قسمت اول::
این داستان کل زندگی من رو شامل میشه یعنی از ۶ سالگی که تقریبا همه چی توی ذهنم دقیق نقش بستن تا الان که حدودا ۳۶ سالمه.
روایت بیوگرافی و اتفاقات ومجموع داستان های احساسی و واقعی از من و خانوادهء تنی ِ خودم.
امیدوارم این و درک کنید که هرگز نمیتونید کسی رو قضاوت کنید مگر اینکه پا روی جاپای اون بزارید با کفش های خودش!
پس همین الان دربِ قضاوت ها رو ببندید که میتونه خیلی دل شکن باشه. ممنون
قبلش چند نکته رو یادآوری کنم
_ اسامی به کار رفته واقعی نیستن.حق بدید اگه نخوام اسم واقعی خودم و خانواده ام رو بگم.
_اگه جایی از کلمه ایی استفاده کنم که از ادب دور باشه همینجا پوزش میخوام ، قصدم اینه کاملا بدون سانسور و دقیقا عین اونچه اتفاق افتاده براتون روایت کنم.
سپاس
…
تا ۵ سالگیم!
شاید من از معدود کسایی باشم که موقع عروسی پدر و مادرش توی شکم مادرم بودم.
مادر من تابعیت روسیه رو داره و پدرم ایرانی.
پدرم با دوست صمیمیش ی سفر تفریحی میرن باکو.مامان هم از روسیه میاد باکو چون اونجا درس زبان شناسی میخونده!
هر دوی این مسافرا توی یک هتل اقامت داشتن. شبی که پدرم توی اتاقش خواب بود دوست پدرم(که من بهش میگم عمو حجّت) میاد لابی هتل ی چیزی نوش کنه. مامان هم برای مطالعه میاد لابی هتل بشینه. طبق گفته خودِ مامان عمو حجت چون مغروره و جذاب، میگه طوری رفتار کرد که خوشم اومد ازش!
خلاصه مامان و عمو باهم آشنا میشن. و طبق گفته های خود مامان البته بعد از بیست سال، مامان عمو رو میبره بالا اتاقش. در ضمن مامان با یکی از همکلاسی هاش رفته بود باکو. اونقدر مست بودن که از درب اتاق شروع میکنن به خوردن و لیسیدن هم. در کنار همکلاسی مامان که خواب بوده، سکس میکنن و اونم بیدار میشه و با اینکه انتظار داشته دعوتش کنن ولی نمیکنن و اونم نیگا میکنه. مامان میگه پسره اونقد خوشگل بود که عموت بهت گفت عجب دختریه این پسر.
پ.ن: مامان از پسر ها و عاقایونه مرد صفت با ریش و بدن پر مو خوشش میاد. نه خوشگل پسر. این چیزیه که خودش میگه. .
خلاصه همونجا همون شب توی اون شرایط من رو تولید میکنن. البته این سوالیه که چن بار ازش پرسیدم ولی هیچ جوابی نداده ولی من شک ندارم . دلایلم رو خواهم گفت (به وقتش)
صبح که پدرم بیدار میشه و با عمو میرن واسه صبحانه، توی رستوران پدرم چشمش میخوره به چشمای مامان. عمو حجت که پشتش به مامان بوده خبری از وقوع یک عشق رو نداره.
پدرم :حجی من عاشق شدم
عمو : کیه این دختر نگون بخت
برمیگرده میبینه ای دل غافل!
عموم ظاهرا برای اینکه عشق حاصل از این اتفاق رو خراب نکنه هیچی نمیگه. و همین باعث میشه پیوند پدر و مادرم شکل بگیره.
۳ ماه بعد ،عروسی پدر و مادرم صورت گرفت.
و من توی شکم مادرم!
یادآوری میکنم تمام اینایی که تا ۵ سالگیم اتفاق افتاده و براتون خواهم گفت رو طبیعتا از گفته های نزدیکترین کسانم جمع کردم ولی همه شون عین واقعیته. ولی هر آنچه بعد از ۵ سالگیم بوده همه رو خودم تجربه کردم.
در مورد پدرم لازمه کمی بگم؛ ایشون یکی از وکلای معروف و موفق شهر بوده و هست.اما با تمام خوبی هاش ی سری اخلاق های عجیب هم داشت. اولا شدیدا قمار دوست داشت و داره. مشروب زیاد میخوره. رفیق بازه شدید. و از کمالات دیگه اش چند همسره بودنه.
طبق گفته های مامان و اونچه که خودم دیدم، پدرم ۶ ماه اول زندگی رو خیلی خوب بوده ولی بعد از اون با وجود همسری بسیار زیبا(مامانم) که من میدونم کل فامیل و دوست و فلان ارزو داشتن فقط مامان بهشون نیگا کنه! ، رفته رفته شروع میکنه به خیانت کردن.
مامانم درسته ی زن خیلی خوشگلی هست و خوش اندام ولی عاشق پدرم بوده و حتی الانم تنها دلیل اینکه برنمیگرده روسیه ، پدرم هست. فک کنم حدس زده باشین که پدر و مادرم بالاخره جدا میشن بعله، ولی اجازه بدین به اونجا هم میرسیم.
قسمت دوم؛
۵تا ۱۲ سالگیم:
توی دوران بچه گی خیلی ها اتفاقاتی میافته که تا اخر عمرش تحت تاثیر اون قرار میگیگیره. من هم ضمن اون اتفاقات ، از درون اون چیزی نبودم که از بیرون! من ی پسر خوشگل بدنیا اومده بودم ولی واقعیت این نبود. همیشه پای بازی دخترا بودم. با دخترا خودم و مقایسه میکردم و کلا خودم و دختر میدونستم. البته رفتار مادرم با من خیلی تاثیر داشت ولی دلیل اصلی، آفرینش خودم بوده و هست. از لحاظ فیزیکی هم بدنم شبیه دخترا بود. موهام همیشه بلند تا کمرم ، حتی لباسهایی که خودم دوس داشتن و یا برام خرید میشد تقریبا همه دخترونه بودن.
مادرم دختر بچه خیلی دوس داشت و منو واقعا ی دختر میدید. این مسایل کافی بود برای اینکه من دختر بزرگ شم ولی اتفاقات اصلی وقتی شکل گرفت که هر کسی که منو میدید دوست داشت با من برنامه ایی داشته باشه!! سعی میکرد منو ی جورایی به خودش جلب کنه. این به این خاطر بود که اولا خودم تو دلبرو بودم دوما عشوه های خوشگل و به قول معروف آب بیار داشتم!!!
وقتی ۶ سالم بود با بچه ها توی کوچه بازی میکردیم. ی روز خوب یادمه که دوست پسرم “امین” بهم گفت میای ی دیقه خونمون “سجاد” [برادر بزرگ امین ۲۰ ساله] باهات کار داره.
گفتم باشه
امین منو برد و تحویل سجاد داد و خودش ناپدید شد.
سجاد که دید من آرومم اولش منو کمی نوازش کرد و آروم آروم منو نشوند روی پاهاش و شروع کرد با سینه هام ور رفتن. منم که خوشم میومد هیچی نگفتم . سجاد که گرمای تنش بیشتر منو جذب میکرد سرم رو به سمت چشماش کج کرد و درست وقتی که لبش مقابل لبم بود پرسید:
دوس داری؟
گفتم نمیدونم
شروع کرد لبهام و خوردن.
وقتی حرف از لب میزنم ، فک کنید لب ی پسر خوشگل که از تازگی به صورتی میزنه و میشه گفت خوشمزه ترین خوردنی دنیا.
سجاد زیاد خوشگل نبود ولی خیلی قیافه مردونه و خشنی داشت. صورت ریش تقریبا کوتاه و بدنش پر مو.
همزمان که داشت منو میخورد شلوارم و درآورد. اجازه ندادم به آلتم دست بزنه.
نمیدونم چرا
ولی از بچه گی دوس نداشتم . شاید به این دلیل بود که فک میکردم دخترم و نباید دخترونگیم برداشته بشه.
بعله! ی بچه ۶ ساله اینارو از کجا میدونست. همین مسایل بودن که منو به رشد جنسی زودهنگام رسوند. من بیشتر از خودم میدونستم و باز دلیلش آدمای دوروبرم بودن.
اونور توی خونمون مادرم میاد کوچه که منو صدا کنه واسه ناهار. میبینه نیستم.
میره سمت دوس صمیمیم الناز!
الناز میگه اینجا بود با امین رفت خونه شون.
مامان میاد جلوی خونه امین اینا میبینه امین جلوی در ایستاده
ازش منو میپرسه و امین با ته ته په ته میگه توی خونه پیش سجاده!
مامان که مطمعن میشه خونه شون کسی نیس جز سجاد، آروم و بیصدا میاد داخل.
اون لحظه معین خواننده هم داشت میخوند .خونه رو که جستجو میکنه بالاخره از لای در میبینه که سجاد داره با من چیکار میکنه.،میبینه که سینه هام و میخوره.
هیجی نمیگه و برمیگرده خونه.
اینکه چرا چیزی نمیگه رو لطفا قضاوت نکنین تا به وقتش خواهم گفت.
اینطرف سجاد قبل از اینکه با من دخولی انجام بده ارضا میشه و تمام آبش رو هم میریزه کُنج لبم. به من اصرار میکنه که همه رو بخورم و منم ی کمی مزه میکنم و کمی میخورم.بعد از اینکه کارش تموم شد ی کم منو نوازش کرد و قول گرفت که به کسی چیزی نگم و من برگشتم خونه مون.
رفتار مامان ی جوری بود ولی اصلا فکرش و نکردم که دیده!
اونروز هم گذشت تا رسیدیم به نزدیکای روز تولدم.
قرار شد ی مهمونی کوچیک بگیگیریم و همین طور هم شد.
فامیلای مادرم که روسیه هستن و اکثر کسانی که دعوت بودن فامیل پدرم بودن. عمو، پسر عمو و عمه و …
توی فامیل تعداد کسایی که دوس داشتن ی تکونی به من بدن و موتورم رو هندل بزنن اونقدر زیاد بود که بهتره بگم همه فامیل.
از جمله پسر عمو هام
از جمله دو تاشون که بخاطر من خیلی کارا کردن.
شب تولدم خیلیا دعوت بودن. حتی دو تا از همسایه ها که مادرم باهاشون صمیمی بود.
از عمو هام دو تاشون با ما همشهری بودن و بقیه طهران
پس دو تا عمو و پنجتا پسر و دختر عمو هام و دو تا همسایه مون و دوستای بیوه و مجرد مادرم و دوستان پدرم و خانم هاشون. چن تا همکلاسیم هم بودن.
اتاق من بالا بود. خونه مون دوبلکس بود و هنین قضیه دسترسی خیلی ها رو به من حتی توی شلوغی خونه مون راحتتر میکرد.
یکی از پسر عموهام که زن داشت و بیست سال از من بزرگتر، توی خلوت پرسید؛اتاقت بالاست؟
_ بعله
_شب من کنار تو میخوابم.
_باشه(با لبخند)
همین جمله های به ظاهر ساده چنان اَتَشی توی گلوم ایجاد میکرد که گویی ی زن آمادهء جفت گیری باشم و قراره وحشی و حشری ترین لحظه زندگیم رو بسازم.(بعله ! منِ ۷ ساله)
همسایه مون که آقاش ۵۵ سال و خانمش ۴۰ بود و بچه دار نمیشدن، از امون ابتدا بهم ابراز علاقه میکرد. ولی نگاه مرد همسایه رو بلت بودم. میدونستم چی توی سرشه.
ازم پرسید: طبقه بالا دستشویی داشتین هنوزم هست
_بعله عاقا
منو میبری من ی دست به آب برم
_حتما
و بدون مقدمه چینی ناگهان دست منو میگیگیره و ی راست میزاره روی آلتش.
اونقدر بزرگ بود که نمیشد قطر آلتش رو با انگشتام ببندم. کلفتیش واقعا از چن تای دیگه که لمس کرده بودم تا اون سن، زیاد بود.
هیچ تجربه ایی تا اون موقع از درد بابت دخول آلت کلفت نداشتم. ولی اندازه ها رو که لمس میکردم برام جالب بود.
مدام بهم میگفت ؛ هییسسسسس
و نگاه میکرد به پایین پله ها
_بیا جولوتر
میخوریش؟ دوس داری؟ اوفففف
و من با اینکه دوس داشتم هیچی نگفتم
آلتش رو مالید به صورتم و یهو صورتم رو مایع سفید رنگی که قبلا تجربه داشتم پوشوند.
دستمال کاغذی کجا دارین؟
دستشویی هست عاقا
باشه برو صورتت رو بشور. کسی نفهمه ها
باریکللّا. برات ی چیز خوشگل دارم میدم بعدا
ماچم کرد و رفت پایین.
و من موندم و صورت اسپرمی
قبلا مزه اش اینطووری نبود. مال سجاد ترش بود
این شیرینه ♀️
و نشستم رو درب توالت فرنگی و اونو هی مزه کردم. تا اینکه پسر عموم ، اونی که ۱۰ سال بزرگتر بود و قرار بود بزودی بره آلمان.
صدام کرد. گفتم بعله دستشوئ ام الان میام
و ناگهان درب دستشویی رو بدون اجازه باز کرد و اومد تو.
بوی اسپرم رو حس کرد. صورتم رو دید که میدرخشید و مایع لزجی که از چونه ام آویزون بود
چن ثانیه بهم خیره شد
بعد گفت، بشور بیا کارت دارم
زیر لب هم ی چیزی گفت و رفت بیرون.
وقتی رفتم اتاق دیدم روی تخت دراز کشیده و به من گفت:
نمیخوای بیای به منم حال بدی
نمیدونستم باید چیکار کنم.چی بگم
خندیدم و رفتم کنارش دراز کشیدم
بغلم کرد و لب هاش و چسبوند به گردنم و ی چیزایی خوند
بی خبر از اینکه من دارم تحریک میشم
حس کرد که حالم بد شده
و شروع کرد گوشه لبم رو لیسیدن
قلبم داشت درمیومد
تا اینکه خودم رو روی صندلی در حالی که قمبل کرده بودم و نگاهم به پایین پله ها بود دیدم
ی کم کِرِم زد و آروم آروم …
خیلی درد نداشتم
گوچیک بود آلتش. خیلی
اونقد که تا حالا به خاطرش مجرد مونده. میگه روم نمیشه زن بگیگیرم و آلمان تنهاست هنوز.
اما ماجرا به این ختم نمیشه.
مادرم جویای من بود که به طبقه بالا سر میزنه و منکه چشام بسته بودم و حال میکردم ، در یک آن با باز کردن چشمانم مامان دو در حالی که به من خیره بود دیدم. پسر عموم توی دیدش تبود . نه میتونستم پا شم. نه برگردم نه تموم کنم نه …تا اینکه برای بار دوم مامان خودش برمیگرده و میره.
این بار دوم بود با این تفاوت که منم دیدم که مامان دید.
کارش که تموم شد ریخت روی باسنم و سرش و انداخت مثل گاو رفت. بدون کوچکترین حس یا نوازشی!
از خجالت نمیتونستم برم پایین.
اون یکی پسر عموم که قرار بود بیاد بالا بخوابه بخاطر درد ماهیانه گی خانومش مجبور شدن زود برن. بهتر !!
و بعد از تولد که همه رفتن من دویدم که بخوابم و این بیشتر بخاطر شرمنده گی بود.
اما…
مادر …مهربان بود و مهربانتر شد
و همینجا یکی از لحظه های پر عطف من شکل گرفت!
ساعت ۱ شب مادرم منو صدا کرد. وقتی جوابی ندادم خودش اومد بالا.منم خودم و به خواب زدم و لحاف و کشیدم رو خودم.
داخل اتاق شدن. تمام حرکاتش رو میفهمیدم.
لحاف و آروم زد کنار خوابید کنارم.
مادرم از هنون موقع که یادم میاد توی خونه با لباس زیر بود همیشه! موقع خواب فقط ی لباس خواب به سیستمش اضافه میشد. حتی اگه کسی در این شرلیط در میزد و مامان میخواست باز کنه ، با همونوشورت و سوتین له استقبالش میرفت.
بطب طرف هم بد دبدن اون هیکل رحمت خدا میرفت دیگه
خلاصه، گرما و بوی تنش کافی بود که من فلبم از جاش دربیاد.
دستش و انداخو دور شونه هام لباش و چسبود به شونهء راستم::
_خوشگلم خوابه؟
_پیشی من تولدش چطور بود؟
_پیشی؟
و دستش رو از شونه ام برداشت برد طرف شکمم و پایینتر که رفت
سکوتم شکست
گفتم اره ممنون
دستش رو گرفتم که پایین تر نره
ولی دستم کنار زد درست از زیر شورتم در امتداد کمرم نوازشم کرد.
ی کم دیگه ادامه میداد آبروم میرفت.
و سرانجام اون نقطه عطف زندگیم رسید::
_خانم بودن و دوس داری؟
_میخوای مثل من شی؟
با سر با اشاره گفتم؛ اره
_باید تا ی سنی صبر کنی خوشگلم
باز با سر گفتم ؛باشه
خیلی خوشحال بودم
درک این موضوع شاید براتون سخت یا غیرممکن باشه ولی من در اون لحظه قادر به پرواز هم بودم.
و این قدرت عاطفی و روانی است. و قدرت مادر!
…
پایان بخش اول
بخش دوم رو در پست بعد که تا یک هفته آپلود میشه میتونید بخونید.
نوشته: هانی
2 پاسخ به “من و مادرم (۱)”
من این داستان رو دوس داشتم و منتظر ادامش هستم ، بقیه رو نمیدونم ولی قشنگ نوشتی
من این داستان رو دوس داشتم و منتظر ادامش هستم ، بقیه رو نمیدونم ولی قشنگ نوشتی