نوشین زن عمویی که همدمم شد (۳)

…ادامه از قسمت قبل (لینک قسمت های قبل را در پایین داستان بالای نظرات میتوانید پیدا کنید یا اینکه میتوانید نام داستان را از بخش جستجوی وب سایت جستجو کنید)

صبح روز بعد از حموم با سردرد و سنگینی عجیبی از خواب پریدم. دست گچ‌گرفته‌م هنوز نبض می‌زد. داشتم تو آشپزخونه آب می‌ریختم که صدای در اومد.
نوشین بود.
چشم‌هاش قرمز و پف‌کرده، موهاش نامرتب، و بدون هیچ سینی چایی. فقط اومده بود. تا نشست روی مبل، بغضش ترکید و اشکاش سرازیر شد.
– از خودم متنفرم مبین…
دلم هری ریخت.
– به خاطر دیشب؟
سرشو پایین انداخت و با صدای لرزون گفت:
– چند ساله بعد از مرگ عموت، نذاشته بودم هیچ‌کس دست به بدنم بزنه. دیشب… نفهمیدم چی‌کار کردم. مامانت سال‌ها فکر می‌کرد من زن خرابیم… حالا ببین با پسرش چیکار کردم.
دستای سرد و لرزونش رو گرفتم بین دست‌هام.
– نه… این‌جوری فکر نکن. تو فقط هوای منو داشتی. دستم شکسته بود. من خودم نتونستم. این بین خودمون می‌مونه، قول می‌دم.
ولی سرشو بلند کرد. چشم‌هاش پر از اشک بود:
– من مرزمو شکستم مبین. مرزی که سال‌ها با خون دل حفظش کرده بودم.
یکم سکوت کردم و فکر کردم. این‌بار عقب‌نشینی نکردم. مستقیم تو چشم‌هاش نگاه کردم و آروم گفتم:
– حالا اصلا چه عیبی داره که ما با هم ارتباط داریم. وقتی که من کنار تو و تو کنار من حس خوبی داریم چه عیبی داره؟ من خیلی خیلی ازت خوشم میاد نوشین. کنار تو همون خوشحالی رو دارم که باید داشته باشم

چند ثانیه کامل ساکت موند پشم هاش ریخته بود. بعد شروع کرد به بهونه آوردن، درست مثل کسی که داره از خودش دفاع می‌کنه:
بعد آروم گفت:
– تو جای پسر منی مبین. این چه حرفیه؟ من فقط می‌خواستم مواظبت باشم. اگه نزدیک شدم، فقط به‌خاطر همین بود.
نگاهش کردم و با صدای آروم‌تری پرسیدم:
– پس چرا تا فهمیدی ممکنه با یه دختر دیگه ارتباط داشته باشم، این‌قدر سرد شدی؟
ساکت موند. قاشقش رو گذاشت کنار بشقاب. من ادامه دادم:
– بگو نوشین. بگو تو هم بهم حس داری. الکی نبود که روی تراس بوسیدی‌م. الکی نبود که اومدی حموم.
سرشو پایین انداخت. بعد بالا آورد و با صدایی که کمی می‌لرزید گفت:
– آخه من زن عموتم.
– عموم خیلی وقته رفته. حتی با منطق شرع و دین هم مانعی بینمون نیست.
– مامانت… می‌دونی چقدر عصبانی می‌شه؟
– قرار نیست بفهمه.
– می‌دونی چقدر ازت بزرگ‌ترم؟ بهتر نیست با هم‌سن‌های خودت باشی؟
– من همین پختگی‌ت رو دوست دارم. همین که زن کاملی.
هر کدوم رو که می‌گفت، من جواب می‌دادم. کوتاه نمیومدم. آخرش نفس عمیقی کشید، اشکاش رو پاک کرد و با صدایی خسته گفت:
– پس حداقل… مثل قبل دوستانه بمونیم. بیشتر از این نریم جلو. قول بده.
من هم گفتم باشه بعد چند دقیقه گفتم. البته امروز که تو چایی نیاوردی بذار من چایی درست کنم. رفتم تو اشپزخونه و کتری روی گاز گذاشتم.
حالا که چای داره دم می‌کشه، بذار یه چیزی بهتون بگم.
من مبین، نویسنده‌ی این داستانم. و این ماجرا، واقعیت نداره؛ ساخته‌ی ذهن منه. می‌دونم، شاید بعضی‌هاتون قسمت‌های قبلی رو خوندید و فکر کردید ریتم یا بعضی صحنه‌ها نیاز به کار داره. و راستش، حق دارید. من همه‌ی نظرهاتون رو خوندم و سعی می‌کنم هر بار بهترش کنم. منم آدم هستم و بالاخره ممکنه قلمم ایراد داشته باشه.

از اون صبح به بعد، رابطه‌مون نه تنها سرد نشد، بلکه آروم‌آروم عمیق‌تر و صمیمی‌تر شد.
دیگه جایی رسید که من عملا خونه نوشین زندگی می‌کردم و به واحد خودم نمی‌رفتم.
عصرها با هم می‌رفتیم خرید میوه و نان. گاهی تا پارک پایین خیابون پیاده می‌رفتیم و برمی‌گشتیم. مبینا رو می‌بردیم پارک. پیاده روی می‌رفتیم و وقتی با لباسای ورزشی راه می‌رفت، توجه همه مرد ها روی اندام نوشین بود.
موقع فیلم دیدن، فاصله‌مون روی کاناپه هر شب کمتر می‌شد. دست‌ها گاهی بی‌اختیار همدیگه رو پیدا می‌کردن و هیچ‌کدوم سریع کنار نمی‌کشیدیم.
یه شب در حال خنده، سرش رو گذاشت روی شانه‌م و همون‌جا موند تا فیلم تموم شد.
یه شب دیگه، وقتی داشت از تنهایی‌ش حرف می‌زد، من دست کشیدم رو موهاش و اون چشم‌هاش رو بست و هیچی نگفت.
بوسه‌های کوتاه و محتاطانه هم گاهی پیش می‌اومد؛ روی گونه، روی گوشه لب، و بعد هر دو وانمود می‌کردیم اتفاقی بوده.
دیگه نمی‌شد انکار کرد.
بین ما یه چیز زنده بود که هر روز بزرگ‌تر می‌شد.
تا رسید به شب تولدم.
دوستا تو کافه برام سورپرایز گرفته بودن. چند ساعت شلوغ و پر از خنده بود. وقتی نزدیکای یازده شب برگشتم خونه، انتظار هیچی رو نداشتم.
در که باز شد، بوی کیک شکلاتی تو راه‌پله پیچید.
نوشین وسط سالن وایستاده بود.
یه پیراهن مشکی کوتاه و چسبان پوشیده بود که درست بالای زانو تموم می‌شد. پارچه‌ش با هر نفس کشیدن، فرم سینه‌ها و گودی کمرش رو نشون می‌داد. موهاش کامل باز بود و روی شانه‌ها و سینه‌ش ریخته بود. یه لبخند نرم و کمی خجالت‌زده روی لبش بود. دیدن یک حوری بهشتی چطوره؟ نوشین دقیقا همونطوری بود. یک زن جا افتاده جذاب . که هیچ کم و کاستی در چشمان من نداشت.
– سورپرایز… تولدت مبارک مبین.
روی میز یه کیک کوچک شکلاتی، دو تا لیوان کمر‌باریک و شیشه‌ی عرق آماده بود. مبینا پیش مادربزرگش بود و تا فردا برنمی‌گشت.
نشستیم. کیک رو با هم بریدیم. عرق خوردیم. اولش حرف‌های معمولی می‌زدیم، ولی هر جرعه‌ای که پایین می‌رفت، نگاه‌ها سنگین‌تر و طولانی‌تر می‌شد. دست‌ها روی میز به هم نزدیک‌تر شدند. یه‌بار انگشت‌هامون به هم خورد و هیچ‌کدوم نکشیدیم عقب.
نزدیکای نیمه‌شب، وقتی هر دو کمی گرم و شل شده بودیم، نوشین لیوانش رو گذاشت کنار، بلند شد، دستمو گرفت و آروم کشید بالا.
– خب می‌خوام هدیه‌ی تولدتو بهت بدم.
دست گرفت و منو برد توی اتاق.
در اتاق رو پشت سرش بست. فقط چراغ خواب نارنجی‌رنگ روشن بود. من رو نشوند روی لبه‌ی تخت. خودش مقابل من زانو زد. دست‌هاش رفت سمت کمربند و زیپ شلوارم. آروم بازشون کرد. نگاهم کرد، یه لحظه مکث کرد، انگار آخرین فرصت برای پشیمون شدن رو به خودش می‌داد… بعد سرشو پایین برد.
اول فقط لب‌هاش رو روی پوستم گذاشت. نفس گرمش رو حس می‌کردم. بعد زبانش آروم کشیده روی کیرم و چند ثانیه بعد کیرم رو کامل تو دهان گرم و خیس‌ش کرد.
دست‌هاش رو گذاشته بود روی ران‌هام و محکم نگه داشته بود. سرش بالا و پایین می‌رفت؛ آروم آروم سرعتشو زیاد کرد و از دستش کمک گرفت.
از گلوش صداهای خفه‌ی لذت و تلاش می‌اومد. من دست سالمم رو بردم تو موهاش و انگشت‌هام رو لای تارهای سیاهش فرو کردم. اون بیشتر تشویق شد. سرعتش بیشتر شد، زبانش چرخید، و هر از گاهی نگاهم می‌کرد با چشم‌های نیمه‌باز و خیس.
نزدیک بود تمام کنم که سرعتش رو کم کرد، لب‌هاش رو کشید بالا و با صدای گرفته و کمی خشن گفت:
– امشب مال توئه… کامل.
بعد دوباره پایین رفت و این‌بار بدون هیچ مکثی ادامه داد تا اینکه من با یک ناله بلند، همه وجودم رو داخل دهان گرمش خالی کردم.
نوشین آروم عقب کشید، لب‌هاش رو با پشت دست پاک کرد، آروم اومد توی بغلم و سرشو گذاشت تو سینه ام‌ و گفت هدیه خوبی بود…؟

نوشته: مبین

بازدید 12,406

0 پاسخ به “نوشین زن عمویی که همدمم شد (۳)”

  1. داستانت بشدت زیباست و احساس توش موج میزنه. خیلی آروم داری پیش میری و این به داستانت جذابیت لازمو داده. ادامه بده

  2. بعد یکسال دیدی نقد زیاد شد گفتی بگم داستانه ولی از ایده جمع کردنت خوشم اومد

  3. بعد از این‌همه وقت، وسط قسمت سوم، زِرت میگی داستان الکیِ ؟!! امیدوارم روحِت، چیزی که حواله‌ش کردم رو دریافت کرده باشه….

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...