تقاص خیانت، شروع زندگی جدید (۴)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

سلام. سهیل هستم
نویسنده این قسمت من هستم و همسر سابقم رویا بازخوانی و ویرایشش می‌کند.
اوایل این قسمت سکسی نیست.
در این قسمت سعی کردم تمامی حس ها و لحظات خوب و بد بیان کنم تا خواننده با خوندن این داستان واقعیت های این روابط بدونه.
دوستانی که تمایل به این نوع فانتزی ها دارند سعی کنند با واقعیت ها روبرو بشن و چشم های خودشان باز کنند.
شما عزیزان قرار نیست تجربیات بد دیگران تجربه کنید فقط درس بگیرید.

“شروع داستان”

بعد از رفتن مهدی از خونمون و بیدار شدنم یک حس عجیبی سراغم اومده بود نمیدونم چطور بگم یک حسی که تا بحال نداشتم یک دل آشوبی نسبت به زندگی و به صورت رویا با موهای پریشان و بدن نیمه برهنه ای که نصف لخت و نصف دیگه زیر ملافه
رفتم یک دوش گرفتم و سعی کردم این حس از خودم دور کنم و خونه تمیز کردم و ظرفا شستم تا ذهنم آرومتر بشه و همین طور هم شد و صبحونه آماده کردم و رویا همچنان خواب بود تنهایی صبحانه خوردم و سرگرم ماهواره بودم که ساعت نزدیک 13 بود که رویا بیدار شد، گفت سهیل چرا منو بیدار نکردی؟ مهدی کجاست؟ تو کی بیدار شدی؟
گفتم دیدم خواب عمیق هستی و خسته ای بیدارت نکردم، منم صبح زود بیدار شدم، مهدی قبل از بیدار شدنم رفته بود..
رفت سر و صورتش شست، دید صبحانه املت درست کرده بودم چند لقمه خورد اومد نشست و حرفی خاصی بینمون رد و بدل نمیشد.
که ساعت 6 الی 7 بود که گوشیم روی میز بود که زنگ خورد که رویا صفحه گوشی دید گفت مهدی هست
گفتم جواب بده
رویا گفت چرا من جواب بدم به تو زنگ زده
گفتم حتما شماره تو رو نداره
گفت جواب نمیدم خودت جواب بده
بعد چندین بوق قطع شد
که بعد چند لحظه گوشی رویا زنگ خورد مهدی بود
گفت این به من زنگ زده
که رویا گوشی به من نشون داد دیدم نوشته mehdi bf nasibeh
گفتم شماره تورو داشت و توهم شماره مهدی داشتی
رویا با کمی تندی گفت آره، چطور مگه؟
گفتم هیچی، آخه من شماره نسیبه ندارم
رویا گفت بیا میخوای شماره نسیبه بدم.
گفتم نیاز ندارم
گفت منم نیاز ندارم الان پاکش میکنم، گوشی همچنان زنگ میخوره تو دستش، یه دفعه گفت اصلا برای چی پاک کنم.
بعدش گوشی جواب داد گذاشت روی بلندگو سلام و احوالپرسی
رویا جواب داد ممنون بابت احوالپرسی، مهدی گفت به سهیل زنگ زدم دیدم جواب نداد نگران شدم به تو زنگ زدم
مهدی گفت خوبی عزیزم؟ رویا گفت قربونت
مهدی گفت برنامه تون چیه؟ چکار میکنید؟
رویا گفت بیکار نشستیم.
مهدی گفت نسیبه امروز بهم زنگ زده خبر دیشب پرسیده بهش گفتم تا دیر وقت پیش سهیل و رویا بودم
رویا یکم با کمی سنگین جواب داد خب
مهدی سریع فهمید گفت رویا جون دلم واست تنگ شده
با سهیل هماهنگ کن بیام دنبالت بریم بیرون
رویا گفت اونوقت یکی تو شهر مارو ببینه چی جواب بدم
مهدی گفت هوا داره تاریک میشه کی میخواد ببینه میریم کافه قلیون
رویا عملا جواب نه به مهدی نداد، من متوجه شدم داره برای مهدی ناز میکنه
به رویا اشاره کردم میخوای ماشین بردار با ماشین خودمون برو،
رویا با صدای آروم گفت اونوقت تو چی
گفتم من خونه هستم
رویا گفت تو مشکلی نداری؟
گفتم نه، برای چی داشته باشم، دیشب همه جوره با هم بودید اگر دوست داری میتونی بری
که رویا به مهدی گفت حوصله کافه ندارم
مهدی گفت قربونت بشم بیام دنبالت هر جا دوست داری میبرمت.
گفت باشه تا حاضر بشم یک ساعت دیگه بیا دنبالم
رویا بلند شد رفت سمت آشپزخانه چای دم کرد و بعدش حوله اش برداشت رفت تو حموم
بعد چند دقیقه اومد با حوله تن پوش رفت تو آشپزخونه شیشه مشروب روی میز کابینت برداشت یک پیک پر برای خودش ریخت و با کمی نوشابه قاطی کرد سریع رفت بالا، من یک جور برخورد کردم که اصلا متوجه مشروب خوردنش نشدم چون سریع تلویزیون نگاه کردم و رویا رفت تو اتاق بعد نزدیک به نیم ساعت اومد بیرون با یک آرایش غلیظ و مانتو سفید کوتاه و ساپورت مشکی
گفت سهیل ماشین نمیبرم شاید خودت لازم داشتی
با مهدی میرم یک دور میزنم زود برمیگردم
توهم خونه نشین پاشو برو بیرون یا برو پیش دوستات
گفتم نگران من نباش
اومد سمت من یک بوس الکی بهم داد و گوشیش زنگ خورد گفت مهدی پایین هست من میرم لطفا نشین تو خونه که من نگرانت باشم.
وقتی در بست رفت دقیقا همون حس دل آشوبی و نگرانی سر صبح دوباره برگشت یک حس های عجیبی بود نمیدونم چطور بگم
رویا رفت و منم بعد نیم ساعت و حس های مزخرف درونی بلند شدم رفتم قدم زدن و نشستن تو پارک
که متوجه ساعت نشدم ساعت نگاه کردم دیدم نزدیک 12 هست من بیش از 3 ساعت دارم قدم میزنم و بیشترش تو پارک نشسته بودم و گرسنگی دیگه داشت فشار می آورد رفتم سمت خونه
تو مسیر به این فکر میکردم رسیدم خونه و رویا دیدم طوری برخورد کنم که مثلا با دوستام بودم و قیافه دِپ و چس بودن به خودم نگیرم.
رسیدم خونه دیدم هیچکی نیست و رویا هنوز نیومد
ضربان قلبم رفت بالا حرصم در اومد و عصبی شدم و شروع کرده بودم با خودم حرف زدن و فحش دادن به خودم و به رویا و رویا رو جنده صداش میکردم. از دست خودم و رویا عصبانی بودم.
اشتها و گرسنگی فراموش کرده بودم و با همون لباس ها روی مبل دراز کشیده بودم که ساعت نزدیک 2 بود که صدای ماشین و بعد چند دقیقه صدای کلید به قفل درب اومد و رویا اومد تو خونه.
دید برقا خاموش اول فکر کرد من تو اتاق خوابیدم و برق آشپزخونه روشن کرد و روی مبل نگاه کرد
گفت تو اینجا چرا دراز کشیدی
هیچی نگفتم
گفت مهدی همین الان منو رساند، بیرون رفتی؟
انگاری دهن منو چسب زده باشند قدرت حرف زدن نداشتم
فقط به رویا گفتم کجا بودید تا الان؟
گفت بزار لباسم دربیارم توهم بلندشو لباست در بیار برات تعریف میکنم، گفتم تعریف کن، که رویا کفت تو چته؟ یکدفعه به خودم اومدم یادم اومد که نباید طوری برخورد کنم تا چیزی ازم مخفی کنه و حرف بزنه پس هرچی حس درونم بود مخفی کردم و بلند شدم گفتم هیچی، پیاده روی کردم خسته ام، رویا گفت یعنی تعریف نکنم
گفتم تعریف کن باهم رفتیم تو اتاق لباس در آوردیم اما وقتی رویا داشت لخت میشد و برگشته بود رد انگشت و قرمزی روی کپل کونش بود با دیدنش حس های درونم فشار میاورد و سعی میکردم حرفی نزنم
مسواک زدیم روی تخت دراز کشیدیم گفتم بگو
رویا گفت خوابم میاد
گفت رفتیم پیتزا گرفتیم رفتیم خونه دوست مهدی.
گفتم خونه دوست مهدی چرا؟
رویا گفت، جلو فست فودی منتظر پیتزا بودیم که دوست مهدی تماس گرفت باهم حرف زدن، مهدی گفت خونه علی خالی هست بریم اونجا، که من اولش مخالفت کردم که تعارف از دوستش که بیایین باهم باشیم منم تنهام
خونه اش هم نزدیک فست فودی بود و سریع رسیدیم نشستیم پیتزا خوردیم و حرف زدیم یکم مشروب خوردیم الانم اینجا هستم تو بغلت
گفتم کاری نکردید
رویا گفت مگه دیوونه ام خونه یکی دیگه سکس کنم.
اعصابم با این حرف رویا خورد شده بود و رفتم تو فکر و دندونام روی هم فشار میدادم تا حدی که متوجه شدم فکم درد گرفته و دیدم رویا بدون شب بخیر خوابش برده و پشتش کرده بهم و منم دومین شبی بود که خواب راحت نداشتم.
اون شب تصمیم گرفتم و به خودم قول دادم شک هایی که کردم تا به یقین نرسیدن هیچی نگم وگرنه رویا با حرفاش غرورم و منو خورد میکنه و خورد شدن بدون سند و مدرک یعنی هیچ.
پس اون شب یک چیزهایی یادم اومد که نباید یادم میومد و اینکه رویا قبلا یک بار دیگه هم بهم دروغ گفته بود به خودم گفتم صبور باش سهیل دروغگو فراموش کاره و مطمئن باش ماه پشت ابر نمیمونه.
اما یک سوال ذهن منو درگیر کرده بود و براش جواب نداشتم اون شب.
اینکه چرا دروغ بهم گفته ؟ چرا مخفی میکنه؟

اونشب فقط دو الی سه ساعت خوابیدم و ساعت 8 بیدار شدم. دیدم رویا لباس تنش کرده و داره میره سرکار.
منم بلند شدم و به منشیم زنگ زدم گفتم امروز یکم دیرتر میام، رفتم سرکار و همچنان ذهنم درگیر دروغ رویا بود.
ساعت 13.30 به رویا زنگ زدم گفتم کی بیام دنبالت گفت خبرت میکنم.
زنگ زدم ساعت 14 گفت من خودم میام تو برو
هیچی نگفتم من این رفتار رویا برام اصلا قشنگ نبود، تا اینکه رفتم خونه دیدم پریشونه
گفتم رویا چی شده؟ کی اومدی؟
گفت سهیل، خواهرت منو سوار ماشین مهدی دید.
گفتم مطمئن هستی؟
گفت آره، چون خواهرت با ماشینش بدجور پیچید جلو ماشین مهدی و هردو توقف کردند و سارا منو دید یکدفعه چشاش گرد شد حالت تعجب
گفتم تو چیکار کردی؟
رویا گفت شوکه شده بودم نفهمیدم چکار کنم فقط سرمو پایین آوردم
اینجا صدام رفت بالا دیگه اختیارم دست خودم نبود،
گفتم چرا با مهدی بودی ؟ مگه من بهت زنگ نزدم میام دنبالت ؟ مگه تو نمیدونی تو این شهر تمامی اقوام و خاندانم هست اگر ببینن چی می خوای بگی؟
رویا گفت بهت توضیح میدم
گفتم چه توضیحی گند زدی، سارا هم که دنبال موقعیتی هست که تو و من خراب کنه. گوه زدی رویا.
رویا گفت من مقصرم، ببخشید اما مطمئن باش نمی خواستم بپیچونم تورو.
گفتم حالا که گند زدی.
غروب همون روز خواهرم که دل خوشی از رویا نداشت و قبلا چندین بار باهم قهر و آشتی و تیکه و متلک و دنبال سوژه از هم بودن، بهم زنگ زد گفت سهیل بیا خونه بابا که کارت داریم.
من که فهمیده بودم تا قبلش ناراحت از رویا بودم الان باید به فکر جمع کردن این گند رویا میبودم
رفتم خونه بابام و خواهرم قبل از من همه چی کف دست مادر و پدرم گذاشته بود و من سعی کردم ماست مالی کنم و این قضیه طوری گفتم که من اطلاع داشتم و اون شخص هم کلاسی رویا و با رویا داشتند می‌رفتند برای کار که رویا می خواست کارش عوض کنه.
بابا و مامانم قبول کردن فقط گفتن پسرم خواست به زن و زندگیت باشه اما خواهرم ول کن نبود و بحث کش داد و بینمون دعوا درست شد و به نتیجه ای که می خواست رسید و بابام پشت خواهرم در اومد و متاسفانه یک حرفی زد که من نتونستم خودمو کنترل کنم و برای اولین بار صدامو برای بابام بلند کردم و خواستم بعدش از خونه بزنم بیرون، که بابام گفت اون سوئیچ ماشین بزار، مادرم در اومد گفت نه ناصر، که من سریعا سوئیچ ماشین گذاشتم، که با عصبانیت گفتم نیاز به ماشین ندارم و مالت برای خودت..
رفتم خونه با پای پیاده
و درمانده از این اتفاق و به این فکر میکردم چند روز دیگه میرم ماشینم میگیرم.
که وقتی اومدم خونه برای رویا گفتم رویا ناراحت شد اولش گفت مهم نیست
اما بعد یکی دو روز گفت سهیل برو ماشین بگیر
رفتم خونه بابام دیدم ماشینم نیست
به مامانم گفتم گفت بد حرف زدی با بابات و اونم گفت برای دختر مردم صداش برام بلند کرد ماشین داد به دوستش که بفروشه، اینقدر درونم آشفته بود گفتم به درک مهم نیست از خونه زدم بیرون.
بابام زنگ زد صداش بلند کرد گفت تو غلط میکنی به مامانت بگی به درک، هیچی نشده صداتو برای پدر و مادرت بلند میکنی چی فکر میکنی تو هیچی نداری اون دختره فقط واسه پولت خونه و ماشین باهات ازدواج کرده سرتو کردی تو برف حالیت نیست. بعدا میفهمی، جایی که باید خفه میشدم خفه نشدم غیرت نداشته ام گل کرد به بابام گفتم درست صحبت کن. ماشین که گرفتی ، خونه ات بهت میدم چند وقت مهلت بده و بعدش گوشی قطع کردم.
دقیقا مونده بودم چیکار کنم و چیکار کردم…
انگاری روزهای بد پشت سر هم
اتفاق های بد پشت سرهم
اشتباهات پشت سرهم

زنگ زدم به رویا گفتم از امروز دنبال خونه باش
گفت چرا گفتم بابام خونه اش می خواد
هی میگفت چرا چی شده؟
گفتم دست گل تو و خواهرم
رویا ساکت شد
گوشی قطع کردم تو راه چند تا بنگاه سپردم برای خونه همه رهن بیشتر می خواستند
من که اجاره شرکت میدادم حال اجاره خونه هم اضافه شده بود و بماند بدون ماشین بودیم. کارم طوری بود که به ماشین نیاز داشتم.
برای اولین بار بعد از 20 سالگی بدون ماشین شده بودم، ارتباطم با خانواده ام کاملا داشت قطع میشد
که خواهرم پیامک داد گفت هرچه سریعتر خونه خالی کن حق نداری اون دختره تو خونه ما باشه تو بخاطر اون به پدر و مادرم توهین کردی.
حالا واقعا حرف بدی نزده بودم فقط صدام بلند کرده بودم و دفاع از زندگی که سراب بود دفاع کرده بودم.

رویا سعی میکرد دلداری بده و عذرخواهی بکنه. میگفت می‌سازیم و چون می‌دانستم پس انداز خاصی نداریم ناراحت بودم.
رویا پیشنهاد سرویس طلاش و طلاهایی که موقع عروسی جمع شده بود و خودش از خونه پدریش داشت داد اول مخالفت کردم اما مجبور بودیم.
با فروش طلاها تونستیم رهن خونه جور کنیم و خونه تخلیه کردیم و جابجا شدیم تمامی این اتفاقات در چند هفته رخ داد حال یک خونه نقلی و مرکز شهر و مقداری دیگه مونده بود برای ماشین اما اون مقداری نبود که بتونیم ماشین قبلی بخریم.
رویا میدید که من بدجور دارم داغون میشم گفت وام بگیریم
گفتم در شرایطی نیستم که بخوام ریسک بکنم و وام بگیرم، چون احتمال رکود بازار هست و نتونیم قسط وام، اجاره خونه و اجاره مغازه بدیم.
تو خونه جدید سعی کردیم بهم نشان بدیم که خودمان میتونیم بسازیم از صفر و پس انداز کردن بیشتر.
در همین حین چندین بار مادر رویا به رویا گفته بود ما دختر به پسر بی خانواده ندادیم و به رویا فشار میاورد که ما میریم با خانواده سهیل صحبت میکنیم خونه و ماشین پس بدن به پسرشون. این حرفا بی تاثیر روی رویا نبود و شنیدنش فشار روحی و روانی بر من.
در این مدت یک مقدار روابطمان با نسیبه و مهدی اینا کمتر شده بود یا بهتر بگم رابطه ای دیگه نداشتیم.
تعداد سکسمون و شوق و شهوت سکسی رویا نسبت به من خیلی کم شده بود.
من تمام تلاشم میکردم که روح و گرما به زندگی بدم با اون شرایط مالی بدم.
یک شب با رویا هماهنگ کردم گفتم دونفری بشینیم مشروب بخوریم. رویا هم قبول کرد.

از اینجا داستان سکسی تر میشه.

پس برنامه چیدیم که مشروب بخوریم و هردو تشنه پاتیل و مست شدن بودیم تا کمی از این فشارها در این مدت رها بشیم.
موقع مشروب خوردن رویا ازم خواست پیک خودشو مثل پیک خودم بریزم و می خواست پا به پای من بیاد اما من میدونستم که رویا به پیک سوم الی چهارم مردانه گرم میشه و پیک چهارم هم ریختم و رویا مست شده بود و من شرایط و موقعیت مناسب دیدم سوالی که خیلی وقت بود ذهنم درگیر کرده بود و فشار روی من بود از رویا بپرسم.
پس دقیقا همون بازی که با مهدی تو خونه قبلی راه انداخته بودم با رویا راه انداختم. بطری آوردم و رویا جریان افتاد سمت خودش گفت قبول نیست. گفتم نه قبول خودت به خودت یا یک جرات بده یا یک حقیقت انتخابش با خودت و تصمیمش با خودت.
رویا گفت حقیقت
گفتم بگو.
گفت سهیل من دوست دارم اول خوشحال شدم اما بعدش گفت اما عاشقت نیستم، برای دوست داشتنت همه کار هم میکنم.
همون لحظه انگاری در حالت گرمی مشروب یکی روت آب یخ بریزه، هرچی توقع داشتم به جز این حرف.
رویا ادامه داد با دلایل بی خودش سعی میکرد بفهمونه که دوست داشتن بد نیست اما عاشقم هیچ وقت نبوده.
من بطری چرخاندن و افتاد دوباره سمت رویا
گفت جرات یا حقیقت رویا حقیقت انتخاب کرد
گفتم اون شب با مهدی رفته بودی خونه دوستش علی ایا اونجا سکس داشتی؟
رویا سریع گفت بهت گفتم سکس داشتم دیگه.
گفتم پس من یادم نبود
رفتم سوال بعدی بپرسم بطری گرفت که بچرخانه، رویا گفت فقط یک سوال، گفتم باشه اما قبلش یک پیک بخورم شاید این دفعه نوبت من باشه و مست تر باشم.
که رویا هم گفت پیک برای منم بریز اما خیلی کم
براش ریختم و هردو بسلامتی رفتیم بالا
رویا بطری چرخاند افتاد سمت خودش بازم.
رویا گفت قبول نیست
گفتم قبول دوباره خودت انتخاب کن و تصمیم بگیر.
گفت حقیقت انتخاب میکنم تما چیزی به ذهنم نمیرسه.
گفتم پس من میپرسم قبول کرد
گفتم اون شب خونه دوست مهدی، علی هم تو رو کرد؟
رویا گفت اون شب برات کاملا تعریف کردم دیگه
منم گفتم یادم نمیاد برای همین سوال برام پیش میاد
رویا که فقط یک تیشرت تنش بود و تو خونه عموما شورت و شلوارک پاش نمیکرد. دستش برد سمت کصش گفت کیر می خوام بلند شد اومد سمتم منم شلوارکم درآوردم اومد نشست روی کیرم که سریع شق شده بود با حرفش که گفت کیر می خوام
اولش کیرمو گرفت مالوند به کصش و کیرمو کرد تو کصش و چند بار خودش پایین بالا کرد گفت دراز بکش. دراز کشیدم و رویا دوباره نشست روی کیرم
گفتم چه شهوتی شدی، گفت بکن فقط
منم شروع کردم به تلمبه زدن، کصش سریع آب انداخته بود و شهوتش بالا زده بود و شروع کرد به لب گرفتن زبانش آبدار شده بود که متوجه شدم آب کصش تا زیرم رفته یعنی کاملا کیرم و خایه هام و شکمم و زیر کونم خیس شده
منم پشت سر هم تلمبه میزدم میگفتم جون
جنده خودمی
منم که با تحرک کردن و تلمبه زدن موجب شده بود مست کنم و مشروب تاثیرش گذاشته بود روی من ، و رویا که سرش گذاشته بود روی شانه هام، گفتم رویا جندگیت دوست دارم.
رویا نفسش حبس کرده بود و خودش به بدنم میکوبوند و سرش از روی شانه هام بلند کرد و دستاش روی سینه هام گذاشت و بطوری که کصش تا جایی ممکن بود فشار میاورد به کیرم که تا ته تهش تو کصش رفته بود و حس میکردم کیرم به یک چیزی برخورد میکنه و رویا شهوت کل وجودش گرفته یکدفعه یک لرزش ممتد در بدنش نمایان شد و بعدش خودشو روی من انداخت، کیر شق من هنوز تو کصش بود، بعد یک و دقیقه که آروم تو کصش تلمبه زدن شروع کردم.
و رویا در سکوت و من در حال تلمبه زدن بودم که گفت هیچ وقت فکر نکن میتونی بازم دستت بخوره به زنی ..
شوکه شدم گفتم چی شد؟
گفت اینو هیچ وقت فراموش نکن
گفتم باشه
رویا گفت من تو سکس استادم، دیدی رفیقت نیما و بعدش مهدی دوست پسرم نسیبه مال من شدن و تشنه من هستند.
من که سرعت تلمبه هام در حدی شده بود که دیگه تلمبه نمیشه اسمش گذاشت اما آبم اومد و تو کص رویا خالی کردم
و رویا داغی آب کیرم انگاری تو وجودش یک حس آرامش بهش بدن منو بغل کرد و عرق صورتم پاک کرد و خودش تکون داد و از روی من بلند شد و آب کیرم از کصش سرازیر شد روی شکمم. آب کیرم ترکیب شده بود با آب کس رویا
بلند شد از روی من و دستمال کاغذی گذاشت لای کصش
و رفت تو اتاق خودمون روی تخت ولو شد
من رفتم شکمم شستم و آب کیرم پاک کردم و بدنم خشک کردم و با کیر شل رفتم بغلش دراز کشیدم
گفت بلند شو برقا خاموش کن
رفتم برقا خاموش کردم ساعت دیدم ساعت 11 شب بود برای خواب زود بود برامون
رویا بغل کردم و بدن و موهاش نوازش میکردم و بدنش نگاه میکردم، این هیکل اسکینی واقعا چقدر ظرفیت داره در همین افکار بود که یادم از اون شب با مهدی اومد
گفتم رویا اون شب برام تعریف میکنی
گفت اون شب مهدی منو برد تو اتاق خونه دوستش منو گایید
گفت خونه مشروب خوردم قبل رفتن و خونه دوست مهدی هم اونجا بعد پیتزا دو پیک مشروب خوردم
رویا یه دفعه گفت سهیل می خوام از این ببعد مفتی به هیچکس ندم.
گفتم چطور این فکر به ذهنت رسید
گفت تو میدونی من قبلا تجربه سکس پولی داشتم قبل از ازدواج و دوستی با تو.
گفتم آره میدونم، بهم گفتی
گفت یا قبول میکنی سکس پولی یا دیگه تریسام و غیره تمام.
گفتم چی شد به این نتیجه رسیدی؟
رویا گفت اونشب خونه دوست مهدی هم مهدی من گایید هم دوستش.
گفتم باهم
گفت نه

“اینجا داستان خود رویا تعریف میکنه#34;

مهدی منو کرد بلند شد از اتاق رفت بیرون چند دقیقه نشده بود که دوستش علی نیمه لخت فقط با شورت اومد تو اتاق لبه تخت نشست، چشام بسته بود وقتی چشام باز کردم علی لخت کنار خودم دیدم
گفتم تو اینجا چیکار میکنی
گفت به مهدی گفتم ازت خوشم میاد یکبار باهات باشم مهدی قبول کرد
که با صدای بلند مهدی صدا زدم مهدی در اتاق اومد گفتم این چی میگه
گفت دلش گیر تو هست یک حال بهش بده
اونجا فهمیدم من برای مهدی حکم جنده دارم
گفتم خیلی کثافتی
مهدی هیچی نگفت
علی همچنان داشت خواهش میکرد
گفتم بلند شو در اتاق قفل کن
علی رفت سمت در اتاق که مهدی وایساده بود در بست و قفل کرد
و رفت سمت جالباسی از تو یک کیف یک کاندوم برداشت آورد و لخت شد
کیرشو دیدم یک کیر معمولی و با کمی خمیدگی به سمت پایین
کاندوم روی کیرش کشید و اومد روی من
و کیرش کرد تو کصم خیلی قوربون صدقه ام میرفت هی سعی داشت ازم لب بگیره با اینکه علی مرد خوشتیپی بود اما دوست نداشتم فقط می خواستم ارضا بشه و برگردم خونه و خوشبختانه آبش زود اومد و ارضا شد و تشکر کرد.
منم بلند شدم لباسام پوشیدم که گفتم منو برسون خونه ام. که مهدی فهمید عصبانی هستم سعی کرد منو آروم کنه، مهدی گفت رویا یک لحظه آروم بگیر
من به علی بدهکار بودم و علی تو رو دید بهم پیشنهاد داد که باهات سکس داشته باشه و منم ازت تعریف کردم و علی گفت بجای بدهیت، با رویا سکس کنم.
منم قبول کردم.
گفتم بدهیت چقدر بود که علی گفت 5 میلیون
گفتم این پول بده به من چون ازم سوال استفاده کردی و اونجا با مهدی بحثم شد.
و مهدی منو رسوند خونه
فرداش هم که تو خواستی بیای دنبالم مهدی بعد تو زنگ زد گفت کارت دارم
گفتم بهش که باهات حرفی ندارم شماره ات هم پاک میکنم.
مهدی ازم خواهش کرد که یکبار شده همو ببینیم که متاسفانه تازه تو ماشینش نشستم که خواهرت مارو دید باهم و این مشکلات درست کرد، مهدی می خواست عذرخواهی کنه اون روز که عذرخواهی مهدی موجب بی آبرویی شد سهیل.

از اینجا ببعد داستان خودم”سهیل” تعریف میکنم

گفتم نمی خوام دیگه سکس کنی با کسی. و اون شب یک بار دیگه باهم سکس داشتیم. و از اونشب ما برگشته بودیم به روال زندگی سالم و بدون روابط فانتزی.
بعد یک مدت خیلی کوتاه انگاری افتاده بودیم تو ریتمی که آهنگ زندگی با ما نبود.
هر روز قیمت ماشین بالا می‌رفت در حدی که یک پراید صفر قیمتش 12 و 13 میلیون شده بود و درآمد من هم کاهشی شده بود و کم کم داشت فشار مالی بهمون میومد
یک شب که من و رویا باهم نشسته بودیم تو خونه بفکر تامین مخارج زندگی بودیم چرا اینطور شد و حالا چکار کنیم.
که رویا رو کرد بهم گفت سهیل یک چیزی بگم سوتفاهم نشه.
گفتم چی؟
گفت سکس پولی بکنیم برای یک مدت تا کمی مشکلات‌ حل بشه و موقتا.
گفتم رویا شوخی هم مسخره است.
رویا گفت من گفتم برای یک مدت کوتاه، ما که رابطه های مفتی داشتیم با نیما و مهدی و علی
حالا برای یک مدت کوتاه
گفتم آبرومون بره کاملا
گفت نه دیگه تو شهر خودمون نمی‌کنیم تو شهر دیگه
گفتم اونوقت کدوم شهر
گفت خواهرم رعنا باهاش حرف میزدم میگفت دوستش سحر با یکی دوست هست طرف براش ماشین و خونه گرفته و پول خرج میکنه و دوست پسرش دوستای پولدار دیگه ای هم داره که از اون بهتر و خوب خرج میکنند. و به خصوص برای من.
گفتم چطور مطمئن هستی؟
گفت عکس و هیکل سحر دیدم اصلا قشنگ نیست.
گفتم حالا اگر خواستی بری اونوقت بدون ماشین سخت هست. تردد بین دو شهر اونم با چند ساعت فاصله زمانی.
گفت بزار آمار دربیارم که با 8 میلیون پس اندازی که داریم میتونیم ماشین بگیریم
میشه ماشین گرفت اما پراید. ما می خواستیم برگردیم به ماشین 206 قبلی خودمون.
رویا فردا با خواهرش صحبت میکنه و خواهرش با دوستش سحر صحبت میکنه و قضیه میگه.
رویا بهم گفت سهیل بیا باهم بریم پیش سحر، گفتم چرا من
گفت سحر با دوست پسرش صحبت کرده گفته بیان بهشون ماشین میدم الباقی قسطی بهم بدن.
گفتم اینکه عالیه کی بریم. گفت پنجشنبه شنبه صبح اونجا باشیم.
پنج شنبه صبح که می خواستیم بریم خواهر رویا هم اومد پیشمون گفت منم میام تا سحر هم ببینم. شاید بقیه اش هم نخواین بدین.
منم قبول کردم.
با رویا یک حموم دو نفره رفتیم و رویا ازم خواست که چند تار مو که دور سوراخ کونش بود براش با ژیلت بزنم و منم ژیلت گرفتم چند تار که زیاد هم نبود با ژیلت زدم. بدن رویا پوست نسبتا سفید و دست و پاهای بسیار کم مو داره. که با ژیلت کردن پوستش همیشه شفاف و براق میشه و پوستش دون دون نمیشه.
از حموم اومدیم بیرون و رعنا رفت تو اتاق پیش رویا باهم حرف میزدن. رویا وقتی اومد بیرون دوباره آرایش غلیظ کرده بود و دوباره یک لگ مشکی و یک پالتو قرمز تن کرده بود. که بسیار خوشگل شده بود.
از خونه زدیم بیرون رفتیم ماشین سوار شدیم رفتیم شهر سحر که وقتی رسیدیم سحر اومد دنبالمون ساعت 15 بود که رفتیم چهار نفری یک ناهار خوردیم و سحر مارو برد نمایشگاه ماشین دوست پسرش، که دوست پسرش دیدم قیافه و نوع برخوردش مشخص بود از اون آدم های آرسن لوپن با قیافه زمخت هست در نمایشگاه خودش چندتا ماشین نشونمون داد حتی چند نمایشگاه که از دوستاش بود رفتیم اما ما خوشمون نیومد از ماشین ها یا صفر نبودن یا اینکه اگر هم صفر بود رنگ مورد نظرمون نبود.
گفت شما برید خونه تا من بازم سفارش کنم.
هوا تاریک شده بود که با سحر خونه رفتیم چهار نفری که یک چیزی بخوریم. و بعدش ببینیم چکار میتونه بکنه.
من به رویا گفتم که در این شهر کوچک ساحلی همین چندتا نمایشگاه هست و ماشین پیدا نمی‌کنیم.
رویا گفت تو نگران نباش من بدون ماشین مورد علاقه مون از اینجا نمیرم.
گفتم می خوای چیکار کنی؟
رویا گفت امشب اینجا هستم توهم به نیما زنگ بزن برو پیشش.
گفت حله
اما قبلا رفتنم دوست پسر سحر اومد خونه، باز همو دیدیم و مشخص بود که داره کس شعر میگه و دندون تیز کرده برای رویا.
بعد چند دقیقه من گفتم من میرم پیش دوستم امشب تا فردا جمعه ببینیم چکار میتونیم بکنیم.
با سحر و دوست پسرش و رعنا خداحافظی کردم و رویا اومد پایین درب مجتمع که باهام خداحافظی کنه و بهم بگه نگران نباش اتفاقی امشب اینجا نمی‌افته و دوست پسرش میره ویلا خودش.
که من لحظه خداحافظی به رویا گفتم مطمئن هستم امشب کس و کون به باد میدی و این از قیافه اش مشخص بود و سحر هم که باهاش برخورد داشتم مشخص دختر لاشی هست فقط حواست جمع کن
رویا چندین بار گفت نگران نباش. قبل خداحافظی به نیما زنگ زدم گفتم خونه ای گفت آره گفتم تا یک ساعت دیگه دم در خونه ات هستم گفت بیا.
تو ماشین بین جاده ای پیامک دادم به رویا گفتم رویا کیر کلفت امشب نوش جونت، به سحر و رعنا و دوست پسرش بگو خر خودتونید.
من رسیدم پیش نیما، نیما خوش آمدگویی خوبی باهام داشت فقط یکبار از جهت رفع تکلیف خبر رویا پرسید و دیگه حرفی در مورد رویا نزد. ازم پذیرایی کرد و دو تا قوطی آبجو آورد یکی برای خودش و یکی برای من .
نشستیم به تعریف کردن خاطرات سربازی و بعدش خوابیدن، که من باز خوابم نمیبرد و با اینکه از لحاظ مغزی و ذهنی و رفتارها و برخورد ها و اتفاقات که کنار هم میذاشتم مطمئن شده بودم که این یک تله بود . این تله هم بدون شک کار خواهر رویا میدونستم اما دلیل این تله نمیدونستم که بعدها و سالها بعد دلیلش هم خود رویا فهمید هم من.
اون شب بالاخره روز شد و من صبح زود بلند شدم نیما خواب بود فقط بهش اطلاع دادم من برمیگردم نیما هم روی تخت یک خداحافظی کرد و من در خونه نیما بستم و رفتم سوار ماشین بین جاده ای شدم برگشتم خونه خودم.
هیچ تماسی بین من و رویا نبود جز یک پیامک به رویا داده بودم که من رسیدم خونه خودمون جهت اطلاع.
رویا ساعت 8 شب، شب جمعه رسید خونه.
من روی تخت دراز کشیده بودم در تاریکی و در سکوت و خیره شده بودم به سقف
رویا اومد منو دید که روی تخت هنوز با همون لباسام هستم روی من دراز کشید
گفتم با ماشینت اومدی؟
گفت سهیلم تو از کجا میدونستی؟
گفتم چی رو؟
گفت همون حرفایی که دم در خونه سحر بهم گفتی.
حتی پیامکی که بهم دادی.
گفتم مشخص بود تو نمی خواستی قبول کنی و باور کنی که رکب خوردی.
رویا گفت پس چرا گذاشتی من باشم.
گفتم باید میموندی تا تجربه کنی و بفهمی من کصخل نیستم میفهمم حرف نزدنم دال بر اینکه نمیفهمم نیست.
گفت سحر نامرد بود.
گفتم برعکس تو هنوز قبول نکردی که این رکب از خودی خوردی و نمیدونم و دليل قانع کننده ای فعلا ندارم براش اما میفهمم بعدا.
گفت منظورت رعنا؟
گفتم آفرین تازه داری هوشیار میشی. حالا تعریف کن ببینم چی شد. اما بعدش حتما گفتم زنگ بزن به رعنا.
گفت باشه زنگ میزنم بلندشو لباسامون در بیاریم.
من حسش نداشتم که رویا لباس های خودش درآورد اومد سمتم اول جورابام و بعدش شلوار و بعدش بافت از تنم درآورد و خودش هم لخت لخت اومد روی من و پتو کشید روی خودمون.
تماس بدنامون و برخورد گرمای کس رویا به کیرم
کیرم سریع شق شد.
رویا لباش آورد دم گوشم و یکم لاله گوشم زبون زد گفت هیچی کیر شوهر خودم نمیشه
و کیرمو با دستش گرفت کرد تو کصش خشکه
که با ورود کیرم به کص رویا متوجه گشادی زیاد کس رویا شدم در حدی مثل موقعی که با نیما سکس داشت.
گفتم قشنگ گشادت کرده
گفت زنت گاییدن تا صبح
گفتم مگه چند نفر بودن گفت دوست پسر سحر رفت سمت آشپزخانه و تریاک کشیدن که چند دقیقه بعد دوستش هم اومد. سحر قلیون گذاشت که سه نفری کشیدیم و دوست پسرش چند کام تریاک میکشید میومد اینور صحبت میکرد، حتی گفت شوهرت مشخصه مرد خوبی هست.
گفتم پس گروپ سکس کردین گفت تو هیچی نگو بزار خودم برات تعریف میکنم فقط بزار کیرت تو کصم باشه و منو بغل کن محکم نیاز دارم به بغلت.
گفتم ادامه بده
رویا گفت بعد چند دقیقه یکی زنگ خونه زد و سحر رفت در باز کرد که دوستِ دوست پسر سحر بود یک مرد 45 ساله بود.
دوست پسر سحر ما معرفی کرد دوستش گفت اون خانمی که گفتی کدومشون هست که سحر جواب داد رویا جون هست.
و اومد سمتم گفت شما خوبی، گفت اومدم کمک کنم بهت.
رویا گفت من تازه اون لحظه داشتم می‌فهمیدم داره چه اتفاقی میوفته اما هوای خونه ترکیب بوی قلیون و تریاک بود و جوی داخل خونه طوری بود که اصلا نمی‌فهمیدم داره چه اتفاقاتی میفته و احساس می‌کردم بوی تریاک روی عصب من هم تاثیر گذاشته بود و نعشه شده بودم تو حال خودم نبودم نفهمیدم چی شد که دیدم رعنا روی مبل و شلنگ قلیون دستش هست و من در حال ساک زدن کیر دوست پسر سحر و دوستش پشت من بود و درحال کردن کصم. و رعنا داشت نگاه میکرد سحر هم لخت شده بود کنار من داگی شده بود منتظر گاییده شدن.
دوست پسر سحر جاش با دوستش عوض کرد و دوستش رفت سمت سحر و دوست پسر سحر در حال گاییدن من.
و این قضیه تا ساعت 4 الی 5 ادامه داشت خیلی اصرار کرد از کون بکنه نذاشتم.
من انگشتم بردم روی سوراخ کون رویا گفتم مطمئن هستی گفت آره ندادم
گفتم رویا این سوراخ انگاری تازه کیر خورده
گفت دوست پسر سحر سعی کرد اما کیرش فقط سرش میتونست و بزور کرد تو کونم درد زیاد داشتم.
گفتم کیرش کلفت بود؟
رویا گفت کیر کلفت و سفت اندازه اش 14 الی 15 سانت بیشتر نبود اما کلفت و خیلی سفت
گفتم ارضا شدی؟
گفت راستش مثل همین مدلی که هستیم الان من روش بودم اون خوابیده بود خودم روی کیرش میمالیدم اما هرکاری کردم ارضا بشم نشدم و شاید بخاطر اینکه حس خوب نگرفتم و بو تریاک در مشامم رفته بود.
گفت سهیل حس جنده ها داشتم، گفتم مگه فرقی میبینی الان بین خودت و اونا
چون واقعا ازش ناراحت بودم اینو گفتم رویا اشکش در اومد گفت من نمی خواستم
گفتم اگر نمی خواستی باید وقتی من بهت میگم قضیه مشکوک هست همونجا میگفتی میام اما گفتی من با ماشین برمیگردم
گفتم حالا چی شد؟ ماشین گرفتی؟ نه
عملا یک کس مفتی کردن با وعده دادن.
گفتم تو که ادعات کون خر پاره میکنه که میگی من بلدم و زرنگم چی شد.
گفتم پاشو زنگ بزن به رعنا بگو خیلی نامردی، تو خواهر بزرگ من بودی.
رویا گوشیش گرفت زنگ زد به رعنا
گفتم بزار روی اسپیکر
رعنا جواب داد
رویا گفت کجایی
گفت با سحر داریم قلیون میکشیم
رویا گفت خونه دایی نرفتی گفت آخر شب میرم
با اشاره بهش گفتم بگو به رعنا
رویا به رعنا گفت خیلی نامردی، گذاشتی خواهرتو دو نفر بکنند
رعنا گفت چی میگی تو، تو خودت اگر نمی خواستی نمیدادی، تازه خودت گفتی حاضرم بدم پول بگیرم.
رویا با شنیدن این حرف رعنا شوکه شد.
رویا صداش برد بالا گفت من بهت گفتم اما نه مفتی
رعنا گفت اینا ازت راضی بودند این دفعه چیزی بهت ندادن دفعه بعد بهت میدن.
رویا با رعنا گفتگوشون به فحاشی رسید و رعنا به رویا گفت جنده و با اون شوهر کصخلت فکر کردی با یکبار دادن میتونی.
رویا قطع کرد زد زیره گریه و من ناراحت.
زنگ زدم با گوشی خودم به رعنا اول جواب نداد، بعدش جواب داد
گفتم من تازه رسیدم خونه چرا رویا حالش بده و داره گریه میکنه
رعنا گفت نمیدونم داداش
گفتم من داداشت نیستم چون الان خواهرت فقط گریه میکنه گریه اش قطع نمیشه و داره نفرین تورو میکنه
گفتم میگی چی شده یا نه؟ وگرنه زنگ میزنم به مامان و بابات تکلیف تو رو مشخص کنند.
گفت هر کاری دلت میخواد بکن. قطع کرد.
به رویا گفتم گریه نکن کاری که خودمون تصمیم گرفتیم به عواقبش فکر نکردیم حالا چیزی نشده.
رویا فقط میکرد و این قضیه گذشت.
تا اینکه یک روز رویا سرحال اومد خونه گفتم چیه؟
گفتم بهت میگم اما قول بده هیچی نگی
گفتم بگو
گفت امروز آخر وقت نسیبه زودتر رفت و ما مریض داشتیم کارمون طول کشید و وقتی کار مریض تموم شد و من رفتم حاضر بشم دکتر اومد سمتم منو کشید سمت خودش بغلم کرد و لبش گذاشت روی لبام و لب گرفت.
گفت حاضرم برات همه کار کنم فقط با من باش
گفتم یکدفعه؟ یه موقع تو راه یا آماری یا تحریک نکردی؟
رویا گفت نه به خدا کاری نکردم
اما من باورم نمیشد، چون دکتر یک پیرمرد 55 ساله بود. و رویا هم سن دختر خودش بود.

ادامه دارد.

نوشته: زوج آزاد

بازدید 8,718

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

2 پاسخ به “تقاص خیانت، شروع زندگی جدید (۴)”

  1. کلی وقت گذاشتم خوندم از لحاظ داستانی عالی بود ولی نتیجه این داستان یک جمله کوتاهه واقعا متاسفم

  2. اخه این جنده بازیا چیه ، شورشو در اوردید ، حالمو بهم زدید جفتتون ، تریسام یه بار یا دوبار ، این دیگه رسما کوس کشیه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.