مردی از جنس شب…(۱)

سلام دوستان این داستان گی و همجنسگرایی و عاشقانه هست و زیاد تو قسمت اول جنبه سکسی نداره و درامه پس اگه علاقه ندارید به خوندن ادامه ندید…

غروب پاییز بود و هوا خیلی سرد بود اما اتاقم آنقدر گرم بود که نخوام لباس گرم بپوشم ، از تو اتاقم رفتم روی تراس و به بارش نم نم بارون نگاه میکردم ، عاشق صدای بارش بارون بودم و آرومم میکرد و روحم و نوازش میکرد چشامو بستم و دل و جان سپردم به صدای بارون و باد خیلی خنکی میخورد به صورتم و پوستمو نوازش میکرد و تو حال خودم بودم.
نمی‌دونم چند وقت بود که از این آرامش محروم بودم و با هر اتفاقی ذهنم آشفته میشد و افکارم حمله ور میشدن به طرفم. از تراس آمدم تو اتاقمو و روی تختم دراز کشیدم و گوشیمو گرفتم و رفتم اینستاگرام و ریلز گردی میکردم که یهو با صدای محکم در از جام پریدم و فهمیدم که پدرم آمده.
از پدرم متنفر نبودم ولی خب زیاد بهش علاقه هم نداشتم تحملش میکردم و هروقت که میاد خونه من میرم تو اتاقمو و بیرون نمیام. پدرم آدم سختگیری بود نه از اون آدم‌هایی که فقط گاهی عصبانی می‌شوند ، از اون هایی که برای همه‌چیز قانون داره
ساعت برگشتن.
لباس پوشیدن.
دوستام.
دانشگاه.
کار
حتی اینکه وقتی کسی با تو حرف می‌زند چطور نگاهش کنی ، من از بچگی یاد گرفته بودم زیاد سؤال نپرسم ،یاد گرفته بودم اگر صدای پدرم از اتاق پذیرایی بلند شد، بهتره ساکت باشم.

دوباره گوشیمو گرفتم تو دستم و شروع کردم به اکسپلور گردی آنقدر ویدیو های که می‌دیدم روم تاثیر میذاشت که موقع دیدن هر ویدیو یا خوندن هر تکسی اشکم در میومد و به هق هق میوفتادم
شاید چون خیلی آدم ضعیفی ام و چندتا دونه متن و ویدیو احساساتمو بهم می‌ریزه و روزم و خراب می‌کنه و دیگه از شدت گریه کردن خسته شدم و میدونستم تنها چیزی که حالمو خوب می‌کنه یا دوش آب گرمه و حولمو برداشتم و رفتم حمام و آب روی درجه گرم تنظیم کردم و وقتی آب به بدنم میخورد انگار روحمو از بدنم جدا میکرد حس میکردم تموم غم هایی که تو بدنمه برای چند لحظه ازم خارج شده و دوش گرفتم و از حمام آمدم بیرون و لباسامو پوشیدم و موهامو با حولم خشک کردم ولی هنوز نم داشت و شونشون کردم و از اتاقم آمدم بیرون پدرم و دیدم که روی مبل نشسته و داره فوتبال میبینه ، سلام و خسته نباشی بهش گفتم و رفتم طرف آشپز خونه که آب بخورم خیلی تشنم بود که صدای زنگ خوردن گوشیمو از اتاقم شنیدم دوستم بود آراد دوست دوران دبیرستانم که باهاش آشنا شده بودم و یه جورایی تنها دوستم بود جواب دادم:
+سلام بله؟
-سلام چطوری خوبی مانی
+ممنون مرسی چیزی شده الان زنگ زدی ؟
-نه فقط خواستم بگم هستی بریم بیرون جایی حوصلم تو خونه سر رفته بهت زنگ زدم
+نه آراد تازه دوش گرفتم موهام خیسه بیام بیرون سرما میخورم بعدشم خودت میدونی پدرم نمی‌ذاره بیام بیرون این وقت شب
-نه نیار دیگه مانی موهاتو با سشوار خشک کن بعدشم مگه ساعت چنده که بابات نمی‌ذاره بیایی تازه شیش و نیمه بیا دیگه هر دفعه خواستیم جایی بریم بهونه میاری
یه لحظه بغضم گرفت آره راست می‌گفت هروقت می‌خواستیم جایی بریم یا بیرون بریم‌ من می پیچوندم و نمیرفتم چون پدرم نمی‌ذاشت و خودمم حوصله بیرون و هم نداشتم ولی زیاد هم علاقه به خونه موندن نداشتم ، اون روز هم خیلی دلم میخواست بیرون برم و زیر نم نم بارون یکم قدم بزنم و فقط نیاز به یه بهونه داشتم و آراد هم شد بهونم با ذوق و شوق رفتم یه دورس گشاد سفید پوشیدم با یه شلوار بگ سرمه ای و موهامو خشک کردم و کفش نومو از کارتون در آوردم و پوشیدم و رفتم پیش پدرم که ازش اجازه بگیرم ، هنوزم رو مبل رو به تلویزیون نشسته بود و داشت فوتبال میدید و گفتم:
بابا میشه با آراد برم بیرون زنگ زده گفته که باهم بریم بیرون و هوا…
خواستم ادامه حرفمو بزنم که بابام با یه چهره عصبانیت ابرهاشو بالا انداخت و گفت ساعت و دیدی ، الان بخوای بری کی میخوای برگردی بچه؟ نخیر دیره نمیشه بری یه روز دیگه برنامه بچینین بعد از ظهر تا غروب برید بیرون.
بغض کردم و عصبی شدم دلم میخواست بشینم گریه کنم که گفتم چرا نمیذاری چرا یه بیرون رفتن و هم زهرمارم می‌کنی که با یه صدای بلند داد زد همین که گفتم وقتی میگم نه یعنی نه و به حرف و دو بار تکرار نمیکنم بچه برو‌ تو اتاقت.
از شدت عصبانیت رفتم تو اتاقم کیف پولمو‌ برداشتم و بدون توجه به حرف ها و داد زدن های پدرم از خونه رفتم بیرون و‌ دیگه حتی به آراد هم زنگ نزدم دلم میخواست تنها باشم و راحت بتونم اشک بریزم برای زندگی نکبت‌بارانه ای که داشتم تو دبیرستان بخاطر احساساتی بودنم همش مسخره میشدم و پدرم هم بابت این موضوع از دستم خسته شده بود دیگه به روم نمی‌آورد ولی خب میفهمیدم تنها کسی که همش نگرانم بود مامانم بود که اون شب خونه نبود.تو پیاده رو راهمو گرفته بودم و جلو میرفتم و هندزفری و از جیبم در آوردم و گذاشتم تو گوشم و آهنگ مورد علاقم و پلی کردم.
هوا سرد بود ، خیلی سرد و من حتی ژاکت درست‌وحسابی هم نپوشیده بودم ، چند دقیقه راه رفتم
نمیدونستم کجا میرم فقط میخواستم برم .
آخر سر جلوی یک کافه ایستادم. جای کوچیکی بود که چند بار با آراد اونجا رفته بودم.
داخل کافه رفتم و یه نوشیدنی گرم سفارش دادم تا سرمای درونم فروکش کنه و روی دور ترین میز ممکن نشستم و دوباره افکارم بهم حمله ور شدن و شروع کردم به گریه کردن سرمو انداختم پایین تا به هیچکس نگاه نکنم و بقیه افراد تو کافه صورتمو نبینن و فقط اشک می ریختم…
صدای زنگ بالای در کافه به صدا در آمد ، سرمو و بلند نکردم اون شب حوصله‌ی دیدن هیچ‌کس رو نداشتم. صورتم رو پایین انداخته بودم و با انگشتم لبه‌ی فنجونم رو لمس می‌کردم و اشک می ریختم.
بعد صدای بسته شدن در آمد و برای چند لحظه سکوت عجیبی تو کافه افتاد ، نه سکوت کامل.
موسیقی هنوز پخش می‌شد ، دستگاه قهوه‌ساز هنوز صدا می‌کرد ، چند نفر هم مشغول حرف زدن بودن.
اما انگار برای چند ثانیه ، توجه همه به یک نقطه کشیده شده بود
ناخواسته و بی‌رمق سرمو بلند کردم.
اول فقط یک کت مشکی دیدم.
بعد شانه‌های پهن.
مردی وارد کافه شده بود که انگار محیط اطرافش براش کوچک‌تر از حد معمول بود ، قدبلند بود خیلی بلندتر از چیزی که انتظار داشتم. نه آنقدر که عجیب به نظر برسه اما آنقدر که وقتی وارد شد ، ناخودآگاه چشم آدم دنبالش بره.
دو مرد پشت سرش وارد شدن اما عجیب این بود که هیچ‌کدام شبیه دوست‌های معمولی یک نفر نبودن.
هر سه تا جدی بودن
هر سه نفرشون آرام بودن
ولی فقط یکی از اون‌ها بود که نگاه من روش قفل موند.
خودش…
موهای تیرش مرتب بود و چند تار مو نزدیک پیشونیش افتاده بود. صورتش آنقدر جدی بود که در نگاه اول نمی‌شد فهمید چند سالشه .
چشم‌هاش…
نمی‌دانم چطور توصیفشون کنم.
چشم های سیاه و بی روح سرد نبود دقیقاً ، بیشتر شبیه چشم‌ های کسی بود که به دیدن چیزهای زیادی عادت کرده و دیگه خیلی کم چیزی می‌تونه غافلگیرش کنه.

نگاهش آرام روی کافه چرخید
روی میزها
روی آدم‌ها
انگار بدون اینکه عجله‌ای داشته باشه همه‌چیز را بررسی می‌کرد و بعد…
برای یک لحظه به من نگاه کرد.
همین ، فقط یک لحظه.
اما من فوراً نگاهمو پایین انداختم.
نمی‌دانم چرا ، شاید چون احساس کردم نگاهش زیادی مستقیم بود.
شاید هم چون همان شب به اندازه‌ی کافی احساس آسیب‌پذیری می‌کردم.
دستم رو دور فنجونم محکم‌تر کردم و فشار دادم.
صدای یکی از مردهایی که همراهش بود رو شنیدم که گفت:
جناب اشکان میز آمادست.
اسمش همونجا برای اولین بار تو ذهنم موند.
اشکان حتی جوابشو هم نداد ، فقط چند قدم جلو رفت و کت مشکیش رو کمی مرتب کرد و همون‌طور که به سمت میز میرفت ساعتشو نگاه میکرد .
همه چیز تو رفتارش حساب شده بود ، هیچ حرکت اضافه ای نداشت نه بلند حرف میزد نه می‌خندید نه سعی می‌کرد توجه کسی رو جلب کنه ولی با این حال نمیشد متوجه حضورش نشد.
وقتی از کنار میز من رد شد قلبم به تپش افتاد و برای یک لحظه بوی عطرش رو حس کردم رایحه تلخ و خنک و دل نشین خیلی کم‌رنگ حس کردم.
سرم را پایین انداختم با خودم گفتم
فقط امیدوارم نیاد اینجا بشینه ، نمی‌دونستم چرا این فکرو کردم شاید چون از ظاهرش می‌ترسیدم شاید چون اون شب حوصله‌ی هیچ آدم جدیدی رو نداشتم یا شاید…چون یه حس عجیب به من می‌گفت این مرد معمولی نیستو من اون موقع هنوز نمی‌دونستم حسم بهش چی بوده…
اشکان به میز کنار من رسید و صندلی رو عقب کشید آروم نشست ، یکی از مرد های همراهش چیزی در گوشش گفت؛ اشکان هم فقط یک کلمه جواب داد (بعداً)
صداش رو برای اولین بار شنیدم ، آروم بود خیلی آروم و برام جذابیت خاصی داشت اما خب حضورش انگار باعث شد جو کافه سنگین بشه و من کمی استرس بگیرم.
من دوباره به فنجونم نگاه کردمو سعی کردم وانمود کنم اصلاً متوجه حضورش نیستم که یهو گفت:
+ببخشید
با همون لحن صدا.
سرمو بلند کردم ، خودش بود
-بله؟
یه دستمال کاغذی روی میز گذاشت
+برای اشکاته چشمات قرمز شده

تموم بدنم داغ شده بود و نمیدونستم چی بگم و زبونم بند آمده بود
-م…من…من خوبم
یه نگاهی بهم کرد نه از سر کنجکاوی نه ترحم ، فقط نگاه کرد بعد خیلی ساده گفت باشه و برگشت و روی صندلیش نشست. همین .
نه پرسید چرا گریه کردم نه گفت چی شده و نه خواست نقش آدم مهربون رو بازی کنه و عجیب بود اما همین رفتارش باعث شد برای اولین بار اون شب احساس کنم لازم نیست از خودم دفاع کنم چند دقیقه گذشت ، من هنوز به فنجونم خیره شده بودم و سعی می‌کردم اشک‌های باقی مونده رو پاک کنم صدای آروم حرف زدن اون مردها از میز کناری می‌اومد ولی نمی‌تونستم بفهمم درباره چی حرف می‌زنن سعی می‌کردم بهشون توجه نکنم تا اینکه گوشیم روی میز لرزید.
یک پیام

از مامانم

مانی پسر گلم کجایی؟ من رسیدم خونه بابات خیلی عصبانیه لطفاً جواب بده و زود بیا خونه
همین یک جمله کافی بود دوباره بغضم بگیره گوشی رو برگردوندم و صفحه‌ش رو خاموش کردم نمی‌خواستم هیچ‌کس بفهمه اما چند ثانیه بعد صدای اشکان رو شنیدم
+اگر نمی‌خوای جواب بدی مجبور نیستی.
سرم رو بلند کردم
داشت به فنجون خودش نگاه می‌کرد‌با تعجب گفتم:
-شما… پیاممو دیدید؟ نگاهش رو به من دوخت.
+نه.
-پس از کجا…
+حدس زدم.
-خیلی خوب حدس می‌زنید
+شاید
لبخند خیلی کمرنگی زدم برای اولین بار گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت و دوباره سکوت بینمون افتاد اما این بار سکوتش مثل قبل سنگین نبود
نمی‌دونم چند دقیقه گذشت که ناگهان یکی از مردهایی که همراهش بود نزدیک میز اومد و خیلی آهسته چیزی تو گوش اشکان گفت ولی من فقط دو کلمه شنیدم.

«پیداش کردیم.»

حالت صورت اشکان در یک لحظه عوض شد‌ لبخند محوش ناپدید شد و صاف نشست
+مطمئنی؟
مرد سرش رو تکون داد اشکان چند ثانیه چیزی نگفت و بعد رو به من انداخت و این بار… نگاهش فرق داشت نه سرد بود نه خنثی انگار برای اولین بار چیزی در چشماش دیدم که نمی‌تونستم بفهممش نگرانی؟ تعجب ترس؟نمی‌دونستم. مرد همراهش دوباره گفت:
+باید بریم.
اشکان از جاش بلند شد من ناخودآگاه نگاهش کردم فکر می‌کردم میره و همه‌چیز همین‌جا تموم میشه

یک آشنایی کوتاه.

یک مرد عجیب.

یک دستمال کاغذی.
همین.
اما وقتی از کنار میز من رد شد، ایستاد چند ثانیه سکوت کرد بعد بدون اینکه نگاهم کنه گفت:مانی…‌
تمام بدنم یخ کرد سرم رو بالا آوردم.
-شما… اسم منو از کجا می‌دونید؟

اشکان این بار مستقیم توی چشم‌هام نگاه کرد و چیزی که توی نگاهش دیدم باعث شد قلبم فرو بریزه چون برای اولین بار، اون مرد آرام و کنترل‌شده واقعاً نگران به نظر می‌رسید
+قبل از اینکه از اینجا بری، به هیچ‌کس اعتماد نکن.
-چی؟
با تعجب خیره شدم بهش اما دیگه جواب نداد فقط برگشت و از کافه بیرون رفت ، من چند ثانیه همون‌جا خشکم زده بود اسمم هنوز توی سرم تکرار می‌شد

مانی
از کجا اسم منو می‌دونست؟و مهم‌تر از اون…چرا یک مرد غریبه باید به من می‌گفت به هیچ‌کس اعتماد نکنم؟هنوز جواب سؤال‌هام رو پیدا نکرده بودم که گوشی‌ام دوباره لرزید این بار پیام از شماره‌ای ناشناس بود فقط یک جمله نوشته شده بود:
«بالاخره پیدات کردیم.»
خون توی رگ‌هام یخ زد و همون لحظه فهمیدم……

امید وارم خوشتون☺️☺️✨ آمده باشه اگه دوست داشتید لطفاً نظر بدید ♥️

نوشته: .Emerald.

بازدید 10,042

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “مردی از جنس شب…(۱)”

  1. داستان خوبی بود بد نبود برای شروع فقط، داستان جناییه؟ شروع داستان اطلاعاتی که به مخاطب دادی کمه فقط میدونیم یه پسر غمگین و خجالتی هستی که زیاد سختگیری شده بهش؛ بعد یهو آخر داستان دشمنم پیدا میکنی؟ خلاصه قسمت بعد بیشتر روی شخصیت پردازی کار کن

  2. یکم از احساسات کم کن خیلی لطیف مینویسی و حوصله سربر میکنه منظورم اینه که همه مخاطبارو درنظر بگیر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...