…قسمت قبل
سلام وقت بخیر دوستان قبلا داستان سکس زنم سحر با دوستمو تعریف کرده بودم تو کمپ این بار تو کویر اتفاق افتاد امیدوارم لذت ببرین از این حس و حالی که من تجربه میکنم و خیلی دوست دارم…
باد داغ از روی شنها رد میشد و بوی خاک گرمشده در هوا پیچیده بود خیلی گرم بود
من و سحر تازه به کمپ رسیده بودیم یک سفر دوستانه، ساده، بیدردسر…
حداقل در ظاهر. خیلی برنامه چیده بودیم واسه این سفر خلاصه ما تازه رسیده بودیم و از ماشین یکی یکی پیاده میشدیم
اما وقتی حمید از ماشین آف جی کروز خودش پیاده شد، با آن لبخند نصفهنیمه و نگاه طولانیاش به سحر، من فهمیدم این سفر قرار نیست معمولی باشد. خلاصه همه دنبال کارای وسایل پهن کردن بودیم تا مستقر بشیم خلاصه
شب شدو آتش روشن شد.
موسیقی خیلی بلند بود، آسمان روشن تر از قبل، و بطریهای مشروب یکی یکی خالی میشدند. غریبه هم زیاد آمده بودن منم سعی میکردم حسابی عشق و حال کنم من و سحر زیادی مشروب خوردیم طبق معمول
سحر همیشه زود گرم میشد وقتی مشروب میخوره شل شل میشه
اون شب اما
چیزی در نگاهش بود که منو هم نگران میکرد هم دوست داشتم یه لذت زیاد ببرم سر دوراهی بودم—ترکیبی از مستی، آزادی و یک جور بیخیالی خطرناک. آدرنالین زیاد
خلاصه تو بزن و برقص که هر کسی یه کاری میکرد من شده بودم ساقی چند نفر پیک رو پر میکردم که دیدم لابه لای. بچها
حمید رفت کنار سحر نشست.
خیلی نزدیک بعد از یه مدت ، من حس کردم هوا بینشون تغییر کرده.
سحر میخندید
حمید هم میخندید
ساعت از نیمه شب گذشته بود.
باد سردتر شده بود، اما آتش هنوز میسوخت.
بعضیها داخل چادرها رفته بودند.
من برای آوردن آب از ماشین دور شدم و رفتم دستشویی یه جای پرت که کسی نبینه رفتم خیلی مست بودم دهنم هم خشک شده بود آب میخوردم مدام حالت طبیعی نداشتم دلم میخواست برگردم سریع پیش سحر
وقتی برگشتم، سحر کنار آتش نبود.
حمید هم نبود.
قلبم تند تند میزد خیلی زیاد
نه از ترس…
از یک حس آشنا—حسی که آدم را وادار میکند دنبال چیزی برود که شاید لذت ببرد یه حس عجیب و غریب
من به سمت تپههای شنی رفتم
نور ماه روی شنها میرقصید.
صدای خندهای آرام از دور میومد
خندهای که خوب میشناختم چند نفری هم با فاصله های متفاوت بودن
نزدیکتر که شدم
پشت یک تپه کوچک، دو سایه کنار هم بودند. جلوتر که رفتم دیدم
سحر نشسته بود موهایش در باد تکان میخورد.
حمید روبهروش کمی خم شده، انگار داره چیزی را در گوشش میگه.
نزدیک تر که شدم دیدم دارن میخندن و هر از گاهی لب میگیرن خیلی راحت و امن
من یک قدم جلوتر رفتم
شنها زیر پایم صدا داد متوجه حضورم شدن
سحر سریع برگشت.
چشمهایش برق میزد—برقی از مستی، هیجان، و شاید… چیزی بیشتر.
حمید آروم بلند شد.
نه ترسیده، نه پشیمان—بیشتر شبیه کسی که فقط لو رفته.
من نمیدونستم چی بگم احساساتی مثل هیجان کنجکاوی یا حتی لذت خیلی واقعی از دیدن صمیمیت دو نفر اصلا غافلگیری و فضای کویر خودش میتونه شدت احساسات و لذت رو بالا ببره نمیدونم چی بگم که یهو گفتم
«اینجا چیکار میکنین؟»
سحر مکث کرد.
نفسش سنگین بود.
بعد گفت:
«هیچی… فقط… هوا خوب بود. آمدیم این سمت تپه با حمید »
اما صدایش لرز داشت.
نه از ترس—از چیزی که خودش هم نمیدانست چطور توضیح دهد. ولی اینکه استرس داشتن خوشم میومد جذاب تر بود واسم چون تنش و غافلگیری و حس من که وارد یک لحظه خصوصی شدم لذت بهم میداد
سهتایی برگشتم سمت کمپ.
سکوت بینمون مثل یک طناب کشیده شده بود.
وقتی رسیدیم، سحر آرام کنار من نشست، اما نگاهش هنوز در کویر انگار جا مانده بود.
حمید هم کمی دورتر نشست، اما چشمهایش مدام دنبال سحر میگشت.
من حس کردم چیزی در هوا میجوشد.
نه دیده میشد، نه گفته میشد—اما بود.
کم کم چشمهامون گرم شد رفتیم بخوابیم کم و کمتر میشدیم تو کمپ فضای سکس بکن بکن زیاد بود حتی صداهایشان به گوش میومد سحر و بردم تو چادر سریع دراز کشیدیم کیرمو بدون معطلی درآوردم و گذاشتم رو کس سحر و فشار دادم خودش هم تشنه بود لباشو محکم میخوردم اونم میخورد حسابی کیرمو و تند تند به کس سحر میکوبیدم سینهاشو میمالیدم و تو شرایط که قرار گرفته بودم دیده بودمشون تو کویر آبم خیلی زود آمد و همشو داخل کس سحر خالی کردم و خسته دراز کشیدم
نیمههای شب، وقتی همه خوابیده بودند، چشممو باز کردم.
سحر کنار من نبود از چادر بیرون رفتم
باد تقریبا سردی بود.
آتش تقریبا خاموش شده بود.
دنبال سحر میگشتم تو تپه ها رفتم جای قبلی دیدم اونجا نیستن
مسیر رو دور زدم سمت دیگه تپه قدمهام روی شنها صدا می دادند اما صدای تپش قلبم بلندتر بود که یهو متوجه شدم دو نفر روی زمین هستن
من نمیدونستم جلو بروم یا نه. ضربان قلبم رفت رو هزار جلوتر که رفتم دیدمشون حمید خوابیده بود رو سحر و داشت هل میداد کیرشو تو کس سحر خیلی آروم تر فشار میداد تا من که سحرو میکردم دستام میلریزید ولی دوست داشتم تماشا کنم سینهای زنم تو دست حمید بود داشت میمالید و ازش لذت میبرد هر بار که حمید فشار میداد کیرشو تا انتها بره و سحر ناله میکرد و سینهاشو میمیالید کیرم بیشتر و بیشتر بلند میشد یه لذت باور نکردنی سحر خیلی داشت لذت میبرد حتی بیشتر از سکس من با خودش هر از گاهی حمید خم میشد لبای سحر رو میمکید بعد دستمو زدم به کیرم و میمالیدم و حسابی لذت میبردم که یهو ابم آمد آنقدر زیاد بود و لذت بردم که حد و حساب نداشت بعد از یه مدت حمید فشار بیشتری تو کس زنم میداد و سرعتش بیشتر شد سحر هم دیگه نالهاش بیشتر میشد انگار اصلا واسشون مهم نبود کسی بفهمه بعد دیدم حمید ناله کرد و کیرشو نکشید بیرون تا آخر نگه داشت و ریخت تو کس سحر بعد لب میگرفتن من خودمو قایم کرده بودم دیدم بلند شدن کنار هم نشستن و حرف میزنن و و حمید هی لبای زنمو میبوسید و سحر زنم خیلی دوست داشت چون اون سرشو عقب اصلا نمیآورد تا صبح حمید چند بار سحر و کرد که اگر دوست داشته باشین تعریف میکنم واستون
آن شب، کویر فقط شن و باد نبود.
یک مرز بود.
مرزی که رد شده بود—با مستی، با نگاه، با سکوت. من از یک نمیدونم موقعیت ممنوعه اند خطرناک اند واقعی اند انگار بیشتر لذت میبردم ترکیب هیجان خطر ممنوع بودن یعنی لذت ذهنی و احساسی زیادی بهم میده من دارم میبینم سحر داره لذت میبره… لذت میبرم نمیدونم کدومتون تو این شرایط قرار گرفتند ولی هیچ حسی بیشتر از این حس به من لذت نمیده امیدوارم خوشتون اومده باشه دوست داشته باشین بقیشو واستون تعریف میکنم
نوشته: سراج
6 پاسخ به “داستان سکس زنم سحر با رفیقم (۲)”
داستان خوبی بود واقعا لذت داره آدم ببینه زنش داره زیر کیر ی نفر دیگه کیف میکنه جوووووون
داستان خوبی بود واقعا لذت داره آدم ببینه زنش داره زیر کیر ی نفر دیگه کیف میکنه جوووووون
عالی بود
منم تجربشو داشتم عالیه
anram خیلی خوب نوشتی و توصیف کردی بازم ادامه بده
برداشت از این داستان تو اینطوری معلوم میشه که زن تو یک جنده تمام عیار است که دنبال تنوع طلبی است و خوش گذرونی