سلام به دوستان سایت کیرتوکص.
من حمید ۳۲ سالمه ۳ ساله با همسرم ندا که یه دختر شر و شیطون و خوش مشربه ازدواج کردیم
ندا خیلی ساله ورزش میکنه از اون دسته از زنهاییه که خیلی به خودش میرسه.
قدش ۱۶۵ رنگ پوست سفید،رون پر باسن بزرگ و سینه های بشدت نرم و پنبه ای ولی سر بالا و میزونی داره
داستان مربوط میشه به سفر سال گذشته ما با دوستای نزدیکمون مبین و مریم به رامسر که اونا هم ۵ سالی هست باهم ازدواج کردن.
خب یه موضوع رو هم بگم که چون سالگرد ازدواج ما نزدیک بود قرار من و ندا برای سفر آنتالیا بود تا اونجا هم یه سفر متفاوت تر رفته باشیم هم سالگردمونو اونجا جشن بگیریم که حالا بنا به دلایلی اوکی نشد و قسمت این بود بریم رامسر خودمون با دوتا همسفر پایه
خب بریم سراغ داستانمون.
صبح زود راه افتادیم و با چند بار توقف کوتاه نزدیکای ظهر رسیدیم ویلای ما تو رامسر.وسایل رو خالی کردیم و هر کدام وسایل رو داخل یه اتاق گذاشتیم و لباسامونو عوض کردیم و اومدیم پایین، وسایل خوردوخوراک همه چی گرفته بودیم ولی گفتیم تازه رسیدیم زنگ زدیم فست فود برامون اوردن،ناهارو زدیم و با مبین تصمیم گرفتیم یه لبی تر کنیم
ندا و مریمم وقتی فهمیدن گفتن وایسید ما یه دوش بگیریم بیایم چهارتایی باهم استارت بزنیم که همه تو یه حال باشیم ما ام گفتیم اوکی تا شما بیاید ما ام تخته بازی میکنیم. زنا رفتن بالا و ما ام بازیمونو شروع کردیم.
زنا دوش گرفتن هر کدوم تو اتاق خودشون بودن که ندا منو صدا کرد که یه لحظه باهات کار واجب دارم مریمم امیرو صدا کرد که ما ام رفتیم بالا در اتاق بسته بود هر کدوم رفتیم تو اتاق خودمون.
درو بستم. ندا از حموم دراومده بود حوله تنش بود یه لحظه کیرم بلند شد و آروم یه جون گفتم، رفتم سمتش ما جفتمون تو سکس داغ بودیم.
آروم در گوشم گفت عشقم صدات نکردم بیای واسه کردنم خواستم ازت بپرسم لباس چی بپوشم؟گفتم لباسو بیخیال پاهاشو دادم بالا صاف رفتم سمت کسش،شروع کردم لیسیدن و خوردن کس ندا،میخواست مقاومت کنه ولی نمیتونست.
بعد یکی دو دیقه یه جوری خودشو جمع و جور کرد و از تخت اومد پایین اروم گفت عشقم الان وقتش نیست صدا میره زشته. اتاقا نزدیک هم بود راستم می گفت چون فضا ساکت بود احتمال داشت،
ولی واقعا اون لحظه برام مهم نبود، از اینکه میدونستم یه زن و مرد دیگه تو اون فضا حالا چند متر اونور تر هستن تازه انگار حشری ترم شده بودم.
دیگه با خودداری ندا منم به زور خودمو کنترل کردم و قول شبو بهم داد که حسابی از خجالت کیرم دربیاد.
ندا بعد از اینکه حوله رو دوباره پیچید دورش گفت چی بپوشم؟
اینو بگم ندا و مریم از لحاظ ظاهر و لباس پوشیدن بروز و شیکن مخصوصا تو جمع های خودمونی خیلی راحت و باز لباس می پوشند من و میبینم مشکلی با این قضیه نداریم،
ادامه داستان:گفتم هرچی دوست داری این چه سوالیه
گفت آخه مریم داشت میگفت من میخوام تو این سفر راااحت لباس بپوشم،گفتم خب بپوشه توام بپوش،گفت اوکی همین میخواستم تایید شو بهم بدی که یه وقت ناراحت نشی،رفتم نزدیک لبای خوشمزشو خوردمو گفتم بدن به این خوبی ساختی که لباس قشنگ بپوشی من چرا باید بدم بیاد
برش گردوندم گفتم کونو نگا آدم کیف میکنه،این سینه ها رو ببین کیر راست میکنه.(و واقعا هم همین بود)
یکم خجالت کشید و گفت برو پایین خیلی وقته اینجایی الان فک میکنن داریم چیکار میکنیم،
آروم گفتم خیالت راحت باشه الان مبین آبشم تو کوس و کون مریم خالی کرده
ندا لبشو گاز گرفت گفت جوووووون امشب کی میخواد منو از رو کیر تو بلند کنه بعدش ریز خندیدیمو با اشاره دست بهم گفت برو پایین الان میپوشم میام…
ادامه دارد…
نوشته: حمید
8 پاسخ به “سفر کاپلی”
داداش تلگراف نوشتی
داداش تلگراف نوشتی
جون مادرت ننویس با موقع نوشتن جق نزن
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
چرت
عالی❤️❤️❤️❤️
تا اینجاش خوبه. ادامهش مهمه
Firem@n