زندگی جدید با مادرم!

سلام به همگی دوستانی که دارن این حکایت رو میخونن. قبل از اینکه بخوام شروع کنم باید چند مطلب رو عرض کنم:

ابتدا اینکه اصل ماجرا واقعیه ولی طبیعیه که گذشت زمان باعث بشه خیلی از جزئیات رو هم از یاد ببرم و بخاطر اینکه حوصله مخاطب سر نره سعی کردم شاخ و برگ به داستان بدم – البته اغراق نه – فقط اروتیک تر شده تا شما هم لذت ببرید.

دوم اینکه اسامی و موقعیت مکانی و برخی از اطلاعات شخصی رو تغییر دادم تا مشکلی برای خودم و کسانی که در داستان هستن ایجاد نشه.

و در آخر اینم بگم ممکنه داستان طولانی بشه. یکم حوصله بخرج بدید. مرسی

خب بریم سراغ داستان:

یکم از ابتدای زندگی میگم تا بهتر من و شرایطم رو بشناسید و بعدش میرم سراغ اصل مطلب

من الان که دارم براتون مینویسم 38 سالمه و اسمم امیرحسینه ولی همه امیر صدام میکنن. یه چاپخونه شریکی با دو نفر از دوستان داریم و خداروشکر زندگی بدی ندارم. یعنی به کل الان راضی ام.

دوتا خواهر دارم که یکیشون از من بزرگتره (مهسا – اخلاق گندی داره و کلا خودش رو بالاتر از خانواده میبینه و اصلا نمیشه باهاش ارتباط عاطفی داشت) و یکی هم کوچکتره (محدثه – خنثی و معمولی و همینطور بابایی) ولی فاصله سنی کمی داریم. پدرم (کاظم – یه آدم معمولی و البته سختگیر) کشاورزه ولی نه سنتی بلکه گلخونه داره که خیلی هم بزرگ نیست ولی تو شهری که زندگی میکردیم جوابگوی هزینه های زندگی ما بود. مامانم (شهین – مهربان و گاهی وسواسی از نظر فکری و تاحدودی تپل و قد نسبتا کوتاه فکر کنم حدود 162 که برعکس پدر خانواده همیشه طرف منو میگرفت تا دختراش) تو سن کمی ازدواج کرده بود (16 سالگی) و بعد از دیپلم گرفتن تو خونه شوهر که اون زمان ارزش کمی نداشت, مرکز بهداشت مشغول به کار شده بود. زندگی معمولی داشتیم با یه خونه دو خوابه که ارث بود از پدربزرگم. ولی قصه من از جایی شروع شد که نباید! خونه ما دو خواب داشت و همکف بود و در نتیجه دو تا خواهرم و خودم تو یکی از اتاق ها میخوابیدیم و والدین هم تو اتاق بغلی.

فکر میکنم حدود 8 سالم بود که یه شب واقعا خوابم نمیبرد. روزایی که بیرون با بچه ها بازی نمیکردم و خسته نمیشدم خوابم نمیبرد. یکم اینور و اونور شدم تا بلکه بخوابم و همون موقع صدای شرشر آب حموم رو شنیدم! حموم ما درش از راهروی کنار آشپزخونه بود. جالبه من بشدت از اونجا میترسیدم بخاطر اینکه تو گوشه تاریک بود از بچگی ترس داشتم. کنجکاو شدم یا نمیدونم ترسم باعث شد یا هرچیزی…پاشدم از گوشه در نگاه کردم دیدم چراغ روشنه و یکی تو حمومه. همون ترس داشت باعث میشد که اصلا برم بقیه رو بیدار کنم ولی خداروشکر اینکارو نکردم. دیدم مامانم اومد بیرون از حموم و شلوارشو داشت میپوشید. تا اینجا طبیعی بود ولی وقتی دیدم بابام هم داره بعد مامانم میره حموم, یکم برام عحیب شد. بچه بودم ولی نمیدونم چرا از اول هر چیزی من رو کنجکاو میکرد. فکر کردم فرداش اتفاق میوفته ولی فردا شبش یکم بیدار موندم دیدم خبری نشد. شبهای بعد هم خوابم میبرد و کم کم فراموش کردم. اون زمان ها سه بار کارنامه میدادن به بچه ها و من وقتی نزدیک عید نوروز کارنامه دوم رو گرفتم نمراتم خوب بود و اصرار کردم به خانواده که برام سگا بخرن. قبول کردن و سگا دار شدم. همون روز که خریدیم دیگه نمیتونستن منو از تلویزیون جدا کنن. شب که شد جامو آوردم کنار تلویزیون و سگا انداختم! انگار میخوان دستگاه رو بدزدن. مامانم گفت آخه چه کاریه و … ولی کوتاه اومد و همونجا خوابیدم ولی حالا مگه از ذوق خوابم میبره.

همینطور تو فکر و خیال بودم و پشتم به در اتاق ها بود. حس کردم یکی داره میاد سمتم. سریع خودمو به خواب زدم گفتم الان ببینن بیدارم پیله میکنن میگن برو اتاق پیش خواهرات بخواب. انگار حدسم درست بود و مامانم آروم گفت: امیر…امیر…! دید مثلا خوابم رفت اتاق. منم چشمامو باز کردم و تو فکر سگا و پز دادن به دوستام بودم که باز صدا اومد. اینبار صدای پچ پچ بود. تا حدودی چون نزدیک در هم بودم میشد فهمید پدر مادرم هستن. بیشتر مامانم داشت یه چیزی میگفت. پچ پچ میکرد و یهو ساکت میشد یه صدایی شبیه: سسسس … آآآآآ و … باز دوباره پچ پچ و باز میگفت: اومممممم!

کنجکاوی ولم نمیکرد. آروم بلند شدم رفتم کنار در که بسته بود گوشم رو نزدیک کردم و با شنیدن حرفهاشون استرس و شوک رو همزمان تجربه کردم.

مامانم بیشتر حرف میزد و بابام در حد تایید و کلمات کوتاه جواب میداد:

کاظم…چرا هر روز نمیکنی! تورو خدا زود نیار و … و کلی حرف که صداشون خیلی خیلی کم بود برخی هم نامفهوم بود…

میدونستم حرفهای زشتی ان و خشکم زده بود…

مامانم آدم معمولی و حتی نمازخونی بود و پدرمم تا حدودی خشک بود و بیشتر یخاطر همین خشکم زده بود. قلبم تند تند میزد

بعد دیدم ساکت شدن و منم آروم رفتم سر جام. دیدم اومدن بیرون مامانم رفت حموم ولی بابام رفت حیاط. دستشویی ما تو حیاط بود. بعدشم رفتن خوابیدن. من شاید تا یه ساعت بعدش هم شوک بودم. برای یه بچه تو این سن شوک بزرگیه بخصوص اینکه زمان ما جامعه بسته تر بود و من خودم فکر میکردم حتی زن و شوهرها هم دارن گناه میکنن!

فرداش دیگه آدم قبلی نبودم. یه حس بدی داشتم. فکر میکردم اینا گناه کردن و از طرفی هم اون حرفهاشون از ذهنم پاک نمیشد.

یه حس بیخودی هم داشتم مثل نفرت! یا مثلا فریب خورده انگار حس میکردم منو فریب دادن و آلوده شدن! هیچ درک درستی از سکس نداشتم.

بگذریم…

من شاید تا 11 سالگی چندین بار چنین مساله ای شنیدم و برام تکرار شد ولی وقتی به همین حدود یازده سالگی رسیدم دوستان ناباب کمک کردن و دیگه میدونستم قصه چیه.

دیگه داشت برام لذت بخش میشد که بشنوم و حتی تصور کنم.

شاید همون اتفاقات کودکی باعث شده بود به نوعی به بلوغ زودرس برسم. دیگه تاریخ های سکس پدر و مادرم دستم بود. از این نظر که مامانم قبل سکس یا قبل خوابیدن یه سر حموم میرفت و مشخصا خودش یا پایین تنه رو میشست و به شکل عصبی و حالت شاکی ما رو مجبور میکرد بخوابیم…

حالا مشکل من بیشتر خواهر بزرگم بود که میترسیدم پاشم برم کنار در اتاق پدر مادرم و این مچ منو بگیره… اون موقع هم استرس اینو داشتم والدینم نفهمن و هم استرس اینو داشتم خواهرام مچ منو نگیرن… ولی کنجکاوی احمقانه ام نمیذاشت آروم بگیرم.

من از همون 11 سالگی تا حدود 15 سالگی که دیگه کیرم سیخ میشد ولی خودارضایی نمیکردم یا بهتره بگم اصلا نمیدونستم خودارضایی هم وجود داره! حالا یا من خنگ بودم یا بقیه زرنگ بودن.

من همون موقع ها متوجه یه موضوع جالبی شدم و اون فانتزی مامانم بود.

مامانم تو سکس فقط حرف عادی نمیزد…از عالم و آدم حرف میزد مثلا تو وسط سکس میگفت:

کاظم بنظرت الان حکیمه (زن عموم) هم داره به داداشت میده!؟

یا

خانم بهادری (همکارش) از شوهرش جدا شده دنبال کیر میگرده!

و…

انگار یه نوع فانتزی بود که لذت میبرد ازش و در مقابل بابام عکس العمل ضعیفی داشت و یه آره و نه بسختی میگفت! البته من اونموقع این حرفها رو باور میکردم و فکر میکردم مامانم داره راز مثلا زن عموم رو لو میده… بعدا فهمیدم که فانتزیه…

موضوع دیگه اخلاق مامانم تو سکس بود! ببینید در حالت عادی اصلا رابطه جالبی با بابام نداشت و همش دعوا و ناراحتی بود و حتی مامانم غز میزد از ازدواج و خانواده بابام و … ولی تو سکس یه آدم دیگه بود که نشون میداد واقعا زن حشریه!

موضوع آخرم این بود که فهمیدم بابام زود ارضا میشه! چند بار آخر سکس مامانم به نوعی شاکی میشد که چرا زود اومد! یا یادمه یه بار میگفت: تورو خدا یه بار دیگه بزن توش! ولی بابام انگار آبش اومده بود و نه حسشو داشت نه توانشو!

بگذریم…

اینا رو گفتم با ما حسابی آشنا بشید تا بقیه قصه رو درک کنید:

من وقتی 19 سالم شد دانشگاه (دور از شهرمون) رشته بهداشت عمومی قبول شدم.(کاملا بی ربط به شغل الانم و به اصرار مادرم)

دیگه از خانواده عملا جدا شدم.

داخل پرانتز اینم بگم خواهر بزرگم همون موقع با پسرخالم ازدواج کرد.

فقط خواهر کوچکترم با والدینم موند.

سال سوم بودم که خواهر کوچکترمم با یکی از فامیل های دور عقد کرد و من هم همون حدود زمانی بود که با یه دختری آشنا شدم به اسم فاطمه! دختر خوبی بود و رشته گرافیک میخوند. یه دختر بلندپرواز و تا حدودی بانمک. کارشناسیم تموم شد و همون موقع بود با خانواده صحبت کردم و با یکی از شریک های الانم تو چاپخونه که همکلاسیمم بود یه مغازه باز کردیم. دستگاه کوچیکی داشتیم و استارت کارمون از همونجا شروع شد. مامانم طلا داشت فروخت و شد سرمایه اولیه. تنها مشکلم قانع کردن خانوادم بود که اجازه بدن تو همون شهری که درس میخوندم بمونم که تا حدودی قانع شدن.

یک سالی گذشت و فاطمه گفت نمیتونه زیاد کش بده این رابطه رو و گفت باید عقد کنیم. واقعا شرایط خوبی نداشتم. کار داشتیم ولی درامدش خیلی نبود. خونه نداشتم ماشین نداشتم و … ولی خب فاطمه همه چیزی بود که برای آینده ام میخواستم. باز با وجود مخالفت های خانواده, قبول کردن رفتیم خاستگاری و بعد عقد و یه مهمونی کوچیک هم گرفتیم ولی عروسی نمیشد بهش گفت. خانواده فاطمه خیلی فهمیده بودند و درک کردند که شرایط مالی خیلی خوبی ندارم و اصراری هم برای عروسی نداشتند. یه مشکل هم دور بودن راه و فاصله جغرافیایی و همینطور فرهنگی بود که همه اینا باهم باعث لغو مراسم های بیخود شد.

اتفاق خوب برای من تو همون مهمونی های خانوادگی افتاد و با یکی از اقوام فاطمه اشنا شدم که الان شریک سوم ما تو چاپخونه است. خیلی ایده گرا بود و میشه گفت اون بود که باعث شد سریع تر رشد کنیم.

زندگی بدی نداشتیم. مثل همه زن و شوهرها بودیم. خداروشکر میکردم. فاطمه زن بدی نبود واقعا و تنها مشکل خود من سردمزاجی فاطمه بود. درحالی که خودم گرم مزاج و داغ بودم. ولی خب کنار میومدم. سال دوم زندگیمون همه چی تا حدودی خوب بود و ما بچه دار شدیم. یه پسر که اسمش رو گذاشتیم امیرسام که خیلی خیلی شبیه فاطمه بود.  دو سال بعدش هم یه دختر اینبار شبیه به خودم به زندگیمون اضافه شد و اسم تازه واردمون رو هم گذاشتیم کیمیا. همه چی عادی بود تا اینکه کم کم زندگی برامون سخت شد. راستش نمیدونم بخاطر بچه ها یا خودم یا هرچیز دیگه ای فاطمه دیگه فاطمه سابق نبود. دائما غرغر میکرد و گیر میداد و کلی دعوای الکی داشت. خیلی تلاش کردم بفهمم چی شده و چرا یهو تغییر کرده ولی نفهمیدم (حداقل اون موقع). من رو بچه ها حساس بودم و اون اینو میدونست, در عین حال سعی میکرد از طریق اونا عذابم بده مثلا بچه گریه میکرد و گشنش بود ولی رسیدگی نمیکرد یا بچه دو ساله رو بخاطر گریه هاش نیشگون میگرفت…دیگه کلافه شدم و فکر کنم تو عرض شش ماه رسیدیم به بن بست و من موندم و بچه هام. این اتفاق و طلاق ناراحتم کرد ولی وقتی شکستم که دیدم 4 ماه بعدش فاطمه رفت ترکیه!اونم با پسر یکی از فامیلهاشون. حس بدی داشتم. مثل اینکه حس کنی بهت خیانت کرده…همش خودخوری میکردم و اونقدر ذهنم رو درگیر کرد که بچه هارو بردم آزمایش! ولی خداروشکر بچه های خودم بودن.ولی همیشه حتی الانشم که مینویسم نسبت بهش شک دارم که شاید اونموقع بهم خیانت میکرده و من نفهمیده بودم.

(امیدوارم هیچوقت دچارش نشید چون واقعا روان آدم رو بهم میریزه)…

اون تایم خانواده هم نگران من و بچه هام بودن…بچه هام کوچیک بودن و واقعا نیاز به مراقبت داشتن. تصمیم گرفتم بچه ها رو فعلا ببرم شهر پدریم پیش مادر پدرم تا ببینم بعد چی میشه… اینکارو کردم

و دردم نه تنها کم نشد بلکه دوری از بچه ها هم منو آزار میداد…

تصمیم گرفتم برگردم شهر خودمون ولی خانوادم گفتن بخاطر آینده بچه ها تحمل کن. چون کسب و کار خوبی داشتم و نمیشد دوباره از صفر شروع کرد. دنبال راهی بودم که خانوادم بتونن بیان پیش من ولی اونم سخت بود.گلخانه پدرم مانع بزرگی بود. دوری از بچه هارو تحمل کردم و هرزگاهی میرفتم سر میزدم و داشتم عادت میکردم که اتفاق بد بعدی افتاد.

حتما خاطرتون هست که گفتم یک خواهر کوچکتر هم دارم. خواهرم مثل من یه شهر حدودا با دو ساعت فاصله نسبت به شهر پدریمون زندگی میکرد. شوهرش خیلی با خانوادم جور نبود وقتی میومد شهرستان پیش خانوادم بیشتر اوقات خواهرم خودش تنها بود, بابام بخاطر وسایل زیادی که مادرم برای خواهرم آماده میکرد مجبور بود خودش با ماشینش ببره برسونتش و برگرده. یعنی دو ساعت ببره و دو ساعت بیاره.

آخرین بار که داشت برمیگشت تصادف میکنه و متاسفانه مرحوم میشه.

شاید با پدرم رابطه خیلی صمیمی نداشتم ولی بالاخره پدره دیگه… رفتم شهرمون و خاکسپاری و … انجام شد و من واقعا دیگه گیج شده بودم. اتفاقات بد پشت سر هم داشت دیوونم میکرد.

بعد از نگرانی درباره نگهداری بچه ها , حالا نگران مادرمم شده بودم! سعی کردم با وجود اینکه شرایط روحی خودمم فاجعه بود, به عنوان مرد خونه اوضاع رو جمع کنم…

به مامانم گفتم بهتره تو هم بیای بریم پیش من و بچه ها. هم خودت تنها نمیمونی و هم من دیگه اینطوری نگران بچه ها نیستم.

گلخونه رو گذاشتیم اجاره ولی شهرمون کوچیک بود کسی پیدا نشد و ماهم دیگه بیخیال شدیم رفتیم شهری که من خونه زندگی توش داشتم. خونه خود من یکخوابه بود. همون یکخواب هم دادم مادرم که راحت باشه و بچه ها هم که همونجا پیش مادرم بودند و کلا اون رسیدگی میکرد. خودم تو هال میخوابیدم و تخت نداشتم. یه جا مینداختم جلو تلویزیون. این دو نکته هم بگم:

من عاشق دو چیز دیگه هم هستم. یکی از اونا فوتباله و دومی فیلم. از دست نمیدم کلا. بخاطر همین اکثرا تا حدود یک تا یک و نیم بیدارم. موضوع دوم هم اینکه سکس نداشتم و کلا اهل دوست دختر یا حتی موارد پولی هم نیستم. با خودارضایی رفع میکردم ولی واقعا سخت بود.(اونایی که طلاق میگیرن بهتر درک میکنن)

هرچقدر برای من همه چی داشت کم کم بهتر میشد برعکس برای مادرم سخت شده بود. هیچ دوست و فامیلی تو شهر نداشت و از این نظر هرزگاهی غر هم میزد. بیشتر تلفنی با خواهراش در تماس بود. کم و بیش تو تلگرام با بقیه فامیل حرف میزد و فکر کنم سه چهار ماهی که گذشت, دیگه داشت عادی میشد براش. تا اینکه…

بچه های اهل فوتبال میدونن خیلی از این تیم های اروپایی تو فوتبال داخل ایران طرفدار یا کانون هواداران دارن. تیم محبوبم لیورپول بود و من تو کانون هوادارانش بودم. موقع تماشای بازی تو تلگرام چک میکردم دائما و حتی تو کامنت ها با بچه ها بحث میکردیم. داشتم همینطور با بچه ها حرف میزدم که یهو…

مامانم پیام داد بهم به حالت شوخی: امیر فوتبال میبینی یا چت میکنی؟

من: داشتم با بچه های کانون حرف میزدم و …

مامانم: آهان باشه مزاحمت نمیشم, شبت بخیر

من: خواهش…شبت بخیر

— نیمه دوم شروع شد باید تیم حریف حذف میشد ولی بازی مساوی بود و رفتیم وقت اضافه. دیگه خیلی دیر شده بود و نهایتا بازی رو بردیم ولی باز تو تلگرام فاز مربی گری گرفته بودم و ایرادات فنی رو گوش زد میکردم 🙂

باز دیدم مامانم پیام داد: هنوز بیداری؟ مگه تموم نشده؟

من: اره تموم شد دیگه دارم میخوابم.

مامانم: حالا طرف کی هست؟

من: بخدا بحث فوتبالی بود و …

مامانم: باشه نگو ولی بدون خوشحال میشم دوباره ازدواج کنی.

من: صد سال سیاه… توبه کردم

مامانم: نمیتونی تا آخر عمرت تنها بمونی که. تو هنوز جوونی و (کلی نصیحت)

من: دیگه انگیزه ای ندارم. اونموقع هم خریت کردم. الان زندگیم راحتتر هم هست. کمبودی نیست بخوام یکی دیگه هم اضافه کنم به خانوادم.

مامانم: الان من هستم اینو میگی, دو روز دیگه نباشم میبینی که هم تنها شدی هم دیگه سنت بالا رفته و گزینه هات محدود شدن.

من: این چه حرفیه آخه؟ تورو خدا این حرفارو نزن ادم دلش میگیره.

مامانم: حقیقته امیرجان. باز خودت میدونی. من وظیفم گفتن بود که گفتم.

من: بخدا من مشکلی ندارم اینطوری زندگی کنم. مگه فاطمه چیکار میکرد؟ همینکارای تورو انجام میداد تازه تو بهتر هم انجام میدی.

(اصلا هدفم بحث سکس و این چیزا نبود یعنی تو فازش نبودم)

مامانم: خب من که نمیتونم همدمت بشم! مادر جای زنت رو نمیتونه بگیره که…

من: میفهممت ولی خواهشا گیر نده…

مامانم: باشه گیر نمیدم ولی بهش فکر کن به بچه هات فکر کن!

من: باشه چشممم فعلا بخوابم دیگه دیر شد. شببخیر

مامانم: خوببخوابی و شببخیر

فرداش رفتم سرکار و روز رو مثل همیشه گذروندم تا عصر که رسیدم خونه مامانم گفت: بیا بچه هارو ببریم یکم بیرون و براشون چند تیکه لباس بخرم.

قبول کردم و رفتیم بیرون خرید کردیم. (یکی از لذت بخش ترین کارها خرید برای بچه هاست)

یه قسمتی داخل مرکز خرید بود برای غذا و بستنی و … که آبمیوه گرفتم و نشستیم یه گوشه و خوردیم.

در همین حال مامانم گفت: به حرفهای دیروزم فکر کردی؟

من اصلا یادم رفته بود. گفتم چه حرفی؟ گفت: زن بگیری دیگه!

گفتم: بیخیال شو دیگه…

مامانم باز شروع کرد کلی نصیحت و حرف و … که زن خوبه و فلانه و …

منم عاصی شدم گفتم گور بابای زن, زن میخوام چیکار آخه؟

مامانم ناراحت شد. سکوت کرده بود. خودمم ناراحت بودم ولی نمیخواستم ناراحتش کنم. دستمو گذاشتم رو شونش گفتم: ببخشید بخدا قصد بدی نداشتم ولی لطفا دیگه در موردش حرف نزنیم.

ناز میکرد و بهم نگاه نمیکرد. شوخی میکردم و میگفتم: شهین خانوم؟ خوشکل خانوم؟ جواب بده دیگه! اصلا من زن میخوام چیکار!؟ تو خودت هستی دیگه!

یهو برگشت نگام کرد با حالت تعجب گفت: چی؟ چرت و پرت نگو

(حرف من از منظور بد نبود ولی انگار اون حس بدی پیدا کرده بود)

بهرحال ادامه ندادیم و اومدیم خونه. جامو انداختم و رفتم تلگرام چرخ بزنم اخبارو ببینم و داشتم آخرین خبرها رو میخوندم که دیدم مامانم پیام داد.

مامانم: امیر من میخوام خوشبختی تورو ببینم. بخدا قصد اذیت ندارم.

من: میدونم مادر من. ولی تو هم منو درک کن. من نیازی به زن ندارم.

مامانم: بخاطر بچه ها میگم امیرجان

من: اگه از نگهداری بچه ها خسته شدی بگو بخدا کنار میام و بهت حق میدم.

مامانم: نه بخدا اخه این چه حرفیه میزنی؟ تو منو اینطور شناختی؟

من: پس بیخیال زن شو دیگه, گفتم که تو هستی هم مادرم باش هم زنم. تمام

(من واقعا از لحاظ دیگه ای یا جنسی نمیگفتم و حواسم نبود که ممکنه چه برداشتی کنه)

یکم سکوت شد و پیام نداد فکر کردم خوابیده و منم دیگه داشتم میخوابیدم دیدم پیام اومد.

مامانم: من مادرتم! چطور میتونم زنت باشم؟ هرکسی جایگاهی داره و اصلا محرمیت مادر با فرزند مثل محرمیت زن و شوهر نیست.

من پیامش رو که خوندم تازه فهمیدم سوتی دادم.

من: میدونم منظورم همین آشپزی و نگهداری بچه و … بود. بهرحال من باید فردا زود بیدار شم. شببخیر

مامانم: میفهممت. شب توهم بخیر

خوابم نمیبرد. بخاطر حرفم و پاسخ مامانم ذهنم درگیر شد ولی راستش نمیدونم چه مرضی بود که یهو کل اتفاقات بچگی و رابطه والدینم و … اومد جلو چشمم!

با خودم گفتم شاید مامانم واقعا خودش میخواد ازدواج کنه که به نوعی میخواد به من بفهمونه!؟

چون بخوبی یادم بود که چقدر زن حشری بود و حتما بعد پدرم, براش سخت شده و … (با اینکه رابطم با بابام خیلی احساسی نبود ولی نمیخواستم یه مرد کنار مامانم ببینم)

تو همین افکار بودم دیدم مامانم از اتاق اومد بیرون رفت دستشویی. دیدم بیداره گفتم بذار ازش بپرسم رک و راست تا ببینم چی تو فکرشه.

بیرون که اومد گفتم یه لحظه بشین کارت دارم: با مقدمه چینی گفتم: تو خودت میخوای ازدواج کنی؟

مامانم: نه اصلا! چطور؟

من: آخه دیدم گیر دادی به ازدواج من گفتم شاید خودتم بخوای شوهر کنی!

مامانم: نه بخدا اصلا علاقه ای به ازدواج تو این سن ندارم.

من: باشه بهرحال اگه چیزی بود حتما بهم بگو.

مامانم: تنها چیزی که هست اینه که میخوام تو ازدواج کنی.

من: بیخیال نمیشی نه؟

(یک نکته: یکی از کارگرای ما تو چاپخونه بعد شش ماه ازدواج, زنش بهش خیانت میکنه اونم با برادر همین کارگر ما و تهش هم بزن بزن و دعوا و … داشتن)

من: همین عباس زن گرفته, زنش بهش خیانت کرده…زن ها اکثرا اینطوری شدن

مامانم: چرا؟

من: نمیدونم والا ولی فقط مگه خیانته مهمه؟ با برادر عباس به عباس خیانت کرده! این دردش بیشتره

مامانم: بیچاره عباس. چه برادر بیشرفی داشته.

(مامانم موتورش گرم شده بود و …)

مامانم: درسته آدم های بد و خراب زیاد شدن. دختر همکارمم وقتی از سرکار برمیگرده میبینه تخت یکم نامرتبه و شک میکنه. همون شک باعث شد بعد چند روز مچ شوهرش رو با خواهر خودش بگیره.

من: آره الان دیگه نمیشه به ادمها اعتماد کرد و …

مامانم: آره. شاید اصرار منم درست نباشه و حق با تو باشه. بهرحال بخواب فردا دیر نکنی.

من: ممنون که درک میکنی.

مامانم رفت ولی یه اتفاق جدید افتاده بود برام – کیرم سیخ سیخ بود – !!!

حرفهامون سکسی نبود ولی داغ کرده بودم. یه چیز دیگه هم همراهی سریع مامانم با من بود. قشنگ ادامه داد و من یاد حرفهاش با بابام افتادم!

اون از حرف زدن درباره این مسائل خوشش میاد چه تصور باشه و چه حقیقت! فانتزی مامانم همینه و ما باهم چیزی شبیه به اونی که با بابام انجام میداد رو انجام دادیم…

از اون شب یه کرم رفت تو وجودم! که همه چی رو برام تغییر داد!

من از فردای همون شب تقریبا هر فرصتی بدست میاوردم با مامانم چت کردم. (بچه های کوچیک بدخوابن و دختر منم خیلی خیلی تو این مورد فاجعه بود. هر یه ساعت بیدار میشد و بخاطر همین اتاق نمیرفتم برای صحبت و چت میکردیم. ولی خیلی وقتها آخر چتها چند دقیقه مامانم میومد رو مبل و یکم حرف میزدیم و میرفت میخوابید) درباره مسائل مختلف! یه جوری عادت شده بود. هم برای من هم برای اون! شوخی و مسائل روزمره و … حالا این بین بیشتر غیبت میکردیم! مثل همون فانتزی مامانم. من از خودم قصه درمیاوردم. مثلا: دخترعموم یه مدت با پسرعموم تو رابطه بودن ولی پسرعموم وسط راه جا زد – یا همسایمون وقتی زنش نبود یکی رو برده بود خونشون و من و فلانی تو کوچه دیدیم و صداشو درنیاوردیم. (تقریبا همشون الکی بودن یا حدس و گمان بود ) جالبتر اینکه مادرمم پابه پای من از بقیه حرف میزد.

تمرکز تو همین خیانت و رابطه و … بود. این شده بود کار هر روز ما و تحلیل و بررسی اتفاقات نیوفتاده:)

موضوع این بود که هرموقع حرف میزدیم تو چت, من دستم رو کیرم بود. نه بخاطر خود مامانم بلکه کلا این نوع حرف زدن درباره مسائل خیانت و … تحریکم میکرد. با خودم گفتم حتما مامانمم مثل من داره لذت میبره.

گذشت و یه روز میخواست بچه هارو ببره حموم. یکی از بچه هارو برد و بعد آورد خشکش کرد و دومی رو برد. یکم که گذشت صدام کرد رفتم کنار در و گفتم بله؟ گفت: من خیس شدم لطفا خودت بیا تو بچه رو ببر خشکش کن! در رو باز کردم رفتم تو داشت پاهای بچه رو آب میکشید که…

لباساش بخصوص پایین تنه خیس شده بود و چسبیده بود به باسنش و قشنگ بزرگی باسنش مشخص بود!

این بیشتر منو هیجانی و شهوتی کرد. ولی خب اصلا چیکار میشه کرد؟ بچه رو گرفتم و اومدم بیرون. ولی مگه کیرم حالا میخوابه؟

اصلا چطور شد به این نقطه رسیدم؟ یعنی با مادرم ؟ اصلا مگه میشه؟ چرا باید بهش حس پیدا کنم؟و صدتا سوال دیگه…

برای اولین بار داشتم به سکس با مامانم فکر میکردم. سنش بالا رفته بود و خیلی زن جذابی هم نبود ولی… اون حرفهاش با بابام! باسنش!شهوتش! انگار تو گوشم یکی زمزمه میکرد برو تو کارش…

رفتم خودارضایی کردم و همون لحظه از سرم پرید خودمو لعنت فرستادم ولی شب موقع پیام بازی بازم کیرم آلارم داد!

(دیگه واقعا میخواستم باهاش سکس کنم ولی اصلا چطوری؟چیکار کنم؟چطور راضیش کنم؟)

روزها میگذشت و من این فکر از کله ام بیرون نمیرفت.

تو پیامها و داستانهامون سعی کردم کمی با جزئیات شرح بدم تا ببینم عکس العملش چیه!

اینبار یه داستان فرضی درباره یکی از دوستان دانشگاهیم گفتم. براش تعریف کردم که ازدواجشون سنتی بود و بعد از ازدواج و فقط دو ماه زندگی, طلاق گرفتن. من از دوستم پرسیدم چرا به طلاق رسیدین؟ گفت زنم راضی نبود و تو رابطه اذیت میشد. بخاطر همین نمیشد ادامه بدیم و …!

(برای مامانم سربسته همینطوری شرح دادم و حالا ادامه چت…)

مامانم: از چی اذیت میشد!؟

من: رابطه زناشویی دیگه.

مامانم: ازدواج بدون روابط زناشویی که نمیتونه باشه! عجب آدمایی پیدا میشن.

من: راستش نمیدونم چطور بگم بی ادبیه…دست من مشکل جنسی داشت برای همین دختره اذیت میشد.

مامانم: مشکل چی؟

من: روم نمیشه بگم بیخیال. کلا دوستم پذیرفت که مشکل از خودشه.

مامانم: بگو دیگه چرا لوس میشی؟ من بی ظرفیت نیستم.

من: جسارت نکردم… موذب میشم

مامانم: باشه نگو. فکر کردم بیشتر از مادر و فرزند الان دیگه دو تا دوستیم!

من: بله که دوستیم. ببخشید البته, آلت جنسی دوستم کوچک بود برای همین!

مامانم: آهان, دکتر نرفته بود؟

من: نمیدونم والا ولی تا جایی که من فهمیدم درست بشو نبود.

مامانم: پس شاید دختره حق داشت. نباید قضاوتش کرد!

من: آره شاید, ولی بنظرم عشق باشه میشه با هرچیزی تو زندگی کنار اومد.

مامانم: اینم حرفیه. ولی فکر کن خودت زن بگیری و برعکس باشه یعنی زن امکان رابطه نداشته باشه, شاکی نمیشی؟

(اینجا دیگه برای اولین بار داشتیم درباره چنین موضوعاتی حرف میزدیم و من با خودم فکر کردم اگه هدفم رسیدن بهشه پس باید حواسم رو جمع کنم)

من: نه! چون برای من خود اصل قضیه مهم نیست و اگر طرفو دوست داشته باشم به یک بغل ساده راضی ام!

مامانم: اصل قضیه؟ نمیفهمم

من: ببخشید منظورم اینه که دخول مهم نیست, بغل کردن عشقت هم به اندازه کافی آرامش بخشه.

مامانم: فهمیدم ولی …

من: ولی چی؟

مامانم: هیچی ولش کن.

من: فکر کردم دوستیم باهم 🙂

مامانم: از دست تو… خواستم بگم بغل ارضای روحیه ولی برای آرامش چیز بیشتری نیازه.

من: من همون روحی برام مهمه… (فاز روشنفکری گرفته بودم…)

مامانم: همه مثل هم نیستن و آدمها خواسته هاشون متفاوته.

(اینم بگم که یهو ساعت رو دیدم و متوجه شدم دو ساعتی داریم چت میکنیم و احتمالا اونقدر گرم شدیم حواسمون نیست که خیلی خیلی دیر شده و از طرفی چون بحث یکم جنسی بود مامانم بیرون نیومده بود و تو اتاق مونده بود)

من: دیر شد دیگه بهتره بخوابیم.

مامانم: آره من راحتم ولی تو باید بری سرکار پس بخواب.

من: باشه شببخیر

واقعا خسته بودم و داشتم میخوابیدم دیدم مامانم رفت سمت آشپزخونه. فکر کردم آبی چیزی میخواد.یخچال باز شد و یه لیوان آب ریخت و چراغ بالای گاز رو روشن کرد و دیگه خاموش نشد. فکر کنم یه 10 دقیقه ای گذشت نگران شدم نگاه کردم دیدم نشسته کنار اوپن.

گفتم: چیزی شده؟خوبی؟

مامانم: آره سردرد داشتم قرص خوردم, یکم بگذره برم بخوابم.

من: سردرد چرا؟

مامانم: دلتنگ شدم. دخترارو ندیدم چندوقته…بابات و … کلا دلم گرفته دیگه.

من: قربونت برم میخوای بلیط بگیرم بری بهشون سر بزنی؟

مامانم: نه  بچه هارو با تو که نمیتونم تنها بذارم, سفر هم نمیشه با دو تاشون برم. پس صبر میکنم تابستون خودشون بیان اینجا.

(حس کردم از اتاق بچه ها صدا میاد پاشدم رفتم کنار در دیدم چیز خاصی نیست و برگشتم دیدم مامانم داره میاد سمت اتاق.)

گفتم: بهتر شدی؟

مامانم: آره خوبم ممنون.

من: تورو خدا فکرای بد نکن و غصه الکی هم نخور. اون دوتا نیستن من که هستم. یه کاری نکن فکر کنم فرق میزاریا 🙂

مامانم: این چه حرفیه… مادر همینه دیگه, دلم براشون تنگ شد. چند وقته ندیدمشون و بغلشون نکردم.

من: خب بیا منو بغل کن (با خنده بغلش کردم و چند ثانیه همونطوری که بغلش کرده بودم قربون صدقه اش میرفتم)

مامانم: اون چیز روحی نشی؟!

(یهو شوک شدم ولی با خنده گفتم: اون چیز روحی با زنم نه با بقیه)

مامانم: گفتم یهو اشتباه نگیری دیگه.

من: دیگه اونقدرا هم هول نیستم عزیزم.

مامانم خندید و رفت اتاق.

داشتم میخوابیدم به این فکر میکردم که چقدر تو این مدت بهم نزدیک شدیم که چنین صحبت هایی میکنیم و کلا مادر من مهربون بود ولی الان مهربون تر و باعاطفه تر و روشنفکرتر و … شده!

دیگه این چراغ سبزهای نصفه نیمه منو داشت میکشوند سمت صحبت های جنسی تر با مامانم…

چند روز گذشت و یه شب که واقعا داغ داغ بودم داشتم فوتبال میدیم و میخواستم حواسمو پرت کنم دیدم مامانم باز پیام داد.

مامانم: نیستی؟ فوتبال تموم نشده؟

من: یکم دیگه تموم میشه.

مامانم: راستی امیر میخواستم یه چیزی بگم.

من: بگو

مامانم: میگم ولی از روی نگرانیه نه فضولی و نمیخوام ناراحت بشی

من: مشکلی نیست بگو راحت باش.

مامانم: تو اینترنت همش از زگیل تناسلی حرف میزنن. میگن روابط خارج از ازدواج باعثش میشه. خواستم بگم حواست جمع باشه.

(داغ بودم و داغ تر شدم. تلویزیون رو خاموش کردم و …)

من: ممنون ک بفکر منی ولی من از اینکارا نکردم و نمیکنم.

مامانم: آفرین بهت. ببخش که گفتم.

من: نه خواهش میکنم ممنون که حواست هست.

مامانم: خواهش میکنم. خوب بخوابی. شبخیر

(من تازه سیخ بودم و نمیخواستم تموم بشه. با خودم گفتم فرصت مناسبیه یکم بازتر حرف بزنم باهاش…ولی آخه چی بگم؟)

من: راستش خیلی وقته یه سوال دارم ولی منم روم نمیشه هر چیزی رو بگم نمیدونم اصلا چطور مطرح کنم باهات. میترسم ناراحت بشی.

مامانم: هرسوالی داری بپرس چرا باید ناراحت بشم آخه

من: باشه ولی حالا اگه نخواستی جواب نده

مامانم: آره فکر خوبیه پس بپرس.

من: تو بعد از بابا هیچوقت نخواستی ازدواج کنی؟ (نمیخواستم مستقیم برم سر اصل مطلب)

مامانم: نه. این بود سوالت؟ رو شدن مگه داره این؟

من: منظورم اینه که ببخشیدا ولی نیاز روحی و جنسی نداشتی تو این مدت؟

مامانم: داشتم ولی دلیلی ندیدم به ازدواج فک کنم.

من: کسی پیشنهاد ازدواج داده؟

مامانم: عمو سعیدت (بزرگتر از بابام بود و زنش فوت کرده بود)

من: چرا قبول نکردی؟ عمو سعید ادم بدی نیست

مامانم: آره میدونم ولی من از سن کم بهش مثل بابات گفتم داداش! مثل برادر میمونه برام.

من: درک میکنم. این چیزا هم داستانی شده برای ما ایرانیا

مامانم: خب بخشی از فرهنگ ماست و نمیشه راحت کنار اومد. حتی یه بخشیش دین و مذهب ماست.

من: تا حالا دقت کردی اگه دین و این مسائل نبود دنیا چه شکلی میشد؟ همه با هرکسی میخواستن ازدواج میکردن و رابطه داشتن

مامانم: آره ولی بد میشد. دنیای قشنگی نمیشد اصلا

من: آخه ببین من یه نفر رو میشناختم عاشق خاله اش بود ولی بخاطر همین دین نمیشد باهاش ازدواج کنه! در حالی که خاله اش هم اینو خیلی میخواست.

مامانم: خب اگه دین نباشه بد میشه و فکر کن اون با خاله اش ازدواج کنه و مادرشوهر خاله اش بشه خواهر خودش!

من: اینطوری دعوای مادرشوهر و عروس از بین میره دیگه…چیش بد میشه؟ خخخ

مامانم: اصلا چهره خوبی نداره اینکار. تصورشم آدمو اذیت میکنه.

من: من خاله ام رو میخواستم تو نمیپذیرفتی؟ حالا فارغ از دین جواب بده.

مامانم: معلومه که نه.

من: خب فرض کن من میخوامش و اونم منو میخواد… مشکلش چیه؟

مامانم: حس بدی داره. خواهر من با پسرم! حسم منفیه

من: حسادت نیست احیانا؟

مامانم: حسادت به چی آخه؟

من: نمیدونم مثلا اینکه پسرت با خواهرت رابطه برقرار کنه!

مامانم: حسادت نیست و بیشتر چندشه

من: حالا خودت رو بذار جای خاله ام. از اون زاویه چطوری دیده میشه؟

مامانم: دوتا موضوع جدا هستن. اینکه پسر خواهرم بخواد باهام ازدواج کنه یه مساله است و اینکه خواهرم بشه عروسم یه مساله جداست و کاملا متفاوت.

من: نفهمیدم الان… پسر خواهرت پیشنهاد ازدواج میداد و تو دین منع نبود, قبول میکردی؟

مامانم: خب اگر دین منع نمیکرد و گزینه خوبی بود آره.

(کیرم تو حد انفجار بود و واقعا داشتم زیاده روی میکردم…)

من: فرض کن من پسر خواهرت بودم و تو خالم بودی…من گزینه خوبی ام؟

مامانم: از اون زاویه بله یه پسر خوب و گزینه ایده آلی ولی خب من خالت هم بودم نمیشد چون من الان پیر و بدرد نخورم.

من: اختیار دارید… شما جذابترین زن دنیا هستید شک نکنید به این موضوع بانوی من!

مامانم: نه دیگه در این حد

من: جدی میگم بی تعادف

مامانم: پس حیف شد خاله ات نیستم خخخ

من: اتفاقا یه چیزی جدیدا تو اینستاگرام دیدم که یه قبلیه ای تو آفریقا ازدواج خانوادگی هم دارن (زر مفت مثل همیشه و هدفمم این بود در موردش حرف بزنیم تا ببینم دیدگاهش چیه و چه عکس العملی نشون میده)

مامانم: وا یعنی چی؟

من: جدی میگم, تو قبلیه که مردها میمیرن, مادره با پسرش ازدواج میکنه یا خواهر با برادرش و …

مامانم: رسمی؟ قانون ندارن مگه؟

من: رسمی که نه… بین خودشون تو قبلیه دیگه

مامانم: به حق چیزای ندیده و نشنیده

من: هرجایی رسم و رسوم و اخلاقیات و تابوهای خودش رو داره. مامانم: آره میدونم ولی ماها متفاوتیم یعنی دین و فرهنگ و محیط و … کاملا فرق داریم با اونا, برای همین پذیرشش سختتره ولی اونا از اول اینطوری بودن شاید براشون عادیهمن: درست میگی ولی عشق و دوست داشتن مهمتر از فرهنگ و محیط و دینه. آدمها تو زندگی دنبال آرامشن. اینهمه آدم متاهل خیانتکار تو جامعه وجود داره درحالی که ازدواج های شرعی و دینی داشتن! و جالبه همونا میرن سراغ روابط نامشروع! از رابطه نامشروع آرامش بیشتری میگیرن. بعضی وقتها فکر میکنم شاید ماها اشتباه  میکنیم! شاید باید مثل همین خیانتکارا و بی اخلاق ها باشیم. چون هر چقدر سعی میکنیم همه چی رو رعایت کنیم, بیشتر ضربه میبینیم. مثل خود من.

مامانم: درکت میکنم واقعا. آره اونایی که هر کاری دلشون میخواد میکنن انگار آرامش بیشتر دارن و ما خودمون رو اسیر میکنیم!

من: خوبه که همو میفهمیم. من اگه اجازه بدی برم بخوابم. (میخواستم ببینم میخواد ادامه یا نه تا یکم دیگه زیاده روی کنم)

مامانم: باشه عزیزم. بخواب مزاحمت نمیشم! (این جمله اش یکم دودلم کرد ولی میخواستم برم خودمو خالی کنم و گفتم بقیه رو بذارم فردا)

تا خواستم بلند شم برم دیدم مامانم اومد بیرون داشت میرفت سمت دستشویی. دراز کشیدم بیاد بیرون بعد برم. یکم گذشت اومد بیرون و داشت میرفت اتاق یه نگاه کرد گفت: هنوز نخوابیدی؟

گفتم: چرا دارم میخوابم و فقط میخواستم برم سرویس.

میخواست بره اتاق ولی برگشت اومد نشست رو مبل و …

مامانم: یه چی میپرسم ولی راستشو بگو لطفا

من: بپرس من بهت دروغ نمیگم

مامانم: الان درباره خاله و این مسائل میگفتی, تا حالا شده بین فامیل مثل همون خاله و عمه و … کسی رو بخوای؟

من: نه اصلا, چطور مگه؟

مامانم: آخه خیلی با اشتیاق در مورد این موضوع حرف زدی گفتم شاید موردی بوده. مرسی که جواب دادی.

(دیدم اوضاع جوره و کیرم سیخ, با خودم گفتم بذار این روش رو امتحان کنم…)

من: البته…

مامانم: چی؟ بوددددده؟

من: نه اونجور که فکر میکنی. من تو کل زندگیم دوست داشتم همسر خوبی داشته باشم و تعریفم از خوب بودن یکی مثل تو بود.

مامانم: این که نظر لطفته ولی چه ربطی داشت؟

من: بی پرده اگر یک گزینه ایده آل برای من برای ازدواج باشه اون خود تو هستی! فکر میکنم تو لیاقتت خیلی بالاتر از این بود که زن بابام بشی.

مامانم: اینطوری هم نیست و منم کلی عیب و نقص دارم. ممنون که صادق بودی باهام. (یکم موذب شده بود)

من: اعتماد به نفس نداری. این تنها عیب تو هستش. الانشم جذاب و بی نقصی

مامانم: حتما با این قد کوتاه شکم؟ خخخمن: مگه به قد و هیکله. خیلی ها اندام خوب و قد بلند دارن ولی نچسبن. تو از اونایی هستی که ادم کنارش آرامش داره.

مامانم: چون تو پسرمی اینطوری فکر میکنی. اگه غریبه بودی نگاهمم نمیکردی

من: غریبه بودم که الان عقد خودم بودی خخخ

مامانم: یاخدا… پس خدا رحم کرد

من: (باشوخی) دلتم بخواد, پسر به این خوبی کجا گیرت میومد؟

مامانم: آره خب این حرفت درسته. تو مهربون و آروم هستی و ادم حس بدی کنارت نداره.

من: پس عروس خانوم وکیلم؟

مامانم: نه دیگه…مگه از قبلیه آفریقایی هستیم؟ خخخ

من: میشیم عضو افتخاری قبیله

مامانم: من نمیدونم حالا اونا واقعا چرا اینکارو میکنن ولی ازدواج که فقط جا خواب و غذا و خرجی نیست! وقتی اون حس همسر و شوهر وجود داشته باشه خب مسائل دیگه ای هم پیش میاد مثل روابط جنسی. بعد یهو بچه دار بشن چی میشه؟ احتمالا اون قبلیه الان بچه های معلول هم داشته باشه اگه رعایت نکنن.

من: البته من برام مهم نیست چون علاقه ای به روابط جنسی ندارم و همون بغل برام کافیه. پس بچه معلول و غیرمعلول کنسله کلا.

مامانم: جدی جدی الان میخوای ازدواج کنی؟ با من؟ خل و چل شدی؟

من: ازدواج اونطوری که نه. همون غیررسمی که یکی باشه عشقم صداش کنم. باهاش راحت باشم و حرف احساسی بزنم.

مامانم: در این حد اوکیه.

من: واقعا؟

مامانم: آره خب عشقم و دوستت دارم و … اوکیه مشکلی نداره. من مادرتم دیگه

من: نه مثل زنم باش. منم مثل شوهرت. موذب نباشیم

(یکم فکر کرد و …)

مامانم: باشه حالا یه عنوانه دیگه

من: ممنون عشقم. همسر زیبا و قشنگم و …

مامانم: آهای کنترل کن خودتو خخخ

من: باشه عزیزم (میخواستم برم خودمو خالی کنم دیگه تحمل نداشتم) دیگه برو بخواب منم باید بخوابم.

مامانم: باشه قربونت برم. شببخیر

رفتم دستشویی و خالی کردم. خیلی تو فشار بودم و وقتی برگشتم سرجام باز داشتم پشیمون میشدم. ولی صبح که بیدار شدم سر سفره دوباره یاد شب و نقشه هام افتادم…

سرصبحونه با محبت حرف زدم. سرکار که بودم پیام گل و عاشقانه میفرستادم. مامانم هم استکیر گل و بعضی اوقات خنده میفرستاد.

شب اومدم خونه و موقع خواب پیام دادم مامانم ولی جواب نداد و یکم که گذشت اومد بیرون از اتاق.

گفتم چرا جواب ندادی؟ گفتش که شارژ گوشی کم بود زده به شارژ.

اومد نشست رو مبل و داشتیم حرف میزدیم. من سر جام دراز کشیده بودم.

اصلا صحبت های جنسی یا نزدیک به جنسی نمیگفت و بیشتر درباره قیمت طلا و زندگی و خرجی و … داشت حرف میزد.

خواستم فضا رو عوض کنم…

من: همسر عزیز از جانم امروز چیکارا کرده؟

مامانم: (با خنده آروم) مثل همیشه بشور و بپز دیگه

من: قربونت بشم ممممممن! قربون دستات.

(دستاشو گرفتم و بوس کردم. کشیدم سمت خودم و اومد پایین مبل.)

مامانم: من یک عمره اینکارو میکنم کسی یه تشکر خالی هم نکرده بود…هی

من: خب من 24 ساعته شوهرتم. عصبانیتت رو جای دیگه باید حواله کنی.

مامانم: آره راست میگی ولی برای فقط 24 ساعت حرکت خوبی بود و ممنون که حواست هست.

من: خواهش میکنم.

مامانم: فاطمه احمق بود که بهت خیانت کرد. برای اونم از این کارا میکردی؟

من: آره…بیشتر از اینکارا

(مامانم ساکت شد. دیدم دماغشو میکشه و چشماشو پاک میکنه. تعجب کردم…)

من: چیزی شده؟ ناراحتت کردم؟

مامانم: نه فقط دلم برای خودم سوخت تو اینهمه سال بابات یه حرف عاشقانه ای یه دوستت دارم ساده ای بدون اینکه من بهش بگم, نگفت. انگار نه انگار

من: آخ قربونت برم آخه این ناراحتی داره الان؟ خودم قربونت میرم.

کشیدمش سمت خودم و بغلش کردم. از شونه هاش بوس کردم. دستشو بوسیدم – آروم تر شد تو همون بغلم ولی من کیرم داشت سیخ میشد.

خودمو جدا کردم پیشونیش رو بوسیدم و دراز کشیدم. یکم جا باز کردم با دستم به بالشتم اشاره کردم, دراز کشید کنارم.

من: دیگه به چیزهای بد فکر نکن. گذشته ها گذشته.

مامانم: باشه سعی میکنم. خوشحالم که کنارم هستی و منو اینقدر میفهمی.

من: عزیزتر از تو ندارم تو زندگیم.

(برگشتم سمتش و بغلش کردم…)

نمیخواستم حس بدی پیدا کنه برای همین فقط نوازشش کردم. یکم که گذشت برگشت لپم رو بوسید و گفت: مرسی ازت. خیلی بهتر شدم. میرم بخوابم.

رفت اتاقش و منم یک حس پیروزی داشتم و حس میکردم دارم به هدفم میرسم.

دو سه روز بعدش اتفاق خاصی نیوفتاد و همه چی عادی بود. به نوعی خودم از قصد خودمو یکم سرد نشون دادم تا ببینم عکس العملش چیه. ولی قشنگ حس میکردم منتظر محبت لسانی منه. دوست داره انگار عزیزم و … صداش کنم. ولی من عادی بودم و تو چت و صحبت بیشتر از کار و بچه ها حرف میزدم. کلافه بنظر میرسید…

ما سه شریک بجز روزهای جمعه, یک روز در هفته هم کار نمیکنیم. یعنی هر کدوم از ما یک روز مرخصی میگیریم. دوشنبه ها نوبت منه.

یکشنبه که از سرکار اومدم دیدم مامانم میخواد بچه ها رو ببره حموم. بهش گفتم: من میخوام برم حموم بده خودم میشورمشون و تو خشکشون کن.

گفت: خودم بشورم بهتره چون بچه کوچیکن و ممکنه نتونی درست بشوری! (من خودم بارها انجامش دادم ولی حس میکردم کفریه از دستم پس اصرار نکردم و اوکی دادم)

پسرم رو که شست صدام کرد و حوله بردم. حموم خشکش کرد و داد بهم ببرم لباس بپوشونم. (دیدم شلوار و تیشرت تنشه مثل همیشه)

کارم تموم شد و گذاشتمش کنار وسایل بازیش. حوله دخترمو برداشتم رفتم حموم بیارمش. وارد حموم شدم ولی… دیدم شلوارش نیست و شرت سرمه ای پوشیده. چاک کونش از پشت معلوم بود. من بروی خودم نیاوردم ولی زیر چشمی نگاه میکردم و کیرم داشت بالا میومد. مامانم منو دید و گفت: هنوز تموم نشده یکم صبر کن.

گفتم: پس میرم و تو صدام کن. اونم گفت: نه داره تموم میشه یه دقیقه وایسا.

کونش سمتم بود و داشتم دیوونه میشدم. نمیدونستم از قصد اینکارو میکنه یا چیز دیگه…

دخترمو شست و بردمش بیرون ولی تا شب انگار کونش جلو چشمم بود. عصر رفتم حموم و خودارضایی کردم ولی اینبار بعد از خودارضایی حس منفی نداشتم…هنوز اشتیاق داشتم بدستش بیارم.

شب که شد داشتم آماده میشدم باهاش چت رو شروع کنم که از شانس بد, یکی از همسایه ها که تا حدودی رفاقت هم داریم اومد جلو در و گفت کمک کن چند تیکه وسایل خریدیم رو بیاریم بالا. رفتم دیدم چند تیکه تقریبا یه وانته ولی خب رفاقته دیگه…کمک کردم و فکر کنم یه نیم ساعتی درگیر بودیم. بعد اومدم خونه و دیدم تاریکه در حالیکه موقع رفتن چراغارو روشن گذاشته بودم. فکر کردم مامانم خوابیده. اومدم سرجام دیدم تو جای من دراز کشیده ولی بیداره. پرسید چیکار داشتن و کجا بودی…براش توضیح دادم و رفتم کنارش دراز کشیدم. صورتش سمت مبل بود و من پشتش بودم داشتیم حرف میزدیم. پاهام به پاهاش خورد متوجه شدم شلوارک داره. حس خوبی بود و برپشتم سمتش. از پشت بغلش کردم ولی به باسنش نچسبیدم تا متوجه کیرم نشه. داشتم فکر میکردم چیکار کنم که یهو…

من: جدیدا شنیدم دو تا خواهر رو گرفته بودن…

مامانم: چرا؟ چی شده بود؟

من: یکیشون طلاق میگیره میاد خونه خواهر متاهلش. بعد از مدتی شوهر اون متاهله مچشون رو میگیره وقتی تو حموم بودن.

مامانم: حموم چرا؟

من: خب لز بودن و دو خواهر باهم رابطه داشتن. شوهره لو میده و الان گرفتار شدن.

مامانم: اوه اوه چه بد. شوهره هم نامردی کرده…

من: آره. حداقل زنت با مرد نبوده و با خواهرش بوده…

مامانم: اره… تو بودی چیکار میکردی؟

من: من اگه بودم بعد دیدن این صحنه دیگه هر دوشون رو زن خودم میکردم… خخخ

مامانم: خخخ دیوونه ای بخدا

من: جدی میگم… دوتا بهتر از یکیه.

مامانم: یه همکار داشتم که زن دوم یکی شده بود, میگفت شوهرش یه شب پیش اونه و یه شب پیش زن اولش.

من: اینطوری هم خوبه تنوع داره دیگه

(مامانم صداش آروم شده بود و داشت کم کم فانتزی خودشو اجرا میکرد … صحبت درباره روابط بقیه)

مامانم: دو تا همزمان رو فکر کنم داییم (داییش دو تا زن داشت) انجام میداد!

من: تو از کجا میدونی؟

مامانم: یه اتاق خواب داشتن با یک تخت یکخوابه که چسبیده بود به یک تخت دوخوابه. انگار سه تایی میخوابیدن.

من: کوفت داییت بشه. عوضی کچل چه حالی کرده

مامانم: ههه, حسودیت شد؟

من: نه خیلی…زناش زشتن. ولی دوتا زن با یک مرد خوبه ولی یک زن با دو مرد اصلاااا. من رفقای دانشگاهم بعضی وقتها دوتایی یکی رو میبردن خونه خالی.

مامانم: (باز فانتزی های همیشگی و غیرواقعیش) اتفاقا ماموریت که میرفتیم به روستاهای اطراف یه بار دیدم آقای سجادی با آقای دوران و منیژه (سه تا همکارش) نیستن. مرکز بهداشت یه روستا بود. یکم گشتم دیدم تو یکی از اتاق ها رفتن و در رو بستن. شک کردم از جای کلید نگاه کردم دیدم سه تایی باهم هستن.

من: اوه اوه چطوری باهم بودن؟

(مامانم حشری شده بود دیگه داشت خودشو عقب میداد و چسبیده بودم بهش. با دستم روناشو خیلی آورم میمالیدم.)

مامانم: (با صدای حشری و آروم) انگار یکی از جلو و یکی از عقب

من: ببخشیدا ولی حسودی نکردی؟دوست داشتی جای منیژه باشی؟

مامانم: نه اصلا…من  از پشت من انجام ندادم. فکر کنم دردش زیاد باشه

من: منم از پشت با فاطمه نکردم. جلو بهتره

مامانم: آره باید لذت ببری نه اینکه درد بکشی

(آروم خودمو فشار میدادم به سمت باسنش. مطمئن بودم کیرمو حس میکنه. خون به مغزم نمیرسید و تپش قلب داشتم. با خودم گفتم مرگ یه بار شیونم یه بار…ته تهش میخواد منو پس بزنه…پس زیاده روی میکنم ببینم چی میشه)

من: تو با بابام لذت میبردی؟

مامانم: نه خیلی چون خیلی زمخت بود و من دوست داشتم رمانتیک باشه. تو چی؟

من: من هر روز میخواستم ولی فاطمه ته تهش هفته ای یه بار…اذیت میشدم

مامانم: احمق بوده بخدا…منم هرروز میخواستم ولی کاظم حالشو نداشت…

من: (آروم کنار گوشش گفتم) ما اگه زن و شوهر میشدیم چی میشدددد…!

مامانم: آره خیلی خوشبخت میشدیم. حیف شد

من: الان هستیم دیگه… پس حیف نشده

(مامانم سکوت کرد و اولش فکر کردم ناراحت شده و خواستم حرفمو درست کنم ولی تا خواستم حرف بزنم دخترم گریه کرد و مامانم پاشد رفت. یکم ناامید شدم و از سرم افتاد ولی یه چند دقیقه بعد برگشت پیشم. باز کونشو کردم سمتم…حس پیروزی داشتم و فهمیدم تو مسیر درستی هستم ولی هیچی نگفتم و بغلش کردم و یکم که گذشت…)

مامانم: بچه ها شیر مادر نمیخورن و این براشون خوب نیست.

من: شیرخشک رو الان همه میدن و فکر نکنم مشکلی پیش بیاد.

مامانم: من خودم به تو تا 3 سالگی شیر دادم. هیچوقت شیر خشک ندادم بهتون.

من: (به شوخی) سه ساااااااال؟ والا اونموقع رو یادم نیست ولی سه سال خیلیه ها!

مامانم: (دستمو گرفت گذاشت رو سینش) ببین این شل شدنش یه دلیل داره اونم تو و خواهرات هستین.

(دستم رو سینش موند و الکی یه برانداز کردم با دستم)

من: ما سه تا؟ حتما خوشمزه بود ول نمیکردیم دیگه…

مامانم: (با خنده آروم) آره فکر کنم ولی الان دیگه شیر ندارم به بچه هات بجای مادرشون بدم…

من: از کجا میدونی؟ شاید تهش چیزی باشه؟

مامانم: مگه چاهه؟ خخخ

من: من به معجزه ایمان دارم… حالا بده بچه ها تست کنن

مامانم: برای ساکت کردنشون یه بار سعی کردم ولی لب نزدن…

من: پس بذار خودم تست کنم!

مامانم: نه نه خخخ . نمیشه عزیزم… خجالت کشیدم از حرفت…

من: خجالت نداره. من سه سال خوردم…

مامانم: آره ولی الان دیگه بچه نیستی که

من: الان هم بچتم هم شوهرتم دیگه…پس خجالت نکش

(اصرار پشت اصرار من و ناز کردنای مامانم شروع شد ولی تهش…)

مامانم: باشه ولی فقط کم و سریع تمومش کن…

من: بروی چشم عزیزم.

برگشت رو به سمت من و تیشرتشو داد بالا. سینشو دست زدم و نوکشو آروم مکیدم.

مامانم دستشو گذاشت رو پیشونیم که مثلا منو از سینش جدا کنه ولی آروم فشار میداد…گفت: بسه دیگه ولش کن…

نگاش کردم دیدم لبشو گاز میگیره و تو حال خودش نیست.

یکم محکمتر مکیدم و تنها چیزی که شنیدم یه صدای شبیه اوممم بود.

دستش شل شد و آروم رو به سقف دراز کشید و منم نیمه نشسته سینشو میخوردم. اون یکی سینشو دستم میمالیدم. باز رفتم سراغ اون یکی سینه و اونم مکیدم.

دیگه شل شده بود و هی به بدنش تکون میداد…

به هیچ وجه نمیخواستم تموم شه و تو حال خودم نبودم که باز… صدای دخترم دراومد. (بدخواب ترین بچه عالم)

مامانم پاشد رفت اتاق و منم تو فکر کارایی که کردیم بودم. نمیدونم اصلا چطور خوابم برد…

فرداش تعطیل بودم. تا شبش داشتم به کارام فکر میکردم… و یه چیز مهم اینکه مامانم خیلی کلافه بنظر میرسید و من فکر میکردم بخاطر کاراییه که کردیم و حس خوبی نداشتم…

شب موقع خواب واقعا امیدی نداشتم بیاد و جالبتر اینکه همیشه جای منو مینداخت ولی حتی جامم ننداخت کنار تلویزیون!

تو اتاق بود که رفتم جامو بیارم. گفت: اگه میخوای جا نبر! از این به بعد بیا رو تخت بخواب!

(واو! یعنی اونم…آره انگار دارم نزدیک میشم…)

رفتم رو تخت کنارش. پشتش بمن بود و با دستش گهواره دخترم رو تکون میداد.

بغلش کردم و گفتم: چرا امروز ناراحت و کلافه بنظر میرسیدی؟

مامانم: چیز مهمی نبود بیخیال

من: بگو لوس نشو دیگه…قرارمون چی بود؟

مامانم: یادته یه بار بهم گفتی که تو به یه یغل هم راضی هستی و ارضا میشی؟ همه که مثل تو نیستن. راستش من دیروز کنترلم رو از دست دادم و چون نمیتونم رابطه ای داشته باشم خیلی اذیت شدم.

من: واقعا شرمندم…نمیخواستم اذیتت کنم. چیکار کنم راضی شی؟

مامانم: تو که نمیتونی کاری کنی… یعنی شدنی نیست!

من: منظورتو میفهمم کاملا…تو خودارضایی نمیکنی؟

مامانم: خیلی نه چون خودم بخوام خودمو ارضا کنم اصلا بهم نمیچسبه!

من: میخوای که من…چجوری بگم…این که رابطه اون شکلی نیست ولی شاید بتونم کمکت کنم.

مامانم: چجوری آخه…فکر نکنم بشه

من: اگه با دستم…؟

مامانم سریع گفت: نه وای اصلا…

من: آخه چرا؟

(دستشو گرفتم و آوردم گذاشتم رو کیرم…یه لحظه جا خورد)

من: بیا الان تو دستت خورد مگه ازم چیزی کم شد؟

مامانم: چیزی کم نمیشه ولی خجالت میکشم…فکر نمیکنم فکر خوبی باشه

من: خجالت نکش… تو الان دیگه همسر منی…غیر از اینه؟

(مامانم ساکت بود…با خودم گفتم سکوت علامت رضاست…دستم رو بردم سمت شکمش و آروم آروم کشیدم سمت کوصش و از رو شلوار فشار دادم. هنوز پشتش به من بود و کونشو بغل کرده بودم. یکم خودشو جمع کرد. میخواستم فضا رو عوض کنم تا شهوتی تر بشه و باز دست گذاشتم رو نقطه ضعفش یعنی صحبت درباره سکس و روابط بقیه…)

من: میدونی خیلی از زنها همینطوری دوست دارن و بدشون میاد دخول اتفاق بیوفته…فکر کنم لزبین ها اینطورین.

مامانم: (آروم ولی با شهوت نسبی) همه اینطوری نیستن که… خیلی ها دخول رو ترجیه میدن!

من: بنظرت خاله رباب (خواهرش که خیلی مذهبیه) کدومو ترجیه میده؟ اون واقعا مذهبیه یا ادا در میاره؟

مامانم: مذهبیه ولی اونم دخول میخواد و هر شب با شوهرش داره

(میدونستم چرت و پرت میگه و فقط فانتزیه پس کنکاش نمیکردم و میخواستم شهوتش زیاد شه)

من: خاله سکینه (خاله بزرگترم که شوهرش معتاده) چی؟

مامانم: اون شوهرش بی عرضه است ولی خودش هاته

(دستمو کردم تو شلوارش و کوصشو میمالیدم و مامانم خودش جمع میکرد و شهوتی شده بود)

من: پس الان با کیه؟ نیازشو چیکار میکنه؟

مامانم: خودشو میماله و چاره ای هم نداره

من: اشکان (پسرخالم) خیلی مشکوکه. دانشگاه خوب قبول شد ولی نرفت! شاید باهمن؟

مامانم: آره راست میگی رابطشونم صمیمیه… چرا بفکر خودم نرسیده بود!؟

(من میمالیدم و این کونشو فشار میداد عقب…کش شلوارش اذیتم میکرد و خودشم شلوارشو دادم پایین. دیدم با پاش کشید پایین و درآورد.)

من: چقدر تپله اینجات…خیلی گوشتیه

مامانم: مال تو هم خوب بود…

من: (با نقشه) مال من کوچیکه فکر کنم!

مامانم: نه اصلا… مناسبه کاملا

من: شاید برای فاطمه مناسب باشه ولی فکر کنم برای کسی مثل تو نباشه… (از عمد بحث رو بردم این سمت)

مامانم: ربطی نداره. من وزنم زیاد هست ولی اونجای زنها تقریبا برای همه تنگه مگر اینکه بچه زیاد بیارن که من خودم یه بار طبیعی بودم و دو تا سزارین بخاطر همین زیاد بزرگ نشده…

من: ولی باز فکر میکنم برای تو مناسب نیاشه

(مامانم سعی میکرد قانعم کنه ولی من کش میدادم… همزمان کوصش خیس شده بود و صداش میلرزید…واضح داشتم میمالیدم…)

من: هنوز نشدی؟

مامانم: نه سخته اینطوری چون من از بیرون خوب ارضا نمیشم…

من: میخوای با انگشتم فشار بدم؟

مامانم: نمیدونم هر جور میخوای…

(دو انگشتمو آروم کردم تو کوصش و عقب جلو میکردم… همه چی خوب بود تا اینکه باز دخترم صداش دراومد. مامانم چرخید سمتش و گهواره رو تکون داد… منم از  پشت و لای کونش انگشتمو رسوندم به کوصش و ادامه دادم… قشنگ داغ شده بود و شروع کرد…)

مامانم: رقیه (دخترعموم) مال شوهرش بزرگ بود خیلی درد میکشید و میخواست جدا شه

من: دلشم بخواد… همه دنبال بزرگن

مامانم: آره قدرشو نمیدونست…

من: تو بزرگ دوست داری؟

مامانم: نه خیلی بزرگ…داخلو پر کنه کافیه…مثل این انگشتا نباشه اندازش

من: آره موافقم…اینطوری مرد هم لذت میبره

مامانم: آره…وای ببخشید امیر کاش انگشتت بزرگ بود…

فکر کنم دیگه آماده بود… با دست دیگه شلوارمو دادم پایین و کیرم افتاد بیرون…بهش گفتم: بذار دستمو عوض کنم… نزدیک شدم و کیرمو گذاشتم لای پاش ولی دستمو باز بردم به کوصش رسوندم… با دستم میکردم و کیرم لای پاش میزدم… اصلا تو حال  خودش نبود و ناله آروم میکرد.

مامانم دستمو گرفت برد سمت سینه اش. فکر میکردم منظورش این باشه که کیرتو بکن. دودل بودم… خودش رو داد عقب و منم دیگه مطمئن شدم و سوراخشو پیدا کردم آروم فشار دادم توش…

مامانم: اوف… بیشتر

من: فکر کنم اندازش مناسبه برات

مامانم: آره… مال کاظم خوب نبود ولی مال تو برا من خوبه

من: فکر کنم برا تو آفریده شده…

مامانم: فقط یکم دیر بدستم اومد!

(کیرم تا ته رفت و تلمبه میزدم…آروم میزدم تا سریع آبم نیاد)

من: از نوجوونی تو کفت بودم

مامانم: واقعا؟ وای کاش میدونستم

من: میدونستی بهم میدادی؟

مامانم: آره چرا که نه… کی بهتر از تو…

من: از فردا هرشب بهم بده…اونقدر بکنم که سیر شی

مامانم: من سیر نمیشم… تو اصلا هر روز دوبار بکن…فقط بکن آخ

(نتونستم خودمو کنترل کنم و آبم اومد)

من: ارضا شدی؟

مامانم: باورت میشه برای اولین بار با کیر ارضا میشم؟

من: خوشحالم…پس از این به بعد مال منی دیگه؟

مامانم: بله حتما…ازت ممنونم…

رفت حموم و اومد بغلم… تا یه ساعت بعدشم از سکس حرف زدیم…بدون پشیمونی…اصلا یادمون رفت مادر پسریم…

از اون شب تا الان که هشت ماه گذشته… هرموقع تونستیم سکس کردیم…

رابطه صمیمی داریم و واقعا هم لذت میبریم…نمیدونم آخرش به کجا میرسیم ولی فعلا راضی ام…

این بهترین اتفاق زندگیم بوده…بهترینش!

نوشته: امیر

بازدید 5,732

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

13 پاسخ به “زندگی جدید با مادرم!”

  1. خیلی بد بود…جوری که بیشتر جاهارو نخوندم…خیلی کشدار شبیه سریالای ایرانی بود بدون سناریو فقط زر زدی

  2. خیلی بد بود…جوری که بیشتر جاهارو نخوندم…خیلی کشدار شبیه سریالای ایرانی بود بدون سناریو فقط زر زدی

  3. اتفاقا خیلی طولانی بودنش واقعه را ممکن و قابل قبول کرد. اگر داستان واقعی باشد، یعنی هر دو بخاطر شرایط تان این رابطه را پذیرفتید و به جوانبش فایق آمدید. هر چه هست بین خودتان هست و به کسی مربوط نمی شود؛ ولی شخصا هنوز نمی توانم جایگاه مادر را با جایگاه همسر یکی ببینم!

  4. o chili سلام واقعا عالی بود ادامه بده لطفا کانال تلگرامی چیزی نداری؟ داستان دیگه ای هم داری بخونم؟

  5. خبلی خوب نوشتی ،حتی اگر واقعی هم نباشه ، فضاسازی داستانت طوریه که کاملا واقعی به نظر مباد ، داستانهایی که طرف دو روزه به وصال میرسه ، معلومه که نپخته و دروغه

  6. کاری به تابو شکنی و راست و دروغ داستان ندارم ولی درمورد حرفات در مورد خیانت .منم خیانت دیدم از کسی که عاشقانه میپرستیدمش از کسی که حاظر بودم واسش جون بدم .بعد اون به عالم و آدم بد بینم و نمیتونم به کسی اعتماد کنم و برم تو رابطه .اعتماد به نفسم داغون شده همیشه به این فکر میکنم حتما مشکل دارم و اگه بازم برم تو رابطه حتما دوباره خیانت میبینم

  7. خیلی داستان خوبی بود من و دوستم تو باغ دوتایی خوندیم دوستم حشری شدیم حسابی کونمو گایید منم با کیر تو کونم جق زدم ابم اومد کاش مامانمو میکرد

  8. شاید شما بتونید باور کنید که یه نفر آدمه لیسانسه و تو کار چاپ باشه اما کلمه معذب رو موذب بنویسه اما قطعا خیلیا باور نمیکنن! عزیز فانتزی باز، معذب هم ریشه با کلمه عذابه!

  9. داستانت بهترین بود آقا امیر گل خوش به حالت ❤️ باز قدرتمند ادامه بده بازم از این داستان قشنگت بزار اگه تونستی ویدیو هم بگیر، تشکر مرسی ❤️

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...