یک اشتباه کودکی بی بازگشت

سلام به دوستان کیرتوکص اول داستان بگم که این اولین داستانی هست که می‌خوام براتون بنویسم اگر اشکالی داشت به بزرگی خودتون ببخشید خب بریم سراغ داستان (اسم های داخل داستان مستعار هستند و این داستان کاملا با کمی اقرار واقعیه) من کیانم و ۱۸ سالمه و ۵۴ کیلو وزن دارم و ۱۵۰ قد و خیلی دیر بدنم رشد کرده و مو های بدنم بعد راهنمایی در اومدن و تازه یک سالی میشه که درسم رو تموم کردم من تهران زندگی میکنم نزدیکی میدان قزوین از خانواده و سطح زندگیمون بخوام بگم نه خیلی بد نه خیلی خوب پدرم هم بازنشسته هست و قبلا حسابدار یک شرکت خصوصی بود ما که راضی هستیم خدارو شکر اصل داستان برمیگرده به کودکی زمانی که من کلاس چهارم بودم یا حتی قبلش آخ یادم رفت درمورد خودم توضیح کامل بدم من از مادر زادی فلج هستم و راه نمیتونم برم البته فقط پاهام مشکل داره خلاصه ما همیشه موقع عید مثل بیشتر خانواده های ایرانی با فامیل های خودمون جمع می‌شدیم خونه پدربزرگ و مادر بزرگم خونه اونها سه تا اتاق و یک حال تقریبا کوچیک و یک آشپز خونه و دوتا دستشویی یکی بیرون و یکی کنار حموم در داخل خونه بود من و پسر خاله ام که از من سه چهار سالی بزرگ تره به اسم آرمان الان حدودا ۲۲ سالشه و یکی از پسر دایی هام که همسن منه به اسم بهزاد شب ها با هم داخل یکی از اتاق های اون خونه که که اسم اون اتاق رو گذاشته بودیم اتاق وحشت چون خیلی تاریک و ترس ناک بود می‌خوابیدیم یکی از این سال های عید مثل همیشه موقعی که من چهارم بودم داخل همون اتاق وحشت خوابیده بودیم پسر خاله بزرگم زود تر از ما گوشی گرفته بود البته تبلت گرفته بود و من هم بخاطر اخلاق پدرم که زوده و این ها تبلت نداشتم و این موضوع باعث شد که از من سوءاستفاده بشه من عاشق داشتن گوشی و تبلت بودم تا بازی کنم ازش خواهش کردم که آرمان میشه من با تبلت تو بازی کنم اولش گفت نه نمی‌خوام خراب می کنی و این ها بهزاد هم با اون خیلی رفیق بود و طرف اون رو می‌گرفت که راست میگه خراب می‌کنی و …‌. من با کلی التماس و خواهش مواظب هستم و هرکاری بگید انجام میدم رضایت آرمان رو گرفتم ولی با گفتن اینکه هرکاری بگید انجام میدم برق تو چشمای آرمان و بهزاد نمایان شد گوشی رو گفتم و مشغول شدم به بازی کردن این رو بگم من همیشه وسط می‌خوابیدم و از لحاظ زوری و قد و قواره در مقابل اون ها پشه بودم بریم ادامه ماجرا داشتم با گوشی بازی میکردم به شکم دراز کشیده بودم که یهو دیدم بهزاد که سمت راست من خوابیده بود لباسش رو در آورد و آرمان هم مثل بهزاد لباس هاشو در آورد و فقط داخل تاریکی شب یک شرت به تن داشتن که از نور صفحه گوشی مشخص بود اولش کاری نکردم ولی یکم که گذشت از بهزاد سوال کردم که چرا لباستو در آوردی گفت گرمه ولی هوا خیلی گرم نبود یه هوای بهاری بارونی بود بازم آنقدر خنگ و ساده بودم چیزی نگفتم یهو دیدم داره کونم دست مالی میشه من زیاد بخاطر فلج بودنم حس ندارم ولی دیگه دست مالی زیاد رو با تکون خوردن بدنم می‌فهمیدم یهو اومدم بلند شم بهزاد دستامو گرفت و گفت مگه نگفتی هرکاری بگیم انجام میدی اونجا فهمیدم که آرمان داره کونم رو میماله اولش ترسیدم که یک دفعه آرمان دم گوشم گفت نترس الان تموم میشه منم وا دادم و بهزاد دستامو ول کرد و رفت به آرمان ملحق شد یهو دیدم هردو با هم شرت شون رو کشیدن پایین و در آوردن این رو هم بگم نصف شب هیچ کسی کار به کارمون نداشت حتی دعوا هم می افتادیم کسی داخل اتاق نمیشد. من با دیدن کیر گنده ۱۳ سانتی جفت شون آب دهنم رو قورت دادم و خودم رو زدم به نفهمی و به بازی کردن با تبلت آرمان ادامه دادم که یهو دو نفری شلوار و شرت منو کشیدن پایین و با یک پوشک رو به رو شدن من چون کنترل دستشویی خودم رو ندارم پوشک استفاده میکنم با دیدن پوشک حفتشون جا خوردن بهم گفتن این چیه اولش من حرفی نزدم بعد دوباره با صدای جدی تر ولی آروم گفتن کیان این چیه منم همه چیز رو به اون ها گفتم و منو حسابی مسخره کردن و گفتن دیگه پیشت نمی‌خوابیم تو مارو کثیف می‌کنی و چندشی و فردا به همه میگیم و ابرو تو می‌بریم من که با گفتن این حرف ها گریه ام سرازیر شد گفتم بخدا هرکاری بگید میکنم قول میدم ولی به کسی در مورد پوشک شدنم به کسی نگید اون ها یک صدا با هم گفتن هرکاری منم مطمعن تر از حرف قبلی گفتم هرکاری که بگید اونها هم یه خنده شیطانی کردن و با یه حرکت پوشک منو در آوردن و انداختن تو سطل اشغال و با خنده تحقیر آمیز گفتن جایش همون جاست من که حرفی نداشتم و فقط به اون ها نگاه میکردم بهم با اشاره گفتن که لباست رو در بیار من هم مطیع لباسم رو در آوردم الان لخت مادر زاد جلو شون بودم آرمان دوباره با اون قدرت دستش منو به شکم دراز داد و بالشت رو از زیر سرم زیر شکمم قرار داد بهزاد هم اومد رو به روم زانو زد و سرمو بالا آورد الان دقیقا کیر بهزاد رو به روم بود و کیر آرمان پشتم نزدیک کونم یک دفعه دیدم صدای ملچ مولوچچ میاد و فهمیدم که آرمان داره سوراخ کونم رو میخوره بهزاد هم معطل نکرد و کیرش رو جفت لب هام کرد اول مقاومت کردم و گفتم نمی‌خوام ولی حفتشون تهدید کردن که ماجرای امشب و پوشک رو به پدر و مادرم میگن من هم از سر ناچاری کیر بهزاد رو داخل دهانم کردم مشخص بود که بار اولم بود چون مدام به دندونش برخورد می‌کرد و اون عصبانی می‌شد می‌گفت درست ساک بزن من از اونجا فهمیدم که خوردن کیر میشه ساک زدن همین جوری که داشتم کیر بهزاد رو به آماتور ترین شکل ممکن می‌خوردم دستای محکم ارمان رو پشت شونه و گردنم حس کردم اولش ترسیدم بعدش دیدم دارم جلو عقب میشم بعد چند بار تلمبه زدن آرمان کیرش رو در آورد و یهو محکم من گوزیدم اولش خجالت کشیدم ولی بعدش با جووون گفتن دوتا شون لذت بردم و فهمیدم که کارم رو خوب انجام دادم بهزاد هم کیرش رو از دهنم در آورد و یه نگاه به آرمان کرد و گفت حالا من می‌خوام بکنمش تو بیا برات ساک بزنه اونها جابه‌جا شدن و آرمان با یه حرکت کیر خودش رو داخل دهنم کرد مزه خیلی بدی میداد و تلخ بود من تبلت آرمان رو گرفتم و روشن کردم و نورش رو انداختم رو کیر آرمان گفت چیه گفتم خیلی تلخه گفت نترس عن توعه چسبیده بهش نور انداختم روی نوک و وسط های کیر آرمان قهوه ای بود و بعضی تیکه هاش با آب دهنم پاک شده بود من با اکراه تموم کیر آرمان رو داخل دهنم کردم و شروع کردم به ساک زدن که آرمان گفت چته عن خودته دیگه بهزاد هم دستشو گذاشت کنار پهلو هام و با قدرت کیر خودش رو تو کونم کرد جوری تلمبه می‌زد که ترسیدم الان صدا رو برقیه بشنوند و بیان داخل بعد پنج دقیقه ساک زدن مداوم برای آرمان یک دفعه یک چیزی با طعم بد و شبیه به وایتکس داخل دهنم ریخته شد و آرمان رو به بهزاد کرد و گفت آب من اومد و من رو مجبور کرد که تا آخرش رو قورت بدم یکم داخل دهنم آب منی شو این ور اون ور کردم و به زور و با حالت تهوع قورت دادم بدترین طعمی بود که تا اون موقع و حتی الان چشیده بودم بهزاد هم گفت تو برو بخواب منم الان میام آرمان هم لباس هاشو پوشید و رفت خوابید بهزاد هم با نامردی تمام سه دقیقه یا چهار دقیقه دقیق نمی‌دونم من رو محکم کرد یه دفعه دیدم افتاد روی من و در گوشم گفت خالی شدم توت بعد چند دقیقه کیرش رو از توم در آورد و لباسش رو پوشید و خوابید من هم رفتم و پوشک رو از داخل سطل اشغال درآوردم پر مو بهش چسبیده بود با دستم حس میکردم نور تبلت رو بهش زدم و تمام مو هارو ازش جدا کردم و پوشیدم و شورت و شلوار و لباسم رو دونه به دونه پوشیدم و تا صبح نخوابیدم و این شد که من کونی آرمان و بهزاد شدم اگر از این قسمت استقبال کنید قسمت های بعدی از سکس های دیگه ام با این دو نفر میگم.

نوشته: بچه کونی

بازدید 6,609

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...