سلام یه خلاصه کوتاه: من د، به شدت دختر حشری هستم تا 19 سالگیم کلا با یک نفر سکس داشتم ولی خب طعمش رفته بود زیر زبونم و از سرم نمیپرید و سعی میکردم با خودارضایی خودمو تخلیه کنم بگذریم
خونه مادر بزرگم جمع شده بودیم یه خونه ویلایی سه خوابه است ولی از اونجایی که اهل مبل و میز غذاخوری این داستانا بودن و دور تا دور هال و پذیرایی پشتی گذاشته بودن خیلی بزرگ بود و معمولا همیشه از پنج شنبه عصر همه میریختن اونجا تا جمعه شب یا دیگه شنبه صبح میرفتن،این سری که جمع شده بودیم من بودم و مامانو بابامو خواهر کوچیکم و سه تا دایی دارم که کوچیکترینش که مجردم هست 25 سالشه و دوتای دیگه متاهلن و زنو بچه دارن که امروز فقط یکیشون آمده بود با خانمش و بچه دوسال و نیمه اش و یدونه خاله دارم که دوتا پسر داره و یه دختر که یکی از پسراش خدمته و اونا هم امروز اینجان
شام رو که خوردیم نزدیک 11بود کسایی که قرار بود تو هال بخوابن آمدیم تشکارو پهن کردیم و خیاری جفت هم دراز کشیدیم و بساط تخمه و میوه و غیبت بقیه هم رفتن بخوابن چون دیر وقت بود براشون
مادر بزرگم که رو تخت میخوابید بخاطر زانو هاش و کمرش(پدربزرگموبابام فوت شدن) مامانوخالمم رفتن تو یکی از اتاقا همین حین حرفو شوخیو خنده من بچه داییم که اسمش آوینا بود رو بغل کردم یکم چلوندمشوبوسش کردم برگشتم سرجام رو کمر دراز کشیدمو نشوندمش رو شکمم هی تکون میخوردمو اون میخندید پشت سرم داییم دراز کشیده بود که به دستش تکیه داده بود و به واسطه بالشت زیرش یکم سطح بدنش بالاتر از من بود و رو به روم جمع همینجوری یکی درمیون قاطی نیمه دراز کشیده یا نشسته بودن، یدفعه آوینا خم میشه انگشتشو میزاره روی نوک سینم که فکرنمیکردم از زیر تیشرتم معلوم باشه(چون تایم خواب بود و همه بخاطر سرما پتو رومون بود سوتینمو دراورده بودم) یهو بلند گفت: خاله این چیه؟ منم دستشو برداشتمو آروم گفتم: هییین خاله دست نزن زشته، لباشو برچید و دوباره دستشو گذاشت رو نوک سینم که برجسته شده بود و گفت: خوردنی داری اینجا؟(خودتون دیگه لحن بچگونه رو تصور کنین)خندیدم تا امدم جوابشو بدم داییم دستشو گذاشت رو دست آوینا همراه با دست بچه سینه امو یکم فشار داد (با دیدن این حرکت نگاهم چرخید سمت جمعو دیدم مشلوغتر ازاین حرفان که حواسشون اینور باشه و دوباره نگاهم چرخید رو دستش) و گفت: نه عشق دایی اینا خوردنی نیستن اینا بالشتن ببین چه نرمن،دست آوینا رو برداشت و خودش انگشتشو گرد کشید رو نوک سینه ام و گفت: اینجارو نباید فشار بدی وگرنه خاله پناه دردش میاد با تموم شدن حرفش خودش نوک سینمو بین انگشتاش یه فشار داد و ولش کرد، کل این اتفاق شاید به 2 دقیقه نرسید ولی من عرق کرده بودمو بدنم داغ شده بود از خجالت از هیجان از یه لمس ممنوعه نمیدونم، آوینا رو بلندش کردم دادم دست زنداییمو خودم با کمی تردید که برگردم سرجام یا نه نیم خیز بودم که با غر دخترخالم بخاطر کوچیک بودن فضای جمعی و گرفتن دیدش حین حرف زدن با تردید برگشتم سرجام و رو پهلو دراز کشیدمو پتو رو تا گردن کشیدم بالا، حتی نتونستم رومو برگردونم سمتش که واکنشی نشون بدم نمیدونستم باید چیکارکنم و بعد از اینکه مخاطب حرفی قرارم دادن و مشغول حرف زدن شدم تصمیم گرفتم بیخیالش بشم و زیادفکرمو درگیرش نکنم دیگه تا موقعه خواب اتفاقی نیوفتاد و داییم و زندایی هم رفتن تو یکی دیگه از اتاقا و ما چهارتا موندیم تو هال، چراغ حیاط چون روشن بود یه مقدار از فضا رو روشن میکرد، خیلی آروم چرخیدم سمت داییم و دیدم پشتش به منه از اونجایی که نیم ساعتی بود صداش نمیومد با خودم فکر کردم که خوابه و منم با خیال راحت پشتمو کردم بهش و خوابیدم…..
نمیدونم چقدر از خوابم گذشته بود که حس کردم یه دست توی شلوارمه و داره کونمو لمس میکنه،تکون ریزی خوردم و یکم هوشیار شدم که لمس متوقف شد ولی همچنان گرمای دست رو حس میکردم، نمیخواستم متوجه بشه بیدارم چون رو درو شدن واقعا سخت بود و ترجیح میدادم برخوردی اتفاق نیوفته همینجوری ثابت موندم تا که دستشو از تو شلوارم درآورد و آروم اورد زیر تیشرتمو خیلی یواش رسوندش به سینم،خیلی ملایم سینه امو فشار میداد و با نوکش بازی میکرد و بعد از کمی حس کردم پتوم بلندشدو لحظه ای بعد جوری چسبیده بود بهم و بااینکه شلوار پام بود کلفتشیو داغیشو کامل حس میکردم و یه لرز ریزی یدفعه افتاد بهم که ازهمونجا شک کرد که بیدارم چون چندثانیه بعد دهنشو چسبوند به گوشم و پچ زد: بیداری جوجه؟ چندثانیه گذشت و واکنشی نگرفت نوک سینمو محکم بین انگشتاش فشار داد و بازم مقاومت کردموبی حرکت موندم که یعنی خوابم، لاله گوشمو زبون زد و گفت: من که میدونم بیداری جوجه حشری من( لاله گوشمو به دندون گرفت و گاز ریزی زد و ادامه داد: بااین گاز دیگه صدرصد باید بیدار باشی و بازم واکنشی ندید و پایین گوشم گردنمو زبون زد و بوسیدش،چندبار تکرارش کردو همزمان سینه هامو محکم تر فشار دادو دستشو بند شلوارم کرد که بکشش پایینو دید نمیتونه باز کنار گوشم پچ پچ کنان گفت:باشه قبول تو خوابی و از همه چیز بی خبر،یه کمک بده شلوارتو بکشم پایین جونه دایی دارم میمیرم برات، دستشو باز بند شلوارم کرد که با یه مکث کوتاه تصمیم گرفتم باداباد من خو میخوام بدم کی بهتر از دایی خودم غریبه نیست هیچکسم ن میفهمه ن شک میکنه، کونمو بلند کردم که خیلی سریع شلوارو شرتمو باهم کشید پایین و کیرشو گذاشت لای چاک کونمو بعد از کمی فرستادش وسط پاهام که بهم چسبیده بودن و تندتند لاپایی میزد که بخاطر این حرکت کامل مالیده میشد به کصم و حسابی خیس کرده بودم برای اینکه بکنه توم، 5 دقیقه بعد آبش امد که سریع کیرشو کشید بیرون و صدای دستمال امد که متوجه شدم ریختش توی دستمال و چنددقیقه نفسای بلند میکشید و بعد باز امد چسبید بهم و گردنمو بوسید و گفت:میرم انباری 5 دقیقه بعد من آروم بلندشو بیا،میدونم بیداری بیا کارت دارم.
صدای پاش که آمد چشمامو باز کردمو دیدم همه جا تاریکه تمام چراغ های حیاطی محض اطمینان خاموش کرده بود که کسی نبینه، دودل شده بودم که برم یا نه از طرفی خجالت میکشیدم و میخواستم همینجا ماجرا تمومشه جلوتر نرم و از طرفی کصم دل دل میکرد برا یه سکس حسابی و حس کردن کیر کلفتش و در اخر خودتون میدونین دیگه؟
در انباری رو آروم باز کردم و داخل رفتم چشمم هیچ چیزی رو نمیدید حیاط تاریک بود و انباری هم کاملا سیاه بود آروم وارشدم که صدای درو شنیدم بسته شدو پشت سرم حسش کردم چسبید بهم و با پیچیدن دستاش دورم سرشو برد تو گردنم که نفسم حبس شد و اون یه دستشو زیر لباسم بردو نوازش وار لمسم میکرد و اون یکی دستشو وارد شلوارم کرد و مستقیم نشست رو کصم و تند تند میمالیدش، بدنم شل شدو کامل چسبیدم بهش دستشو از پیرهنم دراورد فکموگرفت و سرمو به عقب کج کرد و لبامو به کام گرفت،هیچگونه همکاری نمیکردم و اون هم اعتراضی نداشت، زبونشو روی لبام میکشید و لبامو لیس و مک میزد ذره ذره شهوتمو بیشتر میکرد بعد از کمی لب بازی دستشو از شلوارم در آورد و رفت و صدای گذاشتن صندلی امد و ثانیه ای بعد دستمو گرفت و کشیدتم جلوتر که متوجه شدم بین پاهاش ایستادم و اون خیلی سریع تیشرتمو از تنم دراورد و سینه هامو چنگ زدو به دهن گرفتشون،اول با زبون تندتند لیس میزد و دور نوکم تاب میداد هنوز مقاومت میکردم برای هرکاری یا ناله کردن که یدفعه جفت سینه هامو چسبوند بهم از نوک سینه هام گازای ریز میگرفت که آه نسبتا بلندی کشیدمو ناخوداگاه دستمو گذاشتم پشت سرش فشارش دادم به سینه هامو بااین حرکت به قدری حشری شدم که گفتم گور بابای همه چی، پاهامو گذاشتم دوطرفشو نشستم تو بغلش اووووف دقیقا کیرش زیر کصم بود و بااینکه شلوار پامون بود ولی چسبیده بودم بهش و خودمو میمالیدم بهش بعد از چنددقیقه از رو پاش بلندم کردو خودشم بلند شد و چندقدم رفتیم جلو و خمم کرد رو یه سکوی کوچیک و شلوارو شرتمو کامل کند،دستشو باز کشید به کصم و از خیسی کصم میکشید رو سوراخ کونم که یعنی از کون بکنتم چون فکرمیکرد پرده دارم و اينجا اولین بار حرف زدم و ناله وار گفتم: نه دایی پرده ندارم بکن جلو دستش برای چندلحظه متوقف شد و بعد صدای عصبیش امد: یعنی چی پرده ندارم بچه؟چه غلطی کردی تو؟ کلافه از این انتظار و خیسی بین پام غر زدم: الان خودتم داری کص همین بچه میزاری چه فرقی میکنه کی پردمو زده باشه فکرکن خودم با جق پارش کردم بکن تو دیگه، بدون ملاحضه و بدون ملایمتی یکدفعه با یه دست پهلومو گرفت و با یه دست دیگه کیرشو تنظیم کصم کردو درجا کل کیرشو کرد توم،بااینکه درد و سوزش شدیدی گرفت چون چندوقتی بود سکس نداشتم ولی اون حس پرشدگیش محشر بود اینکه کیر به این کلفتی بااین خشونت تو کصم تلمبه میزد و بدنامون با صدا بهم برخورد میکرد عالی بود به آنی شهوت کل وجودمو گرفت و دردش هم برام لذتبخش شد خم شد گوشمو گاز گرفت همون بین دندوناش غر زد:فعلا به کارمون برسیم بعدش کونتو پاره میکنم جنده کوچولو (و دستشو دور گلوم حلقه کرد و با یه دستش کونمو چنگ میزد،نمیتونست اسپنک بزنه بخاطر همین حرصش گرفته بود چون همینجوریش سعی میکرد صدای تلمبه ها بیرون نره و اگه اسپنک میزد مطمعنا صداش تا حیاط میرفت) بخاطر شهوت زیاد مغزم ازکار افتاده بود که بعد حرفش درجواب گفتم: جوووون من فقط جنده توام دایییییی و ناله های تحریک کننده ای میکردم و مدام میگفتم: جرم بده اووووف(چنگ میزد به سینه هام به کمرم و کونم و من باز میگفتم: همینههههه دوس دارم و اون انگار حرصی تر میشد محکم تر و عمیق تر تلمبه میزد بعد از فکرکنم ده دقیقه این مدلی سکس کردن کیرشو ازم کشید بیرون و نشست رو صندلی و گفت: بیا اینجا جنده کوچولو داییش بیا، رفتمو بدون معطلی پاهامو باز کردم دو طرف بدنش و با تنظیم کردنش کامل نشستم روش و تند تند بالا پایین میرفتم و داییم فقط کمرمو گرفته بودمو گهگداری کونمو چنگ میزد و همینجور که رو کیرش سواری میکردم یکی از سینه هامو گرفتم دستم و یه دستمم گذاشتم پشت سرش و گفتم: بخور لعنتی اووووف،سینه هامو میخورد ولی دستاشو از کونم جدا نمیکرد خودم یکی یکی سینه هامو میزاشتم تو دهنش و اون میخورد بعد از 5 دقیقه بلندم کرد چرخوندتم و تا این مدلی بشینم رو کیرش ولی نزاشت من برم دو طرف پهلوهامو سفت گرفت و تندتند تلمبه میزد، صدای شالاپ شلوپ و نفس نفس زدنمون کل انبارو برداشته بود و بعد از چنددقیقه این مدلی تلمبه زدن یدفعه دستشو برد رو چوچولم و تندتند میمالیدش و گفت:باخودم بیا، بامن ارضا شو، هم تلمبه میزد هم تندتند میمالیدتم و بعد از چند لحظه سریع ازم کشید بیرونو آبشو رو کونم ریخت و با کشیدنش بیرون من پرفشار تمام آبم پاشید رو زمین…..
بعد از اون تا چندسالی سکسمون بنا بر موقعیتی اگر جور میشد ادامه داشت تا که زن گرفت حتی با اصرار های زیادش و تلاشش برای حشری کردنم دیگه هیچوقت بعد از زن گرفتنش باهم سکس نداشتیم
داستانم واقعی بود باور کنین یا نه با تمام احترام تخمم نیست، من جریاناتی که واقعا داشتمو مینویسم مثل یسری ها جقی و توهمی و بچه سال نیستم کصشر بنویسم، اینجا میام میگم چون تو زندگیم نمیتونم به احدی اعتماد کنم که براش اینارو تعریف کنم پس اگر توهینی کردین کص
ننتون….
نوشته: پناه
5 پاسخ به “ممنوعه شیرین (۱)”
اول داستان گفتی یدونه از داییات اومده بود با خانمش و بچه هاش بعد آخر داستان میگی تا موقع ازدواجش سکستون برقرار بود دختر که تخم نداره که میگی به تخمم پس با همه اینا باید گفت کص ننه خودت جنده دوزاری
اولا کوس ننه ات پسر جون ، دوما کیرم تو حلق داییت توهم زاده
واقعاراستشو بگو تخمت کجاته تخم سگ
جنده خراب معلومه از بچگیت دادی الآنم منبع درامدته بار آخرت باشه به مخاطب توهین میکنی تو معلومه شوهر بکنی هم خیانت میکنی از خونه خراب کن میشی تو بهتره خودتو از این دنیا راحت کنی حروم زاده
تو که گفتی بابام همراهمون بوده خونه مادربزرگم بعد میگی بابابزرگم و بابام فوت شدن حالا ما کدومو باور کنیم!!