پسرها گریه نمی‌کنند (۱)

صداشون رو میشنیدم

مامانم هی سعی می‌کرد به بحث خاتمه بده ولی بابام بی اعتنا بهش بلند حرف میزد؛ من اینو عروسی نمیبرم دوس ندارم جلو بقیه خورد شم تو هم حق نداری تو تالار راجبش حرف بزنی فهمیدی؟

اومدم تو هال نمیخواستم بحثشون بالا بگیره با زبون اشاره بهشون گفتم من امتحان دارم و نمیتونم بیام عروسی.

لبخند پدرم و بغض مادرم جفتشون یه معنی داشتن

رضایت، رضایت از قایم کردن من بین اقوام

هر چند من هيچوقت مقصر لال بدنیا اومدنم نبودم ولی باید بار این نقصو رو دوشم میکشیدم

مادرم طی این سالها سعی کرد منو به حرف بیاره ولی موفق نشد و در حد اَ اِ او یا در بهترین حالت به سختی یه کلمه نامفهوم میگفتم

دو سالی بود که تو مدرسه افراد عادی درس میخوندم چون خونمون به مدرسه افراد استثنایی دور بود‌ از طرفی شنوا بودم و فقط توانایی حرف زدن نداشتم.

تو راه برگشت از مدرسه به قیافه شاد همکلاسی هام نگاه میکردم چقدر زندگی اونا پر از هدفو امید بود

رسیدم سر خیابون

یه آقای میانسال چارشونه با پالتو مشکی و کلاه انگلیسی ، سیگار تو دستش لبخندی بهم زدو از کنارم رد شد

تو یک ماه اخیر این بار چندم بود که میدیدمش همیشه هم یه عینک دودی مشکی رو چشمش بود‌.

اومدم خونه دیدم کتاب حسابداری مقدماتی رو جا گذاشتم.

به مامانم گفتم و اون با کلی التماس به سرایدار مدرسه که بچم شنبه امتحان داره راضیش کرد فردا برم کتابمو ازش بگیرم.

پنج شنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰__ مامانم و بابام خواهرمو داداشم داشتن آماده میشدن برن عروسی

رسیدم دم مدرسه کتابو از سرایدار گرفتم

از بیابونی پشت مدرسه میانبر زدم تا زودتر به خونه برسم

بارون شدت گرفت

اول راه بودم صدای ماشین شنیدم

بوق زد؛ سلام.

با تعجب نگاهش کردم

همون آقائه بود

خاکه سیگارش رو بیرون ریخت.

+سلام کردن بلد نیستی؟

سرمو به نشونه سلام تکون دادم و به راهم ادامه دادم.

دوباره بوق زد؛ کجا میری؟

با زبون اشاره گفتم میرم خونمون.

+نمیفهمم چی میگی ولی اگه میخوای میتونم برسونمت‌.

یکم مکث کردم؛ بارون شدید و سگ های ولگرد بیابون.

سوار ماشین شدم زود برسم خونه اگه خیلی خیس شم سرما میخورم دوباره بابام سرزنشم میکنه.

از مدرسه بر میگردی؟

با زبون اشاره بهش توضیح دادم

+اگه میخوای میتونی بنویسی.

از داشبورد ماشینش خودکار و دفتر در آورد داد بهم

شروع کردم به نوشتن.

با لبخند نگاهم کرد؛اسمت چیه؟

براش نوشتم؛ من پارسا هستم.

+پارسا چند سالته؟

۱۶ سالمه.

میدونستی امروز روز دانش آموزه؟

_ن آقا اطلاع نداشتم.

+اینجوری سختت نیست ارتباط برقرار کردن؟

_عادت کردم بهش آقا.

دستمو گرفت تو دستش بهم بگو کامیار.

سرم پایین بود چیزی نمیگفتم.

+من ۴۲ سالمه خیلی ازت بزرگترم بنظرت میشه باهم دوست باشیم؟

_اگه بابام بفهمه عصبی میشه.

+خب نمیزاریم بفهمه ها؟

_من نمیتونم با غریبه ها دوست بشم.

سرم به سمت بیرون چرخید بیابون رو به عرض رفته بود و کاملا از مسیر دور شده بود

_آقا راه رو اشتباه رفتید باید مستقیم میرفتیم.

+میدونم ولی میخوام بریم باهم شکلات داغ بخوریم

_منو برسون خونه خواهش میکنم

+باشه نترس یکم دور بزنیم بعدش میبرمت خونه.

_من نمیام

حالت چهرش عوض شد

+دعوت من برای بیرون رو رد میکنی؟ میخواستم باهات دوست باشم ولی تو خودت اینجوری خواستی.

ماشینو زد کنار تو یه لحظه دستمالو گذاشت جلو دهنم‌

تقلا میکردم که از دستش فرار کنم

بعد از یک دقیقه تلاش از رها شدن آروم گرفتم‌.

چشمامو که باز کردم تو یه زیر زمین تاریک خودمو پیدا کردم

صدای باز شدن در اومد

ی بیسکوئیت با ی لیوان شکلات داغ جلوم گذاشت؛ میتونی بخوری.

با زبون اشاره بهش میگفتم چرا منو آوردی اینجا

+من نمیدونم تو چی میگی سعی کن بچه خوبی باشی وگرنه زندگی برات جهنم میشه.

پاشدم از دستش بگیرم هولم داد

+بشین سر جات فردا دوباره میام بهت سر میزنم

دستامو با علامت التماس گرفتم جلوش ولی بدون اینکه توجهی بهم بکنه از پله ها رفت بالا در رو بست.

نفهمیدم کی خوابم برد

از لای هواکش رو به حیاط ی نور خفیفی داخل زده بود

فهمیدم صبح شده

زانو هامو بغل کرده بودمو اشک میریختم صدای در اومد

+سلام پارسا حالت چطوره؟

با گریه نگاهش کردم

+ببین من نمیخوام اذیتت کنم باور کن منم دلم نمیخواد تو این حالت باشی

یکم نون و پنیر و یه لیوان شیر و یه آب معدنی کوچیک جلوم گذاشت

+بخور میدونم گرسنه‌ای

بشقاب رو کنار زدم

با این کارم عصبی شد

صورتمو گرفتو داد زد؛ چه گوهی خوردی هان؟ باید باهات عین سگ رفتار کنم تو لایق محبت نیستی انگار.

با گریه التماسش میکردم ولم کنه.

+تو حتی زبون نداری داد بزنی میفهمی؟

می‌خواستم از اینجا بیارمت بیرون ولی تو بی لیاقتی باید بهت بی توجه باشم درست عین بابات.

سه روز پشت هم به همین روال گذشت

تو زیرزمین یه دستشویی پر از سوسک بود که با ترس کارمو توش انجام میدادم

هر روز یه لیوان آب با یه بیسکوئیت غذای من بود.

صدای باز شدن در اومد

دوباره داخل بشقاب همون غذای دیروزی

+پارسا چقدر بو میدی چرا خودتو نشستی؟

با بغض نگاهش کردم

+برات یه جایزه دارم

خودکار و دفتر رو داد دستم

میتونی از این به بعد بنویسی خوبه؟

نوشتم

_دستشویی پر از سوسکه من می‌ترسم ازشون.

+بنظرت لیاقت اینو داری ک بزارم بری حموم؟

_تو رو خدا منو از اینجا ببرید بیرون خیلی گرسنمه.

+باشه بهش فکر میکنم اگ نظرم مثبت بود چند ساعت دیگ دوباره برمیگردم.

زمان برام دیر میگذشت هیچ ساعتی نبود هیچ پنجره ای نبود یه پتوی کهنه و فرش پاره قدیمی چیزایی بود که میتونستم ببينم.

صدای باز شدن در اومد

+میتونی اون خودکار و دفتر رو داشته باشی یه بالشت و پتو هم برات آوردم بتونی بخوابی.

با عجله نوشتم _ لطفا منو از اینجا ببرید بیرون قسم میخورم پسر خوب و حرف گوش کنی باشم.

عینکشو تکون داد

+هنوز زوده تو باید نشون بدی واقعا قدر دان محبت من هستی.

هق هق میزدم اشک هام رو برگه دفتر میریخت

_اینجا خیلی کثیف و سرده شبها میترسم تو رو خدا منو از اینجا ببر بیرون.

*هنوز زوده اگه خیلی رو مخم بری همه چی دوباره مثل روز اول میشه

پاشد که بره زدم زیر گریه یه خس خس ریز کردمو ناخودآگاه تیکه تیکه گفتم بابایی‌

برگشت نگام کرد با عصبانیت اومد سمتم صورتمو گرفت

×چرا بهم گفتی بابایی؟

نمیتونستم حرف بزنم از ترس یه سری کلمات نامفهوم میگفتم

+چرا بهم گفتی بابایی؟ ها؟

گریه میکردم دستشو لمس کردم‌

به چشمام نگاه کرد لحنش آرومتر شد‌

+فقط پسرم منو اینجوری صدا میکرد

هر بار که میخواست راضیم کنه کاری رو بر خلاف میلم انجام بدم خودشو لوس میکرد صدام میکرد بابایی.

دستشو از صورتم برداشت

نترس خب؟ الان میبرمت بیرون شام درست کردم باهم شام میخوریم باشه؟

سرمو به نشونه تایید تکون دادم

دستمو گرفت بلند شدیم از پله ها رفتیم بالا یه حیاط بزرگ که دور تا دورش مثل قفس آهن کشی بود و روش رانت بودو هیچ دیدی به داخل نداشت

پله هارو رفتیم بالا یه خونه بزرگ ۲ خوابه با پنجره هایی که پرده های مشکی زخیم جلوش کشیده شده بود

راهنماییم کرد سمت حموم

+لباساتو در بیار بندازم ماشین لباسشویی‌

برات چند دست لباس خونگی گرفتم اونارو میپوشی

تا دوش بگیری شام آمادس

خودمو حسابی کف مالی کردمو شستم

اومدم بیرون شلوارک تاپو پوشیدمو اومدم تو پذیرایی

رو میز ناهار خوری نشسته‌ بود صورتشو چرخوند نگاهم کرد دیگه عینک آفتابی نداشت

یه مرد با ته ریش جوگندمی قد تقریبا متوسط با چشمای عسلی‌ و رنگ پوست روشن

لبخند زد؛ پارسا بیا بشین‌

مشغول غذا خوردن بودیم که شروع کرد به حرف زدن

+اون اتاق مال توئه تخت یک نفره داره یخچال کوچولو هم گوشه اتاقت هست که شبا چیزی دلت خواست از توش برداری.

خوراکی هایی که دوس داری رو برام بنویس تا برات بخرم.

آخر شب شد منو برد تو اتاق رو تخت دراز کشیدم

+روبروی تخت در توالت فرنگی و حموم هستش تو یخچال هم خوراکی و یکم غذا داری وقتی روزا نیستم گرسنه‌ نمونی.

به نشونه تشکر دستشو گرفتم

پاشد رفت در اتاق رو قفل کرد

جلوی پنجره اتاق با چوب کاملا میخ کاری شده بودو عملا یه قفس برام ساخته بود.

چهارشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۰__ حوالی ساعت ۱۱ شب در اتاقم باز شد

با لبخند نگاهش کردم

چهرش بهم ریخته و درهم بود

+شام از بیرون گرفتم بیا بخور.

شروع کرد با تلفن حرف زدن

+اگه پسرم تو دریا غرق شد باعثش تویی اگه قاچاقی نمیرفتی یونان الان پسرم پیشم بود کل دارو ندارمو ازم گرفتی شانس آوردی با شکستن پات از جونت گذشت کردم همین که نفس میکشی خودش از لطف منه فهمیدی زنیکه هرزه.

تلفنو قطع کرد

+غذاتو خوردی برو تو اتاق ،میخوام بخوابم

نگاهمو مظلوم کردم شروع کردم به نوشتن_ میشه یکم فیلم ببينيم بعد بخوابیم خیلی حوصلم سر رفته

مکث کرد صورتش همچنان پر اخم بود

+چی میخوای ببینی؟

_ عاشق انیمیشن در جستجوی نمو هستم چند بار دیدمش ولی تکراری نمیشه برام.

از داخل کشو زیر تلویزون سی دی انیمیشن رو در آورد

+پسرم عاشق در جستجوی نمو بود همیشه نگاهش میکرد

سی دی رو گذاشت برام خوراکی آورد نشست کنارم‌.

وسطاش که رسید

با بغض گفت؛ آرمان من بهم میگفت بابایی اگه یه روز گم شم میای دنبالم مثل بابای نمو

منم همیشه میگفتم آره کل دریاها و اقیانوس هارو دنبالت میگردم

اما چی شد حتی دستم به جنازش هم نرسید.

دستمو بردم سمت دستش آروم لمسش کردم

نگاهم کرد دستشو سمت صورتم آورد از ترس چشمامو بستم

شروع کرد به نوازش صورتم

دستشو دور شونم انداخت و بغلم کرد

صورتمو بوسید منو محکم تر تو بغلش فشار داد.

دست به سرم کشید

+۴ ساله پسرمو لمس نکردم اگه زنده بود الان ۱۴ سالش بود

دقیقا رو همین مبل آخرین بار بغلش کردم‌.

*آخرین باری که باباتو بغل کردی کی بوده؟

گوشیو داد بهم

+تو قسمت نوت برام بنویس

_یادم نیست کی بوده ولی میدونم خیلی ازش گذشته

+بدی شما پسرا اینه زود بزرگ میشید یادتون میره به محبت پدرتون نیاز دارید‌

_بابام پسر لال نمیخواد منو دوس نداره، تو مدرسه همه عجیب غریب نگاهم میکنن مامانم همیشه بخاطر من خجالت زده میشه.

گریم گرفت

گوشیو گرفت گذاشت کنار

منو تو بغلش گرفتو شروع کرد به نوازش کردنم

+گریه نکن عزیزم من دوست دارم واقعا برام مهمی از تابستون تا الان دنبالت گشتم

میدونی هر روز به این امید میومدم اونجا که فقط یک دقیقه تو رو ببینم؟

وقتی دیدمت حس کردم یه چیزی تو رو به من وصل میکنه

محکم بغلم کرده بود منم گریه میکردم

سعی می‌کرد آرومم کنه

+هیش، عزیزم،گریه نکن

صورتم بین دستاش بود نگاهم میکرد

+قربونت بشم حیف اون چشمای خوشگل مشکیت نیست خیس بشه.

بدون اینکه بدونم چرا بغلش کردم

عین دیونه ها سفت چسبیدمش

سرمو بالا گرفت شروع کرد به بوسیدن چشمام و گونم

+خودم بابات میشم فقط کافیه تو بخوای

صورتمو بوس میکرد

انگشت هاش رو صورتم کشیده میشد

منو تو آغوشش گرفت بلند کرد

برد تو اتاق رو تخت کنارم دراز کشید

خودمو تو بغلش رها کردم

هق هق میزدم

گونمو نوازش کرد

تو چشمام نگاه کرد

لبخند رو لبش بود

دست به ته ریشاش کشیدم

صورتشو بوسیدم

هیجان زده شد تند تند صورتمو بوس میکرد

اتفاقی لبای همو بوسیدیم

وقتی دید مخالفتی نمیکنم

شروع کرد به بوسیدن از رو لبام

منم ادامه دادم و لبشو بوس کردم

لبامو کم کم تو دهنش حس کردم

صدای نفس هاش بلند تر شدن

صورتمو گرفتو لبامو کاملا میمکید

هر چند ثانیه مکث میکرد میدید دارم لباشو بوس میکنم دوباره شروع میکرد به خوردن لبام

تیشرتش رو در آورد

+دوس داری اینجوری بیای تو بغلم؟

بدون هیچ اشاره ای بغلش کردم

گرمای بدنش و پشمهای سینش حس آرامش و خواب رو بهم میداد

سرم رو سینش بود هی قربون صدقم میرفت دستای بزرگ رگ دارش رو دور کمرم حلقه کرد کاملا تو بغلش جا شدم

با لبخند نگاهم کرد

*دوس داری اینجوری آره؟

سرمو تکون دادم

دست به بدنش کشیدم و دوباره از هم دیگه لب گرفتیم.

منو به پهلو برگردوند و از پشت بغلم کرد

سفتی کیرش رو از زیر گرم کنش حس میکردم دستشو از زیر تاپم کشید رو سینم و شروع کرد به مالیدن بدنم

هی میومد پایین تر تا دستش خورد به کیرم که سفت شده بود

واکنشی نشون ندادم فقط میخواستم ادامه بده

شلواک و شورتمو کشید پایین تف انداخت بهش و شروع کرد به ور رفتن باهاش

از پشت خودشو میمالید بهم و همزمان باهاش بازی میکرد

باسنمو عقب دادم تا بیشتر بهم بچسبه

داغی کیرش باعث شد بفهمم کاملا لخت شده

صدای نفس هاشو بغل گوشم میشنیدم

کیرش رو تف مالی کرد و یکمم تف انداخت لای پای من

شروع کردن به لاپایی زدن و همزمان برای من جق میزد

گرمای بدنش حسابی پشتمو داغ کرده بود ضربان قلبم تند شده بود

همیشه به یاد مردا جق میزدم اما هيچوقت تو موقعیت رابطه جنسی قرار نگرفته بودم

کاملا شل شدم بدنمو میمالید سرمو عقب برگردوند شروع کرد ازم لب گرفتن سینمو مالیدو کیرشو بین پام عقب جلو میکرد

زد به شونم

+بلدی بخوری؟

لبمو کج کردم اشاره دادم نمیدونم

چند بار تو گوشی همکلاسی ها فیلم سوپر دیده بودم که یه زن کیر یک مرد رو میکنه دهنش ولی خب نمیدونستم چجوریه

طاق باز دراز کشید رفتم بین پاهاش

کیرش به نسبت برای من و همکلاسی هام بزرگتر و کلفت تر بود

سرمو هل داد سمتش

زبونمو کشیدم روش

دهنمو باز کردم

لیسش میزدم و سرشو تو دهنم کردم

داغی کیرش خیلی هیجانیم میکرد

سرشو میک زدمو کیرشو تو دهنم عقب جلو میشد

سرمو هول داد تا بیشتر بکنمش داخل دهنم حس خفگی بهم دست داد

چند بار که کردمش داخل دهنم در آوردم

گفت بسه

منو دمر خوابوند

زیرم چند لایه دستمال کاغذی گذاشت یکم با وازلین لای پامو چرب کرد

خوابید روم دستشو از زیر شکمم رد کرد و همزمان که کیرش رو بین پام عقب جلو میکرد با کیر منم بازی میکرد

شروع کرد به حرف زدن

چقدر بدنت نرمه انگار دختری اصلا مو نداری

کون کوچولوی سفیدت منو داره دیونه میکنه

لای پام حسابی لیز و چرب شده بود و کیرش تند تر عقب جلو میشد

کیرم خیلی داغ شده بود

سرمو به عقب چرخوندم

لبامو دادم تو دهنش

صورتمو میبوسید و ازم لب میگرفت

نفس هام تند تر شدن پاهام شروع به لرزش کرد آبم اومد

ریخت تو دستش

حشری تر شد

هی تکرار میکرد چه حالی میده چقدر لای پات نرمه از صد تا کوس بهتره

آه و نالش بلند تر شد

خیس شدن پاهامو حس کردم

آبش با فشار پاشیده میشد

بلند تر ناله میکرد

نفس هاش آروم شد کنارم دراز کشید

لباساشو پوشید

چند دقه سکوت کرد

دستمال هارو جمع کرد انداخت تو سطل آشغال

لباسامو پوشیدم با حالت ناراحتی نگام کرد

+منو ببخش خب؟ نمیدونم چرا اینکارو باهات کردم.

با تعجب نگاهش میکردم

دستمو گرفت شروع کرد به عذر خواهی

+قول میدم دیگ کاری باهات نکنم من متجاوز نیستم من آدم بدی نیستم لطفا منو ببخش.

سرمو تکون دادم کنارم خوابید

به زور رو تخت یه نفره جا شدیم

گیج خواب بودم دم گوشم زمزمه میکرد؛ عزیزم قول میدم دیگ به بدنت دست نزنم

دیگه هیچوقت تکرار نمیشه

دست به صورتم کشید پیشونیم رو بوسید کنارم خوابید نفهمیدم کی تو بغلش خوابم برد وقتی از خواب بیدار شدم دیدم نیست

رفتم سمت در اتاق قفل بود

از بی حوصلگی شروع کردم به گشتن کمد دیواری

لباسای پسرش تو کمد بود با یه مقدار اسباب بازی

چشمم به باکس چوبی خورد

بازش کردم عکس دو نفرش با پسرش بود داخل یه پارک

صدای در بیرون رو شنیدم

اومدم وسایل هارو بزارم سر جاشون

قاب عکسه از دستم افتاد و شیشه اش شکست

صداشو شنیدم

+پارسا من اومدم

نزدیک در اتاق شد کلیدو انداخت اومد داخل

دستش پر از خوراکی بود نگاهم کرد

رو زمین نشسته بودم و قاب عکس شکسته تو دستم بود

چشماش از تعجب درشت شد

+اینجا چخبره چیکار کردی تو.

اومد جلو تر قاب عکس رو ازم گرفت

عصبی شد

+تو چ غلطی کردی

صداش بلند شد

تو به چه اجازه ای رفتی به وسایل پسر من دست زدی

ترس وجودمو گرفته بود

دستام میلرزید

+تو به عکس پسرم به خاطرات اون بی حرمتی کردی

از شونم گرفت و هی تکرار میکرد تو به پسرم توهین کردی میفهمی

یه سیلی محکم زد تو صورتم

از دستم گرفت

منو رو زمین کشوند و سمت پذیرایی برد

+تو ارزش محبت نداری تو بابت این کارت جواب پس میدی

گریه تنها کاری بود که میتونستم بکنم

به سرم چند باری مشت کوبید

منو کشان کشان برد زیر زمین داخل حیاط از چهار تا پله هولم داد افتادم پایین

درو محکم بستو رفت.

تا فرداش خبری ازش نشد

سرم زخم شده بود

گرسنگی اذیتم میکرد تشنم بود از هوش رفتم

چشمام که باز کردم دیدم دوباره تو همون تختم بهم سِرم وصل کرده بود

درو اتاق رو باز کرد تو پیش دستی برام چند تیکه کمپوت آناناس گذاشته بود

با اخم نگاهم کرد؛ من تو رو زنده لازم دارم.

ادامه دارد…

نوشته: بی زبان

بازدید 3,806

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “پسرها گریه نمی‌کنند (۱)”

  1. یعنی واقعا ریدم تو هیکل نویسنده و داستانش خارکصه چرا همیشه میخواین هر موضوعی رو به داستان های جنسی بچسبونین.

  2. یعنی ریدم تو خودت و داستان کیری نوشتنت که همون اوایل بسکه تخمی بود بقیشو نخوندم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.