چجوری بر گردم خونه…؟! (۱)

هشدار: ⚠️

تمامی سری داستان های چخوف غیر واقعی بوده و فقط جهت سرگرمی شما عزیزان نوشته شده است. روابط نامشروع و پر خطر، روابط با محارم، زن شوهردار و غیره می تواند بار قانونی داشته باشد و زندگی شما را به تباهی بکشاند. دریافت هر ۹ دوز واکسن گارداسیل و همچنین استفاده از وسایل محافظتی مناسب هنگام آمیزش میتواند از امراض لاعلاج و پوستی از جمله HPV و HIV و غیره در بسیاری از موارد جلوگیری کند.

موسسه فرهنگی چخوف

تلفنشو جواب نداد…ای بابا ساعت ۵ شد! مائده جان تو یه زنگ بزن شاید برداشت…یه خرید مگه چقد طول میکشه؟

مائده: حالا مگه چی میشه؟ یه ساعت دیر تر برسیم آسمون به زمین نمیاد که!!

الانم برسه من دخترمو میشناسم دو ساعت طول میکشه آماده شه… از ساعت ۶ به بعد تو تهران هر نیم ساعتی که دیر کنیم یه ساعت بیشتر تو ترافیک میمونیم حالا از من گفتن بود. یه نیم ساعتی گذشت بالاخره کیمیا اومد. چه عجب خانم تشریف آوردن! خسته نمی شدی تلفن باباتم جواب میدادی…بابا به خدا پشت فرمون بودم نمیتونستم جواب بدم…چه خبره!! این همه خرید؟ نیگا کن تورو خدا ! بد نگذره…کیمیا خریدارو گرفت پشتش…خندم گرفت…پدر سوخته کور که نیستم اینقدر زیاده که پشتت جا نمیشه…باشه حالا برو آماده شو دیر شده دیر!! کیمیا با خنده اومد سمتم یه ماچ از لپم کرد و رفت تو اتاقش…

واسه خودم چایی ریختم رفتم تو تراس یه سیگار بکشم…اینقدر هوا سرد بود دستام میلرزید سیگارمو نصفه خاموش کردم برگشتم تو خونه…تلویزیون رو خاموش کردم رفتم تو اتاق کت شلوارمو پوشیدم.

مائده تو ماشین میشینم تا شما بیاین. مائده و کیمیا پالتو پوشیده از خونه اومدن بیرون و سوار ماشین شدن. شما خانما سردتون نمیشه با پاهای لخت؟ حداقل یه لگی چیزی میپوشیدین اونجا میذاشتین تو کیفتون…مائده همسرم بدون اینکه جوابمو بده چراغ داخل ماشین رو روشن کرد آفتابگیرو داد پایین و شروع کرد رژ زدن لباش…کیمیا زد رو شونم گفت مگه دیرت نشده راه بیوفت دیگه، ما سردمون نمیشه…

همینطور که حدس میزدم ترافیک خیلی سنگین بود مخصوصا که بارونم میومد…تو کل راه داشتم سر کیمیا غرغر میکردم که تقصیر اونه که تو ترافیک موندیم…کیمیا به خاطر فرار از غرغرام آهنگ گذاشت صداشم زیاد کرد…بالاخره رسیدیم…عجب جایی بود چه سالن بزرگی چه فضای سبزی چه مهمونی مجللی .همین که رسیدیم تو پارکینگ کیمیا یکی از دوستاشو که با ما رسیدن رو تو پارکینگ دید … جیغ جیغای زنونشون شروع شد…وای عزیزم چقد خوشگل شدی دلم برات یه ذره شده بود… مائده هم مامانشو میشناخت مثل اینکه…باباش اومد جلو سلام احوال پرسی کردن…از حرفاشون معلوم بود دخترا همکلاسی زمان مدرسه بودن…آروم آروم شروع کردن رفتن سمت سالن ، باباش گفت شما تشریف نمیارین خانما رفتنا…گفتم شما بفرمایین من یه سیگار بکشم بهتون ملحق میشم…اونم گفت پس باهم بکشیم…باهاش هم صحبت شدم تاجر بود…۵ دقیقه ای گذشت …به سمت سالن حرکت کردیم کلی تاج گل از طرف شرکتا و اشخاص مختلف بود…وارد که شدیم خندمون گرفت تو سرما سیگار کشیده بودیم ولی تو سالن سیگار کشیدن آزاد بود…چه خبر بود!! چه ضیافتی چه دکوری، چه گل آرایی ای…موسیقی زنده در حال پخش بود…دخترای خوشگلی که سینی به دست داشتن نوشیدنی پخش می کردن…هر طرف سالن میزایی بود که روش یه چیزی برای پذیرایی بود…دسر، غذای داغ و… هرچی چشم انداختم کیمیا و مائده رو ندیدم با خودم گفتم حتما با دوستش و مادرشینا سرگرمن…از مهمونا به اندازه انگشتای یک دست آشنا پیدا نکردم شایدم هنوز ندیده بودمشون…تصمیم گرفتم با بابای دوست کیمیا فعلا بگذرونم تا ببینم چی میشه و پشت دستش بازی کنم…برعکس من اون آدم شناسی بود خیلیا میشناختنش، خودمو مشغول کردم با حرفای اون آقا و دوستاش حرفای قلمبه سلمبه …تجارت، کار، آینده جهان… برنامه مشخصی برای شام در کار نبود همه چی بود، فقط باید خودت از خودت پذیرایی میکردی…هم زمان قدم میزدیم به هر میزی میرسیدیم یه چیزی میخوردیم…از بره درسته بریونی تا …بینش هرچی تعارف میکردن دست رد نمیزدیم…اکیپ ۵ نفریمون مچ شده بود و سرگرم شده بودیم و شات پشت شات…هر خدمه که از کنارمون رد میشد با لیوانای خالی بر میگشت… گرم شده بودیم و بحثامون از پول به سمت شکم و زیر شکم سوق پیدا کرده بود…داشتیم به بیراهه میرفتیم با زنا شوخی میکردیم در موردشون نظر میدادیم انگار نه انگار زن و بچه خودمونم بین این خانمان…از هر موقعیتی برای هیزبازی و حتی دستمالی استفاده می کردیم…یه جایی وقتی یه سینی دیگه رد شد یکیمون خدمه رو نگهداشت گفت صبر کن!!..رو به ما کرد…آقایون ناراحت میشم اگه این سینی پر از کنارمون رد شه یا کم آوردین؟…هیمنطوریش اکیپ ۵ نفرمون انگشت نما شده بود ۵ تا مرد بالغ با موهای جوگندمی که بلند بلند میخندیدن و تلو تلو میخوردن…با بی میلی هممون این سینیم خالی کردیم…چند دقیقه نگذشت که احساس کردم خیلی داغونم … از راه رفتنشون عقب موندم تکیه دادم به دیوار یه سیگار روشن کردم…دستشوییم داشت میریخت…آقا وایسا!! سینیو گرفت جلوم بفرمایین…نه آقا دستشویی کجاست؟ سه تا دستشویی هست، طبقه بالا, ته سالن، بیرون سالن…با دست نشون داد ته سالن پله میخوره میره پایین…اون نزدیک ترینشه…نزدیک ترینشم خیلی دور بود…آروم آروم از بین جمعیت راه میرفتم، سعی میکردم طبیعی باشم ولی خیلی خراب بودم اصلا چجوری برگردم خونه؟!..صدای موسیقی بلند بود، یه سری مشغول رقص، یه سری در حال خوردن، هم همه ی زیاد…هرچی به سمت دستشویی میرفتم صدا کمتر میشد ولی انگار راه کش اومده بود…هرچی میرفتم انگار بیشتر دور میشدم…یه سیگار دیگه روشن کردم رسیدم به پله ها…کی میخواد با این حال بره پایینو برگرده؟!

به سختی رسیدم پایین پله ها، دوتا در بود دستمو گرفتم به دیوار چشام دو دو میزد… کدوم مردونس؟…اولین در عکس مرد داشت رفتم داخل … چنتا دستشویی بود…حتی دستشوییشم خفن بود…صدای سرفه اومد، داشت سعی میکرد بالا بیاره…در اول نبود، دوم خبری نبود در سوم یه خانمی بی حال جلوی توالت فرنگی زانو زده بود سرشو گرفته بود روی کاسه…وایسادم پشتش… کفشای پاشنه بلندشو گذاشته بود کنارش… همینطوری که خم بود از زیر دکلتش پایین باسنش معلوم بود…پاهای لخت سفیدش…کف پاهاش به سرخی میزد…تضاد پوست سفیدش با لاک قرمزش…خیلی حشریم کرد این صحنه…هیچ کس جز منو اون خانم نبود…با بی شرمی جلوتر رفتم تا بیشتر و از نزدیک تر نگاش کنم… اصلا متوجه حضورم نبود، پشتش زانو زدم…چقدر این بدن خوشگله…آروم دکلتشو زدم بالا…کل پایین تنش جلوم لخت شد به استثنای شورت…به پاهاش خیره شدم…اینقدر دست خودم نبودم و ترسی نداشتم که شورتشو زدم کنار نفسمم تندتر شد…چقدر تمیز، چقدر نو… چند سالشه این؟ دیوونه شدم…دستمو از پایین رونش کشیدم آوردم بالا…بدون هیچ ترس یا دلهوره ای کش شورتشو گرفتم کشیدم پایین…دختره اومد سرشو برگردونه که یهو شروع کرد استفراغ کردن …کمر بندمو باز کردم …شلوارمو دادم پایین…بقیش خیلی سریع اتفاق افتاد… با دست پاهاشو از هم فاصله دادم …خودمو بین پاهاش جا دادم دست کشیدم روی کسش کیرمو کشیدم روش و بی رحمانه فشارش دادم تو و تند تند کیرمو تو کسش جلو عقب کردم…دختره با ناتوانی زیاد در حالی که داشت بالا میورد از خودش صدا درآورد… با فشار بعدی کیرمو تا آخر کردم توش…چقدر تنگ چقدر داغ… انگار کش انداخته باشم دور کیرم… تو همون حالت دستشو آورد عقب گذاشت روی شکمم که هولم بده عقب ولی خیلی بی زور بود و دستاش میلرزید…بوی استفراغ حالمو بد کرد…تا میتونستم خودمو هول دادم جلو صورتش به فلش تانک توالت فرنگی چسبید…دکمه سیفون رو زدم…از درد با ناخناش بغل پامو چنگ گرفت…جفت دستاشو گرفتم به سمت خودم کشیدمش و شروع کردم کردن این هدیه ای که خدا امشب تو کاسم گذاشته بود… تنها تکیه گاهش زانو هاش بود رو هوا نگهش داشته بودم و مثل سگ میکردمش…باید وقت بیشتری میداشتم و تو شرایط بهتری میبودم تا یه سکس درست حسابی باهاش میکردم. این بدنو باید لخت بغل کنی و از گرماش لذت ببری و سر فرصت از دیدنش بهره مند بشی…با هر ضربه ای که میزدم صورتش به فلش تانک میخورد ولی اصلا برام مهم نبود…دستاشو یهو ول کردم بوم!! صدای برخورد صورتش با فلش تانک اومد… دکلتشو کشیدم زیر سینش، ممه هاشو گرفتم و روش افتادم و بهش چسبیدم…محکم با تمام توان کیرمو فرو کردم تو بدنش و شونه هاشو خوردم… تند تند نفس میکشیدم دلم میخواست باهاش یکی شم و هیچی برام مهم نبود جز اینکه خودمو به اوج لذت برسونم…دختر حالا داشت زار زار گریه میکرد…دستمو روی شکمش کشیدم …حتی لمس بدنشم لذت بخش بود…شلوارم که تا بالای زانوم پایین کشیده بودم باعث شد تعادلمون بهم بخوره و افتادیم زمین… من پشتش بودم …هنوز محکم سینشو گرفته بودم و داشتم میکردمش… با تمام توان کیرمو فشار میدادم تو تا خودمو ارضا کنم…میخواستم کیرمو در بیارم…نه مجالش بود نه توانشو داشتم. لحظه ارضا شدنم خودمو تا میتونستم بهش فشار دادم انگار که میخواستم خودمو به رحمش برسونم …آبمو تو کص تنگ دختره خالی کردم…این طولانی ترین ارضا شدن عمرم بود…دختره لمس و بی حرکت تو بغلم بودد…چهار دستو پا خودمو رسوندم به دیوار رو به رو و بهش تکیه دادم …پاهاش از هم باز مونده بودن و آبم از کسش داشت بیرون میومد…کف پاش به سمتم بود…زانوهاش قرمز بودن بس که رو زمین کشیده شده بود…خیسی دور کسش برق میزد…سینه هاش که هر کدوم به یه طرف بدنش مایل شده بودن و از هم جدا افتاده بودن و نوک سینه هاش که بزرگ و گلبهی بود…کیرم هنوز راست بود ولی خونی!!..سریع کصشو نگاه کردم…اطراف کس اونم خونی بود !!..با همه اینا به جای اینکه ترس وجودمو بگیره که پرده دختر رو زدم دلم میخواست کیرمو دوباره وارد بدنش کنم…سرش به سمت دیوار بود و موهاش شلخته روی صورتشو پوشونده بود…پیرهنمو باز کردم و انداختم روی کتم…کفش و شلوارمو کامل درآوردم… خودمو کاملا لخت کردم تا این دفعه پوستمو روی پوست گرمش بزارم…دلم میخواد بدن لختشو حس کنم… دختره بی حرکت بود و فقط بالا پایین شدن شیکمش نشون میداد داره نفس میکشه…خودمو بهش رسوندم شورتشو کامل از پاش درآوردم و گذاشتم تو جیب کتم، لباسشو تا میشد هول دادم تا زیر سینش…همچنان صورتش رو به دیوار بود و موهاش روی صورتش…یه پاشو گذاشتم رو شونم و روی پای دیگش رو بوس کردم… لاک قرمزش و انگشتای سفیدش منو به وجد میورد شروع کردم خوردن پاش در حالی که بدنشو با ولع نگاه میکردم…حالا جفت پاهاش روی شونم بود… کیرمو فشار دادم تو کصش…شروع کردم سینه هاشو خوردن…اینجوری حال نمیداد…کامل روش خوابیدم و تند تند خودمو جلو عقب کردم …دست انداختم کتمو کشیدم جلو گذاشتم زیر کمرش … کیرمو گذاشتم جلوی سوراخش روش خم شدم… شیکمش چین خورده بود و تمام فشار رو گردنش بود…دستمو گذاشتم کنار سرش…همچنان علاقه ای نداشت سرشو برگردونه…تو یه لحظه با تمام قدرت سعی کردم کیرمو فشار بدم تو …

صدای دختره بلند شد و درد کشید و از عمق وجودش نفسش با صدای آآخخ اومد بیرون …سفت شدن عضلاتشو حس کردم…

انگار سیستم بقای بدنش بهش قدرت داده باشه سرشو برگردوند و میخواست منو کنار بزنه و سعی میکرد هولم بده عقب…صورتش قرمز و نفسش بند اومده بود…دستاشو مهار کردم و بالا سرش نگهداشتم…هرچند منم مست و خراب بودم ولی هنوز زورم بهش می چربید … با تمام توان داشتم کیرمو هول میدادم…صداش بالاخره درومد…آآآ…آیی تورو خدا آیی…ولم کن!!..صداش آشنا به نظر میومد!! آخ آخخخ…بدنش با گریش میلرزید… آآییی ازت نمی‌گذرم آشغال!!..کیرم داشت تو فشار کم میوردد…هیچجوره نمیرفت تو و منم تلاش میکردم تا به خواستخ برسم…داشت تقلا میکرد منم محکم گرفته بودمش…دختر از درد زیاد توانشو از دست داده بودو مقاومتش کم شد…کیرم دیگه توش بود، وقتی که کشیدم عقب سوراخش با کیرم کشیده شد بیرون و وقتی هول میدادم تو با کیرم فرو میرفت…از بین موهاش برق چشمش معلوم شد…نهایت لذت رو داشتم از بدنش میبردم…بعد این همه سال زندگی با مائده تا حالا بدن به این تازه ای نصیبم نشده بود…کنجکاو شدم صورت دخترو ببینم … موهاشو از صورتش زدم کنار…خشکم زد…اشکش از گوشه چشماش سرازیر شد…کیمیا بود،دخترم!..تمام مدت سوار دخترم شده بودم…بدن لختی که زیرم بود و داشتم ازش لذت میبردم کسی جز کیمیا نبود…خون از دماغش اومده بود و قسمتی از صورتشو خونی کرده بود…کیرم تو بدن دخترم بود!!..بی اختیار داشتم با شستم پیشونیشو نوازش میکردم صورتش از درد جمع شده بود…از جایی که مقاومت نکرده بود به خاطر این بود که شوکه شده بود چون متجاوز پدرش بود…

حداقل کیمیا فکر میکرد دیگه تموم شده…اشتباهیی بوده و الان بلند میشم…ولی بدنم کار ناتمومی داشت…تو اون حالت کصش و صورت زیباشو تو یه قاب داشتم، همین منو به ادامه دادن دعوت می کرد… به کیرم نگاه کردم که نصفش تو کونشه …کصش که باز و خیسه و تفاوت رنگ پوستم با بدن سفید کیمیاا… تو چشماش نگاه کردم و دوباره بدنمو حرکت دادم، شروع کردم کردن دخترم!!

با اولین حرکت چشمای خیسش که ریملاشو روی صورتش آورده بود گرد شد… باورش نمیشد حالا که دیدمش بازم ادامه بدم…بدن لختشو گرفته بودم و داشتم میکردمش…جنون بود… هر بار کیرمو تا ته فشار میدادم صورت خونیش از درد جمع میشد بیشتر احساس لذت می کردم…تبدیل به یه آدم سایکو شده بودم …نمیدونم شاید دیدن درد توی صورتش تنبیه خودم بود…منی که به یه زن دست درازی کرده بودم… خیلی سریع ورق برگشت و داشتم جزاشو میدیدم، اون دختر خودم بود…مثل مسخ شده ها میکردمش… کیرمو میکشیدم عقب و محکم خودمو میکوبیدم بهش…احساس گرمای تنش لمس پوستش و کیرم که تو بدنشه و هر چیزی که میدیدم حالا که میدونستم دخترمه که زیرم خوابیده یه حس دیگه ای داشت…سرعتمو بیشتر کردم…صورتشو ازم برگردوند اون خجالت کشید ولی من نه! … پاهاشو از شونم کنار زدم و کاملا روش خوابیدم…شونشو میخوردم و برای ارضا شدن تلاش میکردم…صدای نالش تسکینم میداد…وقتی تا ته کیرمو جا میکردم دندوناشو به هم فشار میداد و نفسش از بین دندوناش میرفت داخل فففففف…اینا برای سرزنش خودم کافی بود…با التماس و گریه گفت بابا بسه ترو خدا بسه…با بی شرمی تمام، سرشو که ازم برگردونده بود رو، رو به خودم گرفتمش تا دردشو ببینم…اخماش تو هم بود و چونش از درد میلرزید…با تمام جونی که برام مونده بود خودمو بهش فشار دادم نفسش بند اومد و خودمو خالی کردم…حس خشم تمام وجودمو گرفت، احساس گناه… الکل نمیذاشت درست فکر کنم، انگار درد کیمیا برام تنبیه بود و منو تسکین میداد…آروم گرفتم …سرم رو کنار صورتش گرفتم و بوش کردم… نمیخواستم از تو بغلش بیام کنار…تمام خاطراتم با کیمیا از جلوی چشمام رد میشد به دنیا اومدنش، روز اول مدرسش، وقتی مریض میشدم با دستای کوچولوش برام آب میورد، وقتی با روپوش مدرسه جلوی در خونه خواب تو بغلم بود تا سرویسش بیاد، قبولی دانشگاش و… چند دقیقه ای روش موندم تا بالاخره دل کندم…تموم شده بودم…جونی برام نمونده بود…کنار توالت فرنگی به دیوار تکیه دادم…پاهای کیمیا از هم باز بود…حالا علاوه بر کسش سوراخشم باز بود…تو حال خودم نبودم سرم گیج میرفت…آروم آروم خودشو جمع کرد، چهار دستو پا شد…میخواست دستشو به توالت فرنگی بگیره تا بلندشه…صدای در دستشویی اومد دو نفر با هم صحبت میکردن…تو آینه دستشویی منو دید…سرک کشید…منو که لخت تکیه داده بودم به دیوار با دختری که سعی داشت بلندشه…محمود بیا!!..اون یکی هم اومد…بابای دوست کیمیا بود…به به آقا سامان…اونام مست بودن…صدای کمربند اومد، محمود بابای دوست کیمیا کمر کیمیارو گرفت … کیمیا گیج به نظر میرسید و تسلیم…هلش داد طرف من…وارد شدن کیر بابای دوستش تو کصش رو از حالت صورت کیمیا می شد تشخیص داد…

محمود چشم تو چشم من داشت دخترمو میکرد و منی که جونی نداشتم تا ازش دفاع کنم…کیمیا دستشو کنار سرم و پیشونیشو رو پیشونیمم گذاشت… با صدای ضعیفی ناله کرد “باباااایی…تو رو خدا… !” …محمود خودشو خالی کرد…بلند شد سرپا تو توالت شاشید …اون یکی پشت کیمیا زانو زد…کشیدش سمت خودش…کیمیا ازم فاصله گرفت…کیرشو فشار داد تو…دستاش جون نداشتن خم شد و سرشو رو پام گذاشت…صورتش کنار کیرم بود و با ضرباتش صورتش روی کیرم جلو عقب میشد و ناله میکرد : آ …آ آ …آ …محمود کیرمو گرفت موهای دخترمو کشید گفت بخورش این آقا سامان آدم با عشقیه…کیرمو رو لباش فشار داد …کیمیا همون کاری رو کرد که محمود گفت…کیمیا با ریتم دست محمود سرش بالا و پایین میشد و هم زمان داشت به اون یکی میداد…آبم داشت میومد…دستمو رو دست محمود فشار دادم و کیمیارو پایین نگهداشتم… کمرمو رو به بالا فشارر دادمو خودمو خالی کردم…محمد بدو دیر شد بریم…محمد کیمیارو کشید و بردش اون گوشه، پشت کیمیا به من بود…موبایلم زنگ خورد تو جیب کتمو گشتم…مائده بود حتما داره دنبالمون می گرده…نمیدونه کیمیا برهنه بین باباش و دوتا مرد غریبه دیگه داره جلوی چشمای باباش گاییده میشه …کمرشو کشید بالا…سرش رو زمین بود…پاهاشو گذاشت اینور اونور کیمیا… کیرشو گذاشت رو سوراخش و فشار داد…کیمیاا جیغ بلندی کشید و تکون محکمی خورد…انگشتای پاش از درد از هم باز شدن و پاهاشو بلند کرد…محمد محکم و با فاصله داشت کونشو می گایید…با هر ضربش کون و شیکم کیمیا میلرزید…زنگ گوشیم قطع نمی شد…یهو کیرشو کشید بیرون و کرد تو کص دخترم و خودشو خالی کرد…بلند شد کیری که تو بدن دخترم بود رو طرفم گرفت و تو توالت شاشید و دو نفری رفتن…دوباره گوشیم زنگ خورد…

هرچی بیشتر تو این وضعیت میموندیم احتمال داشت آدمای بیشتری بالاسر کیمیا برسن…خودمو جمع و جور کردمو مشغول لباس پوشیدن شدم…خیلی سخت بود…تو حالت مستی کندن آسونتر از پوشیدنه…هنوز موفق نشده بودم شلوارمو بکشم بالا که صدای در اومد یه پیرمرد با وسط سر کچل، سیبیل پر پشت، صورت سیاه و تکیده، دندونای زرد تریاکی با لباس آبی کارگری همراه یه تی نخی جلومون ایستاد…منو نگاه کرد که دارم میپوشم و کیمیا که رو زمین لخت دراز کشیده… دید من درگیر خودمم و اعتنایی نمیکنم…آروم با احتیاط نزدیک کیمیا شد…داشت عکس العمل منو چک میکرد و زیر چشمی می پایید…تو چشم به هم زدنی لخت شد …با ولع بدن افتاده و اسکینیشو روی کیمیا گذاشت …کیمیا دیگه طاقت این یکیو نداشت اما پیرمرد امشب به کامش شد…کیمیا سعی میکرد بندازش کنار ولی پیرمرد همینطور که با عجله داشت میکردش تلاش داشت لبای دخترمو بخوره و کیمیا صورتشو ازش بر میگردوند ولی پیرمرد فک کیمیارو محکم گرفت و رو به خودش نگه داشت …مادامی که داشت دخترمو میکرد و صدای شلپ شلپ ضربه هاش تو دستشویی پیچیده بود، موفق شدم آخرین دکمه لباسمو ببندم…کیمیا بعد از اینکه پیرمرد لباشو خورد …سرشو بالا کرد و منو با خشم و نفرت نگاه کرد در حالی که داشت توسط یه پیرمرد پیزوری که صدسال سیاه امکان نداشت دستش به همچین دختری برسه گاییده می شد باباشم داشت کفشاشو پاش میکرد… دیگه ازم انتظار کمک نداشت و بدون مقاومت خودشو در اختیار پیرمرد قرار داده بود و پیرمرد داشت آخرین سلولای بنیادی قبل مرگشو آماده میکرد که تو کص کیمیا بریزه…در واقع منم توان مقاومت و درگیری با پیرمرد رو نداشتم پس گذاشتم کارشو بکنه… کتمو برداشتم تنم کردم، از کنارشون رد شدم رفتم جلوی آینه صورتمو آب زدم کرواتمو سفت کردم…پیرمرد هرکاری از دستش برمیومد داشت انجام میداد و من فقط نظاره گر بودم…سیگار روشن کردم و منتظر شدم تا پیرمرد کارش تموم شه…باید اعتراف کنم که وحشتناک بود…سیگار به دست پشت پیرمرد وایساده بودم لبه های کص دخترمو که دور کیر پیرمرد چفت شده بود و کیر سیاهش بینشون حرکت میکرد رو نگاه میکردم… پاهای کیمیا رو هوا تکون می خورد… پیرمرد با زوزه خودشو خالی کرد… داشت کیمیارو میبوسید و بدنشو میخورد…با پا زدم بهش، بسه دیگه!!..ترسید و لخت جلوم ایستاد، حالم از دیدن بدنش و کیر پر پشمش به هم خورد…یه تراول بهش دادم…باورش نمیشد بابت کردن یه فرشته مثل کیمیا بهش پولم دادن… میری بیرون!! وای میسی نمیزاری کسی بیاد تو تا من بیام، فهمیدی؟!؟…در تمام مدتی که داشتم کیمیارو بلند میکردم و مرتبش می کردم… نمیدونستم اصلا چجوری و با چه رویی برگردم خونه…با این کیمیا چه کنم؟…به مائده چی بگم؟ اصلا من چه حیوونی هستم؟

نوشته: چخوف

بازدید 3,004

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

2 پاسخ به “چجوری بر گردم خونه…؟! (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...