داستان و مطالعه

الهیات مبتذل (۲)

سه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵ 17 دقیقه مطالعه

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

بالاخره به مقصد رسیدیم ، از استقبال و داماد و کسان داماد و حرف و حدیث های که شد میگذرم فقط اینکه
داماد پسر خوب و تحصیل کرده و با شعوری بود و
یک شرکت بیمه داشت خواهر بزرگ من برای مراسم از
چند روز پیش آنجا مستقر شده بود ، ماهم در خانه پدر داماد که آپارتمان دوبلکس بزرگی بود مستقر شدیم .
اتاق ما و اتاق عمو و همسرش روبروی اتاق ما بود ، شام خوردیم ، خوش و بشی شد کمی رقص و آواز که با واکنش عبوس مرضیه کمی همراه شد و بعد قرار شد برویم استراحت کنیم .مراسم فردا بود.مرضیه یک چادر ترمه بسیار زیبا و شیک سرش بود با مقنعه سفید ، آرایش خلیجی ملایمی کرده بود ، موقعی که راه میرفت ان اندام ورزیده و تنومند اسب ژوپیتر از پس پارچه ترمه ، قوش و شکن های کشنده به جان من انداخت. در ته دل هیجانی شیرین داشتم از اینکه به من راه داده و چنین لذت شیطانی و بی شرمانه ای
در این فضای خانوادگی امن و اخلاقی به من روی آورده.کمک کردم تا سفره را جمع کنند ، مرضیه هم هر چقدر اصرار کردن از کمک کردن منصرف نشده بود و داشت ظرف ها را داخل ماشین ظرف شویی میچید
موقع ی که ظرف ها را کنار دستش گذاشتم خیلی پنهانی و دور از چشم موقع برگشت آرنجم را خیلی آرام به پشتش فشار دادم .واکنشی نشان نداد همه رفتیم که بخوابیم ، نصف شب نتوانستم‌ طاقت بیاورم رفتم دستشویی خودم را خالی کردم و بعد روی تخت دو نفر کنار پدرم تا صبح بیهوش شدم.صبح که بیدار شدم افکار درهم و برهم زیادی داشتم .از خودم
پرسیدم‌ این ارتباط احمقانه و بسیار خطرناک را تا کجا میخواهم ادامه دهم ؟ همچنان برایم‌شوکه کننده بود از آنچه بین من و مرضیه مولایی رخ داده بود.
باید خیلی احتیاط میکردم.کوچکترین خطا فاجعه ای جبران ناپذیر و ویران کننده به باور می آورد.از اتاق اومدم بیرون.در اتاق مرضیه نیمه باز بود داشت جلوی میز توالت روسریش را به شکل عربی مرتب میکرد، لباس مخمل سیاه با ملیله دوزی های نقره ای ظریفی به تن کرده بود ، اندامش از آنچه فکر میکردم دیوانه کننده تر بود، قد کشیده ، باسن گرد و متورم‌ آن کوسن بهشتی در مخمل لبنانی پیچیده شده بود به همراه سینه های درشت گردش که ستبر و خوش فرم چون سینه های اسب عرب اصیلی توی چشم میزد.
این منظره اعصاب و حواسم را در کرختی خاصی فرو برد.منتظر شدم از اتاق بیاید .بیرون چادر ترمه اش را سر کرد و بیرون آمد. ‌پشت سرش از پله ها شروع به پایین آمدن کردم ، همینکه خواستم کمی به او نزدیک شوم و این پیکره مقدسِ متانت و ملاحت را کمی لمس کنم یهو به سرعت برگشت با چشمان دریده در حالی که سرمه عربی محوی آن‌ را شرر بار تر کرده بود و با لبهای گوشتی که با رژ قرمزی که چون لاله نوشکفته خونینی شده بود به من گفت:

_ حواست به خودت باشه هااا مثل اینکه حسابی زده به کله ات…..

من خشکم زد و او عقب گردی کرد و خرامان و خشمگین رفت.راست میگفت واقعا من عقلم را دست
شهوتم داده بود باید متوجه بودم در چه فضایی هستیم حالا در ماشین یک راهی داده قرار نیست که شرفش را وسط قوم و خویشش به باد دهم. راست میگفت .فعلا صبر میکنم تا فرصتش فرا رسد.
گویی من تنها کسی هستم که این زن مومنه به معبد تاریکش‌ راه داده حال انتظار دارد جنبه به خرج دهم
و بچه‌ بازی در نیاورم خلاصه کاری نکنم که از
کرده خودش حسابی پشیمان شود. با این تعابیر این حرف مرضیه را برای خودم تعبیر کردم هر چند تا زمان برگشت این گفته را چند بار در ذهنم حلاجی کردم و از آن بیم و امید های فراوانی بیرون کشیدم.

در تمام مدت مراسم من نگاهم دزدکی و ذهنم درگیر مرضیه بود ، درگیر اندیشه این زنای محصنه خانوادگی ،
و شگفت زده از اینکه وجدان در من کارگر نیست . مگر نه اینکه وجدان هنجارهای قراردادی اجتماعی
است که در ما درونی شده؟!!نمیتوانستم ذهنم را
از گردش به دور مدار آنچه که بین من و او در ماشین گذشت و آنچه بعدا از او دیدم‌ رها کنم . این گناه چه
وجد شور آمیزی را آغاز کرده بود با گناه و تخطی جهان همیشه تازه میشود‌.

زمان برگشت فرا رسید خواهر بزرگ را با آه و اشک به خانه شوهر فرستادیم و دلهره من از اینکه چند و چون
بازگشت چگونه است آغاز شد .اول قرار شد پدر من با عمو بیاید و من ماشین خودمان‌ را برانم دلم هوری ریخت ، بعد قرار بر این شد زن ها در یک ماشین جمع شوند و من‌راننده شان شوم با این طرح هم دلم هوری ریخت ، اما چون نازنین زهرا انوقت جا برای خوابیدن نداشت با کش و قوس بسیار عمو همان‌طرح اولیه
موقع امدن‌ را به تصویب رساند .شکارچی زنش را کنار زنش نشاند. من کنار صندلی نازنین زهرا صندلی عقب نشستم .مرضیه همان سمت نازنین‌ زهرا‌. آیا مرضیه نازنین‌زهرا را به همان‌شکل قبلی میخواباند؟!!! امید داشتم اینطور شود ، امید همراه با دلشوره ای طاقت فرسا.دوساعتی گذشت نازنین زهرا همچنان داشت باب اسفنجی البته سانسور صدا و سیما را میدید.مرضیه هم داشت گویا یک کلیپ در مورد یه درس فقهی گوش میداد.عمو بحث ازدواج و اینکه داماد چه پسر خوبی است را پیش کشید ، بعد مرضیه برایم من آرزو کرد با یک دختر متدین و زیبا و با خانواده ازدواج کنم ، اما
تمام وجودم دوست داشت با تو ای سیبه بهشتی
زنا کنم.پدر بزرگ گفت چنین دختری را باید مرضیه برایم پیدا کند بعد مرضیه با همان لحن مدرسی خاص خودش گفت : البته ایشان گل پسر هستند منتها اگر کمی بیشتر به شرع و تکلیف بپردازند و دل حسابی به درس و کار بدن مورد براشون زیاد سراغ دارم‌.بعد لبخند ملیحی زد‌. و شروع کرد تسبیح گرداندن و به پدر بزرگ گوش دادن.از این که به من گفت گل پسر قند در دلم آب شد این هم دامنه سیگنال ارتباطی و دفع کننده آن تشر روی پله‌. حرف های پیش پا افتاده دیگری مطرح شد. کم کم نازنین زهرا خوابش گرفت با هیجان و اشتیاق منتظر بودم ببینم آرنج به چه شکل است اما دل غافل دیدم سر نازنین را روی پایش گذاشت و پایش را گفت روی پای من بگذارد.بعد گفت آقا میلاد شرمنده اذیت که نمیشود؟ (چرا خیلی هم میشوم چون قصد داشتم از حجر الاسود پرده برداری کنم)

_نه مرضیه خانومم چه اذیتی. نازنین جان‌راحت باش

بعد مشغول کلیپ آموزشیش شد و من هم‌به خودم لعنت فرستادم.داشتم به این نتیجه میرسیدم که موقع آمدن جنی شده و حشرش زده بالا و غلطی کرده حالا پشیمان شده و کلا میخواهد رویش خاک بریزد. بهتر است اینقدر پیله نکنم ، هر چقدر پیله کنم بیشتر رم میکند. طبیعت زنانه همین است دیگر ، دمدمی و نابه سمان و غیر قابل پیشی بینی. چرتم گرفته بود ، ساعت نزدیک یک بعد ظهر بود ، نازنین بیدار شده بود نشسته بود .در صف پمپ بنزین بودیم ، عمو که بنزین زد ، بچه ها پیاده‌ شدند که دستشویی بروند موقع برگشت نازنین گفت خوراکی میخواهم عمو دستش را گرفت و باهم به سوپر مارکت پمپ بنزین رفتند.منم هم پیاده شدم و رفتم گوشه ای سیگاری چاق کردم. برگشتم و سوار شدم . عمو و نازنین هم رسیدند.نازنین از دری که سمت مرضیه بود خواست سوار شود.من سریع پیاده شدم و گفتم نازنین از سمت من سوار شو.مرضیه گفت ایرادی ندارد بالاتر نشست نزدیک من و نازنین کنار او نشست.با این وجود هم فاصله قابل توجهی بین ما بود و با تمام این اوصاف برای من سخت بود کاری کنم ، دلم هم نمیخواست آدم هول و گیری بنظر برسم.برای همین کاملا عادی رفتار کردم.بعد یکی دو ساعت نازنین باز خوابش گرفت و سرش روی پای مادرش گذاشت، گفتم نازنین جان بیا مثل قبل وسط ما دراز بکش ، اینطوری اذیت میشی پایت را نمی تونی دراز کنی، مرضیه حسابی تعارف کرد و گفت نه طوری نیست و نازنین مثل موقع آمدن دراز کشید.
شرایط همانطوری که دوست داشتم بالاخره چیده شده. مرضیه عینک نزدیک بینش را‌ زد و شروع کرد به خواندن کتاب دعا.با تمام این وجود باز هم برایم‌‌سخت بود با او کاری کنم ، باورم نمیشد این زن معتقد و خشک مقدس چند روز پیش اینطوری وا داده بود، طوری رفتار میکرد انگار هر چه بود یک خواب مسخره بود که توسط شیطان تلقین شده بود اما اگر اون چنین تمایلی نداشت چرا در وضعیت قبل مستقر شده بود ؟؟ با این استدلال جرئتی جمع کردم و دوباره دست به دامن قوانین فیزیک و پیچ های تند و دست اندازها و چرت های ساختگی شدم.تا اینکه بدن هایمان یعنی از ناحیه پهلو تا نیمی از ران تقریبا در تماس بود .خودش را جمع کرد و فاصله گرفت .کمی دلسرد شدم اما یادم فرضیه ام افتادم که او شاید در خواب که قدرت اختیار انسان خاموش شده ممانعتی برای این کار ندارد.صبر کردم خوابش بگیرد.کمی با گوشیش ور رفت و بعد سرش را تکیه داد و چشمانش را بست.صورتش را انگار خواب ربوده بود .

دوباره تصنیف آرامی با صدای شجریان پخش شد.عمو و پدربزرگ گرم صحبت بودن منتهی به آرامی.مرضیه خیلی راحت و در عین آرامش انگار خواب بود.بدنش مثل آهن ربا بدن مرا به سمت خودش میکشید. دوباره به شیوه سابق به او چسبیدم و منتظر واکنشی شدم. ممانعتی نکرد ، با همان‌ظرافت سابق انگشت ها را روی پایش گذاشتم ، اخم ریزی کرد تکانی به خودش داد اما کاری نکرد.ته گلویم خشک شده بود ، لپهایم داغ شده بود و همان اضطراب به دلم چنگ می کشید، آرام آرام دست را از زیر چادرش روی رانش رساندم ، نفس عمیقی کشید و سرش را کمی صاف کرد. مانتوی بلندی به تن داشت، به سختی با یک دست سعی کردم دکمه یا دروازه سرزمین مقدس را باز کنم بالاخره باز شد و دستم را روی پهنه نرم و پر حرارتی کشیدم ، شلوار جذب کشی مشکی ای پایش بود ، اب دهنم ته حلقم جمع شده بود و صورتم چون کوره میسوخت ، نفس هایم تند شده بود.دست انداختم بغل رانش را گرفتم که چون دمه یِ لرزان و گرمی در دستانم میلریزد ، اخم معنی داری کرد، نفس های تقریبا عمیق و تندی می کشید طوری که‌سینه هایش بالا و پایین میشد ،بغل رانش را در دستانم فشار دادم ، لبهایش را توی دهانش جمع کرد و چادرش را حسابی روی پایش انداخت ، دستم را از بغل رانش به سمت حجر الاسود حجرت دادم اما باز پاهایش را جمع کرد و اجازه نداد.بغل رانش را محکم فشار دادم ، خطوط چهره اش درهم شد و با آرنج ضربه ای به من زد، من همچنان به آهستگی با رانش بازی میکردم و این مناجات و یا استغاثه ای بود برای گشودن درهای رحمت.دستم را از روی ران هایش از زیر چادر به سمت سینه هایش به آرامی حرکت دادم .ابتدا انگشتانم بافت لطیف یک پیراهن نخی را حس میکرد بعد ناگهان یک ناهمواری ایجاد شد که به سمت بالا می رفت ، یک قوس نرم و پنبه ای حالت را طی کرد، در آن حالت که نشسته بودم بیشتر از این نمی توانستم سینه اش را لمس کنم اگر هم خیلی دستم‌ رو میخواستم تکان دهم امکانش بود که جلب توجه کند. سینه های این اسب مست و داغ عرب را با انگشتهایم به آرامی لمس میکردم، سرش را به سمت نازنین متمایل کرده بود و چادرش را جوری دور خودش کشید که جلب توجه نکند ،انگار مایع ای در پستان های پر حجمش زیر انگشتان حریص و گستاخ من نوسان می کرد ، طوری که نفس هایش به شماره افتاد.خواستم دکمه های پیراهنش را باز کنم که با دستش مانع شد.سرش را همراه با آن اخم به آرامی تکان داد.انگشتانم انگشتانش را لمس کرد، در آنها پیچید و با آنها نجوایی خاموش کرد ، او غافل از پایین شد و من ناگهان دستم را روی برآمدگی ، اسفنج مانند و اندکی مرطوب قرار دادم ،محراب مقدس زیر دستانم بود که گویی نبض های ریزی داشت که در پوششِ شفاف و نرمِ یک شلوار کشی پیچیده شده بود که‌باعث شد بر اثر شوک ناگهانی ناشی از لذت ، نفسم به ناگاه در سینه ام بشکند.پایش را جمع کرد اما انگشت سبابه و دو انگشت دیگر روی محراب و لای پاهایش گیر کرد.عمویم یه ناگاه گفت چایی میخورید آب دهنم را به سختی فرو دادم و با صدایی گرفته گفتم بله مرسی عمو جان و لیوان چایی را با آن یکی دستم گرفتم زیرا اون یکی دستم روی واژن همسرش مرضیه مولایی بود.خواست قند بدهد که گفتم قند نمیخواهم دندانم درد میکند.یک دست استکان چایی و انگشت دست دیگر روی شکاف واژن مرضیه البته از روی شلوار . آن مایع لزجی که از بافت شلوار ترشح می کرد را روی انگشتم حس میکرد‌م.آن عصاره یِ طاهره از حوضچه کوثر که هر جانی را متبرک میکند. آن شهد الهی که چون شبنم صبحگاهی از نطفه لاله می چکد ، که مایه رستگاری و طراوت جان بندگان برگزیده خداست.انگشتم را که چسبناک و خیس بود بیرون آوردم ، مرضیه با گوشه چشم نگاه می کرد ، آن را داخل لیوان چایی ام کردم و جلوی نگاه پر از شرر و حیرت زده مرضیه آن را نوشیدم .راست نشست خودش را جمع و جور کردم ، نازنین بیدار شده بود ، من دست گستاخ و بی پروایم از زیر چادرش دو مرتبه هجوم آورد ، نرمی ران هایش را گرفت و از هم گشود و از زیر کش شلوارش ابتدا پوست داغ و لطیف مثانه اش را حس کرد. آنگاه یک پوشش گیاهی بسیار ریز و تیغ تیغی بر پهنه یک نشیب ، یا یک برامدگی که حسابی آماس کرده ‌و سپس چین و شکن هایِ غضروفیِ مرطوب که همچون یادگاری از دوران اجداد باستانی ما ست ، چون گل برگی که به تغزل پیچ و تاب خورده، حال مابین دو انگشت باریک من اسیر شده‌. گوشی مرضیه زنگ خورد صورتش یک پارچه آتش است آنقدر لبش را گاز گرفته که جای دندانش مانده ، سینه اش را صاف میکند ، دستش را روی دستم من میگذارد که کلیتوریس را لای انگشت دارد ، ناخن بلند و حلقه اش را حس میکنم. تمام تلاشش را میکند که صدایش عادی باشد ..

_ سلام خانوم حسینی خوب هستید انشاالله
_داریم برمیگردیم یه مرحمت‌شما جای شما خالی
بله در خدمتم ، بله کلاس فوق العاده عربی من همون روز بعدازظهر پنجشنبه برگزار میشه خیالتون راحت
_بله مشکلی نیست اون‌روز هم قرار با چند تا از بچه
های کلاس ۱۰۴ ترتیل کار کنم و………

قطع کرد و بعد شروع کرد از روی یک نرم افزار در تلفن همراهش با نازنین قرائت سوره ای را کار کردن. من هم با دست دیگرم که آزاد بود با تلفنم شروع کردم به ور رفتن که اوضاع عادی بنظر برسد. دست مرا آزاد کرد .چوچوله را با دو سر انگشتم شروع کردم به کشیدن اثر آن به صورت لرزش صدایش موقع خواندن آیه : ملک الناس اله الناس ، منعکس شد
و بعد رهایش کردم ، شروع کردم به فشار دادن و کشیدن بیشتر .خودش را تکانی داد و پاهایش را بازتر کرد با لرزشی محسوس : و اذا فی صدور الناس ، آفرین عزیزم.انگشتانم از شکافِ چوچوله بسمت شکاف و حد فاصل دو مهبل متورم پیش رفت . وسطش بشدت مرطوب و لزج و داغ بود. یک ساختارِ غضروفی و عضلانی که گویی چنان متورم شده بود که نفس میداد و می خواست شرت مرضیه را پاره کند .آنگاه انگشتم از یک حفره بسیار مرطوب و غضروفی و استخوانی وارد فضای داخل واژن شد که‌سرشار از ترشحات گرم و لزج و کشسان بود ، و آن حوضچه کوثر بی توقف مرتبا میجوشید و کف دست مرا را سرشار از این مایع الهی میکرد ، طوری که مجبور میشدم کف دستم را چال کنم و ‌زیر واژنش بگیرم تا صندلی را خیس نکند.انگشتان من واژنش درشتش را مشت کرده بود و انگشت سبابه ام در پیچ و تاپِ اندرونیِ این غنچه طهارت وول میخورد و به کاوش و استخراج اکسیر الهی میپرداخت‌.بدنش از شدت لذت زیر چادر عصمت ریسه میرفت و گاهی جلوی دهانش را میگرفت تا ناله نکند .به سمت من برگشت و با نگاهی التماس گونه و تا حدودی خشمگین از من خواست بس کنم .

_ خب عزیزم اینو بخون قال یوسف به ابیها….

بعد دوباره سگرمه هایش در هم رفت و انگشتش‌را گاز گرفت و چشمانش را بست و بدنش زیر چادر تکان سختی خورد. عمویم همچنان داشت از مسائل اقتصادی حرف میزد در حالی که برادر زاده اش با تحریک دائم کلیتوریس میخواست مایع ای از واژن همسر مومن اش بیرون بکشد . مرضیه ارضا شده بود. از تکان های شدید بدنش متوجه شدم.بعد دوباره برگشت و نگاه خاص و پرسشگر و اعجاب آوری به من کرد و دوباره به کار خود یعنی تمرین قرائت با نازنین‌ زهرا برگشت.

فصل دوم

چطور چنین چیزی ممکن شد ؟‌ یعنی همه این ماجراها
بخاطر ناتوانی جنسی عمو هستش ؟ هر چقدر به آن فکر میکنم باور ناپذیر تر میشود ؟ شاید انقدر باور ناپذیر که مرضیه خیالش راحت است که به فرض محال اگر من این قضایا را برای کسی تعریف کنم
او هرگز باور نخواهد کرد و تازه به عقلم هم شک میکند.
انگار رویا به واقعیت تجاوز کرده است‌.چند روزی گذشت مرضیه باز در کمال شگفتی چنان با من برخورد میکرد که انگار هر آنچه بین ما رخ داده خیالی پیش نبوده و آنهم خیالی در مخیله من.گاهی وقت ها خودم هم شک میکردم چنین چیزهای واقعیت بوده.مرضیه در منزلش مراسم شب احیا داشت و من پشت بام مشغول عوض کردن ال ام بی و تعویض سویچ بودم که سوخته بود. صدای سخنرانی مرضیه را از کانال کولر میشنیدم :

_دخترم حرم پدره ، همینطور که بانوی اول اسلام حضرت زهرا حرم خانه پیامبر بود ، پس ببینید خداوند چه مقامی رفیعی به دختر داده ، به خاطر همینکه ، تکلیف میکنه رفتار تو ، پوشش تو باید شایسته شان تو باشه.حرمت و گوهر تو رو حفظ کنه نه اینکه خلخال ناچیزی بشه در بازار کوفه ، وا مصیبتا که الان در کوچه و خیابان ما چه می بینیم خواهرا ؟ حیا و آبرو و شرف زن ایرانی _ اسلامی کجا رفته ؟ ، دختر نوشکفته و معصوم نافشو مثل ناف چهارپایان میذاره بیرون ، اون دختر پدرش و برادرش چطور میتونه سرش و بالا
بگیره حدیثی ثقه ای هست از امام جعفر صادق که میفرمایند و ان ……..
؟؟

بعد ظهر از سرکار برمیگشتم دیدم با کیسه های خرید منتظر آسانسور است ، سلام دادم ، سرش را پایین انداخت و خیلی آهسته پاسخ داد.داخل آسانسور که شدیم همچنان‌سرش پایین بود.گفتم شماره تماست را بده جوابی نداد. گفتم لااقل ای دی تلگرامت‌را بده گفت ندارم ،گفتم یه یکسری صحبت با تو دارم.گفت من صحبت خصوصی با کسی ندارم‌.کلافه ام کرده بود.از آسانسور که خواست پیاده شود ، دستش را گرفتم و به سمت خودم کشاندم گفتم باید حرف بزنیم نگاه تندی به من انداخت گفت ، پایت را از گلیمت درازتر نکن هر چه بوده و نبوده تمام شده رفته من اصلا نمیفهمم تو چه میگویی ، انگار دیوانه یا خیالاتی شدی .ببین یه غلطی بوده شاید ولی تموم‌شد رفت خواهشا فراموش کن نگذار رسوایی پیش بیاید هم‌زندگی من نابود میشود هم تو. من که خشکم زده بود را به حال خود داشت رها میکرد و میرفت.
از آسانسور خارج نشده بود که دستش را محکم گرفتم و به سمت خودم کشاندمش ، جا خورده بود ، به دیوار آسانسور چسباندمش در چشمانش زل زدم گفتم

_ این آتشی نیست که به این زودی و راحتی بخوابد
دست خودت است که فیصله پیدا کند…

نگاه تندی کرد و با تحکم گفت :

_الان مسعود میاد رفته نازنین رو از مدرسه بیار برو
جون مادرت بدبختم نکن بعد هراسان بیرون رفت‌.

چند روزی گذشت من همچنان در اتفاقاتی که در ماشین رخ داده بود غوطه میخوردم. آن را از زوایای مختلف حلاجی میکردم ، سعی میکردم مبنا و انگیزه ای برای رفتار مرضیه پیدا کنم همچنین عطش و اشتیاقم نسبت به او بیشتر میشد و حرصم دیوانه وار برای تصاحب بدنش .

نوشته: قلب یخی

ادامه…

اطلاعات داستان

تاریخ انتشارسه‌شنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵
زمان مطالعه17 دقیقه
دسته‌بندیداستان‌های سکسی

اشتراک‌گذاری داستان

پسندیدن و بازدید

تعداد بازدید7,216

دیدگاه‌ها (19)

  1. Shilajoon2025

    با اون قلب یخی ت، بسیار پرحرارت وجذّاب مینویسی براوو…

  2. ma.sh.zoj

    اگه شما داستان مینویسی بقیه چی مینویسن؟ یه همچین متنی حیفه واقعا در این جایگاه – شما قطعا نویسنده ماهری هستی که جهت تفنن اینجا هم مینویسید

  3. O.71

    عالی پسر عالی بود این داستان اگه ادامه داره ادامه بده

  4. kaveh9988

    افرین، خوب بود

  5. superbi20

    چون تجربه ای مشابه با این داستان دارم خیلی باهاش حال میکنم سعی کن ادامه شو زودتر بذاری

  6. Hamed12920

    بسیار زیبا و روون توصیف کردی، عالی بود.

  7. Aminamkerman

    قسمت بعدی داره یا ن

  8. Frozen_Heart_67

    پسر سفید بی مو اول اینکه این یک داستان که من از تجارب خودم گرفتم در چنین حالی میشه اینکارو کرد منتها کمی سخته دوم اینکه کنار عموی قهرمان داستان پدربزرگ هم نشسته بود من خودم یک بار کنار راننده یه اتوبوس نشسته بودم بهم چای تعارف کرد…

  9. پسر_سفید_بی_مو

    قسمت قبلی بی نظیر بود ولی این قسمت افتضاح به تمام معنا بود! اولن چطور میشه صندلی عقب در حالی از زیر چادر سینه های زنی رو دستمالی کنی در حالیکه بدنت به جلو متمایل هست! دومن مگه عموت رانندگی نمی‌کرد!؟ چطور در حال رانندگی برای بقیه چایی می‌ریخت و به افرادی که عقب نشستن چایی تعارف می‌کرد؟ آیا هم خودت و هم عموی محترمت دستانی به مانند دستان پر توان کارآگاه گجت دارید؟ با هزار جور ضدحال تا تعارف چایی خوندم و اومدم کامنت بزارم بگم اینجور صحنه ها فقط با انیمیشن میشه ساخت

  10. PersiaLover

    محشر!

  11. Babak.boy

    عالی بود ادامه رو زود بذار

  12. امیر۱۸

    ادبیات کوسشعر۲ وقتی سواد کتابی و ادبی نوشتن رو نداری مجبوری ادایه نویسنده هایه حرفه ای رو در بیاری!؟ در ضمن این قرآن جدید به تو نازل شده یا والده محترمه که سوره ناسش این آیه (( اذا فی صدور الناس)) رو داره!؟ امان از جماعت بیسواد جقی

  13. amirkhan9700

    بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم

  14. sikir

    گاییدی با این ادبی نوشتنت _ این آتشی نیست که به این زودی و راحتی بخوابد دست خودت است که فیصله پیدا کند… نگاه تندی کرد و با تحکم گفت : _الان مسعود میاد رفته نازنین رو از مدرسه بیار برو جون مادرت بدبختم نکن بعد هراسان بیرون رفت‌. همه رو‌ محاوره‌ای بنویس قابل خوندن باشه بلد نیستی قبل انتشار بده برات ویرایش کنم

  15. Kasper008

    عالی ملکه الناس اله ناس ومن الشر کصای زیر چادر خناس

  16. NEMO13

    گاییدیمون با این اسب عربت حاجی تند تند نگارش کن منتظریم اخه ای بابا

  17. singleguy

    خیلی دیر قسمت دوم رو گذاشتی. الان هم که اصلا مشخص نکردی ادامه داره یا تموم شده! ای کاش میشد کاری کرد که موقع انتشار قسمت بعدی داستان برامون ایمیل میومد.‌..

  18. mrsmith

    ادامه داره؟؟؟

  19. اگوستین_قدیس

    شاهکار، خوشم میاد اینطور ادبیاتی رو توی داستان اروتیک میبینم و جدا از تشبیهات جالبت اینکه بین متن هات اشاره میکنی به وجه روانی موضوع مثل این: «یک تابوی بزرگ بود اما مگر نه اینکه هر تابویی شور و حرارتش را از این حقیقت میگیرد که میتوان از آن تخطی کرد؟. تابو در عین حال که میل را منکوب میکند آن را پرورش میدهد، بزرگ و تهتیج میکند» خیلی جالبش میکنه، و این نکته که سرکوب هایی که از طرف اخلاقیات ادیان در برابر احساس جنسی شکل میگیره چطور باعث قوی تر شدن یا تغییر شکل این احساس میشه.

ثبت دیدگاه برای این داستان بسته است.

داستان‌های مشابه و پیشنهادی

دانلود ویدئودانلود
00:00

چند ویدئوی سکسی ایرانی دیگر (تصادفی)

در حال بارگذاری ویدئوها...

عکس‌های ایرانی

برای عکسهای بیشتر به چپ بکشید یا روی فلش بزنید

فیلم های سکسی خارجی