هم از کیر شانس داشت هم از کون

سلام داستان مال سال‌های دور هستش و من از کسی شنیدم و راست و دروغش پای خودش من از زبان خودش میگم از زبان یه تاجر و بازاری پولدار که چطور از یه خونه شاگرد به اینجا رسیده بود.
تو یه ده تو سال‌های خیلی دور به دنیا اومدم از وقتی خودم رو شناختم نامادری بالا سرم بود ،ما یه خانواده پرجمعیت بودیم که نصفی از نامادری بود و بقیه از مادر خدا بیامرزم .
همه برادر خواهرام رو که از یک مادر بودیم رو نامادریم بتول پراکنده کرده بود پسرها همه که همه از من بزرگتر بودن به شهر های اطراف برای کار و همه همونجا موندگار شدن دخترا هم اولین خواستگار رفته بودن و من تنها مونده بودم با برادر خواهرهای کوچکتر از خودم که همگی ناتنی بودن.
سیزده سالم بود که تو مزرعه با پدرم کار می‌کردم عین خر ولی بتول از من خوشش نمیومد و میگفت من هم باید برم شهر تا از دستم خلاص شه گرچه عین نوکر بودم براش.
من هم یه پسر سفید و تقریبا بور و با بدن پر که همه چشم ها تو ده متوجه من بود .
یه روز از سر زمین داشتم برمیگشتم خونه خسته و کوفته تا در رو باز کردم دیدم خبرایی هست برادر بتول داره با بابام حرف میزنه
فهمیدم وقت رفتنه از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف نگران آینده
بابام صدام کرد گفت با حاج علی میری شهر و خونه شاگرد یه حاجی بازاری میشی و هرچی گفت گوش میدی
نگو ساخت و پاخت کردن که هر سال یه پولی به بتول و بابام بده حاجی بازاری معامله خوبی بوده براشون
منم فقط گفتم چشم اقاجان و قرار شد فردا صبح با حاجعلی برم تهران
شب خوابم نمی‌برد و بزور خوابیدم صبح زود حاجعلی برادر بتول اومد و منو با خودش برد یه آدم ریزه و مکار و زشت که انگار برده خریده
خلاصه با هزار بدبختی رسیدیم تهران با گاری و پیاده و کلی گرفتاری
تو راه کلی حرف زد و نصیحت و امر و نهی و منم فقط چشم گفتم
وقتی رسیدیم من رو برد سمت خونه حاج قاسم شب بود و تازه تاریک شده بود . در زد و یه خانم خدمتکار در رو باز کرد .
رفتیم داخل و وارد اتاق شاه نشین شدیم و در زدیم و وارد شدیم و دیدم یه مرد تقریبا پنجاه ساله داره تریاک میکشه و بوی تریاک کل اونجا رو برداشته تا چشماش به من خورد گل از گلش شکفت و به حاجعلی گفت عالیه همون که میخواستم و یه پول خوبی به حاجعلی داد .و اونم خوشحال و خندان خدافظی کردو رفت.

بعد سکینه خدمتکار رو صدا زد که من رو راهنمایی کنه به جای خواب و گفت که من رو تو حیاط حتمن بشوره چون خیلی کثیف شده بودم ،من هم دنبال سکینه رفتم و یه جایی تو حیاط بود و به من گفت چی کار کنم و خودم رو بشورم.
کارم تموم شد و رفتم پیش سکینه و من رو راهنمایی کرد به یه اتاق تو زیر زمین و از فردا کارای خرید و کارای خونه و کلی کار تو بازار و خونه افتاد گردنم .
خانم خونه یه زن چهل ساله و دخترای حاجی هم ازدواج کرده بودن و پسرش هم فرنگ بود
چند وقت بود من اونجا بودم و حاجی هم با من مهربون بود کلی تحویل می‌گرفت منو و منم خوشحال
یه شب داخل اتاق بودم دیدم در باز شد و حاج قاسم اومد تو اتاق تعجب کردم آخه سابقه نداشت بیاد منم سریع رفتم سمتش و گفتم کاری داشتید ،گفت نه اومدم ببینم چیکار میکنی
و دیدم رفتارش غیر طبیعی هستش نگو کلی تریاک کشیده.
کلی مهربون شده و دست سر و گوش من میکشه منم ترسیدم و شکه شدم عین مجسمه و دست انداخت پیژامه من رو کشید پایین و منو لخت کرد و هی منو میبوسه و من هنوز تو شوک
با کیر من ور میره و با سوراخ کونم بازی میکنه و چربش میکنه.
تازه داشتم به خودم میومدم دید کیر منم داره شق میشه بیشتر حشری شد و کم کم داره لخت میشه فانوس رو نزدیک من آورد و منو برانداز کرد دید که یه پسر سفید و بور با چشمای سبز و با بدنی خوش فرم بدون مو و لک و پیس داره بهش چشمک میزنه
کیرش رو چرب کرد یه کیر معمولی ولی یه کم کلفت اون زمان من تازه بلوغ شده بودم کیرم کوچک بود نسبت به حاجی منم تا اون زمان فقط توسط بعضی ها دستمالی شده بودم وکیر به کونم نرفته بود
حاج قاسم منو برگردوند و با سوراخش ور میرفت و بازی می‌کرد تا آماده بشه هیچ حرفی نمیزدیم حاجی داشت لذت می‌برد
منم یه جوری بودم تو عمل انجام شده که طاقت نیاورد و کیرش رو دم سوراخ گذاشت و هی میخواست بیشتر فرو کنه منم آکبند داشتم می‌سوختم ولی خایه نداشتم چیزی بگم که کله مبارک کیر حاجی رفت به ماتحت ما و درد بیشتر شد و آخ و آوخ منم در اومد و حاجی گفت صدات در نیاد کارم رو بکنم
من بالش رو گاز میزدم و دم نمیزدم که تا انتها داخل من کرد و شروع به تلمبه زدن کرد من نمیدونستم کی تموم میشه و فقط درد داشتم و اشکم در اومد و حاجی هم من اون موقع نمیدونستم تریاک باعث سفت شدن کمر میشه تا میتونست تلمبه میزد دیگه سوراخ رو حس نمی کردم و نمیدونم دفعه اول چقدر منو کرد ولی زمانش زیاد بود تا آب حاجی بیاد و منو ول کنه
وقتی کارش تموم شد لباسش رو پوشید و یه سکه پول به من داد و گفت هر وقت به من حال بدی سکه میگیری
وقتی رفت منم خودم رو جمع و جور کردم با کونی پاره به سکه نگاه کردم و چند تا فحش به بتول و آقام و حاجعلی دادم و سکه رو یه جا قایم کردم و خوابیدم .
از فردا نگاه های حاجی بیشتر به من بود و مثل یه فاتح نگام می‌کرد که منو رنج میداد.
از شب می ترسیدم که دوباره حاجی بیاد سر وقت و من بی دفاع بودم
دوباره شب شد و حاجی اومد و من تسلیم بودم چون نه راه پس داشتم و نه پیش
که گفت لخت شو خودم لخت شدم و حاجی هم همینطور لبخند پیروزمندانه ای داشت و گفت کیرم رو مک بزن منو میگی ریدم به خودم ولی جرات اعتراض نداشتم مثل برده هر کار خواست با من می‌کرد و لذت می‌برد و منم فقط به بتول فحش میدادم و بقیه
ولی فایده نداشت و هرشب که نه ولی بیشتر وقتها یه حالی به کون من میداد و هر کون یه سکه کف دستم میذاشت
منم زرنگ بودم خرج نمیکردم تو همون زیر زمین مخفی می‌کردم
تا یه دوسه سالی گذشت و من استخون ترکوندم و درشت و هیکلی شدم و با یه کیر گنده دوتای حاجی
ولی همچنان حاجی هفته ای یه بار دوبار کون من رو می‌گویید و با کیرم بازی می‌کرد انگار خوشش بیاد از کیر گنده
که یه روز تابستون دم عصر تو اتاقم بودم کاری برای انجام نبود
دیدم خانم حاجی،
محترم خانم که تازگی ها با من گرم گرفته بود وارد اتاق شد و اومد سمتم و گفت یه چیز میگم حرف بزنی اعتراض کنی به حاجی میگم به من تجاوز کردی و نظر داری به من
من هاج و واج موندم از کارای این زن وشوهر
در رو بست و گفت لخت شو منم ترسیده بودم ولی دیدم خودش داره لخت میشه منم لخت شدن تا کیرم رو دید تعجب کرد و گفت این مال اسبه یا آدم
و خوابید و منم تا دسته تو کسش جا کردم دلم خنک شد که انتقام سه سال رو گرفتم
و تا میتونستم فشار دادمو محترم گفت تو کسم ابرو نریزی و منم طبق دستور ریختم بیرون
وقت رفتن حاج خانم هم طبق عرف خانواده چند تا سکه به من داد و گفت کسی نفهمه
دیگه کار من شده بود صبح کس محترم رو می‌کردم و شب کون به حاجی میدادم و سکه جمع می‌کردم.
چند وقتی به همین منوال گذشت و تا حاجی عمرش رو داد به شما و ارث میراث تقسیم شد و منم تمام سکه هارو که خیلی شده بود برداشتم و یواش یواش یه حجره خریدم تو بازار و یکی شد دوتا و دوتا شد سه تا و برای خودم شدم حاجی بازار و یه راسته بازار شد برای من و اینگونه بود که هم از کیر شانس آوردم و هم از کون

نوشته: ناشناس

بازدید 7,497

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

8 پاسخ به “هم از کیر شانس داشت هم از کون”

  1. داستان هم داستانای قدیم.همه چیز قدیمیش خوبه. داستانای الان همش کصشعره و توهم ذهن های مجلوق

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...