سلام علیرضا هستم ۲۳سالمه بزرگ شده همدان شغلم راننده تریلی هستم و ۱۳ سال شاگردی کردم پسر داییم شاگرد بساط توخیابان بوعلی هستش و منی کل عمرم بیابان بودم و یک درصد از بازار سردرنمیارم برخورد با مشتری هیچی بلد نیستم یه شب صاحبکارش رفته بود با زن و بچه شمال و کل بساطش دست شاگرد مورد اعتمادش که پسردایی من باشه سپرده بود یه شب تصمیم گرفتم باهاش برم سر بساط ببینم چجوریه چی به چیه اینم بگم که دیدم کص بازاره درجا کارتخانه از دستش گرفتم که سر حساب کتاب لاسه ره بزنم خلاصه وایساده بودیم حراج کرده بودیم لباس تاناکورا تیکه ای ۱۰۰ تومن یهو دیدم یه میلف چادری قدبلند خوش هیکل حدود۳۵تا۴۰تاله چشمای خیلی خوشگل امد داره رگال لباس ها ورق میزنه بهش گفتم هرچی چشمته گرفت وردار تیکه ای ۱۰۰ تومنه یه دور بزنی میبینی نیست بردنش گفت شلوار مردانه میخام واسه داداشم گفتم ارزان میدیم دیه ۱۰۰ تومن چیه واسه داداش میبری بخر ببر واسه پسر همسر گفت همسر کجا بوده همسر ندارم خواستگار زیاد دارم ولی اون که من میخام پیدا نشده گفتم جاااان خود جنسه هرچی باشش لاس زدم رفتم توکارش دیدم سربحث باز کردم خیلی خوب نبود تااینکه گفت انشالله بازارتان باشه گفتم بازار صاحبش باشه من راننده بیابانم امشب تفریحی امدم اینجا حال و هوام عوض بشه درجا این جنده خانوم ۱۸۰ درجه تغییر رفتار داد باهام یکسره راجب لباسا سوال میکرد ازم آخرشم کسکش همو یدانه شلوار مردانه خرید گفت سرم درد میکنه داروخانه اینجا کجاس گفتم روبرو و خدافزی کرد و رفت….. تو دلم گفتم کیر به من ای کاش شمارشه میگرفتم پسرداییم گفت کیر خوردی؟حالا کارتخانه بده بیاد بالا تو دلم گفتم اگه دلش باشه صددرصد میاد از جلوم رد میشه ۵دقیقه نشد دیدم آمد باسر خدافزی کرد گفتم پیدا کردی دارو؟گفت نه نداشت کدیین گفتن بشین اینجا بینم موتور رفیق پسرداییم اسمش اصغر بود گرفتم اونم که نگم برات نه چراغ داشت نه ترمز یه مستراب به تمام معنا فک کن هندلشه با کش بسته بود که نیفته پایین گازشه گرفتم اول شهدا ی بسته ژلوفن خریدم براش و تیز برگشتم بوعلی دادم بشش تشکر کرد گفتن بیا بریم موتورم یکسره است ی وقت نبرنش تعریف تعریف اوردمش تاپای موتور و گفتم بیا برسانمت گفت من میترسم مث سگ هم میترسید واقعا از موتور خلاصه باکلی اصرار سوار شد گاز میدادم این منه بقل میکرد ینی تو کونم عروسی بود رساندمش اول بین النهرین گفت میرم خانه خواهرم نگو این دیوث مال داهاتای غارعلیصدره اونجا هم میرع خوابگاه ب من میگه خانه خواهرم خلاصه اون شب گذشت کلی پیام بازی کردیمان و فرداشبش با موتور اصغر رفتم جاده فرودگاه دنبالش سرکارش اوردمش شهر کلی چرخیدیم و مالیدمش و موقع خدافزی با کلی استرس بقلش کردم دیدم شل کرد و رفتم سرویس یه هفته بعد ا اهواز بار شمش زدم بره رشت و امدم همدان رفتم با ماشین دنبالش دور آرامگاه سوارش کردم همون شب رفیقم باهام بود بعدش میخاستیم بریم بشینیم دوتایی نشد سیاهش کنم کردمش تو صندوف پراید
این سوار شد فک کن رفتم جلو دادگاه انقلاب وایسادم ماشین روشن چراغا خاموش شیشه ها دودی همونجا برام خورد تو ماشین حرامزاده جوری ساکمیزد رو ابرا بودم تمام که شد آبمه ریختم تو چادرش خیلی خوشش امد انتظار نداشتم بعدش رفتم بین النهرین پیادش کردم رفت وقتی پیاده شد سجاد از تو صندوق گفت خداروشکر تو کس دار شدی دیه دس از سر ما برداشتی
تا فرداشبش قرار شد بریم یجا سکس کنیم یه رفیق دارم نگهبان ساختمان نمیه کاره است شب رفتم اونجا ماشین زدم تو پارکینگ و مهدی شب خابید تو پراید من اینه بردم تو یکی از واحدا جاانداختم و حاجی اونجا فهمیدم که زن حشری یعنی بدبختی این کسکش بیناموس ۴ راند تا صبح کردمش راند ۳ و ۴ اصلا آبم نیامد یه رب کردمش کشیدم بیرون کیرم خودبخود خابید …. داشتم میمردم تکیه دادم استراحت کنم دیدم پامه کشید برد لای کصش گفتم چی میکنی خندید گفت ههههه سفته مزه میده تو دلم گفتم خدایا کی صبح میشه من از دست این وحشی فقط فرار کنم لامصب من جنده پولی بعد پریودیش اوردم شبخواب کردمش بعد راند دوم گفت بمیرم واسه زنت….اخه تو چیییی مگه منه به گوه خوردن انداختی خلاصه اون شبه هرجور بود صبح کردم و وخیزادم بریم خانه (راند دوم اون روی من بود و لحظه ای که آبم امد شک داشتم که شاید یک قطره ریخت توش یانه )واسه همین داروخانه دورایستگاه یه قرص اورژانسی خریدم واسش و گفتم معده ات خالیه بزار بعدا بخور و رفتیم کوچخ باغای عباس آباد دادم برام خورد دوباره توماشین و ایندفه خالی کردم دهنش بردم رساندمش جلو خوابگاهشان و رفتم رشت بار خالی کردم رفتم انزلی که بار بزنم سجاد زنگ زد گفت چخبر ؟ داستانه براش تعریف کردم گفت کصخل خر چقد خری باید همونجا یه خشاب قرص خالی میکردی تو گلوش جلو خودت میدادی قرص میخورد اگه بره حامله بشه خودشه ببنده گردنت چه گوهی میخای بخوری هیچ معلوم نیس با کیا خابیده و فلان بهمان من دیگه اونجا بود که ریدم به خودم اون یه هفته آب خوش از گلوم پایین نرفت تا بار خورد بهم کانتینر خالی بندرامام آمدم همدان بردمش یه بیبی چک گرفتم جلو خودم دادم شاشید تو لیوان و زدم دیدم منفی شد اونجا بود که یه نفس راحتی کشیدم و دیگه استرسم که رفع شد یواش یواش کیرم بلند شد و انداختم جاده ملایر تو ماشین برای بار آخر دادم برام ساک زد و کل آبمه قورت داد خیلییییی حال داااد اوردم سیلو پیادش کردم و دیگه دکمه سیکتیرشه زدم رفت و دیگه جوابشه ندادم هیچوقت.حاجی از اون به بعد وقتایی که میام خانه کارم شده هرشب بساط
نوشته: علیرضا
10 پاسخ به “اولین باری که با میلف خوابیدم”
زبون بسته یه چی بنویس ماهم بفهمیم…گاییده شدیم تا بفهمیم چی نالیدی…خدافزی کرد من رفتم موتور اینجوری بودسوارشدم کوچخ باغ رفتیم…ابمه قورت داد…ریدی بابا لااقل صوتی بفرست صداشو کم کنیم بخوابیم نفله
لهجه رو
فکر کنم خود برو بچه همدان هم نفهمند این چی نوشته
یکیم که خوب میده تر میزنین تو جنس
این الآن فارسی نوشته بود آيا ؟ اگه فارسی بود پس چرا من از بعضی جمله هاش هیچی نفهمیدم !
هر چی کس چادری ها خوبن ، تو ریدی تو داستان رفت با این ادبیاتت .
تا اونجا خوندم که،: ۲۳ سالمه … شغلم راننده تریلی هستم. جقی به ۲۳ ساله گواهی نامه پایه یک نمیدن
راننده تریلی ننتو بگاد هر شب و هر روز تو با ۲۳ سال احتمالا ننت کسو پارتی داده مامورای راهنمایی رانندگی که برات پایه یک صادر کردن.همون بار شمش که از اهواز بردی شمال تو کس ننت
با لهجه ننویسید
داستانتو کار ندارم، ولی لهجه رو حال کردم. کلا همه لهجهها باحالن