زنی که جنده ام کرد

ساعت نزدیک ساعت نه و ربع شب است.
آپارتمانش در طبقه سوم یک ساختمان قدیمی‌تر در قزوین است. راهرو کمی بوی نم می‌دهد. وقتی در را باز می‌کند، بوی چای دم‌کرده و یک عطر ملایم و سنگین به مشامت می‌رسد.
او مقابل در ایستاده. سی و هفت ساله. موهای مشکی‌اش را شل بالا بسته، چند تار مو روی پیشانی و کنار صورتش ریخته. چشم‌های قهوه‌ای‌اش مستقیم به تو نگاه می‌کند. خطوط ریز کنار چشم‌ها و کنار لب‌ها مشخص است. پوستش گندمی و واقعی است، نه صاف و بی‌نقص. تی‌شرت طوسی گشادی پوشیده که افتادگی سینه‌های سنگینش از زیر پارچه معلوم است. شلوار راحتی مشکی.
بدون لبخند زیاد، فقط سرش را کمی کج می‌کند و کنار می‌رود.
«بیا تو.»
کفش‌هایت را درمی‌آوری. او در را می‌بندد و قفل می‌کند. پشت سرت می‌ایستد، دستش را روی کمرت می‌گذارد و هل‌ت می‌دهد سمت نشیمن.
«برو بشین.»
روی مبل می‌نشینی. او به آشپزخانه می‌رود، صدای ریختن چای در استکان می‌آید، بعد برمی‌گردد. استکان را جلوت می‌گذارد روی میز و خودش روبه‌رویت روی مبل تک‌نفره می‌نشیند. پاهایش را روی هم می‌اندازد. تی‌شرت کمی بالا می‌رود و قسمتی از شکمش پیدا می‌شود.
چند دقیقه‌ای فقط نگاهت می‌کند. چای را هم نمی‌خورد. بعد می‌گوید:
«نگاهت را از من برندار.»
اطاعت می‌کنی. او بلند می‌شود، می‌آید کنارت می‌نشیند، خیلی نزدیک. ران پایش به ران تو می‌چسبد. دستش را می‌برد پشت گردنت و انگشت‌هایش را لای موهایت می‌برد. کمی فشار می‌دهد تا سرت را به سمت خودش بچرخاند.
«از صبح که پیام دادی، می‌دانستم امشب می‌آیی.»
صدایش گرفته و آرام است.
«برای چی آمدی؟»
جواب می‌دهی. او گوش می‌دهد، اما انگار جواب براش مهم نیست. انگشت‌هایش پوست سرت را می‌خاراند، بعد دستش را می‌آورد پایین و شستش را روی لب پایین‌ات می‌کشد.
«لباست را دربیار.»
بلند می‌شوی. تی‌شرت و شلوار را درمی‌آوری. فقط لباس زیر می‌ماند. او هنوز نشسته و نگاه می‌کند. بعد با انگشت اشاره به زمین جلوی پایش اشاره می‌کند.
«اینجا. روی زانو.»
زانو می‌زنی بین پاهایش. او پاهایش را کمی بازتر می‌کند. دستش را می‌گذارد پشت سرت و آرام فشار می‌دهد تا صورتت روی ران پایش قرار بگیرد. پارچه شلوار راحتیش به گونه‌ات می‌چسبد. بوی پوست و عطر تنش را حس می‌کنی.
چند دقیقه هیچی نمی‌گوید. فقط دستش را لای موهایت حرکت می‌دهد. بعد آرام می‌گوید:
«بالا نگاه کن.»
سر را بلند می‌کنی. او تی‌شرتش را از سر درمی‌آورد. سینه‌هایش سنگین و طبیعی می‌افتند. نوک‌شان کمی تیره و برآمده است. چند رگ آبی کمرنگ زیر پوست مشخص است. او با دو دست سینه‌هایش را از زیر می‌گیرد و کمی بالا می‌آورد، بعد رها می‌کند.
«نزدیک‌تر بیا.»
صورت را نزدیک‌تر می‌کنی. او دستش را پشت سرت می‌گذارد و فشار می‌دهد تا صورتت بین سینه‌هایش فرو برود. پوست گرم و نرم است. چند ثانیه محکم نگه می‌دارد، طوری که نفست کمی تنگ می‌شود، بعد شل می‌کند.
«بازب کن.»
کیرت را از لباس زیر بیرون می‌آورد. با یک دست آن را می‌گیرد و بین سینه‌هایش می‌گذارد. دو دستش را از دو طرف فشار می‌دهد و شروع می‌کند به حرکت دادن بالا و پایین. ریتمش آهسته و یکنواخت است. هر بار که بالا می‌آید، سر کیرت از بین سینه‌ها بیرون می‌زند و به پوست زیر گلویش می‌خورد.
نگاهت می‌کند. چشم‌هایش نیمه‌باز است.
«دست‌هایت را بگذار پشتت.»
می‌گذاری. دیگر نمی‌توانی کاری بکنی. فقط زانو زده‌ای و او کار می‌کند. عرق نازکی بین سینه‌هایش جمع شده. گاهی سرعت را بیشتر می‌کند، گاهی کامل می‌ایستد و فقط فشار می‌دهد و نگاهت می‌کند.
وقتی حس می‌کنی نزدیک شده‌ای، سرعت را کم می‌کند.
«نه.»
صدایش آرام اما قاطع است.
«هنوز نه.»
چند ثانیه صبر می‌کند تا موج رد شود، بعد دوباره شروع می‌کند. این بار کمی محکم‌تر. نفس‌هایت نامنظم شده. ران‌هایت می‌لرزد.
این بار دیگر متوقفت نمی‌کند. وقتی شروع به آمدن می‌کنی، سینه‌هایش را بالاتر می‌آورد و سر کیرت را بین آن‌ها نگه می‌دارد. مایع گرم روی پوست سینه‌اش پخش می‌شود. او چند حرکت دیگر می‌دهد تا کامل خالی شوی، بعد دستش را کنار می‌کشد.
با انگشت اشاره یک خط از روی سینه‌اش می‌کشد بالا و جلوی صورتت نگه می‌دارد.
«تمیزش کن.»
زبان می‌کشی. طعم شور و کمی تلخ است. او پشت سرت را گرفته و فشار می‌دهد تا کامل پاک کنی. وقتی تمام می‌شود، دستش را برمی‌دارد و با دستمال باقی‌مانده را پاک می‌کند.
بلند می‌شود. شلوار راحتیش را هم درمی‌آورد. کاملاً برهنه می‌ایستد جلوی تو. بعد به تخت اشاره می‌کند.
«برو رو شکم دراز بکش.»
می‌روی. صورت را روی متکا می‌گذاری. صدای باز شدن در بطری لوبریکانت می‌آید. بعد انگشت‌های سرد و لیز روی باسنت کشیده می‌شوند. یکی از انگشت‌ها بین باسن می‌رود و دور سوراخت می‌چرخد. فشار نمی‌دهد، فقط می‌مالد.
«شل کن.»
انگشتش آرام فشار می‌آورد و داخل می‌شود. تا بند اول. چند ثانیه همان‌جا می‌ماند، بعد کم‌کم بیشتر فرو می‌کند. انگشت دوم هم اضافه می‌شود. حرکت‌ها کند و کنترل‌شده است. گاهی انگشت‌ها را از هم باز می‌کند.
بعد از یکی دو دقیقه انگشت‌ها را بیرون می‌کشد. صدای بسته شدن استرپ‌آن به کمرش می‌آید. وزنش را روی تخت حس می‌کنی. زانوهایش دو طرف پاهایت قرار می‌گیرند. نوک استرپ‌آن سرد و سفت بین باسنت فشار می‌آورد.
«نفس عمیق بکش.»
می‌کشی. او آرام فشار می‌دهد. سر استرپ‌آن وارد می‌شود و لحظه‌ای می‌سوزد. می‌ایستد. دستش را وسط کمرت می‌گذارد و فشار می‌دهد پایین.
«آروم باش. من تعیین می‌کنم.»
کم‌کم بیشتر فرو می‌کند. وقتی کامل داخل می‌شود، لگن‌ش به باسنت می‌چسبد. چند ثانیه هیچ حرکتی نمی‌کند. فقط وزنش را حس می‌کنی.
بعد شروع به حرکت می‌کند. خیلی کند. هر بار تقریباً کامل بیرون می‌کشد و دوباره آرام فرو می‌کند. دست چپش زیر شکمت می‌آید و کیرت را می‌گیرد. با همان ریتم آرام حرکت می‌دهد.
چند دقیقه که می‌گذرد، ریتمش عمیق‌تر می‌شود. خم می‌شود. سینه‌هایش به پشتت می‌چسبند. دست راستش جلو می‌آید و دو انگشتش را روی لب‌هایت می‌گذارد.
«باز کن.»
دهنت را باز می‌کنی. انگشت‌ها داخل می‌آیند. تا بند دوم. طعم پوست و کمی لوبریکانت. او انگشت‌ها را آرام عقب و جلو می‌کند، همزمان با حرکت کمرش.
«بمک.»
می‌مکی. او عمیق‌تر فرو می‌کند و گاهی به زبانت فشار می‌دهد. آب دهن از گوشه لبت سرازیر می‌شود.
صدایش نزدیک گوشت می‌آید:
«نگاه کن به خودت. زانو زدی، کیرت تو دست منه، دهن‌ت پر از انگشتامه و این تا ته داخلته.»
انگشت‌ها را کمی عمیق‌تر می‌کند و حرکت کمرش را محکم‌تر می‌کند.
«یه پسر بیست‌ساله که اومده خونه یه زن سی‌و‌هفت‌ساله تا این‌جوری باهاش رفتار بشه. خجالت‌آور نیست؟»
انگشت‌ها هنوز داخل دهنت هستند. آب دهن بیشتر شده.
«جواب بده.»
با دهن پر چیزی می‌گویی. او می‌خندد، کوتاه و آرام.
«دوباره. واضح‌تر.»
«…مال توام.»
«خوبه.»
انگشت‌ها برمی‌گردند داخل دهنت، این بار سه تا. حرکت کمرش محکم‌تر و عمیق‌تر می‌شود. دستش روی کیرت سرعت می‌گیرد.
«خوب پسرا وقتی تحقیر می‌شن سخت‌تر می‌شن. تو هم الان سفتی.»
ریتم را حفظ می‌کند. وقتی نزدیک می‌شوی، سرعت دستش را کم می‌کند اما حرکت کمر و انگشت‌ها را ادامه می‌دهد.
«نه هنوز. بذار یه کم دیگه.»
چند ضربه عمیق دیگر می‌زند. انگشت‌ها را تا جایی که می‌شود فرو می‌کند و نگه می‌دارد.
«الان بگو کی هستی.»
با دهن پر جواب می‌دهی. او راضی به نظر می‌رسد.
دستش روی کیرت تندتر می‌شود و همزمان چند ضربه آخر محکم می‌زند. این بار دیگر متوقفت نمی‌کند. وقتی شروع به آمدن می‌کنی، استرپ‌آن هنوز کامل داخلت است و انگشت‌ها هم داخل دهنت مانده‌اند. بدنت منقبض می‌شود.
چند ثانیه همان‌طور نگهت می‌دارد. بعد آرام انگشت‌ها را از دهنت بیرون می‌کشد. رشته بزاق از انگشت‌هایش به لبت وصل است. استرپ‌آن را خیلی آهسته بیرون می‌کشد.
کنار می‌رود و پهلوی تو دراز می‌کشد. دستش را روی کمرت می‌اندازد.
«نفست را جا بیاور.»
صدایش دوباره آرام و معمولی شده.
«بعد می‌روی حموم. من هم می‌آیم.»
دستش را بالا می‌آورد و موهای چسبیده به پیشانی‌ات را کنار می‌زند.
«خوب بودی… برای یک پسر.»

نوشته: اشکان

بازدید 5,682

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

0 پاسخ به “زنی که جنده ام کرد”

  1. با اینکه از این مود سکس خوشم میاد ریدین با این نوشتارتون. حالمون دیگه بهم خورده

  2. سلام.از تهران اما با یه حس خاص و متفاوت … من یه فرد تحصیلکرده ام و دوست دارم فرد مثبتی تو جامعه باشم.اما… اما گاهی حس مفعولی دارم و این فکرمو مشغول میکنه. ایا این درسته؟ میخوام بدونم تو یه رابطه عاطفی و عاشقانه ایا اشکالی نداره گاهی برای تنوع و هیجان بیشتر،نقش زنو مرد عوض بشه و گاهی زن نقش فاعلی داشته باشه؟ اگه گاهی این اتفاق بیفته ایا علاقه زن به طرفش کم نمیشه؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...