خواهر چشم رنگی

خب سلام به این داستان کاملا واقیه و از اینکه سر زنشم کنین اصلا برام مهم نیست خب بریم سر اصل مطلب

اسم من آزاد و تو روبیکا چنتا گروه کانال موفق داشتم و خیلی با دخترا لاس میزدم تا روزی که یه دختر به اسم آرزو گفته شده اسم واقعیشو نگم خلاصه منم شروع کردم به مخ زنی اما جواب نداد و خوب منم کم نیاوردم گفتم منم داشتم چالش میگرفتم و خوب یکم نصیحت اینا بعد رفیق شدیم یک سالی گذشت از این ماجرا و خب چون من از ۷ سالگی به ورزش های رزمی علاقه داشتم تو اون سن کیک بوکس و جودو رو به خوبی بلد بودم و هیکل نسبتا خوبی داشتم نه آنچنان هیکلی نه آنچنان کوچیک جوری که هر جا میرفتم میگفتن باشگاه ماشگاه جای میری
و خب قدم حدود ۱۹۵ سانتی متر با این اوصاف و چیزای که یاد گرفته بودم از گروه ها و دوستان بزرگ تر از خودم خوب بلد بودم از این بدن برای مخ زنی استفاده کنم و راستش آره با خیلی از دخترا رابطه داشتم تو فامیل تو درو همسایه و تو شهرهای دیگه اما بعد یه مدت دیگه هیچی بهم حال نمیداد و خوب این خیلی رو مخم بود اون موقع ۱۸ سالم شده بود و کلی سرکش و موزی بودم برای همین یه خونه تو تهران اجاره کردم از خانواده جدا شده بودم یه نقشه خیلی شوم تو سرم بود که حتی خودم با فکر کردن بهش حالم بهم میخوره ولی کوتاه بیام نبودم اون روزا آرزو رو آبجی صدا میکردم اونم تو این چند سال خیلی راحت شده بود باهام و عکساش بهم میداد زنگ میزد و….
خب راستش اون اهل تبریز و دختر چشم رنگی موهاش حنایی هیکل آنچنانی نداره قدش ۱۶۷ وباربی یه جورای میشه گفت اون عکسا که برام میفرستاد خیلی حشریم میکرد دوس داشتم مال من بشه این لبا این گردن این دستا…. اما یهو به خودم میومدم میگفتم اون خواهرمه واز این داستانا تا اینکه شدم ۲۰ راستی یادم رفت بگم آرزو سه سال ازم کوچیک تر کم کم زنگ زدناش و پیام دادنش کم شد بود که یه روز زنگ زدم ببینم چی شده گفت مامانش فهمیده و از این ناراحته و میگه کلا دیگه جوابت ندم منم که انگار یه آب یخ ریختن روم گفتم خب بزار من باهاش حرف بزنم اولش راضی نشد هی از من اصرار از اون انکار تا اینکه بالخره قبول کرد مامانش آدم خوبی بود و ساده وقتی گفتم من خونواده ندارم و تتها کسم آرزو دلش نرم شد اما بازم تکو توک یه چیزی میگفت منم که دیدم تنور داغ نون چسبوندم از اون روز مامان آرزو رو مامان صدا میکردم و کادو براشون میفرستادم مثل شال مانتو کفش خب راستشم اونو به مامان غرغروی خودم ترجیح میدادم چون اون هم مهربون بود و منو مثل پسرش دوست داشت خونواده آرزو چهار نفر بودن یه پدر ی مادر و دوتا دختر زهرا و آرزو زهرا ازدواج کرده بود و یه بچه به اسم امیر داشت که تازه ۴ ساله شده بود پدرشون درامد خوبی داشت نه بد نه آنچنان پولدار اونم از رابطه منو آرزو خبر دار شده بود اما به روش نمیاورد ۳ خرداد تولد ۱۸ سالگی آرزو من با کمک مامان یواشکی امدم تبریز تا سوپرایزش کنم و خب سوپرایزمون تو سوپرایز شد اول مامان آرزو رو برده بود بیرون منم کلید داشتم و رفتم خونه رو تزئین کردم و ممنتظر موندم تا مامان آرزو بیان داشتم کیک تولد آرزو رو نگاه میکردم که عکس خودش روش بود که صدای کلید انداختن تو قفل درو شنیدم رفتم قایم شدم آرزو و مامان امدن منم اون فرفرهارو روشن کردم وبرف شادی آرزو احساسی شد پرید تو بغلم وای چه حس خوبی حس اینکه برادرشم نداشتم حس لذت از بوی بدنش و اینکه فشارش میدادم به خودم تا سینه هاش بیشتر به قفسه سینم بچسبه بعد چند ثانیه از بغلم امد بیرون با مامان دست دادم و کیک خوردیم خلاصه خوش گذشت وقت رفتن بود که ناگهان در باز شدو پدر آرزو امد داخل از دیدن من شوکه شد که جلوش وایستادم آرزو تو اتاقش بود مامان خشکش زده بود همه خشک شده بودیم که پدربا یه چک محکم همه رو از شوک بیرون آورد اولی رو حس نکردم اما پشت دستی که زد قشنگ حسش کردم مامان امد جولو و گفت بزار توضیح بدم آقا ابولفضل که لگدی خورد تو سینم پرت شدم رو فرش حال با جیغ مامان آرزو هم امد اما اونم فقط داشت نگاه میکرد مامان داشت قسم میداد که ولم کنه منم هیچ دفاعی نمیکردم فقط به چشمای که قرق خون بود نگاه میکردم راستش بعد اینکه حسابی کتک خوردم فکر کردم ولم کرده اما رفت از آشپز خونه چاقو ورداشت اما اینجا بود که گفتم فاتحه تمام شد آزاد خان که آرزو امد جلو کلی بلبشو داشتیم اونجا آرزو و هم یه دو سه تا چک خورد چاقورو میاورد جلو اما نمیزد بعد اینکه آروم شد مامان کیفم بهم داد و راهیم کرد رفتم شهریار یه اتاق گرفته بودم و اونجا موندم ولی کلی داغون و لش تازه درداون کتک رو حس میکردم به خودم قول دادم تلافی کنم بعد هرجا پدر میرفت منو میدید کارواش سوپر مارکت و مکانیکی و حتا سر کارش امد یقم گرفت کشید بیرون گفت چی از جون من میخوای گفتم هیچی پدر همون چیزی که یه پسر از پدرش میخواد توجه سرش انداخت پایین بعد گفت ببین تو پسر خوبی سر بزیری ولی برو دنبال کارت دیگه دور خونوادم نبینمت و الا دفعه بعد یجور دیگه برخورد میکنم فکر کرده بود من میترسم خبر نداشت من کنه تر از این حرفام و خب یه ماهی به همین منوال گذشت که بالاخره دل آقارو بدست آوردیم باهم میرفتیم بریرون و خب خوب بود اما هنوز کافی نبود با کمکم مامان دوباره میرفتم خونه و از اونا احوال پرسی میکردم تا روز پدر که خودم شخصا امدم خونه و برای پدر کادو گرفته بودم و خب آره نقشم گرفت و اون شب بدون دعوا گذشت شب دوباره رفتم اتاقم تا یه هفته روزا میومدم خونه و شبا میرفتم اتاق بعد مامان آرزو بابارو راضی کردم بمونم خونه و تو حال بخوابم شب اول خوب بود شب سوم یکی پام لگد کرد بلند شدم دیدم آرزو گفتم کوری ؟گفت انقدر درازی راه برای رقتن نیست دیدم از بالای سرم راه هست گفتم چرا از بالا نرفتی ؟!گفت از بالا سر کسی وقتی خواب نباید رد بشی شگون نداره ی پوف کشیدم امدم بالا تر خوابیدم تا پاین پام راه برای رفتن باشه اما بازم پام لگد کرد رفت تو اتاق منم چیزی نگفتم فردا شبش دوباره پام لگد کرد گفتم چته وحشی دیدم مامان وای ریده بودم بنده خدا چیزی نگفت و خودش زد به نشنیدن منم روم نشد چیز دیگه بگم فرداش رفتم به آرزو گفتم کلی خندید وای با اون تیشرت و شرتک تاحالا ندیده بودمش خیلی دوس داشتم بغلش کنم اما فقد بازوش یکم فشار دادم که به همون فشار آخ اوخ خانوم در اومد گفتم واا من که فشار هنوز حرفم تموم نشد زد رو دستم گفت دستم شیکست گودزیلا و رفت شب بیدار بودم که یکی پام لگد کرد اینبار اول گفتم نگاه کنم بعد حرف بزنم دیدم آرزو اینبار به پایین پام اشاره کردم که حدود یه متر راه بود چون پاهام جمع کرده بودم که برام شکلک در آورد گفت گودزیلا منم رفتم زیر پتو تا رفت تو آشپز خونه بلند شدم یواشکی از پشت بغلش کردم دستم گذاشتم رو دهنش وای چه پایین تنه نرمی داشت در گوشش گوفتم که گودزیلا آره همینطور فشارش دادم به خودم کم کم حس کردم سلطان داره بیدار میشه یکم خودم عقب کشیدم که به آرزو نخورم که اونم بفهمه تو همین حالت بودم که دستم گاز گرفت در رفت بعد اون شب دیگه پام لگد نکرد منم داشتم از حسرت داشتن بدنش عذاب میکشیدم و خب این عذاب تا روزی ادامه پیدا کرد که فهمیدم خانوم تو گوشیش داره با یه پسر که یکسال از خودش کوچیک تر بود چت میکنه و خیلی صمیمی شدن ی هفته از این ماجرا گذشت و من اصلا از این ماجرا خوشم نمیومد نه به عنوان ی برادر بزرگ تر به عنوان یه رقیب تا روزی که برای رسیدگی به چنتا کار قرار شد برگردم تهران که آرزوم گفت منم ببر میخوام بگردم خسته شدم یه سفر بریم منو داداشم و این داستانا مامان راضی شد بابام کلی سفارش بهم کرده که مراقبش باشم و منم جز چشم چیزی از دهنم در نمیومد من که خوب میدونستم آرزو برای دیدن اون پسر سپهر میره نمیدونم چرا کلا از اسم سپهر خوشم نمیاد رفتیم منم بردمش خونه تو پونک کوچه نسترن بلوک ۷ طبقه ۴ رفتیم تو و براش یه پیتزا سفارش دادم از اسنپ فود و رفتم گفتم اگه کار داشتی زنگ بزن رفتم و خب کارمو کردم امدم و دیدم نیست زنگش زدم گفت داره میاد ولی خیلی صدا باد میومد انگار پشت موتور بود تا اینکه امد هنوز نپرسیده بودم که شروع کرد به گفتن چه پسر خوبی بود و …. من از اینکه اون پسرو میشناختم و این همه حرف چاخان در مورد خودش زده تا آرزو اون بپسنده اعصبانی باشم یا از آرزو که انقدر راحت جلوی من از یکی دیگه حرف میزنه گذشت تا اینکه دیدم تهدید کردن اون پسر و گفتن حقیقت به آرزو فایده نداره آرزو دفع اولشه رل زده و اینجوریا کوتاه نمیاد بالاخره تن به اون نقشه شوم و لذت بخش دادم از اونجای که بیشتر اوقات تنها بودم آشپز خوبی شدم برای همین برای شام گفتم یه چیزی درست میکنم
آرزو هم با اون پسر سپهر رفته بود بیرون
منم شام درست کردم میز چیدم و خب دوتا لیمو ناد خونواده گرفتم گذاشتم یکی سمت آرزو و یکی سمت خودم ساعت ۹ بود که آرزو امد گفت وای خدا داداش خبر نداری چی شد چقدر خوش گذشت گفتم آخه موتور سواری یه روز خوبه دوروز خوبه حد اقل یه کافه یه رستورانی ببین ساعت ۹ ولی مطمعنم هیچی نخوردی گفت مهم اینکه دوستم داره اونم از شرکت زنگ زدن و الا میخواست بریم رستوران شام بخوریم طفلی بچم گشنه رفت شرکت خندیدم گفتم آره شرکت دروغ های سپهر آره ی چشم غره بهم رفت شرو کردیم غذا خوردن چون لیموناد با ماکارونی دوست داشت مثل حیون داشت میخورد نصف ی لمیونداد خونوادرو با دوتا بشقاب پر ماکارونی خورد من لب نزدم به هیچی فقط با چشمای باز نگاهش کردم یهو برگشت گفت چته گفتم هیچی اگه کمه بیا این بشقاب منم بخور گفت خودتم میخورما بعد یک ربع کامل بیهوش شد آره اون دارو ها تو غذا و لیمو ناد کامل اثر کرده بود بعد بردمش تو اتاق دستاش کتابی بستم جوری که کف دستش به اون یکی آرنجش برسه کامل لخت بود بجز ی سوتین و یه شورت چشماش باز کرد من لخت دید جیق کشید گفت شوخی خیلی بدی و فلان بهمان منم دوباره خندی شیطانی سر دادم گفتم شوخی ؟!!!رفتم سمت شرتش پارش کردم خودش سفت کرد پاش باز کردم روناش تو بغل گرفتم کیرم به لب کصش میمالیدم اول فحش میداد اما بعد از کلی تقلا فقد سرش به یه ور چرخونده بود و چشماش بسته بود و میلرزید گفتم ببین اگه الان بکنمت هم مال من میشی هم من لذتم میبرم بیا ساک بزن تا کاری باهات نداشته باشم اول خب باز نمیکرد و هم کاری نمیکرد ولی بعد راضی شد دهنش کوچیک بود کیر کلفت من توش جا نمیشد یه وقتایی دندون میزد تا یکم میرفتم جلو اوغ میزد بعد که دیدم کیرم کامل تفی شده از دهنش کشیدم بیرون با اون چشمای ملتمسش نگاهم میکرد و گفت تموم شد چیزی نگفتم فقد یه نیش خند زدم رفتم رو روناش نشستم تا کیرم لب کونش کشیدم گفت مگه نگفتی ساک بزنم تموم ولم میکنی جوابش با یه فشار که انگار تریلی بهش زده باشه خودش کشید بالا و نذاشت کیرم بره توش دوباره کشیدمش عقب یه بالشت گذاشتم زیرش اینبار قشنگ دستاش گرفته بودم و فشار دادم خودش سفت کرده بود اما با یه دستم درش باز گرفتم بازم فشار دادم هنوز سر کیرم نرفته بود شرو کرد به جیغ زدن و تکون خوردن منم بیشتر فشار دادم تا سر کیرم رفت تو چنان جیغ کشید که حنجرش پاره شد بعد هی ول میخورد میگفت بکش بیرون پاره شدم مردم منم دیدم میخواد با تکوناش کیرم در بیاره روش خوابیدم یهو دهنش برای جیغ باز شد اما صدای نیومد فقد تنش بود که زیر تنم میلرزید کیرم کامل کرده بودم توش بعد آروم شروع کردم به تلمبه زدن دیدم کیرم داره تو یه ماده گرم تلمبه میزنه کیرم کشیدم بیرون صدای درب نوشابه شیشی میداد دیدم خون داره میاد اونم فقد بیحال نگاهم میکرد رفتم از کیف کمک های اولیه بانداژ آوردم یکمش کردم تو کونش بعد شروع کردم از جولو لاپای زدن بوسیدن گاز گرفتن گردن سینه ها اونم با یه صدای نحیفی میگفت نه بسه خب ی دوبار از لاپای ارضا شدم و دوباره امدم سراغ پشت نمیدونم چرا انقدر کون دوست داشتم اونم مخصوصا کون دختر از پسرا بیزار بودم بعد سه بارم تو کونش ارضا شدم شب همینجور که کیرم توش بود خوابیدم فرداش گفت بازم بکنی به مامان اینا میگم فیلمی که ساخته بودم آوردم از اینکه با اون پسره سپهر دم در لب میگرفت بعد میومد تو اتاق و آرزو که کامل رو تخت دراز کشیده و یه پسر که صورتش پیدا نیست و لی همون تیشرت و همون استایلو داره خانومو میماله اونم لخت اگه بابا بفهمه اوه چی بشه آرزو ی نگاه نفرت انگیز بهم کرد با اون دستای بستش گفت چی میخوای گفتم خودت تو مال منی و مال منم میمونی گفت باشه کارت کردی ولم کن کار دارم الان فهمیدم میخواد زرنگ بازی در بیاره گفتم تا چن روز همین طوری میمونی عزیزم و خب اون روز تا سه روز هر روز حدود ۱۸ بار من ارضا میشدم اونم ۱ یا ۲ ساعت بعضی وقتا ۴ ساعت انقدر آرزو رو از کون کرده بودم که نگو اونم سپهر رو رد کرد بود بره بعد یه هفته عادی شده بود سر میز غذا تو حموم تو تخت هرجا میخواستم میکردمش بابا مامان زنگ زده بودن بهم گفتم کارم طول میکشه و خب معلوم نیست کی بیام به آرزوم گفته بودم بهشون بگه بهش اینجا خوش میگذره و فعلا نمیاد خب آره وقتای که پریود بود برام جهنم بود نمیزاشت بکنمش و خب بعد از دو هفته کامل بازش کرده بودم و اونم کامل تابع حرفم بود البته اینکه بهش گفتم پردتو زدم اون شب وقتی بیهوش بودی هم بی فایده نبود الان حدود یخ سال از اون ماجرا میگذره و هنوزم من هر شب آرزو رو میکنم اون تنها جنس مخالفیه که وقتی میکنمش لذت میبرم و خب کم کم باید خونمونو از این مادر پدر جدیدم جدا کنیم چون دارن کم کم بو میبرن از رابطمون

نوشته: آزاد

بازدید 10,650

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

0 پاسخ به “خواهر چشم رنگی”

  1. بدبخت جقی انقدر زدی عقلت از کار افتاده لااقل جای جق شیشه بزن واقعا حال کنی

  2. باز قدبلندای ارنولد کیر۵۰سانتی بادوست دختر چشم آبی ریختن توسایت تواگه همچین کسی بودی تواین سایت چرخ نمیزدی

  3. برادر شـــــــــــــــــما ریــــــــــــــدی. البته اشتباها جای کاسه تــــــــــوالت، تـــــو دهــــن خــودت ریـــــدی

  4. من استاد رمز گشایی و درک کوصشعر م ولی صادقانه میگم این چرت و پرتا را که می‌خوندم سرگیجه گرفتم و نتونستم ادامه بدم

  5. مخ زدی بعد گفتی آبجی؟ خونه تهران اجاره کردی با خونواده هم که قطع ارتباط بودی سرکارم که نمیرفتی کرایه خونه و خرج خونه از کجا مبومد مامانو راضی کردی بابا رو راضی کردی چقد موندی تبریز چی بهشون گفتی که شدی جزو خونوادشون و همیشه خونه اونا زندگی میکردی و بهت اجازه دادن با ارزو بیای تهران فیلمو چطور ساختی که لب تو لب اومدن خونه تو که حتی عرضه نداری بگی ازت خوشم اومده و میخام زنم باشی و میگی خواهرتم چطور اینکارا و کردی فقط همون یه تیکه که باباش کتکت زد واقعی بود بعدم چون کونت گذاشت خواستی تلافی کنی داستان ساختی

  6. اره دیگه مادرقهبه روزی 7 8 بار می‌کردیش 18 بارم ارضا میشدی آخه مادر کص وازلینی کون شتر کونتم میزاشتن با دیلو نمیتونستی 18 بار ارضا بشی من که میدونم باباش از همون موقعه کونت گزاشتم آرزو هم سپهر کونش گزاشت

  7. دیونه هایه روزبه با خوندن این کوسشعر همگی تحصن کرون گفتن نویسنده این کوسشعر دیونه اس ما بخدا عاقلیم، اونو بیارید اینجا!!!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...