ضربدری به توان دو (۱)

این داستان تخیلی هست، دومین داستان من هست که تو سایت مینویسم، اگر توش گاف میبینیم به بزرگواری خودتون ببخشید و بذارید به حساب تازه کار بودنم. قراره چندین قسمت داشته باشه، ممنون میشم نظراتتون رو صادقانه بدید تا بتونم قسمت های بعدی رو بهتر بنویسم.

حالا خود داستان:

من اسمم افشین هست و همسرم ستاره. هر دومون دیگه اواخر دهه 30 زندگی هستیم و حدود 13 ساله ازدواج کردیم. یه مقداری از مشخصات خودمون بگم. من قد 183 و اندام نسبتا ورزشکاری، مسابقات شنا تو دوران دانشجویی مقام داشتم و از همون موقع کم و بیش به هیکلم میرسم. ستاره هم با قد 168 و پوست سفید و سینه های کمی بزرگ ولی خوش فرم. یکی از بهترین قسمت هایی که در مورد ستاره دوست دارم شکل سینه هاشه که واقعا قشنگ وایمیسته.

حالا ماجرا از کجا شروع شد؟ من یه شریکی دارم به اسم سیامک از دوران دبیرستان با هم دوستیم، کار ما واردات مواد شیمیایی از چین، هند و آلمان هست. همسر سیامک هم اسمش ندا هست، پوست نسبتا سبزه، قد بلندتر از ستاره و موهای فر. ویژگی بارز ندا هم همین موهای فرش بود. معمولا استایل داف میزد و خیلی هم تو چشم بقیه بود اما خداییش هیچ وقت من ندیدم سر و گوشش بجنبه و کاملا متعهد به سیامک بود.

معمولا من و سیامک با هم سفرهای کاری رو میرفتیم، تو یکی از سفرهایی که با سیامک رفته بودیم آلمان دیگه حوصله امون سر رفته و تصمیم گرفتیم بریم جاهای مختلف رو یه چرخی بزنیم و دنبال یه کلوپ سکس بگردیم، در مورد آزادی آلمان تو این چیزها زیاد شنیده بودیم ولی این دفعه می خواستیم از نزدیک یه همچین کلوپی رو ببینیم. داشتیم روی مپ دنبال کلوپ می گشتیم که کلوپ اینسومنیا رو پیدا کردیم. با هم رفتیم اونجا، چون آخر هفته بود برنامه های خاصی هم داشتند. یکی از برنامه هاشون به اسم ارتباط زوج ها بود. زوج ها میومدن اونجا و با هم سکس داشتن. همون ضربدری خودمون. یه بخشی هم داشت که میشد با رضایت زوج ها نفر سوم شد، اما اون شب برای اولین بار مواجه شدن با این صحنه ها یه خورده ما رو ترسونده بود و فقط تماشا کردیم. 2 یا 3 ساعتی اونجا بودیم و برگشتیم هتل. از لحظه ای که پامون رو از در کلوپ گذاشتیم بیرون داشتیم راجع بهش حرف میزدیم تا وقتی رسیدیم هتل. تو هتل به سیامک گفتم فردا شب بریم و ما هم قاطی اونا بشیم؟ سیامک گفت ترجیح میده این کار رو نکنه چون ممکنه مریض باشن و الکی الکی خودمون رو بدبخت کنیم. دیدم حرفش درسته ولی دیدن اون فضا و تصور سکس گروهی بدجوری منو شهوتی کرده بود.

صبح رفتیم کارهای تجاریمون رو انجام دادیم و بعد از ظهر شد و باز هوس اون کلوپ به سرم زد، به سیامک گفتم شب دوباره بریم؟ اونم از خدا خواسته قبول کرد. تا غروب آفتاب ول چرخیدیم تو شهر و یه مقداری خرید کردیم، رفتیم هتل وسایل رو گذاشتیم و عازم کلوپ شدیم. با اینکه دفعه دوم بود اونجا میرفتم اما باورم نمیشد چیزهایی که میدیدم. اون شب سیامک خیلی مست کرده بود، تو مستی رفت لای جمعیت و شروع کرد به رقصیدن، منم همین کار رو کردم.تیپ و ظاهر آدمها همه جوره بود، از چرم و لاتکس تا فقط گارتر یا فیشنت و مدل موهای عجیب و غریب. تو همین حین که محو تماشای بقیه بودم دیدم یه زن و مرد نزدیک سیامک شدند و دارن باهاش حرف میزنن، سیامک آلمانیش خوب نبود اما انگلیسی رو متوجه میشد، جلوتر که رفتم دیدم دارن انگلیسی حرف میزنن و سیامک داره خودش رو معرفی میکنه و توضیح میده از کجا اومدن. منم رفتم جلو و سیامک منو به اونها معرفی کرد. اسمشون کارل و آنا بود. تو ذهنم داشتم فکر میکردم که حتما سیامک رو برای نفر سوم میخوان که دیدم آنا اومد بین من و سیامک و گفت: why not both? یعنی چرا هر دو نه؟ دوزاریم افتاد، آنا می خواست با هر دوی ما سکس داشته باشه. کارل به سیامک یه چیزی گفت که تو شلوغی متوجه نشدم چی میگن، بعدش اون دوتا رفتند سمت یه راهرو، سیامک هم منو دنبال خودش کشید برد. بهم گفت یادته دیشب گفتم سکس نکنیم ممکنه مریض باشن؟ کون لق مریضی، بیا میخوام امشب کس آلمانی جلوی شوهرش بندازم زیر کیر ایرانی. رفتیم تو یه راهرو، منتهی میشد به چندتا اتاق، کارل و آنا تو ورودی یکی از اتاق ها منتظرمون بودن، رفتیم تو، یه سوییت بیست متری میشد. با تخت و مبلمان.

آنا اول رفت سراغ سیامک و لباس های اونو در آورد و بعد رو به کارل یه چیزی آلمانی گفت و کارل هم بهش گفت باشه. زبان آلمانی منم چندان خوب نیست، ولی باشه رو متوجه شدم.

آنا شروع کرد برای سیامک ساک زدن، باورم نمیشد، مستی هم بدجوری منو برده بود هوا نمیتونستم بفهمم خوابم یا بیدار که یه زن آلمانی جلوی شوهرش داره برای سیامک ساک میزنه و نفر بعدی میاد سراغ من. تو همین افکار بودم که آنا اشاره کرد برم جلوی اونها، شلوار رو کشید پایین و از روی شورت کیرمو که داشت منفجر میشد به شکل شیطنت آمیزی گاز گرفت. بعد درش آورد و شروع کرد ساک زدن. سیامک هم انگار تازه باورش شده بود چه خبره اومد جلو و کیرشو داد دست آنا. با اینکه درازی کیر جفتمون تقریبا یکی بود اما کیر من کمی کلفت تر بود و سر بزرگتری نسبت به کیر سیامک داشت. حالا داشت برای هر دوی ما ساک میزد و آلمانی رو به کارل یه چیزایی میگفت و میدیدم که کارل هم خوشش اومده و داره با لبخند جوابشو میده.

سیامک انگار دیگه طاقت نیاورد، دست آنا رو گرفت بردش روی تخت و دامن کوتاه چرمی که آنا پوشیده بود رو داد بالا. تو کون آنا یه بات پلاگ بود، یهو به سیامک گفتم دابل بزنیم؟ به نظر میاد با آنال هم مشکلی نداره. سیامک انگار حرف منو نشنیده بود، کاندوم رو سریع کشید و کیرشو گذاشت جلوی کس آنا و هول داد تو. انقدر گشاد بود که با اولین اشاره همه کیر سیامک رفت تو. منم واسه اینکه بیکار نمونم رفتم کیرمو کردم تو دهنش و با یه ولع خاصی شروع کرد ساک زدن برام. یاد ستاره افتادم و داشتم ساک زدن آنا رو با اون مقایسه میکردم و دیدم یه جنده واقعی واقعا خیلی حشری تر ساک میزنه.

سر آنا رو گرفتم و محکم تا ته گلوش فشار دادم، باورم نمیشد کیرمو کامل جا داد تو دهنش، کاری که ستاره به راحتی نمیتونست بکنه. من از جلو تو دهن آنا تلمبه میزدم و سیامک از عقب تو کسش. بعد کارل به انگلیسی به من گفت که دراز بکشم تا آنا بیاد بشینه رو کیرم. آنا هم انگار خیلی از این کارا کرده، تا دید من دراز کشیدم شروع کرد ساک زدن کیرم، سیامک کیرشو کشید بیرون و اجازه داد آنا بشینه رو کیرم. یه کاندوم از روی میز کنار تخت کشید سر کیرم و نشست روش. درست حدس زده بودم، کس آنا واقعا ترکیده بود، گشاد بود و راحت کیرم توش جا شد.

سیامک هم هنوز تو عالم مستی بود اومد آنا رو خم کرد روی من و کیرشو سعی کرد تو کسش فرو کنه، در کمال تعجب کیر سیامک هم البته با کمی سختی رفت تو کسش، الان کیر دوتامون تو کسش بود و داشتیم توش تلمبه میزدیم. یه نگاه به کارل کردم دیدم داره با دست به علامت اوکی اشاره میکنه. فهمیدم کلا با این زن بدبختش هرکاری کرده.

داشتیم یه دقیقه ای تلمبه میزدیم که آنا بات پلاک رو از کونش در آورد و به سیامک اشاره کرد کیرشو بکنه تو کونش. سیامک هم مست بود اما انگار موقع سکس میدونست باید چیکار کنه، کیرشو در آورد و فشار داد تو کون آنا که یه آه بلند کشید و یه چیزایی به آلمانی میگفت. از اون طرف هم کارل داشت بهش یه چیزایی میگفت. چند دقیقه اینجوری داشتیم توش تلمبه میزدیم، البته بیشتر سیامک داشت تلمبه میزد چون من اون زیر فضای زیادی نداشتم که تو کسش عقب و جلو کنم، آنا با دستش سیامک رو نگه داشت که تلمبه نزنه، اشاره کرد دربیاره و بهش گفت دراز بکشه، نشست رو کیر سیامک، وقتی میخواست از کیر من بلند شه با یه عشوه های بلند شد که دلم میخواست دوباره محکم فشارش بدم رو کیرم و تلمبه بزنم توش.

کارل پاشد اومد جلوی زنش و صورتشو ناز میکرد، بعد به من اشاره کرد که برم پشت آنا. سر آنا رو نگه داشته بود تو بغلش تا من فرو کنم تو کونش. کونش هم مثل کسش چندان تنگ نبود، این بار هم داشتم با ستاره مقایسه میکردم و این دفعه ستاره در مقابل این کون ترکیده شیش هیچ جلو بود.

کارل شروع کرد بوسیدن آنا و من و سیامک هم داشتیم توش تلمبه میزدیم. من واقعا دیگه داشتم ارضا میشدم، یه 10 دقیقه یه ربعی بود که داشتیم دوتایی آنا رو میکردیم.

به انگلیسی داد زدم دارم میام که آنا منو فشار داد به خودش، همونجوری تو کونش که بودم ارضا شدم، سیامک اما کارش هنوز تموم نشده بود، داشت تو کس آنا تلمبه میزد، آنا رو از روی خودش بلند کرد، نشوندمش روی زانو و کاندوم رو درآورد جلوی صورتش شروع کرد جق زدن تا آبش بیاد. درست مثل تو فیلم های پورن. چند لحظه بعد آبش با فشار پاشید روی سینه و صورت آنا، آنا هم نامردی نکرد سر کیر سیامک رو با زبونش داشت پاک میکرد و کارل رو نگاه میکرد. کارل هم خوشحال به آلمانی یه چیزایی بهش میگفت.

کارمون که تموم شد لباس ها رو پوشیدیم، کارل و آنا ازمون دعوت کردند که بریم یه رستوران، ما هم گشنه شده بودیم قبول کردیم. درسته دو شب خرج روی دست خودمون گذاشتیم ولی ارزش رو داشت.

تو رستوران حرف از کشورها شد و شرایط جامعه ایران، دیدم سیامک حوصله اش نمیکشه این بحث های بیخودی رو، بحث رو عوض کردم و بردم سر سکس های قبلی آنا و کارل و توضیح دادن اونها هم از همین کلوپ ها شروع کردند و اولش از روابط ضربدری و موازی در گروه تا اینکه خواستن چند باری رابطه تریسام رو امتحان کنند. امشب هم اولین بار بود که کارل فقط تماشاچی بود، ازش پرسیدم حالا چرا ما رو انتخاب کردید، گفت چون لباس پوشیدنتون تابلو بود دفعه اوله میایید همچین جایی و این کاره نیستید، آنا هم دوست داشت با آماتور واقعی این کار رو بکنه. یهو سیامک گفت دیدید که خیلی هم آماتور نبودیم، آنا رو پاره کردیم. آنا جواب داد فکر نکنم به یه 15 دقیقه بشه گفت پاره کردن و همه خندیدیم.

داشتیم شام رو میخوردیم که آنا پرسید شما ازدواج کردید؟ جواب دادم آره. کارل گفت تا حالا به این فکر کردید که شما هم از این کارها بکنید؟ گوش هامون سرخ شده بود از این جمله، اما ضایع بود قاطی کنیم دیگه، سیامک به فارسی بهم گفت بزنم دهنش مرتیکه رو، منم گفتم لعنتی همین نیم ساعت پیش زنشو گاییدی دیگه، آروم باش.

آنا متوجه شد غیرتی شدیم، گفت چرا از رابطه موازی شروع نمی کنید؟ دیگه منم جلوی سیامک معذب شده بودم، اما نمیتونستم به روی سیامک بیارم. یهو سیامک گفت شاید هم امتحان کردیم!! من با تعجب به سیامک نگاه کردم و بهش گفتم چی میگی، میزنم پاره بشیا، گفت حالا با تو نخواستم امتحان کنم، یکی دیگه رو پیدا میکنم.

شام رو خوردیم و از هم جدا شدیم. رسیدیم هتل به سیامک گفتم منظورت چیه با یکی دیگه امتحان میکنی؟ کسی رو سراغ داری؟ گفت نه، فقط اون وسط واسه اینکه دعوامون نشه یه چیزی گفتم که تو آروم بشی.

بعد گفت حالا واقعا نمیخوای امتحان کنیم؟ دیدی که اینجا چقدر راحت هستند.

گفتم اینجا راحت هستند، من و تو هم چشممون باز شده، اون دوتا هم راحت هستند؟

گفت چشم و گوش اونها رو هم باز میکنیم خب

گفتم تو ایده داری؟ جواب داد که نه ولی خب یه راهی باید باشه، این همه آدم چطور اینجا سکس گروهی دارن، تو ایران هم تو سایت ها دیدی که دنبال زوج و نفر سوم هستند، باید یه راهی باشه مزه دهن این دوتا رو هم بدونیم. یه خورده مکالمه ما اون شب طولانی شد، داشتم تو ذهنم تصور میکردم که دارم ندا رو میکنم خیلی خوشم اومده بود، اما از اون طرف هم سیامک ستاره رو میکرد و این خیلی خوشایندم نبود.

فرداش بلیط برگشت داشتیم، 8 شب پرواز بود، هتل رو ظهر تحویل دادیم و رفتیم فرودگاه و فردا صبح تهران بودیم.

چند روز بعد از برگشتن از آلمان، من و سیامک دوباره تو دفتر کارمون بودیم. هوا هنوز گرمای تابستون رو داشت و ذهنم پر بود از تصاویر کلوپ اینسومنیا. سعی می‌کردم فراموش کنم، اما سیامک انگار نمی‌خواست ول کنه. روز اول، موقع ناهار، وقتی تنها شدیم، سیامک با یه نگاه جدی گفت: “افشین، هنوز یاد آنا می‌افتی؟ اون تجربه‌ای که داشتیم… لعنتی، هر شب که با ندا هستم، گاهی فکر می‌کنم چطور می‌تونستیم چیزی شبیهش رو امتحان کنیم.”

من خندیدم اما تو دلم یه چیزی قلقلک می‌داد. گفتم: “سیامک، بس کن دیگه. اونجا آلمان بود، مست بودیم، همه چیز فرق داشت. اینجا ایرانه، با زنامون؟ اگه حسادت کنیم چی؟ من ستاره رو دوست دارم، نمی‌خوام ببینم زیر دست یکی دیگه باشه.”

سیامک لحظه‌ای فکر کرد و گفت: “حسادت؟ شاید، اما می‌تونه هیجان‌انگیز باشه. تصور کن، ما چهار نفری یه شب رو با هم بگذرونیم، بدون اینکه چیزی رو خراب کنیم. ما که شریکیم توکار، چرا تو چیزهای دیگه هم شریک نشیم؟”

معذب شدم، کیرم سفت شده بود اما ذهنم پر از شک بود. گفتم: “لعنتی، تو خیلی جدی شدی. اگه زنامون نخوان چی؟ ستاره سنتی‌تره. نمی‌خوام زندگیمون به گه کشیده بشه.”

چند روز بعد تلفنی حرف زدیم. سیامک زنگ زد و گفت: “افشین، دیشب با ندا حرف زدم، یه اشاره‌ای کردم به اینکه تصور کن افشین و ستاره هم باشن. دیدم واکنشش بد نبود. فکر میکرد دارم شوخی میکنم اما خب واکنشش بد نبود. تو هم میخوای همینجوری با ستاره صحبت کن.”

گفتم: “نه بابا، من معذبم. اگه بعدش پشیمون بشیم؟ تصور کن، من با ندا باشم، اما بعدش تو با ستاره… غیرتی می‌شم.”

سیامک خندید و گفت: “غیرت؟ می‌فهمم، اما شاید اول آروم پیش بریم. یه مهمونی با مشروب، بعد ببینیم چی می‌شه. بدون فشار.”

یه روز تو دفتر بودیم، سیامک یه عکس از کلوپ فرستاد رو گوشی و گفت: “اینو ببین، یادته؟ حالا نوبت ماست، اما بدون عجله. اگه معذبی، اول فقط حرف بزنیم، ببینیم زنامون چی می‌گن. اما بدون، شاید یه تجربه خوب بشه.”

گفتم: “سیامک، تو دیوونه‌ای. باشه، یه مهمونی ترتیب بدیم، اما قبلش بذار من با ستاره صحبت کنم، ببینم مزه دهنش چجوریه، یهو که نمیشه ت عمل انجام شده بذارمش.”

سیامک گفت: “خوبه، اما می‌دونی آخرش ممکنه همه‌مون علاقه‌مند بشیم.”

اون شب وقتی رفتم خونه، ستاره تو آشپزخونه بود و داشت شام آماده می‌کرد. نشستم رو کاناپه و بهش گفتم: “ستاره جون، بیا یه لحظه بشین، می‌خوام باهات حرف بزنم.” اومد نشست کنارم، با یه لبخند گفت: “چی شده افشین؟ چهره‌ت جدیه.”

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: “یادت می‌آد وقتی آلمان بودیم، من و سیامک رفته بودیم یه کلوپ؟ اونجا چیزهایی دیدیم که… خب، تجربه جدیدی بود. زوج‌ها با هم بودن، گاهی با دیگران هم شریک می‌شدن. اولش شوکه‌کننده بود، اما بعدش… یه جور هیجان داشت.”

ستاره ابروهاشو بالا برد و گفت: “آهان، همون کلوپ سکس؟ سیامک یه اشاره‌ای به ندا کرده بود، اما فکر کردم شوخیه. حالا چی؟ می‌خوای بگی تو و سیامک هم چیزی امتحان کردید؟”

گفتم: “آره، یه زوج آلمانی بودن، زنشون با هر دوی ما… اما جلوی شوهرش. مست بودیم، اما پشیمون نیستم. حالا سیامک پیشنهاد داده که شاید ما چهار نفری یه چیزی شبیهش رو امتحان کنیم. نه اینکه حتماً، فقط حرفشو زدیم.”

ستاره لحظه‌ای ساکت شد، چهره‌ش قرمز شد و چشمانش پر از اشک. یهو فریاد زد: “چی؟ تو با یه زن دیگه سکس کردی؟ خیانت کردی بهم افشین! لعنتی، فکر می‌کردم سفر کاریه، نه اینکه بری جنده‌بازی! چطور تونستی؟” بلند شد، اشک هاش ریخت و با عصبانیت گفت: “دیگه نمی‌خوام ببینمت!” رفت تو اتاق خواب و در رو محکم بست. سعی کردم برم دنبالش، اما در رو قفل کرده بود و گفت: “برو گمشو!”

اون شب رو کاناپه خوابیدم. صبح بیدار شدم، ستاره بدون اینکه نگاهم کنه، رفت سرکار. چند روز همینجوری گذشت. نه حرف می‌زد، نه غذا می‌خورد باهام، فقط سرد بود و فاصله می‌گرفت. شب‌ها می‌رفت تو اتاق و در رو می‌بست. منم پشیمون بودم، اما می‌دونستم باید صبر کنم.

سه روز بعد، وقتی از سرکار برگشتم، دیدم ستاره رو کاناپه نشسته و داره چایی می‌خوره. رفتم کنارش و آروم گفتم: “ستاره، می‌تونیم حرف بزنیم؟ واقعاً متأسفم. اونجا مست بودیم، یه اشتباه بود، اما پنهون نکردم ازت. دوست دارم، نمی‌خوام از دست بدمت.”

ستاره نگاهم کرد، هنوز عصبانی بود اما گفت: “چرا این کارو کردی؟ فکر کردی خیانته؟ حالا می‌خوای منو هم بکشی تو این بازی؟” توضیح دادم: “اونجا فرق داشت، جلوی شوهرش بود، نه مخفیانه. سیامک هم بود. اما اگه ناراحتی، تمومه. فقط می‌خواستم صادق باشم.”

کم‌کم حرف زدیم، گریه کرد و گفت چقدر ناراحتش کرده. اما بعد از چند ساعت، آروم‌تر شد و گفت: “نمی‌دونم افشین، سنتی‌ام، اما شاید بتونم ببخشم. اما اون ایده چهارنفری… اصلاً رضایت نمیدم. حسادت می‌کنم اگه ببینم تو با ندا باشی، یا سیامک با من. خیانت کردی، حالا می‌خوای منو هم فاسد کنی؟ نه، فراموش کن.”

گفتم: “باشه ستاره، فشار نمی‌آرم. مهم اینه که آشتی کردیم.” اما هنوز از خیانتم عصبانی بود، هر از گاهی تو بحث‌ها می‌اوردش وسط و می‌گفت: “یادت باشه افشین، دیگه اعتمادم بهت کم شده.” چند روز گذشت، گل می‌خریدم، شام رمانتیک درست می‌کردم، و سعی می‌کردم جبران کنم. اما در مورد سکس چهارنفری، اصلاً حرفی نمی‌زدم، چون می‌دونستم حساسه.

پنج روز بعد، یه شب که تو تخت بودیم، ستاره آروم گفت: “افشین، هنوز به اون کلوپ فکر می‌کنی؟ اون زن آلمانی… چطور بود؟” تعجب کردم، گفتم: “ستاره، چرا می‌پرسی؟ گفتی فراموش کن.” خندید و گفت: “کنجکاوم دیگه. سنتی‌ام، اما گاهی فکر می‌کنم چطور زوج‌ها این کارو می‌کنن بدون اینکه زندگیشون خراب بشه. ندا چی گفته؟”

گفتم: “سیامک گفت واکنش ندا بد نبود، اما من معذبم. اگه تو نخوای، تمومه.” ستاره فکر کرد و گفت: “هنوز عصبانیم از خیانتت، اما… شاید یه مهمونی ساده با اونا ترتیب بدیم. نه برای اون کار، فقط حرف بزنیم. ببینم ندا چطور فکر می‌کنه. اما قول بده اگه حس کردم ناراحتم، تمومش کنیم.”

گفتم: “قول می‌دم.” کم‌کم کنجکاویش بیشتر شد، شب‌ها حرف می‌زد از تجربه‌های زوج‌ها تو اینترنت (که خودش سرچ کرده بود)، و می‌گفت: “عجیبه، بعضی‌ها می‌گن هیجان داره، اما من می‌ترسم حسادت کنم.” منم آروم پیش می‌رفتم، بدون فشار.

چند روز دیگه، خودش گفت: “باشه افشین، یه مهمونی ترتیب بدید. اما آروم پیش بریم، ببینیم چی می‌شه. هنوز از خیانتت عصبانیم، اما شاید این راهی باشه برای تازه کردن زندگیمون.”

چند روز بعد، مهمونی رو تو خونه ما ترتیب دادیم. مشروب آوردیم، موسیقی گذاشتیم، و همه‌مون نشسته بودیم دور میز. سیامک شروع کرد حرف زدن از آلمان، آروم آروم بحث رو کشید به تجربه‌هامون. ندا خندید و گفت: “شما دوتا شیطون بودید ها، بدون ما.” ستاره هم، حالا که کنجکاو شده بود، اضافه کرد: “افشین به من گفت، حالا چی؟ می‌خواید ما رو هم قاطی کنید؟ اما من هنوز عصبانیم از اون ماجرا و مطمئن نیستم.”

سیامک با احتیاط گفت: “چرا که نه؟ اول فقط حرف بزنیم، ببینیم همه راحتیم یا نه.” مشروب‌ها که اثر کرد، جو گرم‌تر شد. اما زن‌ها هنوز شک و تردید داشتن، ندا می‌گفت: “منم سنتی‌ام، اما کنجکاوم. ولی اگه حسادت کنیم چی؟” ستاره هم گفت: “من به این راحتی قبول نمی‌کنم، افشین خیانت کرده، حالا می‌خواد منو هم بکشه تو این؟” اما کم‌کم با موسیقی و مشروب، جو شل‌تر شد.

ندا اول رفت سراغ سیامک، بوسیدش و گفت: “تو شیطونی سیامک، اما دوستت دارم.” بعد با یه نگاه شیطنت‌آمیز، اومد سمت من، دستشو گذاشت رو شونه‌م و گفت: “افشین، حالا نوبت توئه” شروع کرد بوسیدن من، آروم و با تردید، اما هیجان‌انگیز. ستاره داشت نگاه می‌کرد، چشماش پر از حسادت شد، قرمز شد و گفت: “افشین، چیکار داری می‌کنی؟” اما برای اینکه حسادتش رو کم کنه و شاید یه جور انتقام بگیره، رفت تو بغل سیامک، نشست کنارش و گفت: “سیامک نظر تو چیه؟” سیامک دستشو دور کمرش انداخت و گفت: “منم مثل تو کمی داره حسودیم میشه” اما ستاره سیامک رو نبوسید، فقط کمی نوازش کردن همدیگه، دست سیامک رو سینه‌هاش، اما ستاره هنوز معذب بود و گفت: “هنوز مطمئن نیستم، اما… ببینیم چی می‌شه.”

کم‌کم جو داغ‌تر شد، لباس‌ها سبک‌تر شد، بوسه‌ها بیشتر. اول من و ندا، سیامک و ستاره، اما با تردید. اون شب، همه‌مون راضی بودیم، هرچند با کمی حسادت و شک، و می‌دونستیم این تازه شروعه، ستاره بعدش گفت: “هنوز کاملا نبخشیدمت، اما جالب بود.”

چند روزی گذشت، برام عجیب بود ستاره از ماجرای اون شب دیگه حرفی نزد، ولی تو تمام این چند روز سیامک مغز منو سر کار خورده بود. مدام از ستاره تعریف میکرد، منم برای اینکه پررو نشه از ندا و بدن و پاهای کشیده اش تعریف میکردم.

آخر هفته شده بود، پنجشنبه بود و منم بدجوری هوس سکس داشتم، وقتی برگشتم خونه ستاره رو بردم یه رستوران و شب رو کمی بیرون گذروندیم، وقتی برگشتیم خونه نذاشتم لباساشو در بیاره، از همون دم در شروع کردم بوسیدن و بغل کردنش با ولع، یه سکس پر هیجان رو داشتیم. بعدش که عین جنازه افتاده بودم کنار ستاره و داشتم به این فکر میکردم که کی با ستاره در مورد سکس ضربدری حرف بزنم تردید رو گذاشتم کنار و ازش پرسیدم: “ستاره نظرت راجع به اون شب چیه؟”

ستاره جواب داد: “نمیدونم، هیجان زیادی برام داشت اما هنوز پر از تردیدم، یه بغل و بوسه با سکس خیلی فرق داره”

بهش گفتم: “رک و راست باش، اگر من کاملا رضایت داشته باشم، تو دلت نمیخواست امشب ندا و سیامک هم اینجا بودن؟”

روشو برگردوند اون طرف و یواش گفت: “چرا… راستش… امشب یه لحظه فکر کردم که سیامک داره با من…”

این حرفش برام حکم چراغ سبز رو داشت، بهش گفتم: “ببین کی بیشتر از من با فکر ضربدری جلو رفته! خانم خجالتی که داشت سر منو بخاطر ماجرای آلمان جدا میکرد#34;

یهو دیدم عصبانی شد و گفت: “اون خیانت بود، من رضایت نداشتم، اصلا حالا که اینطوره بیخیال، من نمیخوام فکر کنی هرزه هستم”

از حرفم پشیمون شدم، تو دلم به خودم لعنت میفرستادم که جلوی دهنم رو نگرفتم. ستاره هم از اتاق رفت بیرون تا دوش بگیره.

صبح سیامک بهم زنگ زد، گفت: “دیشب با ندا صحبت کرده و رضایت داده یه روزی رو برای سکس واقعی بچینیم، با ستاره صحبت کردی؟”

بهش گفتم: ستاره رضایت داده بود، اما یه جمله بیجا گفتم الانم باهام قهره، نگران نباش، درستش میکنم و یه وقتی رو تو چند روز آینده میذاریم#34;

چند روزی گذشت و من سعی کردم با ستاره آشتی کنم. گل می‌خریدم، پیام‌های عاشقانه می‌فرستادم، و شب‌ها بدون اینکه حرفی از اون ماجرا بزنم، بغلش می‌کردم و نوازشش می‌کردم. بالاخره، چند روز بعد، وقتی شب تو تخت بودیم، ستاره آروم گفت: “افشین، هنوز عصبانیم از اون حرفت، اما… راستش، اون شب مهمونی هیجان‌انگیز بود. فقط می‌ترسم اگه پیش‌تر بریم، همه چیز خراب بشه.”

گفتم: “عزیزم منم می‌ترسم، اما اگه همه موافق باشیم، شاید بد نباشه. سیامک زنگ زد، گفت ندا رضایت داده. می‌خوای امتحان کنیم؟ یه شب دیگه مهمونی، اما این بار واقعی‌تر. اگه نخواستی، تمومش می‌کنیم.”

ستاره لحظه‌ای فکر کرد، بعد با یه لبخند خجالت‌آمیز گفت: “باشه، اما آروم پیش بریم. هنوز از خیانتت آلمان کامل نبخشیدمت، اما… کنجکاوم ببینم چطوره.” اون شب، سکسمون داغ‌تر از همیشه بود، انگار فکر اون ماجرا حشری‌ترش کرده بود. من کیرمو آروم فرو کردم تو کس خیسش و تلمبه می‌زدم، و ستاره ناله می‌کرد: “افشین، تصور کن ندا هم باشه، داره سینه‌هامو می‌خوره.” این حرفش منو دیوونه کرد، سریع‌تر زدم تا ارضا شدیم.

دو روز بعد، مهمونی دوم رو ترتیب دادیم، این بار تو خونه سیامک و ندا. مشروب بیشتر، موسیقی ملایم و جو از اول شهوت‌انگیز بود. همه‌مون می‌دونستیم قراره چی بشه، اما زن‌ها هنوز کمی تردید داشتن. ندا گفت: “منم می‌ترسم حسادت کنم، اما سیامک قول داده مراقب باشه.” ستاره هم اضافه کرد: “من هنوز مطمئن نیستم، افشین، اگه دیدم نمی‌تونم، برمی‌گردیم خونه.”

مشروب‌ها که اثر کرد، بوسه‌ها شروع شد. ندا اول سیامک رو بوسید، بعد اومد سمت من، لب‌هاشو گذاشت رو لب‌هام و زبونشو چرخوند تو دهنم. ستاره نگاه می‌کرد، حسادتش شعله‌ور شد، اما این بار رفت سراغ سیامک، اجازه داد سیامک ببوسدش، اما خودش هنوز معذب بود و گفت: “آروم سیامک، فقط بوسه.” سیامک نوازش می‌کرد سینه‌هاشو از روی لباس، و ستاره ناله آرومی کرد.

همینجوری که مشغول بوسیدن بودیم ندا دستشو برد روی شلوارم، یواش گفت: “میبینم که داری آماده میشی” این حرفش خیلی برام لذت بخش بود، باورم نمیشد که ندای داف با اون استایل جذابش الان قراره کیر منو دست بگیره.

یه نگاه به سیامک و ستاره کردم دیدم که دست سیامک رفته لای پاهای ستاره، ستاره هم داره ناله میکنه. ندا هم متوجه شد حواسم به اونهاست، زیر گوشم گفت: “چرا شلوارتو باز نمیکنی تا منم مثل شوهرم نشون بدم بلدم با لای پا چیکار کنم؟!”

شلوارمو خودش باز کرد، دستشو برد تو و کیرمو گرفت دستش بعدش گفت: “سیامک من رسیدم دستم رسید به گنج”

سیامک هم گفت: “الان منم در گنج رو باز میکنم”

انگار اون دوتا خیلی بیشتر از من و ستاره در مورد ضربدری صحبت کرده بودن، سیامک شلوار ستاره رو کشید پایین و از روی شورتش شروع کرد زبون زدن. میدونستم که ستاره داره لذت میبره، چون دیگه خودشو ول کرده بود و فقط ناله میکرد.

ندا رفت پایین و سر کیرمو گذاشت تو دهنش، یهو رفتم تو ابرها، دهنش چقدر داغ بود، داشتم از ساک زدن ندا لذت میبردم که چشممو باز کردم دیدم سیامک وایستاده جلوی ستاره و داره تو دهنش فرو میکنه. دیگه همه چیز رسما واقعی شده بود. کیر من تو دهن زن سیامک بود و کیر سیامک هم تو دهن زن من.

ندا ول کن کیرم نبود، از اون طرف هم سیامک ول کن دهن ستاره. چند دقیقه ای به ساک زدن گذشت، سیامک به ستاره گفت: “هنوزم تردید داری؟” ستاره جواب داد: “تردید من که رفع شد اما به نظر میاد زن تو از اول تردید نداشت”

سیامک انگار از این جمله حسادت کنه اومد ندا رو کشید سمت خودش و کیرشو کرد دهن ندا و گفت: “حالا نوبت خودمه”

ستاره هم پاشد اومد نشست کنار من، دوتایی اونا رو تماشا می کردیم. چند دقیقه بعد دیدم سیامک انگار داره ارضا میشه، یهو کیرشو کشید بیرون و آبشو ریخت روی بدن ندا، دیدن کارای اون دوتا برای من و ستاره خیلی هیجان داشت، ندا معلوم بود هنوز پر از شهوته ولی رفت نشست کنار سیامک، به ستاره نگاه کردم، دیدم داره کمی خجالت میکشه، بهش گفتم: “از چی دیگه خجالت میکشی؟ کیری که داشتی ساک میزدی اونجا نشسته، کیر منم که دیدی تو دهن دوستت بود، همه چیز دیگه تمومه، حالا دیگه جایی برای خجالت نیست”

با گفتن این جمله ستاره رو هدایت کردم پایین، بعد بهش گفتم: به این دوتا نشون بده که چقدر آب کیر دوست داری”

ستاره عاشق این بود که ساک بزنه برام و آب کیرم رو بخوره، شروع کرد ب ولع ساک زدن، یاد مقایسه ای که تو آلمان بین اون و آنا کردم افتادم ولی زود افکارم رو آوردم سمت ستاره، واقعا ارزشش رو نداشت یه جنده رو به این زن خوب ترجیح بدم یا حتی مقایسه کنم.

چند دقیقه بعد آب منم داشت میومد، به ستاره گفتم داره میاد، بیشتر ساک زد و تا قطره آخرشو قورت داد.

سیامک رو به ندا گرد گفت: “ببین چه راحت آب کیر رو میخوره!”

ندا هم جواب داد: “خب خوبه دیگه، از امشب به بعد ستاره میتونه آب کیر تو رو هم بخوره”

اون شب شام رو رفتیم بیرون و بعدش هر کسی رفت خونه خودش،

ادامه…

نوشته: اکیوت

بازدید 1,703

5 پاسخ به “ضربدری به توان دو (۱)”

  1. anram بابا میدونیم که اکثر داستان ها تخیلی هست، اما اینو نگید فاز آدم میپره، بگو داستان کاملا واقعیه، وقتی گفتی تخلیه دیگه نخوندم

  2. خیلی داستان جالبی بود خوب پیش میرفت و خواننده رو به دنبال خودش می‌برد، بی صبرانه منتظر ادامه‌اش هستم.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...