داستان و مطالعه

نامفهوم ترین احساس (۲)

سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵ 3 دقیقه مطالعه

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

بعد از اون روز جور دیگه ایی میدیدمش برام پررنگ شده بود اهمیت پیدا کرده بود حتی میتونم بگم غیرت داشتم روش و اوایل دیگه وقتی ازم کنده نمیشد میخواستم فقط باهاش بخوابم و ولش کنم ولی بعد از اون لحظات توی خونشون دیگه این تصویر برام وجود نداشت یادمه چند روز بعد ارشیا گفت میخوام بیام خونتون ولی من گفتم نه چون میترسیدم از اینکه از خونه و زندگیمون خوشش نیاد یا اینکه اتاقمو ببینه و بهم بخنده ولی جدی تر از همه همچنان نمیخواستم این رابطه رو چون میدونستم بهش اسیب میزنم ولی ارشیا این چیزارو قبول نمیکرد و خیلی صحبت کردیم که نمیشه و اخرش من گفتم اگه امدی خونمون باید بهم بدی و ارشیا هم که پرو تر از اینا گفت اصلا برای همین میخوام بیام و من دیگه نتونستم جوابی بدم قرار گزاشتیم عصر بیاد و من واقعا نمیخواستم کاری انجام بدیم ولی مثل اینکه شرایطش از قبل جور شده بود چون مادر و پدرم رفته بودن روستامون و فقط خواهرم بود که اونم قرار بود بره بیرون با اینحال وقتی رسید بردمش یه پارکی نزدیک خونمون و نشستیم که باهاش صحبت کنم و تا رسیدیم پارک گفت میخوای اینجا انجامش بدیم یه لبخند ریز زدم و گفتم خیلی پررویی گفت اره میدونم بهش گفتم اگه میکردمت و دیگه بهت توجه نمیکردم چی گفت همچین ادمی نیستی گفتم تو نمیشناسی منو گفت چشما همه چیز رو میگن یه کم باهاش شوخی کرد و صحبت کردم و وقتی حرفامون تموم شد ساکت نشسته بودیم کنار هم دیگه یهو حس کردم یه چیزی روی دستمه داشت انگشت کوچیکش رو میکشید روی دستم بهش گفتم احتمالا الان خواهرم رفته گفت دیگه دیره نمیشه مامانم قراره بیاد دنبالم گفتم بمون گفت دلم میخواد ولی نمیشه مامانش امد سوارش کرد و رفت اون غروب یه خاطره خوب شد برام یه لحظه تکرار نشدنی دیگه کلا گاردی نداشتم در قبالش و تازه الان پررویی های من شروع شد دیگه از اون به بعد حق نداشت کنار کس دیگه ایی بشینه توی مدرسه و فقط پیش من بود بیشتر اوقات بدون اینکه کسی متوجه بشه تو بغلم بود یا پاش رو پام بود و اینکه حالا برای اینکه گند رابطمون توی مدرسه در نیاد اون بود که محافظه کارانه میرفت جلو بعضی اوقات میبردمش توی کلاسای خالی و میگفتم بیا بشین کنارم و لحظه ایی که مینشست میکشیدمش توی بغلم و میگفت کیارش الان یکی میاد میگفتم بزار بیان کی اهمیت میده میگفت کیارش !! منم مجبور میشدم بیخیال بشم و میذاشتم بره تا زمانی رسید که دیگه انگار فقط به خاطر نگرانی یا محافظه کار بودن این کار هارو نمی کرد اون موقع بود که فهمیدم……
ادامه دارم

نوشته: فردی پر از خالی

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارسه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵
زمان مطالعه3 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید8,930

دیدگاه‌ها (1)

  1. Ahmad2252025

    ادامه بده

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی