تباه شدن زندگی مرد بلوچ

سلام دوستان من فاروق هستم 37 ساله بلوچم از زاهدان این اولین و آخرین داستانی که در این سایت میذارم به ذات پروردگار تمام جزئیات این داستان برام اتفاق افتاده و تک تک گفته هام حقیقت داره راستش نوشتنش باعث شد اشک خودمم در بیاد ولی قبلا در اینستاگرام و تلگرام هم تعریف کردم تا بقیه عبرت بگیرند و کارهای منو تکرار نکنن لطفاً موقع خواندن این خاطره تعصب بیجا رو بزارید کنار این اتفاقات تو هم قوم و طایفه ای میفته پس نیایید نگید بلوچ این کار. رو نمیکنه اون کار رو نمیکنه چون این یک واقعیته .
در ضمن صحنه های سکسی این داستان نسبت به بقیه داستان های که تو این سایت دیدم کمتره.
داستان از اول جوانی من شروع میشه اول از مشخصات خودم بگم جوانی بودم با 201ثانتی متر قد وزن مناسب و زور زیاد رنگ پوست سیاه و قیافه خوبی نداشتم ولی از نظر دوستان آخرت مرام و معرفت و یکه بزن محل بودم هیچ حریفی نداشتم در اوایل جوانی به وسیله همین دوستان به راه خلاف و سوخت بری کشیده شدم 18سالم که بود با ماشین تو راه سراوان چپ کردم و سرمایه و از دست دادم تو همون سال مادرم برام زن انتخاب کرد که فقط 11سالش بود اوایل ازدواج خوراکش کتک و دعوا و فحش بود من بیشتر پی رفیق بازی و دعوا و خلاف بودم برای خرج خونه بعضی شب ها دزدی میکردم اوایل فقط گوشی و موتور و کیف و این چیزا بود بعد ها به خونه ها می‌زدیم و خونه خالی میکردیم من عادت داشتم در ماه فقط چند روز به خونه میرفتم بقیش با دوستام بودم یه شب آمار یه خونه ویلایی اومد یه زنو شوهر تازه ازدواجی شیعه آخر شب ریختیم تو خونه با اسلحه پسره گفت تمام طلا ها و پولای عروسی توی گاو صندوقه با این رمز هرچی میخوای بر دار برو فقط به ناموسم کاری نداشته باش منم رفتم همه گاو صندوق رو خالی کردم کلی پول و طلا توش بود موقع رفتن یکی از دوستان گفت این زن واقعا خوشگله نگاش کردم زن زیبایی بود من تا اون موقع همچین کاری نکرده بودم ولی اون شب گروهی به زنه تجاوز کردیم جلو چشم شوهرش زن سفید پوست زیبایی بود شوهرش از شدت عصبانیت میخواست طناب هارو پاره کنه هرچی بیشتر اشک می‌ریخت برام لذت بخش تر بود تا صب با زنه حال کردیم و دم دمای صبح با طلا ها و پول ها فرار کردیم بعد اون شب هم چند بار دیگه به چند تا خونه دیگه حمله کردیم .این کار هم باعث میشد که طرف از ترس آبرو شکایت نکنه با همون پولادی دزدی یه خونه خریدم که از پدر و مادرم جدا بشم زنم تا می‌گفت این پولا از کجا انقد میزدمش تا بیهوش بشه خیلی بهش ظلم میکردم حتی بعد این که باهاش سکس میکردم بی دلیل کتکش میزدم بعد گذشت دوسال که من 20ساله شده بودم یه دکه کوچیک تو چهار راه رسولی زاهدان باز کردم اوایل سیگار و نسوار و اینچیزا می‌فروختم در کنارش هم تریاک وضع مالیم جوری شده بود که دیگه نیاز به دزدی کردن نداشتم برا همین دیگه تو خونه کسی نرفتم ولی برای شهوت آخر شبا دختر ها یا زنایی که تو خیابون بودن میدزدیدم و بهشون تجاوز میکردیم و کلی عشقو حال یادم میاد یه شب یه مرد مسن شهرستانی با دخترش اومده بود که دانشگاه ثبت نام کنه تو شهر گم شده بود آدرس میخواست دختره رو سوار ماشین کردیم و بردیم بهش تجاوز کردیم بعدم یه جای شهر ولش کردیم تو همین سالا چند تا دوست خوش قیافه داشتم که دانشجو بودن اون زمان دخترای خوشگل شهرستانی و مخ میزدن و کم کم معتادشون میکردن تا بتونیم گروهی باهاشون رفع نیاز کنیم و سکس کنیم تو سن 21سالگیم اولین بچم بدنیا اومد وقتی فهمیدم بچم دختره انقد زنمو کتک زدم که بقیه فامیل منو گرفتن تا چند ماه جرأت نداشت بیاد خونه وقتی هم دوباره اجازه دادم بیاد دوباره اقدام برای بچه دار شدن کردم و گفتم این یکی اگه دختر بشه قطعاً می‌کشمت اون کثافت کاریامم همچنان ادامه داشت بچه دومم هم بدنیا اومد و اونم دختر شد دوتا دختر شیر به شیر داشتم که قدرشونو نمی‌دونستم چه نعمت های هستن یه زن خیلی خوب و نجیب داشتم که قدرشو نمی‌دونستم خراک زنم هر شب کتک بو که چرا بچه پسر نمیاره برام کم کم هم اوضاع مالیم خوب شد و دکه رو جمع کردم و یه بوتیک تو چهار راه زدم که لباس زیرو مجلسی زنانه تاناکورا از پاکستان میاوردم و می‌فروختم کلیم سود میکردم حتما اسم لباس های برند چهار راه رسولی زاهدان به گوشتون خورده من از اینا داشتم زنای شهرستانی که میومدن برای تخفیف یا لباس رایگان باهاشون لاس میزدم و کلی عشقو حال میکردم همه چی خیلی خوب پیش می‌رفت وقتی 27 سالم شد کلی پول و سرمایه بهم زده بودم بهترین خونه بهترین ماشین ولی داغ داشتن پسر رو دلم بود تو این مدت زنم هر بار حامله میشد از بس من اذیتش میکردم سقد جنین میکرد همه بهم میگفتن دوباره ازدواج کن منم تصمیم گرفتم زن دوم بگیرم ولی دختری که من دوسش داشتم میگفت اول باید زنتو طلاق بدی تصمیم گرفتم بچه هارو بگیرم و زنه رو طلاق بدم طفلی زنم با 20سال سن خوراکش گریه بود که بچه هامو ازم نگیر من با یه تیکه نون خشک سر میکنم هرزنی بخوای خودم برات میگیرم ولی منو از بچه هام نگیر منم فقط کتکش میزدم تا این که پدرم و خواهرام واسطه شدن تا بیخیال بشم منم با زنای دیگه عشق و حالمو میکردم تازه دوره پیج اینیستا و بلاگری مد شده بود و من یه پیج برای مغازم زدم و تبلیغ میکردم طرفداری زیادی پیدا کردم دخترای خوشگل میومدن برا خرید لباس منم اونایی که خراب بودن می‌بردم ترتیب شو میدادم تا این که یه روز یه فکر پلیدانه به سرم زن یک دختر خوشگل مشهدی که مشتری ثابتم بود و هر وقت میومد زاهدان من ترتیبشو میدادم و گفتم برام تبلیغ کنه دختره جنده بیزینسی بود پول میدادم باهاش سکس میکردم اوایل میومد تو مغازم و تبلیغ میکرد که من از زاهدان فقط از همین مغازه خریدم میکنم همین باعث شد که کلی پیجم ویو بگیره و پیشرفت کنه یه روز بهش گفتم یه ویدیو بگیر از تو خونه ی من بگو من برای خرید اومدم چون اینجا آشنا نداشتم فاروق خان بهم اجازه نداده برم هتل اینجا همه خیلی با مرام و معرفت هستن مردهای بلوچ غیرتین من چند شبه تو خونشم حتی سمت منو نگاه نکرده و از این حرفا و اونم یه کلیپ گرفت که دنیایی ویو خورد و همه هم از غیرت و مرام ما بلچها تعریف کردن تو کامنت ها چند تا ویدیو دیگه هم هم اون دختر هم چند تا جنده دیگه برام گرفتن تا بلاخره وقت استفاده من شد دخترای پاک و بیگناه که باور میکردن اون کلیپ هامو میومدن از شهرستان خونه و من شب بهشون تجاوز میکردم و فیلم می‌گرفتم و تهدید میکردم که اگه بخوای شکایت کنی یا علیه من تبلیغ کنی پخش میکنم و پیدات میکنم میکشمت یه شب از این شبا شکارم یه مادر و دختر تهرانی بودن که هر دوتا و هم زمان با دوستام کردیم گروهی تا صب باهاشون عشق کردیم ولی تا اینجا قسمت خوب داستان بود قسمت بد از 30 سالگی شروع شد که ور شکست کردم هیچ چیز خوب پیش نمی‌رفت مجبور شدم مغازه رو جم کنم بیکار بودم کم کم برای خرج کردن و عیاشی با دوستام ماشین هام و خونه هامو می‌فروختم و در گیر مواد شده بودم اونم نه تریاک شیشه می‌کشیدم ولی هیچ کس هیچ چیز نمی‌فهمید دو سالی گذشت و دستم خیلی خالی بود فقط یه خونه برام مونده بود که اونم اجاره دادم به خواهر کوچیکم که تازه ازدواجی بود و خودم خونه پدر و مادرم زندگی میکردم با زنم و دوتا بچه 10/12ساله دیگه برا نون شبم مونده بودم همون دوستا که از جیب من می‌خوردن دیگه تحویلم نمیگرفتن اعتیاد قدرتمو کم کرده بود مثل سابق سرقتم نمی‌تونستم بکنم تا این که یکی از آشناها تو مشهد برام یه کار گیر آورد نگهبانی از یه شرکت که هم جا و مکان داشت هم حقوق شرکت مال یه مرد مسن بود که یه دختر داشت بود دختره مثل پدرش سفید پوست و چشم سبز و خیلی خوش قیافه بودن خیلی بما لطف داشتن و کمک مالی میکردن زنم همیشه می‌گفت از گذشته عبرت بگیر ببین چه زندگی داشتی به کجا رسیدی که برا بقیه کار میکنی ترک کن و آدم شو ولی من عین خیالم نبود دختر رئیس خیلی کمک مالی و عاطفی بهمون میکرد خیلی هوامون رو داشت یه سالی گذشت پول و خرج مدرسه بچه هامونم همون دختره میداد بیشتر حقوق من خرج اعتبادم میشد تا این که زنم دوباره حامله شد و تو تست سنو گرافی مشخص شد بچه پسره انگار خدا دوباره بهم نگاه کرد تمام دنیا انگار از منه ماه های آخر حاملگی زنم بود و منی که عادت داشتم زنای مختلفی در اختیارم باشند مدتها بود فقط با زنم سکس داشتم یه شب که تو محوطه دور میزدم دیدم 207 نیکا دختر رئیس اومد طبیعی بود شبا میومد سر می‌زد و می‌رفت چند ساعتی ته شرکت پارک میکرد دخلم نمیتونست بره چون کلیدا فقط دست پدرش بود به منم می‌گفت اون طرف نیا می‌خوام تنها باشم منم طرفش نمیرفتم تا راحت باشه اون شب از روی کنجکاوری رفتم ببینم چیکار می‌کنه دیدم داره با یه پسره لاس میزنه یه بچه خوشگل سوسول گوشیمو بر داشتم شروع کردم از سکسشون فیلم گرفتن تا رفتم نزدیک پسره شلوارشو کشید بالا و فرار کرد دختره موند برای منِ بد سابقه شروع کرد به غر زدن که کی بهت گفت بیای اینجا و تو چیکاره و ای و دعوا کردنو سر و صدا کردن منم چشمم به کوصو کون سفیدش بود که هنوز شلوارش و نکشیده بود بالا فیلمو گزاشتم رو پخش و گوشیو گرفتم سمتش بش گفتم حیف همچین هلویی نیست که تو 26 سالگی با یه سوسول باشه برای تو من خوبم که تا صب باهات باشم گفت خفه شو احمق بیشعور فک کردی کی هستی شلوارشو کشید بالا اومد سمتم بزنه تو گوشم دستشو گرفتم پیچوندم پشتش شد به من اون یکی دستشم با همون دستم گرفتم نصف منم نمیشد خمش کردم رو کاپوت گفت کثافت کثیف ولم من من بهت این همه خوبی کردم نمی‌دونم چی شد که چشممو رو همه خوبیاش بستم و دوباره به ذات کثیفم رو آوردم شلوارشو کشیدم پایین وقتی کون درشتشو دیدم دیونه شدم با انگشت لاشو باز کردم یه ترکیب رنگ سفید صورتی دیدم که تو این همه مدتی که کوص بازی کردم لنگش نبود تنگ و آب دار کیرمو در اوردمو گزاشتم رو کونش تو همون حال خمیده که روی کاپوت از سمت گلگیر خوابونده بودمش اهل اغرار نیستم هیچتاخیری استفاده نکردم بودم بدون آمادگی بود وقتی تضاد رنگ کیر سیاه سر قهوه ای خودمو روی کون سفید سوراخ صورتیش دیدم با خودم گفتم دنیا مال توعه فاروق انگار یه تیکه زغل انداختی وسط برف انقد تضاد رنگ داشت با دهن پر نسوار یه تف انداختم رو سوراخش هرچی دستور پا میزد حرفم نبود قلف شده بود از ناتوانی گریه میکرد میدونست کارش تمامه گفتم مطمئن باش همچین سکسی تا عمر داری برات تکرار نمیشه کیر به این بزرگی ولی تا کردم داخلش انقد تنگ و گرم بود که با دوتا تلمبه آبم اومد فک نکنم کلا 20ثانیه بیشتر طول کشید توی عمرم اینجوری و به این سرعت ارضا نشده بود کلا شل و بیحال شدم افتادم زمین سریع رفت سمت گوشیم با سنگ لهش کرد و تف کرد تو صورتم گفت این بود جواب این همه خوبی بعدم اشکاشو پاک کرد شلوارشو کشید بالا و سوار ماشین شد که بره گفتم اگه خواستی جریان امشبو به بابا ت بگی یادت نره منم جریان دوس پسرتو میدونم درسته فیلم ندارم ولی میتونم ثابت کنم گفت اشغال برای دو ثانیه بام اینکارو کردی مگه من جز خوبی برات چیکار کرده بودم هیچ وقت نمی بخشمت بعد اون هیچ وقت بهمون کمک نکرد ولی به کسیم چیزی نگفت تا این که بچم بدنیا اومد وقتی رفتم تو بیمارستان بچه رو دیدم خشکم زد بچه پسر بود ولی سفید پوست چشم سبز بود فهمیدم خود رئس مدتها بوده با زنم رابطه داشته منی که یه زمانی کوه غیرت بودم تصمیم گرفتم برم زنمو بکشم وقتی مرخص شد بردنش شرکت بش حمله کردم ولی دیگه معتادی زلیلم کرده بود چندتا از کارگرای شرکت اومدن به دستور رئیس لهم کردن انقد کتم زدن تا بیهوش شدم وقتی بهوش اومدم بهم گفت اگه دستت به این زن بخوره بیچاره میکنمت منی که یه روز یکه بزن محل بودم هیچ حریفی نداشتم حالا اعتیاد کمرمو شکونده بود راهی جز تسلیم شدن نداشتم آخر شب شاهد این بودم که زنمو رئیس شرکت سوار می‌کنه می‌بره میکنه و من فقط مثل بی‌غیرت ها نگاشون میکنم چون اگه بهم پول نمی‌داد از خماری می‌مردم یاد روزی افتادم که به زن پسره جلو چشمش تجاوز کردم و کاری از دست اون بر نمیومد خیلی برام سخت می‌گذشت تصمیم گرفتم تنهایی برم زاهدان چند روزی فکرم باز بشه نزدیکی‌های زاهدان به شوهر خواهرم زنگ زدم گفتم من دارم میام خونتون گفتش من اومدم چابهار خرید برای مغازم برو خواهرت خونس منو خواستم خواهرمو سورپرایز کنم کلی خرید کردمو سر زده رفتم تو خونه از قبل کلید داشتم و درو که واکردم دیدم خواهرم با یه مرد دیگه تو خونس خشکم زد داشتم دیونه میشدم پسره فرار کرد ولی خواهرم می‌گفت که ما هیچ کاری نکردیم فقط تو خونه بودیم تا این که شمارشو گیر آوردم و زنگ زدم هرچی فحش ناموسی بود بهش دادم اونم در جواب بهم گفت می‌دونی با خواهرت چیکار کردم گفتم نه بی‌ناموس بگو گفت خواهرتو گاییدم نشون به این نشون کنار کوصش یه خال گوشتی قرمز رنگ داره که مادر زاد بوده مدتهای دارم خواهرتو میگام من تو اون صحنه مردم کاریم نمی‌تونستم بکنم چون اگه شوهرش میفهمید طلاقش میداد یاد تجاوز هایی افتادم که نمیتونستن از ترس آبرو شکایت کنن برگشتم مشهد سرم تو لاک خودم بود همون زنی که یه روزی عین سگ کتکش میزدم حالا علنی جلو روم با بقیه لاس میزدم منم پشم کوصش حساب نمی‌کرد یه شب که تو محیط قدم میزدم صدای جیغ زدن زنی از ته حیاط شندیدم رفتم طرفشون دیدم یه پسره داره دختر بزرگم و از کون می‌کنه فقط دخترم 14سالش بود رفتم غیرتی شدم حمله کردم به پسره اونم هیکلی بوکسور بود یکی خوابوندم زیر گوشش چند تا چک زدم ولی زورم بهش نرسید انقد منو زد که ولو شدم بعدم رفت چند روزی از جریان گذشت از دخترم پرسیدم طرف کیه گفت دوس پسرم گفتم بابا جان تو هنوز بچه ای نکن این کارو گفت تو نمیخواد ادای پدرای دلسوز در بیاری از بچگی جز خفت و خواری هیچی نداشتی من برای تامین نیازهای مالیم با پسرا وارد رابطه میشم بتو هم هیچ ربطی نداره تو که از اول مارو نمی‌خواستی یادمه از بچگی مامانو به خاطر دختر بودن ما کتک میزنی اونجا بود که یاد شبی که به دختر رئیس تجاوز کردم افتادم درس هون جا تو هون مکان دختر خودمو کردن یاد ظلم‌هایی که به زنم کردم افتادم بعد چند وقت زنمم ازم طلاق گرفت منم که تو اون شرکت به خاطر زنم نگه داشته بودن انداختن بیرون کارتن خواب شدم تو مشهد تا این که سه سال پیش ترک کردم بعد ترکم پی زنمو گرفتم از اون شرکت اومده بودن بیرون یه خونه برا خودش خریده بود با ماشین زنم تن فروشی میکرد و همین طور دوتا دخترام اونم نه به ایرانی با یه هتل هماهنگ بود به عربهای عراق میدادن بهش گفتم توبه کن منم توبه کردم بیا دوباره شروع کنیم ولی بهم محل سگ نداد نه اون نه دخترام الان سه ساله من پاکم و دیگه حتی سیگار نمی‌کشم دوباره ازدواج کردم و هیچ خبری از زنو بچه هام ندارم امید وارم شما از سرنوشت من عبرت بگیرید و پی این کثافت کاریا نرید .

نوشته: فاروق

بازدید 7,380

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

23 پاسخ به “تباه شدن زندگی مرد بلوچ”

  1. داداش منم قاتل سریالی ام کصخلا رو انقدر کیر می‌کنم تو کونشون تا دستاشون سیخ وایسته پسر خوب دروغ گفتن قرار نیست داستانت رو واقعی کنه اگه می‌گفتی بعد از ده سال یکی فقط به زنت تجاوز کرده باور پذیر بود اما نه این

  2. اولا هیچ کسخلی مث تو نیس ک بره این همه گوهو ک تو خوردی بخوره دوما چن تا ایراد داستانت قدت حالا چرا نمیگی دو متر میگی دو مترو یک سانت خخخ بعد هیچ بلوچی به گازوییل کشی نمیگه خلاف بعد خدا زدتت بخاطر گوهایی ک خوردی حالا توبه کردی فایده نداره حق الناس با توبه بخشیده نمیشه

  3. الان توبه نكردى توبه ات زماني قبول ميشه كه دوباره دست بكار شي زن و و دوتا جنده اش رو كه ازت بودن ببري زاهدان و اون پسر حرام زاده تخم رئيس شركت رو چال كني جلو باباش و از دختر رئيس شركت هم به حالت زارى و گريه و عجز عذر بخايي و بگي بده به تو هم اگه خاست با كير مصنوعي بكندت تا دلش سير شه بعدشم يه گه ديگه بخور و يكمي سم بگير و أب كن با بسم االه بالا بكش تا بميرى از اين دنيا وجود نحست كنده شه توبه كردم نس

  4. قطعا تو هر قومیت ی خوب بد هست زاهدان و تبریز و اصفهان هم نداره اما من دارم میبینم یه جریانی داره متصل از بلوچ ها مینویسه بیغیرتی محارم گی من بوی خوبی از این ماجرا به مشامم نمی‌رسه این کستانی هم که نوشتی بفرست کلید اسرار فیلمش و بسازه دیوث مگه عبدالمالک بودی که اینهمه جنایت کنی کسی کارت نداشته باشه چرا اسم کسبه چهارراه رسولی و خراب میکنی کیر ساسولی تو ناموس آدم درغگو

  5. کصشعر چرا میگی میخوای بلوچا بدنام کنی ؟نمیگم کص نیست تو بلوچا ولی زیادی کصشعر ننوشتی که زنم جنده شد و دخترام جنده شدن؟من خودم بلوچم ولی زیادی گندش کردی.البته قدیم یه فامیل داشتیم کص زیاد کرد خدا بیامرزه دختراش همه جنده شدن ولی خب با همون جندگی شون شوهر پیدا کردن.دنیا دار مکافات هست.بگیرشش

  6. کصخل کسشره همش، تو هم ک معلومه میخای اسم بلوچا رو خراب کنی، کصمغز، ریدم تو اونایی ک باور کردن

  7. من با بلوچا خدمت کردم واقعا آدمای خیلی خوبین، حالا یه حرومزاده توش پیدا میشه یه وقت ذهنیتتون در مورد اونا خراب نشه دوستان . مشخص شد بچه پسره انگار خدا دوباره بهم نگاه کرد . واقعاً به خدا اعتقاد داری تو

  8. داستان خوبی هست . ممکنه واقعی باشه ولی خیلی روی مکافات عمل فوکوس کردی همه اتفاق ها قابل افتادن هستند. اما لزوما طبیعت هیچ تناسبی بین جرم و جزا قائل نیست. دوست عزیز جامعه بلوچ سنتی هست و خطاها زیر چادر و در خفا در جوامع مترقی تر که خطاها زیر چادر نیست هم نگاه کنی می بینی همینطوره زندگیت رو بکن همین

  9. یه عمر خانواده بقیه می‌کردم الان کون خانواده خودم میزارن مرتیکه کص دست زنا زاده مادرقهبه این دیگه تو کلید اسرار هم قفله کصکش جقی اینقدر که تو کص کردی تجاوز کردی عمو جانی تو کل عمرش نکرد کونده بلوچ هام خراب نکون کونده کص دست

  10. اخر داستان نصیحت کردی که بقیه اونکارارو نکنن . اگه یک درصد جامعه هم اونکارایی که تو داستان گفتیو انجام بدن سنگ رو سنگ بند نمیشه و هیچ خانواده ای امنیت نداره شاید یه در ملیون همچین ادمی تو یه کشور پیدا بشه و مطمین باش همه بیغیرت نیستن که به خانوادش تجاوز بشه و بشینن صبر کنن تا خدا جوابشو بده بینشون یکی پیدا میشه و طرفو پیدا میکنه و با همراه خانوادش به هزار قسمت مساوی تقسیم میکنه که دیگه فرصت نمیشه سنش از ۱۶ به ۳۵ برسه کاری به واقعی یا تخیلی بودن این داستان ندارم واقعیتو گفتم

  11. این حرومزاده فقط میخواد ی قومیت رو خراب کنه هرکی هستی اگه مادر داری اونو گاییدم اگه خواهر داری اونم گاییدم اگه اونم نداشتی زنتو گاییدم

  12. پفیوز کم گوه خوری بکن من خودم کوردم با زن و پچه ام رفتم اونجا ماه به ماه موندم هیچ وقت همچین چیزی از بلوچ ها ندیدم حرومزاده

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید