اهرُم فشار (۱)

۱۵ ساله بودم که مامانم از دنیا رفت. بابام اون زمان ۵۰ ساله بود و حسابی درگیرِ کار. خیلی سعی کرد خودش رو نگه داره و مجددا ازدواج نکنه اما بیشتر از ۳ سال نتونست دووم بیاره. وقتی ۱۸ ساله شده بودم بابام با یه زنی به اسم زهرا ازدواج کرد که ۲۰ سال از خودش کوچکتر بود. همه (و البته ما توی خونه) زری صداش میکردن.

بابام خیلی اصرار داشت که اونو مامان زری صدا کنم. منم به ناچار توی خونه مامان زری صداش میکردم. زن مهربونی بود و برخلاف فیلم و ها کارتون‌ها و داستان‌هایی که میدیدم و یا برامون تعریف میکردن نامادریِ خوبی بود. حواسش خیلی به من و بابام بود.

داستانی که وجود داشت این بود که من اصلا نمیتونستم فازِ مادر و پسری روش داشته باشم. یه جوون ۱۸ ساله بودم و تستسترون از حلقم داشت میزد بیرون. هر دختر و زنی که توی خیابون میدیدم دلم میخواست بگیرم بکنمش. و قطعا زهرا یا همون مامان زری هم از این قاعده مستثنا نبود!

هیکل خوبی داشت و خیلی به تغذیه و ورزشش اهمیت می داد. حدودا ۳۳ یا ۳۴ ساله بود که با بابام ازدواج کرد. یکی دو سال بعد از اینکه زری وارد خونواده‌ی ما شد من کم کم وقتی با لباس های چسبون ورزشی یا تاپ و شلوارک هایی که توی خونه میپوشید میدیدمش کیرم راست میشد. به نظرم میومد بهترین سکس کل زندگیم رو فقط میتونم با اون داشته باشم. کم کم همه چیش برام جذاب شده بود. حتی بوی عطرش که توی خونه میپیچید هم حشریم میکرد. با دوربین موبایلم یواشکی ازش عکس میگرفتم و تو زمان های مناسب حسابی با عکس و فیلم هاش جق میزدم.

متاسفانه همه چی اونجوری که توی ذهن ما میگذره پیش نمیره و از بدشانسیِ من رابطه‌ی بابام با زری خیلی خوب به نظر میرسید. دلیلی وجود نداشت که من بتونم یه روزی زری یا در واقع مامان زری رو بکنم…

بابام و زری خیلی معاشرتی بودن. با دو تا از همسایه هامون ارتباط خونوادگی داشتن. یکی سرهنگ مالکی و خانومش بودن که حداقل هفته ای یک یا دو شب دور هم جمع میشدن. گاهی خونه‌ی ما و گاهی هم بابام و زری میرفتن خونه‌ی سرهنگ مالکی.

یکی هم آقای «حکمت» که دوست، همسایه و همکارِ بابام بود و با خانومش و دو تا دختر هاش خیلی میومدن خونه‌ی ما. البته لازمه یادآوری کنم که دختر های آقای حکمت کوچولو بودن. یکی ۸ ساله و اون یکی ۴ ساله. به همین دلیل من اکثر اوقات دلم نمیخواست بینشون باشم. حقیقتا دور همی هاشون موضوع جذابی برای من نداشت. به جز اینکه یه مشروبی باهاشون بخورم و گاهی بتونم زری رو موقع رقصیدن دید بزنم و هیز بازی در بیارم و اگه بشه یه فیلم و عکسی ازش بگیرم.

خیلی اوضاع خوبی نداشتم. به شدت حشری بودم و تقریبا هر روز با عکسا و فیلمایی که از اون می گرفتم یه جقی میزدم.

یه روز که داشتم بالای کمدم رو تمیز میکردم خیلی اتفاقی چشمم به یه دوربین هَندی کَم قدیمی افتاد که بابام چندین سال پیش برام خریده بود. هر آدم حشری وجقی ای که سوژه‌ی جقش توی خونه‌شون باشه قطعا همین فکری رو میکنه که من به ذهنم رسید.

دوربین رو برداشتم و چکش کردم تا ببینم سالمه یا نه. یه کارتن بالای کمد بود که توش یکی دو تا فیلم بود. فیلم ها رو برداشتم و توی دوربین قرار دادم تا ببینم چی توشون هست. یک سری دری وری توی فیلم ها بود از زمانی که من ۱۲-۱۳ ساله بودم. تصمیم گرفتم یکی از فیلم ها رو فدا کنم و شانسم رو امتحان کنم.

فرداش که مامان زری از خونه رفته بود باشگاه من با کیرِ راست شده و کلی امیدواری همراه با ترس رفتم تا دوربین هندی کم رو جایی توی اتاق دو نفره‌شون جاسازی کنم.

یک کتابخانه جلوی تخت بود که کلی توش کتاب و مجسمه های تزیینی و اینجور خرت و پرت ها بود. به نظرم منطقه‌ی مناسبی برای جاساز کردن دوربین بود . دوربین رو بین یک سری کتاب و آت و آشغال قایم کردم و تست کردم تا به یه زاویه‌ی دید مناسب برسم. خلاصه همه چی اوکی بود ظاهرا.

برنامه این بود که من روز بعدش از صبح به مدت ۸ ساعت دوربین رو بزارم روی رکورد. خودم باید میرفتم دانشگاه. صبح که از خواب بیدار شدم طبق معمول بابام رفته بود سرِ کار. صبحونه رو با مامان زری خوردیم و بعدش اون طبق برنامه‌ی همیشگی رفت که دوش بگیره و بره باشگاه. وقتی رفت حموم من خیلی سریع دوربین رو ستاپ کردم، دکمه‌ی رکورد رو زدم و قبل از اینکه اون از حموم بیاد بیرون روانه‌ی دانشگاه شدم.

دل تو دلم نبود. کلاسم که تموم شد حدودای ساعت ۱۵:۴۰ دقیقه با ترس و لرز موبایل مامان زری رو گرفتم. همه‌ش دلواپس بودم که نکنه قضیه لو‌ رفته باشه.

گوشی رو برداشت.

من: سلام مامان زری جوووووون خوبی؟

زری: سلام عزیز دلم خوبی مهران؟

من: خوبم خواستم بگم من کلاسم تموم شده. یه چرخی با بچه ها میزنم و دو سه ساعت دیگه میام خونه. همه چی ردیفه؟ چیزی از بیرون نمیخوای بگیرم سر راه؟

زری: نه عزیز دلم خسته نباشی. بیا من منتظرتم. مراقب خودت باش!

خیالم خیلی راحت شده بود. چون هیچ حس منفی ای توی صداش نبود. تقریبا مطمئن شده بودم که قضیه لو نرفته.

اون شب وقتی من رسیدم خونه شلوغ بود. بابام هم اومده بود خونه و کلا نمیشد برم سمت اتاق اونا. تصمیم گرفتم تا فردا صبر کنم.

فردا صبحش طبق روال بابا خونه نبود و زری هم رفت باشگاه. با دلهره و قلبی که توی سینه داشت به شدت میکوبید رفتم سراغ دوربین.

دو سه ساعت فیلم رو زدم جلو. هر چی فیلم رو میزدم جلو هیچ خبری نبود. یه جاهایی از فیلم اون میومد توی اتاق، یه کارایی میکرد و بعد از اتاق خارج میشد. کامل مشخص نبود چیکار داره میکنه چون نصف بدنش کلا توی کادر نبود. با اینکه همه چیز توی فیلم داشت عادی می رفت جلو ولی من کیرم راست شده بود. منتظر این بودم که زری از باشگاه برگرده خونه. بره حموم و بیاد توی اتاقشون. دلم میخواست یه جایی از فیلم بتونم نامادریم رو لخت ببینم. دوست داشتم یه اتفاق جدید بیفته. چشمم روی تصاویر ضبط شده قفل شده بود و فقط میزدم جلو تا ببینم آیا میتونم کس و کون و بدنِ مامان زریم رو برای اولین بار ببینم یا نه.

دوربینای قدیمی اینطوری بودن که یا باید فیلم رو با تصویر دور تند میزدی میرفت جلو (که سرعتش نهایتا ۴ برابر سرعت عادی میشد) یا اینکه میتونستی بدون تصویر بزنی بره جلو که در این حالت با سرعت ۱۶ برابر حالت عادی فیلم میرفت جلو.

انقدر که فیلم رو روی تصویر جلو زده بودم و هیچ خبری نبود حوصله‌م سر رفت. به همین خاطر فیلم رو از روی تصویر برداشتم و بدون تصویر زدم که سریع تر بره جلو. دستم رو که از روی دکمه‌ی دوربین برداشتم حدودا ۶ ساعت از شروع رکورد میگذشت. و بالاخره … بله!!!

صحنه ای که داشتم میدیدم رو نمیتونستم باور کنم. مامان زری به حالت داگی روی تخت دونفره‌شون قمبل کرده بود و سرش رو فرو کرده بود توی تخت. حدس بزنید چه کسی پشتش بود! بله دقیقا…

سرهنگ مالکی با یه دستش انتهای موهای مامان زری رو گرفته بود. و در حالی که دستِ دیگه‌ش روی کمر مامان زری بود از پشت داشت تلمبه میزد. قلبم توی دهنم بود. انگار اصلا توی این دنیا نبودم! یه چند ثانیه ای روی صورت سرهنگ مالکی قفل بودم. من دنبال بدنِ لخت نامادریم بودم ولی چیزی که داشتم میدیدم خیلی خیلی فراتر از چیزی بود که من دنبالش بودم! حتی اگه ۱ درصد احتمال میدادم زری با کسی توی رابطه باشه قطعا سرهنگ مالکی به هیچ وجه جزو گزینه هام نبود!

تا چندین روز فیلمو هی عقب جلو میکردم و جق میزدم. تمام لحظاتش رو بالغ بر ۵۰-۶۰ بار دیدم. از ورود سرهنگ به اتاق، لب گرفتنشون. وحشی بازیِ سرهنگ مالکی موقع سکس، که چک میزد تو صورت زری.

یکی از لحظاتی که حسابی حشریم میکرد صحنه ای بود که سرهنگ مالکی نشوندش پایین تخت و کمرش رو تکیه داد به تخت و خودش وایساد جلوش. مدام کیرشو میکرد تو دهن مامان زری و در میاورد. و اونم گاهی تخمای سرهنگ رو لیس میزد و هر از چند گاهی غش غش میزد زیر خنده و سرهنگ باز کیرشو میکرد تو دهنش.

خیلی چیزا دستم اومده بود. اولین چیزی که فهمیده بودم این بود که مامان زری اونقدرا هم که من فکر میکردم مودب و باشخصیت نبود. علی‌الخصوص توی سکس. توی اون فیلم سرهنگ قشنگ داشت تحقیرش میکرد. عین جنده ها با نامادری من رفتار میکرد و اونم نه تنها بدش نمیومد بلکه کلی هم میخندید و خوشش میومد.

دومین چیزی که فهمیدم این بود که مامان زری در ساعت ۱۵:۳۹ دقیقه‌ی اون روز در حال لیس زدن تخمای سرهنگ بوده که موبایلش زنگ خورده و با من حرف زده! توی فیلم کاملا مشخص بود راس ساعت ۱۵:۳۹ دقیقه یه دستِ مامان زری به کیر و یه دستش از پشت به کون و صورتش کاملا زیر تخمای جناب سرهنگ بود و در حال لیس زدن. موبایلی که زنگ میخوره تخمای سرهنگ مالکی رو از دهنش در میاره. یه چیزی میگه و دوتایی میخندن و بعدش مامان زری دستشو دراز میکنه و از کنار تخت موبایلش رو بر میداره و با من حرف میزنه… خیلی دلم میخواست فیلم صدا دار بود و میفهمیدم که این دو تا دیوث اون لحظه چی گفتن.

سومین چیزی که فهمیدم این بود که بدن زری از اون چیزی که من همیشه تصور میکردم زیباتر و جذاب تر بود. متاسفانه زاویه‌ی دوربین ثابت بود و من موفق نشده بودم از همه‌ی زوایا بدنش رو برانداز کنم اما چون پوزیشن ها توی سکس تغییر می کرد میشد از دیدن فیلم حسابی لذت برد. یکی از حسرت هام این بود که ممه های مامان زری توی هیچ کدوم از لحظات فیلم درست دیده نمیشدن. همه‌ش یا نیمرخ بود و یا سرهنگِ عن میومد جلوی دوربین و نامادریِ قشنگمو بلوکه میکرد. شاید بشه گفت نیمی از فیلم، بیننده فقط باسن سرهنگ مالکی رو میدید! ولی خب همین فیلم هم تا چند روز حسابی کار منو راه مینداخت.

چهارمین چیزی که فهمیده بودم این بود که وقتی از دور همه چی قشنگ و استاندارد به نظر میرسه لزوما همه چی خوب نیست! من تا اون روز فکر میکردم همه چی بین بابام و زری خوب پیش میره. اما الان میدونستم که سرهنگ مالکی نه یک بار بلکه قطعا چندین و چند بار نامادری منو به تمام روش های موجود گاییده بود.

احساس قدرت میکردم. هنوز برای ادامه برنامه ای نداشتم. اما مطمئن بودم که میتونم از اون فیلم استفاده های بهتری هم بکنم.

نوشته: آرش کس

ادامه…

بازدید 1,658

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...