سرانجام انقلاب

<<برای درک بهتر داستان دست از روی کیرت بردار>>

امروز پنجمین سالگرد اون واقعه‌س ، اون کشتار ، اون قتل عام ، آهه حتی فکر کردن بهش هم رگ های عصبیمو منقبض میکنه.

۱۸ دی ۴۰۴ دقیقا پنج سال پیش ، اما این پنج سال مثل قبل نبود ، مثل اون روزا ، مثل اون ماه ، مثل اون روز…

شب سیاه تموم شد و سپیده دم آغاز.

گاهی اشک میریزم اما نه از سر دلسوزی ؛ از سر نفرت ، از سر کینه ، از سر غم و بخاطر اون اتفاق…

-(مشترک مورد نظر درحال مکالمه میباشد ، لطفا بعدا تماس بگیرید)

فاطی کله کیری هم که همش با اون دوس پسر لاشیش حرف میزنه.

یه بار نشد زنگش بزنم جوابمو بده ، کصخارش بابا بیخیال با پارمیس میرم.

-سلام جیگر چطوری؟

سلام جنده خانم چیکار میکنی نه زنگی نه پیامی هیچی که هیچی.

-بابا تو که بهتر از همه میدونی درگیر امتحانای مدرسه و کنکور این چرت پرتام دیگه ببخشید عشقم بیشتر زنگ میزنم.

خب حالا نلیس ، میگم امشب شاهزاده فراخان داده میای بریم ببینیم چخبره؟

-روژی جون تو بابام نمیزاره میگه امشب خیلی شلوغ میشه قسمم داده جایی نرم اما امشب میرن خونه مامان منیژه ، تنهام اگه میای بیا اینجا فوقش از پنجره دوتا شعارم میدیم اگه خیلی شلوغ شد.

باشه اوکیه منم تا ۶ ۷ میام میبینمت.

خدالعنتت کنه فاطی اگه جواب میدادی الان لازم نبود تا نازی آباد برم ، وااای کی حال داره تا اونجا برههه.

شاید بهتر بود اون شب میموندم خونه اما بخشی ازم نمیزاشت ، نمیخواستم مثل ۴۰۱ بشه ، میخواستم خودی نشون بدم ، میخواستم کنار اون همه سرباز فریاد آزادی سربدم ، میخواستم مشت گره شدمو همه ببینن.

-چقدر دیر اومدییی.

بابا این محله تخمیتون همیشه ترافیکه پاشید بیاید سمت پرستار دیگه.

-خب حالا غر نزن چایی شربت چیزی میخوای؟

سگ تو این سرما شربت میخوره؟ یه لیوان چایی اگه باشه ممنون میشم فقط قبلش باید بشاشم که چشام داره سیاهی میره.

-هه هه باشه تا تو بشاشی منم چایی میزارم دم بکشه.

ساعت تقریبا ۸ بود.

اروم اروم صدای مردم داشت به گوشم میرسید.

(جاوید شاه جاوید شاه جاویید شاااه)

خیابون ها خیلی شلوغ شده بود.

مردم تجمع کرده بودن اما نه برای صف نذری ، اینبار برای گرفتن حقشون تجمع کرده بودن ، برای گرفتن آزادیشون.

با پارمیس از پشت بوم بیرونو میدیدیم.

زیاد دید خوبی نداشت چون خونشون ویلایی و دو طبقه بود.

توی همون دید کم صدای تیر و فریاد هاشونو میشنیدیم.

صدای ناله هاشون از سره درد ، صدای گریه ، صدای حرومزاده گفتن افراد زخمی.

کم کم فرار کردن مردم شروع شد ، میدویدن و جاوید شاه رو با تمام وجود فریاد میزدن.

یه پسر نسبتا ۲۰ خورده ای ساله داشت از تو کوچه فرار میکرد و یه مامور با شوکر دنبالش بود.

نمیدونم با اراده خودم بود یا فقط میخواستم بگم منم دخلی تو این انقلاب دارم ، نمیدونم بخاطر استرسم بود یا بخاطر شنیدن صداهای چند لحظه پیش.

سینمو دادم جلو صدامو بردم بالا و با تمام توان داد زدم:

(ولش کن حرومزادهههه)

پارمیس دستمو گرفت که بکشتم عقب اما هلش دادم و بازم جیغ داد کردم:

(ولش کن حرومزادهههه)

صدامو شنید و سرشو اورد بالا.

همون جا وایساد و نگاهمون کرد.

توی ذهنم برده بودم ، برنده یه دو ماراتون شده بودم ، ترس ۴۰۱ رو کنار گذاشته بودم ، بالاخره منم توی این انقلاب یه دخالتی داشتم ، بالاخره تونستم جون یه نفرو نجات بدم.

اما پیروزیم خیلی دوام نداشت ، یهو چند نفر شروع کردن کوبیدن به در خونه.

با پارمیس رفتیم دم پنجره و دیدیم ۴ تا غول تو لباس نظامی دارن در خونه رو از جاش میکنن.

فقط خونه ما نبود چندین خونه رو توی کوچه داشتن به زور وارد میشدن.

با پارمیس از پله ها رفتیم پایین که از حیاط پشتی بتونیم بریم بیرون.

(خونشون دوتا در داشت یکیش به کوچه پشتی میخورد)

توی پله ها بودیم که در باز شد…

۴ تا غول بدن ساز دویدن سمتمون ، جیغ زدیمو فرار کردیم.

اما نهایت فرار کردنمون ختم میشد به پشت بوم.

تو راه گرفتنمون ، پارمیس جیغ میزد و گریه میکرد اما من شوک بودم ، انگار کر شده بودم. صدای پارمیس توی سرم ، دیدن اون چند مرد ترسناک.

دستامونو بهم بستن و شروع کردن خونرو گشتن.

یکیشون حدودا ۳۰ سالش بود اومد نزدیکمون ، میخواست نزدیک صورت پارمیس بشه که توف کرد تو صورتش.

اونم زدش…

سه تا چک محکم زد تو صورت پارمیس.

صورتش کبود شده بود.

این کبودی بخاطر من بود؟ من بودم که داد زدم؟ من بودم که تحریکشون کردم؟ اصلا چیشد که اینجوری شد؟

اون یکیشون اومد نزدیک من و صورتشو نزدیکم کرد.

با دیدن کتک خوردن پارمیس میدونستم نباید کاری کنم.

با نفرت نگاهش کردم و اونم لباشو گذاشت روی لبام.

بعد چند دقیقه بوسیدنم روبه اونی که پارمیس زد کرد و گفت:

-حسین این یکی لباش شیرین تره.

حسین خندید گفت جدی؟ بزار ببینم.

یعنی چی این یکی؟ اونا فقط پارمیسو زده بودن و نبوسیده بودنش.

چندتا دختر دیگه جز ما توسط اینا دستمالی شدن؟

فکر کردن بهش هم قلبمو تیکه تیکه میکنه.

بعد تست مزه لبام توسط حسین اون دوتای دیگه هم دست از گشتن خونه برداشتن و با قفل کردن در واحد نزدیکمون شدن.

هم من هم پارمیس میدونستیم چی قراره بشه.

دوتا دختر ۱۷ ساله ریزه میزه که هردو دماغشونو عمل کردن و لباشونو ژل زدن ،

میکاپ نسبتا غلیظی روی صورتشونه که با گریه هاشون دور چشماشون سیاه شده و ۴ تا مرد هیکلی و نظامی که با کیر های شق شده جلوشون وایسادن.

این صحنه ها رو توی فیلم های رایلی رید زیاد دیده بودم اما اینجا یه چیز متفاوت بود ، اینجا نه من رایلی رید بودم نه اینجا بکگراند فیلم سوپر.

گریه کردم.

سرمو گذاشتم روی سر پارمیس ، باهم گریه کردیم و به کیر های شق شدشون نگاه کردیم.

دوتاشون کیراشونو به صورتمون میمالیدن و میگفتن:

(لیاقتتون همینه که کیرامون روی صورتتون باشه)

میگفتن و میخندیدن و ما بوی عرق تخماشون رو داشتیم تحمل میکردیم.

دهنامونو باز کردن و تا ته حلقمون تلمبه زدن.

موهامون تو مشتشون بود و به ازای هربار که دندون میزدیم جوری میکشیدن که فضا برام تاریک میشد و چشمام برای چند لحظه خاموش.

تمام تمرکزمون این بود که درست ساک بزنیم تا درد کشیده شدن گیسامونو تحمل نکنیم.

حدود ۱۰ دقیقه داشتیم با تمام تمرکز ساک میزدیم.

هرچی میگفتن گوش میدادیم ، میگفتن صدا بدید و ما هردو عوق میزدیم.

اون دوتای دیگه پاهامونو باز کردن و به لحظه نکشید که بکارتمونو از دست دادیم…

دقیقا ۱۸ دی ۴۰۴ ساعت ۱۰نیم شب.

دقیقا پنج سال پیش همین حوالی.

نجابتمون پاره شد ، ما دیگه آک نبودیم.

مثل یه جنده باهامون برخورد شد.

تلمبه هاشون محکم تر شده بود و جیغ زدن ما هم بلندتر.

همونی که اسمش حسین بود با ارومی گفت:

(از هم لب بگیرید)

شاید اگر توی موقعیت متفاوت تری بودم با جون دل میبوسیدمش اما توی اون لحظه گوشام میشنید اما نه چشمام میدید نه عضله هام توانایی تکون خوردن داشت.

با لگد کوبید تو شکممون.

یادمون افتاد یا باید انجام بدیم یا مثل سگ کتک میخوریم.

همزمان بهم نگاه کردیم.

راجب امشب چه فکری میکردیم و چی شد.

چشمای قرمزمون ، صورت کبود پارمیس ، کیرای خونی شده اون دوتا حرومزاده…

همو بوسیدیم.

اما این بوسه تنها نقطه امن این جنگ بود.

اون بوسه هردومون رو اروم تر کرد.

اما اون لحظه زمان لذت بردن نبود.

حدود نیم ساعت به هردوی ما توسط ۴ تا غول نظامی تجاوز شد.

پنج سال گذشت و من هنوز ترس توی وجودمه.

هرپسری نزدیکم میشه با تمام سرعت ازش دور میشم.

ایراد آزاد شد اما مدام یه جمله توی سرمه ، جمله ای که روایت زندگی منه روایت زندگی پارمیسه و امثال ما…

جمله ای که همون پنج سال پیش توی توییتر خوندم.

(آنها زنده ترین مرده ها هستن و ما مرده ترین زنده ها)

نوشته: prs_kha

بازدید 2,865

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

15 پاسخ به “سرانجام انقلاب”

  1. این تجاوز جاش اینجا نیست دختر جون که بیای عنوانش کنی، بزودی تموم میشه همه چی، قوی باش

  2. این تجاوز جاش اینجا نیست دختر جون که بیای عنوانش کنی، بزودی تموم میشه همه چی، قوی باش

  3. بدنساز بودن قد بلند بودن ، حتما ۶ پک هم داشتن کله هاشونم کچل بود، اسم یکیشونم جانی بود!! فانتزی ۹۹٪ دخترای تینیجر

  4. واقعن که چه روزهای درناکی را ما میگذرانیم. دیگر آک نبودن در نتیجه تجاوز اسلامی های وحشی مایه خجالت نیست. باعث سرافرازی است. هر مردی باید افتخار کند که چنین زن شجاع و وطن پرستی مثل تو گیرش آمده. فقط نباید اجازه بدهی که اثرات روانی آن آتیه ات را خراب کند. تصمیم بگیر که زندگی خوبی داشته باشی و فرزندانی میهن پرست و آزاده بزرگ کنی.

  5. واقعن که چه روزهای درناکی را ما میگذرانیم. دیگر آک نبودن در نتیجه تجاوز اسلامی های وحشی مایه خجالت نیست. باعث سرافرازی است. هر مردی باید افتخار کند که چنین زن شجاع و وطن پرستی مثل تو گیرش آمده. فقط نباید اجازه بدهی که اثرات روانی آن آتیه ات را خراب کند. تصمیم بگیر که زندگی خوبی داشته باشی و فرزندانی میهن پرست و آزاده بزرگ کنی.

  6. داستان خوب بود و من از یکی از نزدیکان مشابه اون رو شنیده بودم، اما ابتدای داستان این جمله <<برای درک بهتر داستان دست از روی کیرت بردار>> توهین آمیز هست. بهتر بود هشدار رو برای داستان جور دیگری بازتاب بدی.

  7. دوستان حواستون را جمع کنید. سپاه سایبری سپاه پاسداران به اینجا هم نفوذ کرده. این مرتیکه man sosisi خودش را زن معرفی میکند و لی در حقیقت مرد است و کارش جلوگیری از افشای جنایات آخوندها است. هر بار که چیزی بر علیه این جنایت کارها بنویسید سرو کله این دجاله ها پیدا میشود. نگذارید کنترول افکارتان را در دست بگیرند.

  8. نجس ترین ها همین عرزشی ها و عوامل جمهوری اسلامی هستند. کثیفتر ازاینا فقط خودشون هستند و بس. اما به وضوح به آخر خط رسیدن و وحشت خواب شب رو ازشون گرفته

  9. سرانجام انقلاب هنوز نرسیده و چیزی نیست جز سقوط جمهوری اسلامی. اونچه نوشتی از حوادث انقلاب هست و نه سرانجام.

  10. بیشرافت های سپاه سایبری. فکر میکنید که پشت یک اسم جعلی قایم شده اید و کسی نمیفهمد کی هستید؟ آنچه که شما احمق ها نمیدانید اینست که کامپیوتر هرگز فراموش نمیکند. و همه مدارک و فیش های حقوقی و پاداش ها و غیره و غیره وجود دارد. درست است که شاهزاده بخشنده است ولی ما نیستیم. یا توی ایران زیر طناب دلنگون خواهید شد و یا میرید توی عراق و حشد و الشعبی کونتون خواهد گذاشت.

  11. آهای سایبری ها… فکر میکنید انتخاب یک اسم ایرانی مثل آریای جسور و امیر یار سر کسی را کلاه میگذارد؟ نه ما برای پیدا کردن شما احتیاجی به اسم نداریم. تمام فیش های حقوقی و اسم و آدرس و جد و آبادتان توی کامپیوتر هست و توسط گارد جاویدان در بانک ها دان لود شده. منتظر باشید که ما را پشت در خانه هایتان ببینید. تنها راه نجاتتان از طناب دار اینست که تا مرزها برویتان بسته نشده به عراق و افغانستان فرار کنید و بقیه عمرتان نوکر حشدالشعبی و فاطمیون باشید. البته آنجا هم زیاد امن نخواهید بود. بعد از اینکه ما مملکتمان را درست کردیم به دیدن شما خواهیم آمد.

  12. آهای سایبری ها… فکر میکنید انتخاب یک اسم ایرانی مثل آریای جسور و امیر یار سر کسی را کلاه میگذارد؟ نه ما برای پیدا کردن شما احتیاجی به اسم نداریم. تمام فیش های حقوقی و اسم و آدرس و جد و آبادتان توی کامپیوتر هست و توسط گارد جاویدان در بانک ها دان لود شده. منتظر باشید که ما را پشت در خانه هایتان ببینید. تنها راه نجاتتان از طناب دار اینست که تا مرزها برویتان بسته نشده به عراق و افغانستان فرار کنید و بقیه عمرتان نوکر حشدالشعبی و فاطمیون باشید. البته آنجا هم زیاد امن نخواهید بود. بعد از اینکه ما مملکتمان را درست کردیم به دیدن شما خواهیم آمد.

  13. خاك تو سرت از اون شبا و اتفاقات داستان سكسي نساز ديگه بي ناموس اينا دردن نه داستان سكسي

  14. از صمیم قلب آرزو میکنم داستانی که تعریف کردی واقعی باشه و مثل سگ گاییده باشنتون! ولی کص ننه دروغگو!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...