…قسمت قبل
دیگه به طور قطع میدونستم برنامه چیه. من باید از ترسِ مامان زری نسبت به لو رفتنِ رابطهش با سرهنگ استفاده میکردم و میکردمش! به همین زیبایی…
یه مدرک اساسی تو دستم بود که هم میتونست زندگی زری رو نابود کنه و هم زندگی سرهنگ مالکی رو. احساس میکردم تبدیل به یه آدم بی رحم و وحشی شدم. انگار که یه کلاه گنده رفته باشه سرم. دلم میخواست بهش بفهمونم که من خر نیستم و فکر نکنه خیلی زرنگه.
شب توی اتاقم رو تخت افتاده بودم و فکر میکردم. بابا و زری توی اتاق خوابشون بودن. حدس میزدم که خواب باشن. گوشیمو برداشتم و این جمله برای مامان زری توی تلگرام فرستادم:
«وقتی سادگی یک انسان به بازی گرفته میشود، چیزی که فراموش میشود این است که هیچچیز در دنیا بدون پیامد نمیماند!»
چند دقیقه بعد دیدم داره برام تایپ میکنه.
-زری: مهران بیداری؟! چی شده؟ میخواستی واسه دوست دخترت بفرستی اینو اشتباهی برای من فرستادی؟ (خنده)
-من: نخیر عزیزم اتفاقا میخواستم برای خودت بفرستم.
-زری: من کِی تو رو ساده فرض کردم؟!
-من: امروز!
پیامم رو دید و چند ثانیه هیچی ننوشت. بعد از ۱ دقیقه نوشت:
-زری: مهران میخواستم خودم بهت بگم! من نتونستم خودمو کنترل کنم. زدم زیر قولم :(((
-من: مامی جون فکر نمیکنی یه مقدار دیر شده برای اطلاع رسانی؟ موقعی که داشتی با اون لجن سکس میکردی به قولی که به من داده بودی فکر میکردی؟
-زری: مهران چرا منو میپایی؟! این کارت واقعا زشته. نمیدونم چی باید بهت بگم.
-من: کار من قشنگ نیست خودم میدونم. اما از کاری که تو میکنی زشت تر نیست.
-زری: به بابات میگی درسته؟
-من: اگه نگم احمقم! شما دو تا باید از هم جدا بشید.
-زری: مهران من نمیخوام از بابات جدا بشم 🙁
-من: چون پولداره؟
-زری: نه به خدا قسم. من دوستش دارم. ولی نمیتونه توی سکس منو راضی کنه. چیکار کنم دست خودم نیست.
-من: چرا تراپی نرفتید؟!
-زری: رفتیم. به خدا رفتیم. بابات نمیتونه. بلد نیست.
-من: سعی میکنم درکت کنم. ولی نمیتونم. بیخود نبود من از اول هم با سرهنگ مالکی حال نمیکردم. مرتیکهی عوضیِ لاشخور.
-زری: مهران :(((((( واقعا نمیدونم چی باید بگم.
-من: شب بخیر.
-زری: شب بخیر :((((((
برنامه و خواستهی من مشخص بود. فقط باید یه جوری خواستم رو بهش میفهموندم. با خودم قرار گذاشته بودم که یا پتهش رو بریزم روی آب یا بکنمش و سکوت کنم.
فرداش که بیدار شدم طبق معمول بابا رفته بود سر کار. رفتم توی آشپزخونه برای صبحونه. دیدم مامان زری دمِ سینک مشغول شستن ظرف هاست. بهم صبح بخیر گفت. بدون اینکه حرفی بزنیم با هم صبحونه رو خوردیم.
-زری: نمیخوای صحبت کنی مهران؟
-من: حرف خاصی ندارم بزنم مامان زری. بعدا بهت تکست میدم.
اون رفت باشگاه و من چون اون روز دانشگاه نداشتم موندم توی خونه. چند ساعتی گذشت. قبل از اینکه زری باشگاهش تموم بشه بهش تکست دادم.
-من: سلام مامی جون. خوبی؟ خسته نباشی. از امروز لطف کن مثل قدیم جلوم لباس بپوش. من لباسایی که جدیدا میپوشی رو دوس ندارم. مرسی.
-زری: سلام مهران عزیزم خوبی؟ بهتر شدی؟ امروز خیلی عصبانی بودی 🙁
-زری: چشم عزیزم من به خاطر خودت لباسای بسته میپوشیدم که اذیت نشی.
-من: مرسی مامی جون. دوس دارم اذیت بشم. سی یو. بوس
-زری: بوس
حس خیلی خوبی داشتم. مرحلهی اول با موفقیت طی شده بود. اون روز مامان زری از باشگاه برگشت خونه و بعد از حموم دیدم یه تاپ سفید و تنگ با یه شلوارکِ جینِ کوتاه پوشیده. درست مثل قدیم. منم نگاهش میکردم و کیف میکردم. سعی میکردم خیلی طبیعی رفتار کنم. اونم مثل من بود. هیچی به روی هم نمیاوردیم. اصلا انگار نه انگار که پیامی بینمون رد و بدل شده!!!
شب توی اتاقم روی تخت بودم. دلم میخواست اذیتش کنم و برم رو مخش. بالاخره وقتی به شوهرت خیانت میکنی یه تاوانی داره دیگه. گوشیمو برداشتم براش نوشتم:
-من: مامی سلام. امروز خوشگل تر از همیشه شده بودی. مرسی که به حرفم گوش کردی.
-زری: سلام مهرانم. لطف داری قربونت برم. چیز خاصی نبود که. منم توی لباسای باز راحت ترم.
-من: خدا رو شکر
-من: مامی جون یه خواهش. فردا صبح من دانشگاه دارم. لطفا قبل از اینکه بری باشگاه گوشیت رو با خودت ببر تو حموم. لباسات رو که درآوردی دوربین رو بزار روی تایمر. پشت به دوربین خم شو و یه عکس از خودت برام بفرست.
-زری: مهران چی میگی؟ دیوونه شدی؟ این چه خواهشیه دیگه؟!
-من: مامان زری میدونی که دوست دارم. دلم نمیخواد از دست بدمت.
-زری: زشته پسرم :/
-من: برای من زشته؟! من که بدنت رو ۱۰۰ بار دیدم مامی جون. شب بخیر.
هیچی نگفت. فردا صبح توی راه دانشگاه بودم که یه نوتیفیکیشن از تلگرام برام اومد. مامان زری بود. عکسی که میخواستم رو برام فرستاده بود. عکسو باز کردم. مامان زری کامل خم شده بود به سمت پایین پاهاش رو چسبونده بود به هم و کونِ گرد و قلمبه و سفیدش کامل و واضح توی عکس خودنمایی میکرد. زیرش نوشته بود:
«خدمت شما :)»
هیچی نگفتم و فقط یه استیکرِ بوس براش فرستادم. خیلی داشت حال میداد حدس میزدم که میتونم به زودی مامان زری رو بکنم. ولی هنوز دلم میخواست حرصش بدم و اذیتش کنم.
تا اینجای کار تمام حرفامون توی تلگرام بود و وقتی رو در رو همو میدیدیم کلا به روی خودمون نمیاوردیم که چه کارایی کردیم. چند روزی به همین شکل گذشت. من شبا براش لباس فرداش رو انتخاب میکردم و اون میپوشید. روزا هم توی حموم عکسایی که ازش میخواستم رو میگرفت و میفرستاد. دلم میخواست مامان زری خودش رو پیش من رها کنه و خجالت و ترسش بریزه. واقعا هم من نمیخواستم زندگیش رو به فاک بدم. فقط به عنوان اهرم فشار از فیلم سکسش با سرهنگ استفاده میکردم تا بتونم بکنمش. اگه من زری رو میکردم دیگه برام مهم نبود که بابام خیانتِ زری رو بفهمه یا نفهمه.
یه شب که داشتم لباس فرداش رو بهش یادآوری میکردم برام نوشت:
-زری: مهران این بازیِ کثیف تا کجا ادامه داره واقعا؟ (خنده)
-من: مامی جون این کجاش کثیفه؟ بده پسرت با عکسات جق میزنه و کیف میکنه؟ :)))
-زری: خیلی هَوَلی مهران…. اما یادت باشه تو نمیتونی منو بکنی. اینو تو مغزت فرو کن.
-من: من همچین چیزی نمیخوام مامی جون. میخوام فقط با لباسای باز ببینمت و با عکسایی که میفرستی جق بزنم.
-زری: امیدوارم همچین خواسته ای نداشته باشی. سلطانِ جقِ خاورمیانه لباسی که فرمودید رو فردا میپوشم براتون :))
-من: ممنونم مامی خوشگلم. بای.
به نظرم کصشر میگفت. اگه نمیخواست باج بده پس برای چی اینهمه کوتاه میومد؟ چرا هر کاری میگفتم میکرد؟ تحلیل من این بود که به هیچ وجه نمیخواد بابام رو از دست بده.
فردا صبحش مامان زری رو دیدم با همون تاپ قرمز و شلوارکی که ازش خواسته بودم. خیلی احساس قدرت میکردم. صبحونه رو خوردیم و بی اینکه حرفی از مکالمات دیشبمون بزنیم راهی دانشگاه شدم.
بین دو تا کلاسم بودم. گوشیم رو برداشتم و به مامان زری تکست دادم.
-من: مامی جون سلام. امروز ظهر با هم مشروب میخوریم و میگیم و میخندیم 🙂
-زری: سلام مهران. با هم ینی کیا؟ ظهر؟!!! کی ظهر مشروب میخوره؟
-من: با هم ینی من با تو. بله ظهر. مااااااا ظهر مشروب میخوریم 🙂
-زری: الان باید قبول کنم؟
-من: به نظرت نباید قبول کنی؟
-زری: فکر کنم احتمالا بپذیرم (خنده)
-من: مطمئن بودم که رومو زمین نمیندازی مامیِ خوشگلم. من ساعت ۱۲:۳۰ میرسم خونه. مشروب میخوریم و حرف میزنیم. بعدش ناهار میخوریم و هر کی میره پی کار خودش. بوس
-زری: زهر مارو بوس. تا حالا ظهر مست نکرده بودیم!!!
-من: بای
-زری: بای
-من: تاپ سفیده که من دوس دارم + شلوارک جین کوتاهه
-زری: خیلی پررویی
-من: مخلصم. بای
ساعت ۱۲:۳۰ با یه کیسه پر از مزه و آت و آشغال رفتم خونه. دیدم مامان زری لباسی که ازش خواسته بودم رو پوشیده و نشسته روی مبل توی روبروی تلویزیون. سلام کردیم. لباسامو عوض کردم. میز مزه رو جلوی تلویزیون چیدم. پیک ها رو پر کردم شروع کردیم به نوشیدن. شروع کردیم دوستای بابا و دوستای خودش رو مسخره کردن. اداشونو در میاوردیم و حسابی میخندیدیم. من هی پیک میریختم و میخوردیم. ۴-۵ تا پیک زدیم. یه دفعه مامان زری بی مقدمه گفت:
-زری: میخوای منو بکنی؟
-من: نه چرا این فکرو کردی؟ داریم حال میکنیم دیگه.
-زری: مهران من نمیدونم چی تو سرت میگذره ولی واقعا این اتفاق نمیتونه بیوفته. سعی کن بفهمی.
-من: همچین قصدی ندارم.
-زری: پس چه قصدی داری لامصب؟!
-من: ساک. همونطوری که برای سرهنگ ساک میزدی.
مامان زری یه کم مکث کرد و در حالی که لپاش گل انداخته بود گفت:
-زری: تو واقعا آدم لجبازی هستی. هیچوقت نباید یادت بره که من چه کارایی برای تو کردم تو این چند سال. الان اگه بگم اوکی ولم میکنی؟
-من: من نمیخوام اذیتت کنم مامی. فقط دوس دارم حسش رو تجربه کنم.
-زری: خیله خب زیپتو بکش پایین مهران یالا.
-من: نه اینجوری نه. اون لباس حریر مشکی رنگو میپوشی لطفا؟
-زری (با اخم): چشم سلطاااااااان.
مامان زری در حالی که یه کم تلو تلو میخورد رفت تو اتاق خواب و بعد از چند دقیقه با همون لباس حریر مشکی رنگ برگشت توی حال جلوی تلویزیون. کلهش داغ بود و یه خندهی ریزی توی صورتش بود.
موهای بلندش رو بالا جمع کرده بود و اومده بود که برای پسرخوندهش ساک بزنه. خیلی تصویر زیبایی بود. بالاخره موفق شده بودم در دنیای واقعی زری رو توی اون لباس زیبا و سکسی ببینم. کیرم توی شرتم داشت منفجر میشد. چهارزانو نشست روبروم روی زمین. صاف زل زده بود توی چشمام. ممه هاش از زیر اون لباس حریر خیلی زیبا بودن. زیپ شلوارم رو کشیدم پایین و کیرمو انداختم بیرون. یه نگاهی بهش کرد و با دستش یه کم نازش کرد. همینطوری که زل زده بود توی چشمام کیرمو کرد توی دهنش و شروع کرد به خوردن و لیسیدنش. مست بود و خیلی تو حال خودش نبود. چشماش رو بست و شروع کرد به مکزدن و لیسیدن و خوردن. لباش شل شده بود و فقط روی کیرم بالا و پایین میرفت. دستمو بردم زیر لباس توریش و یکی از ممه هاشو با دست محکم فشار دادم. اون کیرمو میخورد و من ممهش رو فشار میدادم.
ازش خواستم زیر تخمامو مثل تخمای سرهنگ لیس بزنه. کیرمو با یه دستم گرفتم بالا و با یه دست دیگه سرش رو هل دادم به سمت زیرِ کیرم. مامان زری هم با همون چشمای بسته و ناله های خیلی یواش، شروع کرد به لیسیدنِ تخمام.
مامان زری کاملا استرسش از بین رفته بود و دقیقا همونطوری که من دلم میخواست داشت کیرمو تخمامو میخورد و لیس میزد. دستمو دراز کردم و گوشیمو برداشتم و شروع کردم به فیلم گرفتن از نحوهی ساک زدن نامادریم. از تمام بدنش که از زیر لباس توریش خودنمایی میکرد فیلم میگرفتم. از ممه های قشنگش که موقع ساک زدن کمی تکون میخورد. از چشماش که از شدت مستی بسته شده بودن. از رژ لبش که با خوردنِ کیرم نصف رنگش رفته بود. از ناله های زیر لبش. زری میگفت مهران نگیر فیلم نگیر تورو خدا. ولی من اعتنایی نمیکردم و کیرمو هل میدادم سمت دهنش و باز فیلم میگرفتم. آبم که داشت میومد کیرمو از صورتش دور کردم و آبو پاشیدم روی گردنش. چشمای خمارش رو باز کرد. منو نگاه کرد و گفت:
-زری: خیلی دیوثی مهران.
-من: خیلی خوب بود مامان زریِ خوشگلم. تو خیلی سکسی هستی. تو بینظیری.
گردنشو با دستمال کاغذی روی میز پاک کردم. بلندش کردم. زیر بغلش رو گرفتم و بردمش دستشویی. به سختی میتونست راه بره. کمکش کردم تا گردنش رو با آب بشوره. بعد بردمش توی اتاق خوابشون و ازش خواستم تا با کمک همدیگه لباسش رو عوض کنیم. لباساش رو به سختی تنش کردیم و بعد خوابوندمش روی تخت تا بخوابه. ۵ ثانیه نشد که مامان زری خوابش برد.
منم خونه رو مرتب کردم و رفتم توی اتاقم.
ساعت ۷ از اتاقش اومد بیرون هنوز یه کمی گیج میزد. من و بابا داشتیم تلویزیون میدیدیم. بابام گفت: زری سرت بهتر شده؟ مهران گفت قرص خوردی خوابیدی… اگه خوب نشدی میخوای ببرمت دکتر؟
-زری: نه خوبم عزیزم دارم بهتر میشم.
مامان زری تلو تلو زنان رفت توی آشپزخونه و مشغول کار شد…
ادامه…
نوشته: آرشکس
8 پاسخ به “اهرُمِ فشار (۴)”
جمعش کن بره انقد کش نده
جمعش کن بره انقد کش نده
عالی مثل قسمت های قبل ،هر چ زودتر قسمت جدیدش رو آپلود کن
کوتوله عالی معرکس فقط بیشتر بیشتر کرم بریز روش حال میده
بعدش چی شد
ببین داستانت خیلی خوبه بنظرم فقط زود به زود قسمتاتو بزار
mard خیلی خری اگر توسط زری کوس زن سرهنگ مالکی را تصاحب نکردی،میتونستی کاری کنی که زری حتی خواهر خودش و خواهر سرهنگ بیاره واست تا بکنی اما عقلت به این چیزا نرسیده با همچین آتوی از یک زن میتونی خیلی حال کنی
بر خلاف دیگران حرفات بوی کص گفتن و دروغ نمیده