز نورا حس داشت. به چشمهاش، به لبهاش، به اسخونهای ترقوهاش، به پوست سفیدش، به سینههاش، به شکمش، به پاهاش و بهشتی که وسطش قرار داشت، اما باسنش یه چیز دیگه بود. باعث میشد حتی در آرومترین حالتش احساست مردونهاش طغیان کنه. دیگه نتونست فقط ببینه و لمس کنه. میخواست احساسش کنه. با لحن دستوری که یکم خشونت و عجله داخلش مشهود بود گفت:
-دراز بکش.
نورا با راهنمایی دستهاش روی پتو به کمر دراز کشید و با اظطراب نهفته به سپهر چشم دوخت. سپهر پاهای نورا رو از هم باز کرد و در حالیکه دو دستی به باسنش چنگ میزد، صورتش رو گذاشت بین پاهاش.
-آهههه… .
هنوز شروع نکرده بود و نورا از لذت مینالید. جون کشیدهای گفت و دوباره لبههای کسش رو با زبونش به بازی گرفت. خودش این رو میخواست. از ثانیه به ثانیه این کار لذت میبرد و چنگ زدن نورا به موهای سرش یعنی داشت درست انجامش میداد. فقط خدا رو شکر میکرد که طبقه سوم خالی بود و کسی صداشون رو نمیشنید. چند دقیقهای فقط روی همین کار تمرکز کرد، تا جایی که بین پاها و حتی کنارهی رونهای نورا از خیسی برق میزد. داشت طاقتش تموم میشد. سرش رو جدا کرد و خواست کار رو یکسره کنه، اما نورا دو دستی به تخت سینهاش کوبید و گفت:
-نوبت منه.
قبل اینکه نورا شلوارش رو پایین بکشه، دستش رو گرفت و گفت:
-مجبور نیستی، باشه؟
-هیچکی نمیتونه من رو مجبور کنه.
وقتی لبهای نرم نورا دور کیرش حلقه شد، چشمهاش رو با خشنودی بست و راحت دراز کشید. هر لحظه از این دختر بیشتر خوشش میاومد. نورا زیاد تو این کار حرفهای نبود. چندباری دندون زد و حس سپهر رو پروند، اما سپهر خوشحال بود که این کار ارضا شدنش رو به تاخیر میندازه. وقتی کیرش به اندازه کافی خیس شد، دوباره نورا رو به حالت اول خوابوند. از نوک انگشت پاهاش شروع کرد به بوسیدن. مچ، ساق و رون پاش رو بوسید، بوسهی خیسی رو خط کسش کاشت، شکم و ناف، سینهها، گلو، چونه و حتی دوتا چشمهای نورا رو بوسید و نورا مملو از موج لذت و احساسات خوب، با چشمهای بسته لبخند میزد. سپهر بوسههاش رو به گونهی نورا رسوند و وقتی نورا صورتش رو چرخ داد، لبهاشون باهم درگیر شد. بهم قفل شدن و ده دقیقهی تمام فقط همدیگه رو بوسیدن، جوریکه جفتشون به نفس نفس افتادن. سپهر که میدونست وقتش رسید، پرسید:
-باکرهای؟
نورا با چشمهای خمار نگاهش کرد.
-مهمه برات؟
-اگه باشی که من خوشبختترین پسر دنیام. اگرم نباشی فدای سرت. فقط خیلی به نفر قبلی حسودی میکنم.
-تا حالا به صورت جدی با کسی نبودم.
«من اولیم!» مثل ترقه تو سرش منفجر شد. دلش میخواست از خوشحالی بالا و پایین بپره. سپهر اولین نفرِ نورا بود. به حالت دو زانو جلوی پاهای از هم باز شدهی نورا نشست. سر کیرش رو روی خط کس نورا کشید و با خودش فکر کرد: «خدایا یعنی این واقعیه؟» سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:
-من با یه بار از تو سیر نمیشم. اصلا فکر میکنم هیچوقت ازت سیر نمیشم.
و نورا از شنیدن این حرفها غرق لذت شد. سپهر با کلاهک کیرش حفرهی کوچیک ورودی کس نورا رو پیدا کرد و آروم سُرش داد داخل. چندباری کلاهک کیرش رو داخل کرد و بیرون آورد و نورا تمام مدت در حالیکه با ترس لبش رو میگزید، به سپهر نگاه میکرد. سپهر روی نورا دراز کشید و بدنش رو با دستهاش در بر گرفت. کنار گوشش گفت:
-پاداش کدوم کار خوب منی؟
قبل از اینکه نورا چیزی بگه، لبهاش رو بوسید و کیرش رو تا ته فرو کرد. ناله دردناک نورا رو که شنید، دست از حرکت کشید. چند ثانیه مکث کرد و گفت:
-برم؟
نورا نفسهاش رو کنترل کرد و تند تند سرش رو تکون داد. سپهر جونی گفت و آروم شروع به عقب و جلو کردن کیرش کرد. تا جایی که میتونست مراعات میکرد. اصلا دوست نداشت نورا اذیت بشه. خون رقیقی که دور کیرش حلقه زده بود، یعنی اون واقعا باکره بود. با احتیاط یکم سرعت کمر زدنش رو بیشتر کرد. وقتی ترس و دلهرهای تو چشمهای نورا ندید، بازم سرعت کمر زدنش رو بیشتر کرد. نورا بازم ناله کرد، اینبار اما از لذت. زیر لب جون دیگهای گفت و همدیگه رو بوسیدن. هر چی زمان بیشتر میگذشت، سرعت تلمبه زدن سپهر، نالههای پر لذت نورا و گرمای بینشون بیشتر میشد و احساساتشون شعلهورتر. بدنهای داغشون از هم جدا نمیشد، نه حتی برای یک ثانیه. بدنشون تو سرما عرق کرده بود و نالههای نورا بین لبهای سپهر خفه میشد. سپهر احساس کرد داره ارضا میشه. برای جلوگیری از تموم شدن این حس بینظیر، سریع کیرش رو بیرون کشید و با ولع شروع به خوردن کس نورا کرد. نورا دیگه از لذت نمیدونست چیکار کنه. دهنش رو گرفته بود و جیغهاش رو خفه میکرد. سپهر یه پاش رو گرفت، روی پای دیگهاش انداخت و نورا رو به حالت دمر خوابوند. دستهاش رو دور بدن نورا گذاشت، دوباره کیرش رو فرو کرد و شروع کرد به گاییدن نورا. اما این وضعیت زیاد ادامه نداشت. تو این حالت کس نورا تنگتر میشد و سپهر اگه ادامه میداد زیر یک دقیقه ارضا میشد. زیر لب فحشی داد و از کمر نورا گرفت. اینبار به حالت داگی درش آورد و با دیدن باسن قمبل شدهاش، چشمهاش درخشید. حالا پوزیشن مورد علاقهاش رو پیدا کرده بود. دستهاش رو دور پهلوهای نورا گذاشت و خودش رو به باسنش کوبید. لرزی که به باسنش میافتاد دیوونه کننده بود. با لذت کف دستهاش رو از روی باسن تا بالای کمرش میکشید و مطمئن بود خاطرهی امشب رو هرگز فراموش نمیکنه. اون پایین و محل اتصال بدنهاشون مثل کورهی آتیش بود. داشت میاومد و دیگه نمیتونست کنترل کنه. دستش رو از زیر بدن نورا رد کرد و بازم مثل فیلمهایی که دیده بود، با انگشت بالای کس نورا رو به صورت دورانی مالید. به ده ثانیه نکشیده نورا لرزید و عمیقا ارضا شد. رطوبت داخل کسش سپهر رو به اوج رسوند و با چندتا نالهی مردونه ارضا شد. قبل اینکه کار دست خودش بده کیرش رو بیرون کشید و روی کمر نورا ارضا شد. نعرههاش تا زمانی که روی تخت سقوط میکرد ادامه داشت. چند دقیقه طول کشید تا جفتشون آروم بشن. سری تکون داد و گفت:
-وای، معرکه بود.
نورا خندید و دستش رو دور گردن سپهر انداخت. سپهر با علاقهی وافر لبهاش رو بوسید. حتی با وجود اینکه ارضا شده بود، هنوزم به این دختر یه احساس خیلی قوی داشت. نورا در حالیکه پتو رو دور خودش میکشید، از تخت بلند شد و با پای لخت جلوی قفس کبوترها ایستاد.
-به نظرت آزادی یعنی چی؟
سپهر که از دور شدن گرمای بدن نورا ناراضی بود، لبهی تخت نشست و به سوال عجیبش فکر کرد.
-آزادی یعنی…نمیدونم. به این راحتی توصیف نمیشه.
-من بهت میگم… .
نورا این رو گفت و در قفس رو باز کرد. مقابل چشمهای بهت زدهی سپهر، کبوترهای نازنینش پر زدن و تو آسمون اوج گرفتن.
-نه…!
تقریبا داشت سکته میکرد. با دهن وا مونده به آسمون تاریک نگاه میکرد. کبوترهاش رفتن، برای همیشه! با عصبانیت گفت:
-چرا این کار رو کردی؟ میدونی چقدر واسشون زحمت کشیدم؟
-چرا نمیکردم؟ اون پرندهها داشتن عذاب میکشیدن.
-ولی من بهشون آب و دون میدادم. حواسم بهشون بود که گربه بهشون حمله نکنه.
نورا با قدمهای آهسته جلو رفت. دستهای سپهر مغموم رو گرفت و گفت:
-عزیزم، الان دیگه حتی اگه اون بیرون از گشنگی تلف بشن یا گربه شکارشون کنه آزادهان. آزاد زندگی میکنن و آزاد میمیرن. کسی براشون تصمیم نمیگیره.
سپهر نفسش رو فوت کرد. نورا لبخند زد و پرسید:
-پس دوباره میپرسم. آزادی یعنی چی؟
سپهر در حالیکه هنوز لبهی تخت نشسته بود، نورا رو بغل کرد و سرش رو به شکمش فشار داد.
-برای من، آزادی یعنی تو! تو باش، من همیشه آزادم.
نورا موهای سپهر رو نوارش کرد و گفت:
-پس آماده شو تا واسه آزادیمون بجنگیم، چون کسی به جز خودمون در قفس رو باز نمیکنه.
سپهر سرش رو از روی شکمش برداشت و سوالی نگاهش کرد. نورا توضیح داد:
-پرسیدی چرا امشب تنم رو تقدیم تو کردم. چون میخواستم قبل اینکه کف خیابون بمیرم، واسه یه بارم که شده با یه نفر تجربهاش کنم. اتفاقی به تو برخوردم و از صمیم قلب خوشحالم که اون یه نفر تو بودی. الانم پاشو آماده شو، داره دیر میشه.
سپهر لحظه به لحظه گیجتر میشد. سری تکون داد و گفت:
-من متوجه منظورت نمیشم.
نورا دست سپهر رو کشید و از روی تخت بلندش کرد.
-مگه نمیدونی؟ شاهزاده دوباره فراخوان داده.
پایان.
[داستان و تمامی شخصیتها ساختهی ذهن نویسنده میباشد.]
نوشته: کنستانتین
19 پاسخ به “کبوترهای آزاد!”
❤️ ❤️ ❤️
❤️ ❤️ ❤️
چرا نمیتونم لایک کنممم
بلد نشدم لایک کنم ولی مثل همیشه عالی بوود ✨️
خوشحالم که دوباره دست به قلم شدی
داستانت رو دوست داشتم،
ساز سکس سیاسی کنستانتین
لایک کردم بعد میخونم دستخوش داری کنستانتین؟ 0قابل توجه اونا که نمیدنن و دیس کردن کنسنتانتین یکی از نویسنده های حق این سایت هست مثل شیوا و دیگران…
کنستانتین نظیر نداری خسته نباشی
ناتینگهام خدا بگم چیکارت کنه الان باید بشینم کل روز غصه اینارو هم بخورم خسته نباشی
لعنت بهت حالمو خراب کردی . . . خوب بود
دمت گرم عالی بود
عالی مثل همیشه
roshan کنستانتین عزیز ممنون که در این روزها رسالت نویسندگی خودت رو با انتشار این داستان به نوبه ی خودت انجام دادی. دم نویسنده های درجه ی یک مثل شما و سفید دندون همیشه گرم
کنستانتین عزیز خوشحالم که هستی اگر این داستان رو نمینوشتی، کنستانتین چیزی کم داشت. خوشحالم که تو و دوستانی دیگر هستند. و در دل نگران دوستی که هیچ دوستی با او نداشتم اما از بی خبری از او حال خوشی ندارم. امید که همه در سلامت باشند. باتشکر
برا شهوت شروع کردم به خوندن ولی تهش گریه م گرفت ممنون بخاطر داستانت
ده یاد این ضرب المثل افتادم: دشمن دانا که غم جان بود/بهتر از آن دوست که نادان بود!!! تو الان خون پاک جوانان رشید وطن رو آلوده کردی! آزادی و شرافت ربطی به شهوت و سکس و بکارت برداشتن نداره!! خجالت بکش! شرم بر تو اگه ناآگاهانه این کار روکردی و تف به ذات حروم زاده ات اگه از عمد نوشتی!!!
ده یاد این ضرب المثل افتادم: دشمن دانا که غم جان بود/بهتر از آن دوست که نادان بود!!! تو الان خون پاک جوانان رشید وطن رو آلوده کردی! آزادی و شرافت ربطی به شهوت و سکس و بکارت برداشتن نداره!! خجالت بکش! شرم بر تو اگه ناآگاهانه این کار روکردی و تف به ذات حروم زاده ات اگه از عمد نوشتی!!!
عالی و بسیار غم انگیز، من یکی از طرفداران شما هستم جناب کنستانتین