آرزو، ۱۸ ساله، از چند روز قبل میدانست که تولد امشب، شب تولد متفاوتی است. مادرش با آرامش اما قاطعیت، به او گفته بود که باید آماده شود. نه برای یک جشن، برای یک رسم. رسمی که هر دختر فامیل، یک بار در زندگیاش آن را تجربه میکرد.
از صبح، مادرش او را به حمام برد و با آبهای گرم و روغنهای معطر، بدنش را شست. موهایش را با دقت شانه زد و بافت. آرزو با چشمانی که به آینه خیره بود، سعی میکرد لبخند بزند، اما لبخندش روی لبهایش نمینشست.
مادر: «… نگران نباش. این فقط یک شب است. بعدش، تو یک زن میشوی.»
آرزو با چشمانی که از اشک پر شده بود، با صدایی که میلرزید، گفت: «… اما من نمیخوام…»
مادر دستش را روی شانهاش گذاشت و با لبخندی که میگفت «چارهای نیست»، گفت: «… این رسم خانوادهست. همهی دختران فامیل این شب رو گذروندن. تو هم باید.»
آمادهسازی برای مراسم
آرزو را با احتیاط و لطافت، به حمام هدایت کردند. بخار گرم، فضای کوچک را پر کرده بود و بوی روغنهای معطر، در هوا پیچیده بود. مادرش و دو زن دیگر از فامیل، کنار وان ایستاده بودند و با نگاههایی که میگفت «اینجا جای امنیست»، به او لبخند میزدند.
مادر با لحنی که آرام و دلگرمکننده بود، گفت: «… بیا عزیزم، وقتشه که بدنت رو برای شب بزرگ آماده کنیم.»
آرزو با چشمانی که از ترس و شرم پر شده بود، لختی روی صندلی چوبی نشست. یکی از زنان، پارچهای گرم و مرطوب روی بدنش کشید و با حرکات آرام، پوستش را تمیز کرد. آب گرم روی شانهها و کمرش جاری شد و او با چشمان بسته، سعی میکرد خودش را به آن لحظه بسپارد.
مادرش با ظرفی از موم گرم، نزدیک شد و با نگاهی که میگفت «این لازمه»، گفت: «… حالا نوبت اینه که موهای زائد رو برداریم. یه کم درد داره، ولی تحمل کن.»
موم گرم را با کاردک روی پوست رانهای آرزو مالیدند. آرزو با نفسی که در سینه حبس شد، دستهایش را روی لبهی صندلی محکم کرد. وقتی پارچهی نخی را روی موم فشار دادند و با یک حرکت سریع، آن را کندند، آرزو با جیغی کوتاه، کمرش را خم کرد و اشک از چشمانش جاری شد.
آرزو: (با صدایی که میلرزید) «… آخ… نه… درد داره…»
مادر: (با لبخندی که میگفت «تحمل کن») «… میدونم عزیزم، اما این کار لازمه تا بدنت نرم و آماده بشه.»
موم داغ، روی قسمتهای دیگر بدنش نیز کشیده شد: روی ساقها، زیر بغلها، و حتی روی پوست نرم نزدیک کص. با هر بار کندن پارچه، آرزو با نالهای که در گلو خفه میشد، اشک میریخت و دستهایش را محکمتر به صندلی گره میزد. اما زنان با خونسردی، کارشان را ادامه میدادند تا جایی که پوستش کاملاً صاف و نرم شد.
بعد از اپیلاسیون، آرزو را به آرامی در وان آب گرم قرار دادند. مادرش با اسفنجی نرم، بدنش را شست و با حرکات دورانی، کف صابونهای معطر را روی پوستش پخش کرد. آب گرم، روی شانهها، سینه و شکمش جاری شد و بوی یاس و بادام، فضای حمام را پر کرد.
سپس نوبت به تمیز کردن کس رسید. یکی از زنان، با پارچهای نرم و مرطوب، به آرامی لبههای کس آرزو را تمیز کرد و با حرکات ملایم، هرگونه آلودگی را پاک کرد. آرزو با چشمان بسته و لبانی که میلرزید، سعی میکرد خودش را به آن لحظه بسپارد.
بعد از خشک شدن بدن، چند دختر جوان فامیل با ظرفهای کوچک روغنهای معطر وارد حمام شدند. یکی از آنها، نرگس، دخترعموی ۲۲ سالهاش، با لبخندی که میگفت «نترس»، نزدیکتر شد و با صدایی که آرام و دلگرمکننده بود، گفت:
«… بیا عزیزم، بذار بهت کمک کنیم تا آروم بشی. این روغنها، استرس رو از بدنت دور میکنن.»
دخترها دور آرزو حلقه زدند. یکی از آنها با روغن یاس، شانهها و بازوهایش را ماساژ داد و با حرکات دورانی، تنش را از عضلاتش بیرون کشید. دیگری با روغن بادام، روی پاها و رانهایش کشید و با فشار ملایم، پوستش را نرم و براق کرد.
نرگس اما، با نگاهی که میگفت «من حواسم به تو هست»، کنار آرزو نشست و با روغن گلاب، کف دستهایش را گرم کرد. با نرمی و دقت، دستش را روی شکم آرزو گذاشت و با حرکات چرخشی، به سمت پایین کشید. وقتی به ناحیهی کس رسید، با انگشتانش، به آرامی روی لبههای کس کشید و با حرکات ملایم و دورانی، شروع به ماساژ دادن کرد.
آرزو با نفسی که در سینه حبس شد، چشمانش را بست و با هر بار حرکت نرم و مداوم نرگس، تنش از بدنش خارج میشد. نرگس با دقت، از تماس با پردهی بکارت خودداری میکرد، اما با حرکات ماهرانهاش، روی کلیتوریس فشار میآورد و با ریتمی آرام، او را به سمت لذت میبرد. آرزو با نالهای که از ته دل برخاست، کمرش را خم کرد و با انقباضی ملایم، به ارگاسم رسید.
بقیه دخترها، با لبخندهایی که میگفت «آفرین»، به ماساژ بقیهی بدنش ادامه دادند. یکی روی سینههایش، دیگری روی باسن و پاها، و سومی روی کمر و پشتش، با روغنهای معطر، پوستش را نوازش میکردند. آرزو با چشمانی که از رضایت و خستگی نیمهباز بود، در میان دستهای نرم و گرم آنها، احساس آرامش عجیبی کرد.
نرگس با لبخندی که میگفت «کارم تموم شد»، به گوش آرزو خم شد و با زمزمهای که فقط او بشنود، گفت:
«… من برای همه این کار رو نمیکنم. ولی چون دیدم خیلی استرس داری، یه حالی بهت دادم تا راحتتر بشی…»
سپس با لبخندی گرم، از جا بلند شد و به دخترهای دیگر پیوست. آرزو با چشمانی که از شرم و آرامش پر شده بود، به نرگس نگاه کرد و با لبخندی که به سختی روی لبهایش نشست، زمزمه کرد: «… ممنون…»
بعد از ماساژ، نوبت به آرایش رسید. مادرش با روغنهای معطر، بدن آرزو را به آرامی ماساژ داد تا پوستش براق و نرم شود. روغن روی شانهها، بازوها، شکم و پاها کشیده شد و در نور ملایم حمام، پوستش میدرخشید.
سپس یکی از زنان، با دقت و مهارت، شروع به آرایش کس آرزو کرد. با کمی رنگ مخصوص، لبههای کس را به رنگ صورتی ملایم درآورد و با پودری براق، روی آن را روشن کرد تا خوشرنگ و خوشبو شود. نیپلهای سینهاش را نیز با رنگی صورتی و طبیعی، آرایش کرد تا در کنار کص آرایششده، هماهنگ و دلربا به نظر برسند. بوی گلاب و یاس، از کصش به مشام میرسید.
پس از اینکه بدن آرزو با روغنهای معطر براق شد و کصش آرایش پیدا کرد، نوبت به صورتش رسید. مادرش با ظرفی از مواد آرایشی، کنارش نشست و با نگاهی که میگفت «حالا نوبت زیباترین بخش کار است»، لبخندی گرم به او زد.
مادر: «… حالا نوبت صورته. میخوام امشب، زیباترین دختر فامیل باشی.»
آرزو با چشمانی که همچنان از اشکهای اپیلاسیون خیس بود، با صدایی که میلرزید، گفت: «… مامان… من نمیخوام که…»
مادر با نوک انگشتانش، چانهاش را گرفت و به آرامی صورتش را به سمت خودش چرخاند و گفت: «… میدونم عزیزم، اما این بخشی از رسمه. بذار بهت کمک کنم تا امشب، بهترین نسخهی خودت باشی.»
مادر با دقت، ابتدا کرمهای مرطوبکننده را روی پوست صورت آرزو مالید تا پوستش نرم و شفاف شود. سپس با حرکات آرام، کرمپودری سبک روی صورتش کشید تا رنگ پوستش یکدست شود. با برسهای نرم، گونههایش را کمی سرخ کرد و با خطچشمی مشکی، چشمهایش را درشتتر و گیراتر ساخت.
سپس نوبت به لبها رسید. رنگی ملایم و صورتی، روی لبهایش کشیده شد تا لبخندش، حتی اگر از ته دل نبود، دلربا به نظر برسد. مادر با دقت، ابروهایش را مرتب کرد و با کمی سایهی روشن، روی پلکهایش کشید تا چشمانش براقتر و خیستر به نظر برسند.
آرزو در آینه به خودش نگاه کرد. صورتش، دیگر صورت یک دختر بچه نبود. آرایش، او را چند سال بزرگتر نشان میداد؛ زنی که آمادهی پذیرش بود. اشک از گوشهی چشمش جاری شد، اما مادر با دستمالی نرم، آن را پاک کرد و با لبخندی که میگفت «گریه نکن»، گفت: «… نگاه کن چقدر قشنگ شدی. امشب، همه به تو نگاه میکنن.»
آرزو با چشمانی که در آینه میدرخشید، با صدایی که به سختی بیرون میآمد، زمزمه کرد: «… اما من نمیخوام که همه به من نگاه کنن…»
مادر دستش را روی شانهاش گذاشت و با نگاهی که میگفت «چارهای نیست»، گفت: «… این رسمه، عزیزم. تو فقط باید تحمل کنی، و بعدش، همهچیز تموم میشه.»
ورود به اتاق نمایش
آرزو را با لباسی سفید و بلند به اتاق بزرگ هدایت کردند. موهایش را با گلهای کوچک سفید تزئین کرده بودند و عطری ملایم به گردن و مچهایش زده بودند. چراغها کم بود و نور شمعها، روی دیوارها سایه میانداخت.
پدرش با صدای بلند اعلام کرد: «… امشب، شب آمادهسازی آرزو برای زندگی است. او ۱۸ ساله شده و باید بداند که زن بودن، یعنی پذیرفتن.»
مادرش با مهربانی، لباس سفید آرزو را از شانهها به پایین کشید و او را کاملاً عریان کرد. پارچهی نرم و سبک، از روی پوستش لغزید و هوای خنک اتاق روی بدنش نشست. آرزو با چشمانی که از شرم و ترس بسته شده بود، سعی میکرد خودش را از آن لحظه جدا کند.
سپس مادرش به آرامی او را روی تخت خواباند. عمه با نگاهی که میگفت «نگران نباش»، مچ پاهای آرزو را گرفت و به آرامی بالا آورد و پاهایش را از هم باز کرد تا کصش کامل نمایان شود.
مادر: (با صدایی که آرام و محکم بود) «… آرزو، اینجا فقط زنان هستند که بدنت را میبینند و تأیید میکنند. ما حواسمون بهت هست. فقط یه امشب رو تحمل کن.»
عمه با نگاهی که میگفت «همهچیز خوب است»، با انگشتانش، لبههای کس آرزو را گرفت و به آرامی باز کرد تا همه بتوانند ببینند. پردهی بکارت، نازک و صورتی، در میان چینهای کس، نمایان بود.
عمه: (با نگاهی که میگفت «تأیید میکنم») «… پرده سالم و دستنخورده. این دختر، هنوز باکره است.»
خاله با انگشت شست، روی کلیتوریس آرزو فشار داد و با حرکات چرخشی و آرام، شروع به تحریکش کرد. آرزو با نفسی که در سینه حبس شد، کمرش را خم کرد و نالهای کوتاه از خود بیرون داد. خاله با لبخندی که میگفت «آفرین»، با نوک انگشت، روی ورودی کس کشید و با رطوبتی که روی انگشتش جمع شده بود، به مادر و عمه نگاه کرد و گفت: «… خیس شده. یعنی بدنش پذیر است.»
مادر با لبخندی که میگفت «کار تمام است»، دست آرزو را گرفت و با صدایی که گرم و آرام بود، گفت: «… دیدی؟ بدنت آمادهست و حالا نوبت به برندهی مسابقه میرسد تا کار نهایی را انجام دهد…»
مسابقه برای تعیین برنده
پس از نمایش بدن، پدر آرزو با صدای بلند اعلام کرد که برای تعیین برنده، یک مسابقه برگزار میشود.
پدر آرزو قوانین را توضیح داد:
«… این مسابقه سه مرحله دارد. هر کس در هر مرحله بهترین عملکرد را داشته باشد، یک امتیاز میگیرد. پس از پایان سه مرحله، کسی که بیشترین امتیاز را داشته باشد، برنده است و حق برداشتن بکارت آرزو را خواهد داشت.»
مرحلهی اول: دویدن با مانع
پسران در حیاط، مسیری با موانع کوچک را دویدند. سامان با چابکی، سریعترین بود و یک امتیاز گرفت.
مرحلهی دوم: پرش طول با وزنه
پسران با وزنهای ۵ کیلوگرمی، پرش طول انجام دادند. فرهاد با تعادل عالی، بهترین عملکرد را داشت و یک امتیاز گرفت.
مرحلهی سوم: کشتی در یک دایره
پسران دو به دو کشتی گرفتند. فرهاد با قدرت و استراتژی، حریفان را شکست داد و یک امتیاز گرفت. همچنین به دلیل استراتژی برتر، یک امتیاز اضافی دریافت کرد.
اعلام برنده
پدر آرزو با صدای بلند اعلام کرد:
«… نتایج مسابقه:
· سامان: ۱ امتیاز
· فرهاد: ۳ امتیاز (یک امتیاز برای پرش طول، یک امتیاز برای کشتی و یک امتیاز اضافی برای استراتژی برتر)
برنده، فرهاد است. او حق دارد که بکارت آرزو را بردارد.»
فرهاد، با هیکلی متناسب و ورزیده، موهای تیره و چشمانی درشت، با لبخندی که میگفت «نوبت من است»، به سمت تخت رفت. مادر آرزو، که کنار تخت ایستاده بود، با نگاهی که میگفت «خوش شانسی»، به گوش آرزو خم شد و با زمزمهای که فقط او بشنود، گفت:
«… آرزو جان، خیلی خوش شانسی که همچین پسر خوش تیپ و خوش هیکلی میخواد پردت رو بزنه. ببین چقدر کیر و خایههاش خوشتراش و خوردنیه…»
پیشنوازی و برداشتن بکارت
فرهاد بدون اینکه عجله کند، به آرامی روی تخت کنار آرزو دراز کشید. نگاهش را به چشمانش دوخت و با لبخندی که میگفت «نترس»، دستش را روی شکمش گذاشت و به آرامی نوازشش کرد. با نوک انگشتانش، از روی سینهها و شکمش کشید و با حرکات آرام، او را آماده کرد.
سپس خم شد و با لبهایش، روی گردن و سینهاش بوسه زد و کمکم پایین آمد تا به کصش رسید. با زبانش، روی کلیتوریس حلقه زد و با حرکات آرام و مداوم، کصش را لیسید. آرزو با نفسی که در سینه حبس شده بود، با چشمان بسته، کمرش را خم کرد و نالهای کوتاه از خود بیرون داد.
وقتی که کاملاً آماده شد و کصش خیس و لغزنده شد، فرهاد کیرش را با دست گرفت و با نوک آن، روی ورودی کص کشید.
فرهاد: (با نگاهی که میگفت «نگران نباش») «… نترس عزیزم. سعی میکنم اذیت نشی…»
سپس نوک کیرش را روی ورودی کص گذاشت و با یک فشار آرام اما محکم، وارد شد. آرزو با جیغی که از دیوارها عبور کرد، کمرش را خم کرد و اشک از چشمانش جاری شد. با نفوذ کیر، پردهی بکارت زده شد و چند قطره خون، روی کیرش و رانهای آرزو جاری شد.
فرهاد که میخواست تحملش را بسنجد، چند بار آرام جلو و عقب رفت و بعد با نگاهی مهربان، به آرزو گفت:
«… آرزو، میتونی تحمل کنی تا تموم شه؟…»
آرزو با چشمانی که از اشک و شرم پر شده بود، با اکراه سرش را تکاند و با ناچاری پذیرفت. فرهاد با لبخندی که میگفت «آفرین»، دوباره شروع کرد. اما کمی قبل از اوج، کیرش را از کصش بیرون کشید و با چند حرکت دست، آب کیرش را روی شکم و باسن آرزو ریخت.
مادرش با یک دستمال سفید و تمیز، خون را از روی رانهای آرزو پاک کرد و همان دستمال را، به عنوان نشانهی زده شدن پرده، کنار گذاشت. پدرش دستمال خونآلود را برداشت و به مردان فامیل نشان داد و با صدایی که میگفت «رسم انجام شد»، اعلام کرد: «… این، نشانهی پایان پاکی و شروع زنانگی اوست.»
پایان شب
آرزو با چشمانی که از اشک و شرم بسته شده بود، روی تخت دراز کشید و با دستهایی که روی صورتش جمع شده بود، سعی میکرد خودش را از آن لحظه جدا کند. مادرش کنارش نشست و با پارچهای نمدار، اشکهایش را پاک کرد و با لبخندی که میگفت «کار تمام است»، زمزمه کرد: «… تموم شد. حالا دیگه یک زن قوی و سخت هستی.»
آرزو با چشمانی که به سقف خیره بود، با صدایی که بیحس بود، زمزمه کرد: «… قوی یا زنده؟…» و در آن شب، دیگر هیچکس جوابش را نداد.
نوشته: ممد حشری
4 پاسخ به “جشن تولد شیوا”
سلام…خوب بود،فضا رو خوب توصیف کردی ولی ایکاش…هیچ دختری همچین لحظاتیو تجربه نکنه،پرده داشتن یا نداشتن…که چی بشه اصلا،آقایی که توقع داری حتما دختر بگیری،آیا خودتم موقع ازدواج همونجور صفرکیلومتر هستی؟!
نگارشت خوب بود ولی کاش توضیح میدادی این رسم برای کجاست ؛ یعنی همچین رسم هایی هنوزم هست ؛ موفق باشی
کسخل مسخلی چیزی هستی عایا
با گروک نوشتی یا چت جی پی تی