دردی که دوست دارم

پر از ترس و دلهره، توی یه کافه شلوغ نشسته و از استرس زیاد با گوشی ور می‌رفتم. ثانیه‌ها به کندی می‌گذشت و یک چیزی توی مغزم می‌کوبید که هنوزم دیر نشده پاشو برو، ولی بالاخره عقربه‌های ساعت به سه بعد از ظهر رسید و دیگه دیر شد، از راه رسید!

چهارشونه، پرصلابت و با همون نگاه سنگین و نافذ، همون استایل مردونه و جذابی که جذابیتش در آستانه پنجاه سالگی به اوج رسیده بود. با دیدنش قلبم از جا کنده شد و تپش قلب گرفتم. نرسیده به میز، بی‌اختیار بلند شدم سرپا و با لکنتی عجیب گفتم:

«سـسلام آقا فرهاد…»

لرزش پاهام اجازه نداد منتظر جواب بمونم و ول شدم روی صندلی! اون نگاه خونسرد، ژست پیروزی که توی چشماش موج می‌زد و لبخندش، عین مته روی اعصابم بود و دلم می‌خواست جرش بدم، ولی وقتی نشست و بی‌اجازه دستام رو گرفت، یهو همه چیز تموم شد…

دستام تو دستای زمخت و بزرگش گم شد. انگار گرمای تنش به تن من منتقل شد و خون تازه توی رگام جاری کرد، لرزش دستام کم شد و ضربان قلبم به روال قبل برگشت!

همه چیز از دو ماه قبل شروع شد؛

از شب نامزدی یکی از بستگان دور، که شب خوبی بود و خوش می‌گذشت، آخر شب خسته از رقص و پایکوبی، برای فرار از هیاهو و بوی الکل، به بالکن پناه بردم، اما دیری نپایید که سروکله فرهاد پیدا شد و با فاصله کنارم ایستاد.

حالی ازم پرسید و یکی دوتا پک هم به سیگارش زد، اما نگاه‌های غیرعادی‌ش اذیتم می‌کرد. نامحسوس سعی کردم اون قسمت لخت پاهام رو از معرض دیدش دور کنم. نگاهش رو به دور دست دوخت و با لحنی پر از افسوس گفت: کاش هیچ وقت سروکله‌ات توی این فامیل پیدا نمی‌شد!

متحیر از حرفش فقط نگاه کردم و اون با خنده‌ای زورکی ادامه داد: این‌جور نگاه نکن لعنتی. خودت نمی‌دونی که چه آتیش می‌سوزونی. من حاضرم همه زندگیم رو بدم، تا فقط یک شب مال بشی و از تنت سیراب بشم!

دیگه بقیه حرفاش رو نشنیدم. از فشار عصبانیت بدنم به لرزه افتاد. این حجم از وقاحت، از آدمی که تا اون شب محترم‌ترین آدم توی ذهنم بود، هضم‌شدنی نبود! دلم می‌خواست به حساب زیاده‌روی و مستی بزارم، ولی نه…

درست هفت سال قبل از اون، یعنی زمانی که هنوز یک سال از ازدواجم نگذشته بود، توی یک مهمونی دیگه، مهناز همسرش چند باری به پشتم نگاه کرد و وقتی ازش پرسیدم به چی نگاه می‌کنی، خنده‌کنان دم گوشم گفت: می‌خوام ببینم این کون تو چی داره که فرهاد اون‌جوری آب از لب و لوچه‌اش سرازیر شده و راست کرده!

خب خیلی‌ها هم بهم گفته بودند که باسنم فرم قشنگی داره و نگاه‌های هیز خیلی از مردها رو تحمل کرده بودم، ولی اون موقع حرفای مهناز رو گذاشته بودم به حساب حسادت و حرفای خاله‌زنکی، چون فرهاد بیست سالی از من بزرگ‌تر بود و دوتا بچه داشت. هیچ وقت نشنیده بودم کسی ازش بد بگه، ولی حالا…

هفته‌ها عصبی بودم و حالم از خودم بهم می‌خورد، از اینکه همون جا نزده بودم توی دهنش و جواب دندان‌شکنی بهش نداده بودم، کلافه بودم و هی خودخوری می‌کردم. چندباری خواستم به رضا (همسرم) بگم، ولی ترس از قضاوت خودم و اتفاقات بعدش منصرفم کرد.

یک ماه بعد هنوز ذهنم درگیر بود و مدام رفتار هفت سال گذشته‌اش رو مرور می‌کردم، گاهی حتی از فشار زیاد می‌نشستم و گریه می‌کردم، اما یهو به خودم اومدم و دیدم که از فکر کردن به بعضی کار و رفتارش بدنم مورمور می‌شه!

نفهمیدم چی شد که یک روز صبح بهش زنگ زدم و گفتم: می‌خوام ببینمت و باهات حرف بزنم.

استقبال کرد و برای ساعت سه بعدازظهر همون روز قرار گذاشتیم!

و حالا اومده بودم که باهاش دعوا کنم و بهش بگم چرا این حرفا رو زده و چرا به وضعیت تأهل هر دو نفرمان فکر نکرده، چرا… ولی آخه کدوم خری برای گفتن این حرفا می‌ره آرایشگاه و به خودش می‌رسه؟

با صدایش که گفت: خوبی مرضیه جان؟ رشته افکارم پاره شد و به خودم اومدم. یک چیزی مثل شرم سر تا پام رو فرا گرفت و بی‌اختیار دستام رو از توی دستاش بیرون کشیدم. اشکام سرازیر شد و خیلی آروم گفتم:

آقا فرهاد، من خیلی می‌ترسم!

اااا این دیگه چی بود؟ دو ماه تمام با خودم جنگیده بودم که بیام اینو بگم؟

دیوث انگار نقطه ضعفم رو پیدا کرده بود یا شایدم اون‌قدر به خودش اطمینان داشت که… زل زد بهم: مرضیه جان، از چی می‌ترسی‌؟ هر اتفاقی که بیفته من کنارتم!

انگار همین چند کلمه اون فشار سنگین رو از روی سینه‌ام برداشت و کمی آروم شدم. می‌ترسیدم تو چشماش نگاه کنم. نفس عمیقی کشیدم و با صدایی لرزان گفتم: اگه کسی بفهمه چی؟

لبخند کمرنگی زد:ببین، فقط حرف می‌زنیم و قهوه می‌خوریم. من عجله‌ای ندارم، دوست دارم وقتی بیای که خودت بخوای، که دیگه هیچ راه برگشتی نباشه، تا اون موقع… من فقط همین‌جوری کنارت هستم!

دهنم رو بست و دیگه حرفی به زبونم نیومد، قهوه و کیک سفارش داد و استادانه حرف رو عوض کرد. در مورد چیزای معمولی حرف زدیم، خاطره‌های قدیمی، فیلم، کار، حتی از فامیل و از اینکه چرا بعد از ازدواج ورزش و تکواندو رو کنار گذاشته‌ام، حرف زدیم.

تا به خودم بیام دو ساعت گذشت و نزدیکای ساعت پنج بود که گفتم: آقا فرهاد من دیگه باید برم!

همزمان با برداشتن کیف و سوئیچش از روی میز، سرش رو تکون داد و گفت: بله، حتما، بفرمایید!

وقتی بلند شدیم و کنار ایستاد تا من جلوتر برم، آروم دستش رو گذاشت پایین کمرم! بی‌حرکت و انگار فقط می‌خواست بگه هنوز اینجاست!

از در کافه که خارج شدم چرخیدم به طرفش، اما نگاش نکردم، آروم گفتم: آقا فرهاد… من… واقعاً نمی‌دونم قراره چی بشه، ولی… ممنون!

لبخندی زد: من ممنونم که اومدی. یادت نره که برای دیدار بعدی لحظه‌شماری می‌کنم. حتما بهم زنگ بزن، حتی اگه فقط بخوای حرف بزنی یا فحشم بدی!

بی‌دلیل خندیدم، یه خنده عصبی و شاید از سر شرم و به سرعت ازش دور شدم. رفتم کنار خیابون و به اولین تاکسی گفتم: دربست!

سوار شدم و راه افتاد، کمی جلوتر برگشتم و نگاهش کردم. هنوز ایستاده بود و داشت نگاه می‌کرد. لبخندی روی لبم نشست و سرم رو به شیشه تکیه دادم. قلبم تند می‌زد، ولی این بار از سر ترس نبود و یک حس متفاوت داشت. شاید عجیب‌ترین و قوی‌ترین حسی که اون روز تجربه کردم.

سه ماه بعد،

دیگه نه از شرم خبری بود و نه عذاب وجدانی داشتم، دوبار باهاش خوابیده بودم و از هم‌خوابیش هم غرق لذت می‌شدم، ولی یک‌باره تصمیم بزرگی گرفتم. تصمیمی که تا اون روز از فکرش هم وحشت کرده بودم و رضا هم ازم نخواسته بود!

توی خونه‌ای که برای دیدار هامون تدارک دیده بود، وقتی سکس‌مون تموم شد و در اوج لذت بودم، خودم رو توی آغوشش لوس کردم و گفتم: فرهاد می‌شه دفعه بعد از پشت بکنی؟

همون موقع هم ته دلم لرزید، ولی فرهاد جوری شوکه شد که تا یک هفته بعد خیال می‌کرد شوخی کرده‌ام و هی می‌پرسید: مرضیه مطمئنی؟ ممکنه اذیت بشی؟

خوب می‌دونستم، ولی تصمیمم رو گرفته بودم. می‌خواستم با فرهاد تجربه‌اش کنم و در واقع به آرزوش برسونم.

قرار و مدار ها رو گذاشتیم و بالاخره روز موعود از راه رسید.

از توی آسانسور که پشت سرم ایستاد و نفساش رو روی گردنم حس ‌کردم، هیجانش رو شاهد بودم. دستش از کمرم گذشت و پایین‌تر رفت، روی باسنم نشست و فشار ملایمی داد، انگار می‌خواست ببینه خواب نیست! آه کوتاهی کشیدم و بهش تکیه دادم.

در اتاق رو که بست و رفتیم به طرف اتاق، هنوز کامل لباس تنم بود، ولی حس می‌کردم لخت‌تر از همیشه‌ام.

نزدیکم شد و دستش رو گذاشت زیر چونه‌م و صورتم رو بالا آورد. یک لب طولانی ازم گرفت و زبونش رو توی دهنم چرخاند. سرش رو که عقب کشید، نگاهش عمیق بود و حریص. دستام رو گرفت و در حالی که با انگشت شست پشت دستام رو نوازش می‌کرد:

مرضیه اگه نمی‌خوای من تا همین‌جاشم راضیم!

دروغ می‌گفت و می‌دونستم دیگه راه فراری ندارم. به قول خودش هفت سال تو کف کونم و هزار بار خوابش رو دیده… ولی همین جمله یه جورایی آرومم کرد. از اینکه حتی به دروغ هنوز حق انتخاب بهم می‌داد، پر از لذت بودم. بوسه محکمی به لباش زدم و گفتم: عزیزم، ولی من می‌خوام!

لبخند زد. همون لبخند پیروزمندانه. دستش پشت سرم قفل شد و لبام رو بوسید. اول نرم، انگار داشت مزه‌م می‌کرد و بعد عمیق‌تر و زبونش داخل دهنم چرخید. بوی عطر، بوی تنش و حتی بوی سیگارش، همه با هم مخلوط شده بود و داشت مغزم رو می‌سوزوند.

شالم رو برداشت و دستاش رفت روی دکمه‌های پالتوم. یکی‌یکی باز کرد. وقتی بلوز رو هم از تنم درآورد، عقب کشید و نگام کرد، به پستان‌هام که از هیجان سفت شده و سوتین مشکی‌ام براشون تنگ بود.

دستاش رو گذاشت روی سینه‌م و از روی سوتین فشار داد. نوک سینه‌م سفت‌تر شد. یه آه بلند کشیدم و گفتم: درش بیار!

آروم خندید. قلاب پشت رو باز کرد و سوتینم افتاد. سینه‌هام آزاد شدن و نوک سفت و قهوه‌ای‌شون توجه‌اش رو جلب کرد. با انگشت شست و اشاره‌ش یکی‌شون رو گرفت و آروم پیچوند. جیغ کوتاهی کشیدم. درد نبود، یک چیزی مثل لذت اما تیز!

هنوز رهاش نکرده و از فشارش کم نکرده، زل زد تو چشمام و با صدایی خش‌دار: دوست داری؟

خودم انگشتاش رو بیشتر فشار دادم و با نفسی سنگین گفتم: آره… محکم‌تر!

فشار داد، کمی بیشتر و بدنم لرزید. دست دیگه‌ش رفت روی دکمه شلوارم، زیپ رو پایین کشید و شلوار رو تا پایین ران‌هام پایین برد. فقط شورتم موند.

نشستم روی لبه تخت، شلوارم رو کامل درآورد. جلوم زانو زد، دست‌هاش رو گذاشت روی ران‌هام و آروم بازشون کرد. انگشتی رو خیسی شورتم کشید و در حالی که به سمت دهنش می‌برد: دختر تو که از الان خیس شدی؟

نای جواب دادن نداشتم و فقط به پشت افتادم. انگشتش رو لیسی زد و از کنار شورت کشید روی خط کُسم. با کشیده شدن انگشتش روی کلیتوریسم، برق لذت رفت توی جون و تنم. باسنم از تخت فاصله گرفت و یه وااای بلند از دهنم خارج شد!

کف پاهام رو گذاشت لبه تخت و شورتم رو کنار زد. سرش رو برد لای پاهام و نوک زبونش رو آروم توی سوراخم فرو کرد. یکی‌دو دقیقه‌ چشمام رو بسته و پر از شهوت بودم ولی کاملش نکرد. بلند شد و همراه با نوازش شورتم رو آروم پایین کشید. تا زانو و بعد کامل درآورد و پرتش کرد گوشه اتاق.

دیگه کامل لخت بودم. یک شیشه روغن از توی یخچال آورد و ازم خواست روی شکم دراز بکشم. بالشی گذاشت زیر شکمم تا باسنم بالاتر بیاد. بازم سرش پایین رفت و این بار زبونش به سوراخ پشتم رسید.

خوشبختانه به پیشنهاد خودش از صبح چیزی نخورده و خودم رو کامل تخلیه و تمیز کرده بودم.

یکی دو دقیقه‌ای قبل از شروع، دستاش باسن و پهلو‌هام ماساژ می‌داد و نوازش می‌کرد و همزمان نوک زبانش روی سوراخم می‌چرخید. نوک زبونش که به اون قسمت ارتجاعی سوراخم کشیده می‌شد، نفسم رو بند می‌آورد و…

خودش هم کامل لخت شد و بالاخره شروع کرد!

وقتی پرده‌ رو کشیده و اتاق تاریک شد، ترس و اضطراب بهم چیره شد. مقداری روغن توی شکاف پشتم ریخت. دست‌های گرمش که روی باسنم نشست با سردی روغن ترکیب شد و یک لرز خفیف توی کمرم آورد.

نوک انگشت شستش به سوراخم بوسه زد و خیلی نرم و دورانی حرکت کرد. قلبم تند می‌زد و انگار داشت از سینه‌م بیرون می‌پرید. نمی‌دونم روغن چی بود، اولش سرد بود و لغزنده بود، اما حالا با گرمای بدنم مخلوط شده و حس چسبناکی می‌داد.

منتظر حرکت بعدیش بودم، نفس‌هام کوتاه و لرزان، و ذهنم پر از ترکیبی از هیجان و ترس بود. این اولین بارم بود که می‌خواستم امتحان کنم. شاید گاهی فانتزی‌ش رو داشتم، اما در واقعیتش ترسناک بود، شنیده بودم درد داره، اما نمی‌دونستم چقدر، مخصوصاً با اون کیر فرهاد که قطرش چیزی نازک‌تر از مچ دستم نبود!

زانوهاش رو دو طرف پاهای من گذاشته بود و انگشتش فقط می‌چرخید، انگار داشت منو آرام می‌کرد. اما بعد، فشار کوچکی داد. فقط نوکش رو لمس کردم و بدنم ناخودآگاه منقبض شد. عضلاتم سفت شد و انگار می‌خواستن مقاومت کنن!

بوسه‌ای به پشت کمرم زد و گفت: آروم باش عزیزم، فقط نفس عمیق بکش!

صدا آرام بود، اما پر از هیجان. من سعی کردم شل بشم، اما سخت بود، آروم گفتم: فرهاد می‌ترسم… شنیدم دردش زیاده!

دوباره بوسید: آره، اولش درد داره. اما بعد… بعدش فوق‌العاده‌ست. اعتماد کن بهم!

روغن بیشتری ریخت، سرد و لغزنده، مستقیم روی سوراخم. انگشت شستش دوباره فشار آورد، این بار جدی‌تر و داخل رفت، فقط یک سانتی‌متر یا کمتر، اما درد کوچیکی توی پشتم پیچید. مثل سوزش، انگار پوست حساس اونجا داشت کش می‌اومد.

وقتی کشید بیرون و دوباره فشار داد، ملافه توی دستام جمع شد و پام رو زمین کوبیدم. بدنم لرزید و عرق سرد روی شقیقه‌ام نشست. بی‌حال گفتم: وای ف‌ر‌هاد درد داره!

نفس‌نفس می‌زدم و غریزه‌م می‌گفت فرار کن، اما فرهاد خیال عقب کشیدن نداشت، انگشتش رو بیرون کشید و دوباره روغن ریخت و همزمان که گفت؛ ششش، عزیزم تحمل کن! نرم اما تقریباً همه انگشتش رو فرو کرد!

این‌بار علاوه بر چنگ، روتختی رو گاز زدم و جیغم رو خفه کردم.

یک درد نا آشنا توی تنم شکل گرفت. چند ثانیه انگشت فرهاد ثابت مانده و در عوض لباش پشت کمرم رو بوسه‌باران می‌کرد و اون یکی دستش هم باسنم رو ماساژ می‌داد. آروم چرخوند و حرکت داد اما درد همچنان بود، مثل سوزن‌سوزن زدن و خنج کشیدن!

هی روغن می‌ریخت و با حوصله کار می‌کرد اما هر بار که انگشتش رو درمی‌آورد و فرو میکرد می‌رفت، بازم بدنم مقاومت می‌کرد و عضله‌ام سفت می‌شد. نمی‌دونم چند دقیقه گذشت، شاید پنج دقیقه، و من هنوز داشتم با درد اولیه می‌جنگیدم و اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود.

حالا انگشت شستش رو درآورده و نه فقط انگشت اشاره که انگشت دومش رو هم اضافه کرده بود. در کنار روان‌کننده، بی‌حس‌کننده هم زده بود ولی فایده‌ای نداشت و انگار به معنای واقعی داشتم پاره می‌شدم. فقط برای خودم عجیب بود که چرا نمی‌خواستم کم بیارم؟

انگشت سومش رو که اضافه کرد سوزشم عمیق‌تر و تیزتر شد، مثل اینکه چیزی بزرگ‌تر از حد تحملم داره وارد می‌شه. جیغ بلندتری کشیدم و بدنم قوس برداشت. سعی کردم نفس بکشم: وای فرهاد… نمی‌تونم… دردش وحشتناکه!

کلماتم بریده‌بریده بود و عرق از همه جای بدنم می‌ریخت. اما، فرهاد انگار ضجه زدن من براش لذت‌بخش بود! دست دیگه‌ش رو گذاشت روی کمرم و محکم نگه داشت: عزیزم گفتم شل کن، نفست رو عمیق بیرون بده. هر بار که نفس عمیق می‌دی بیرون، عضله‌ت شل می‌شه!

و تند تند شروع کردم دم و بازدم!

راهنمایی‌ش کمک کرد، اما درد همچنان بود. انگشت‌هاش رو آرام باز و بسته می‌کرد، داخل و بیرون، و هر حرکت درد رو تازه می‌کرد. اما بعد از بیست دقیقه شایدم نیم ساعت، یک چیزی تغییر کرد. درد کمتر شد، نه اینکه بره، اما با یه حس تازه دیگه مخلوط شد.

یک جورایی لذت‌بخش بود، انگار فشار زیاد، شروع کرد به تحریک اعصاب اون ناحیه و دنبال انگشتات باسنم هم عقب می‌رفت. ناخودآگاه یک آه بلند و همراه با ناله کشیدم، اما این بار نه از درد، از یه لذت اولیه.

وقتی دید آماده‌م، انگشت‌هاش رو بیرون کشید و بالاخره نوبت اصل‌ کاری شد. نوک کیرش رو روی سوراخم حس کردم. داغ، باد کرده، سفت و خیس از روغن. ساقه کیرش رو محکم گرفت توی دستش و با سوراخم که حالا بازتر شده بود، تنظیم کرد.

دراز کشید روم و شروع کرد بوسیدن صورتم و همزمان فشار داد. فقط کلاهکش وارد شد اما درد برگشت، حتی شدیدتر از انگشت‌ها.

کلاهکش که داخل شد، کیرش رو رها کرد و اون یکی دستش هم رفت زیر بدن و سینه‌هام. داشتم از وسط نصف می‌شدم و بدنم به شدت مقاومت می‌کرد، میخواستم فرار کنم اما زیر سنگینی تنش گیر افتاده و دستاش یک جوری مهارم کرده بودند که اجازه تکون خوردن هم نداشتم. دیگه نتونستم تحمل کنم و گریه‌ام گرفت. با التماس گفتم: فرهاد تو رو خدا صبر کن… به جون فرهاد دارم پاره می‌شم!

اما فرهاد خیال پا پس کشیدن نداشت، بی‌توجه به اشک و التماسم، دستش رو جلوی دهنم گذاشت: ششششش عزیزم شل کن. و بیشتر فشار داد!

تا نصفه رفت و دردی وحشتناک مثل موج توی بدنم پخش شد. عضلاتم منقبض شد و سعی کرد بیرونش کنه، اما حریف نشد!

چند ثانیه بی‌حرکت، منتظر موند تا عادت کنم. خیس عرق بودم و نفس‌هام تند بود، اون‌قدر پاهام رو رو تخت کوبیده و رو تختی رو چنگ زده بودم که دو سه تا از ناخونام شکسته شده بود. در پی حرف های فرهاد ذهنم پر از تصاویر فانتزی بود تا شاید درد رو فراموش کنم ولی، فایده‌ای نداشت.

بعد از ده بیست ثانیه، کمی بیرون کشید و یهو فشار داد، هر میلیمترش، درد رو بیشتر می‌کرد. سوزش مداوم، فشار وحشتناک و… وقتی تخماش به بدنم چسبید، دیگه نای جیغ زدن هم نداشتم. فشارم افتاده بود و بدنم یخ کرده بود.

زیر آوار اون درد، یه حس جدید داشتم، پر بودن کامل، که شروع کرد به تحریک نقاطی که قبلاً نمی‌دونستم وجود دارن. وقتی کیرش کامل توی وجودم جا خوش کرد و از حرکت ایستاد، بدنم می‌لرزید، تمام بدنم خیس عرق بود و درد هنوز کُشنده بود، اما…

فاتح این نبرد، فرهاد دیوث بود، کسی که تنم به چهار میخ کشیده بود و لابه‌لای قربون‌صدقه رفتن‌ها و بوسیدن‌هاش، کنار گوشم می‌گفت؛ میدونی، شاید باور نکنی ولی این لحظه رو تا الان هزار بار توی ذهنم تمرین کرده‌ام، همین دست و پا زدن‌هات و جون دادن زیر کیرم، همین التماس… نمی‌دونم چرا، ولی حرفاش برام لذت‌بخش بود و بیشتر تحریکم می‌کرد. از اینکه یک مرد جذاب، قوی و پخته مثل فرهاد، این‌جوری تشنه تنم باشه و از گاییدنم غرق لذت بشه حس غرور داشتم و به خودم می‌بالیدم.

حرفاش تاثیر گذاشت، دستم رو بردم روی صورتش، نوازشی کردم. سرش رو جلو کشیدم و با چرخاندن و کش دادن گردنم، بوسه‌ای به لباش زدم و بریده‌بریده گفتم: فر هاد بُ کن!

نفس عمیقی کشید، اما لبش رو از لبام جدا نکرد و بدون حرف حرکت کرد. کیرش رو آروم تا پشت کلاهک بیرون کشید و دوباره خیلی نرم تا ته فرو کرد. هنوزم با درد می‌جنگیدم و به زور تحمل می‌کردم، اما همزمان یک لذت غریبه رو تجربه می‌کردم. یک لذت آمیخته به درد!

صدای برخورد بدنامون توی خونه پر بود و حرکت کیرش رو با همه وجود حس می‌کردم. گرم بود، پرکننده، و با هر تلمبه، نفس‌هام عمیق‌تر شده و ناله‌هام از درد به لذت تغییر کرد. البته شاید حرکت دست راستش هم تأثیر داشت، که خیلی وقت بود رفته بود زیر شکمم و مشغول ماساژ کلیتوریسم بود.

کم‌کم سرعتش بالا رفت و ضرباتش تندتر و سنگین‌تر! دیگه به درد فکر نمی‌کردم و تقریباً رفته بود و جای‌ش رو به لذت طولانی داده بود. هر بار که کیرش تا ته می‌رفت، یه لذت عجیب به تنم منتقل میشد و بدنم شروع می‌کرد به پاسخ دادن – باسنم بالا می‌رفت و ازش می‌خواستم ریتمش رو تند تر کنه!

دستش رو کنار بدنم ستون کرد و تلمبه‌هاش خشن‌تر شده بود. قطرات عرق روی کمرم می‌ریخت و صدای برخورد پوست به پوست، با نفس‌های تندمون قاطی بود. حالا دیگه دستم رو پایین رفته و جای دست فرهاد رو گرفته بود. دوتا انگشتم رو توی کُسم فرو کرده و با شستم کلیتوریسمم رو نوازش می‌کردم.

زیر ضربات سنگین فرهاد بالاخره عضلات داخلی کونم دور کیرش منقبض و فشرده شد. بدنم شروع کرد به لرزیدن همه چیز سفید شد و پاهام بی‌حس شدن. لذت همه وجودم رو گرفت و تا مغز استخونم رفت. طولانی بود، شاید سی ثانیه یا بیشتر، و بدنم هنوز می‌لرزید.

وقتی بدنم از تب و تاب افتاد، فرهاد هم چند ضربه بی‌رحم دیگه زد و بالاخره به اوج رسید. قشنگ حس می‌کردم که چطور آبش می‌پاشه و دیواره‌های داخلیم رو می‌پوشونه. حتی کمی از فشارش باعث شد عضلاتم دوباره منقبض بشن. یه ناله عمیق از گلوم دراومد، نه از درد، از اون حس پر شدن کامل و مالکیت‌وار.

یک دقیقه‌ای هنوز روم افتاده و کیرش داخل بود، دشت کیر در حال شل شدنش رو بیرون بکشه ، اما من ناخودآگاه باسنم رو بدنش چسبوندم و حالیش کردم بیشتر بمونه. انگار نمی‌خواستم اون حس پر شدن تموم بشه.

لحظاتی بعد کیرش شل شد و بیرون کشید. حس خالی شدن ناگهانی مثل خلأ سرد بود؛ سوراخم باز مونده بود و سوزش ملایم داشت. با درآمدن کیرش، مایع سفید و گرم منی‌ش که رگهایی قرمز حاصل از خون داشت، از کونم سرازیر شد و ریخت روی لای پاهام و ملافه.

چند دقیقه من همانطور دمرو و زیر نیمی از تن فرهاد موندیم تا نفس‌هامون عادی شد و عرق‌مون خشک شد. مخلوطی از بوی روغن ، عطر هامون و حتی بوی منی فضای اتاق رو پر کرده بود.

من رو به پهلو و پشت به خودش کرده بود و هنوزم داشت نوازشم می‌کرد. فقط صدای نفس‌هامون و گه‌گاه صدای ماشین‌های خیابون از پنجره نیمه‌باز می‌اومد. پشتم تیر می‌کشید، دردش بیشتر شده بود، اما، دردش رو دوست داشتم!

یه لحظه که از حسرت هفت‌ساله‌اش گفت، تصویر رضا از ذهنم گذشت. لبخند صبحگاهی‌ش، بوسه قبل رفتن و یهو دلم مچاله شد، اشک گوشه چشمم جمع شد. اما دوام نداشت شاید هنوزم او اون حس لذت، حس پر بودن تو تنم بود و نمی‌خواستم تموم بشه.

یک هفته بعد که هنوز نشستن و دستشویی رفتن برام زجر آور بود، صبح زود که رضا رفت، گوشی رو برداشتم و به فرهاد پیام دادم‌. براش یک ویس پر از عشوه فرستادم: فرهاد… دفعه بعد می‌خوام خشن‌تر باشه، بی‌رحم‌تر و وحشی‌تر. می‌خوام با همه وجود حس کنم که داری پاره‌م می‌کنی و طعم کیرت یک هفته تو تنم بمونه!

جوابش کوتاه بود، چندتا شکلک خنده؛ عزیزم این تازه اولشه، خیلی کار داریم!

نوشته: مرضیه

بازدید 6,801

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

20 پاسخ به “دردی که دوست دارم”

  1. خیلی خوب بود مخصوصا برا اونایی که تجربه شو داشتن واینکه پارتنرت میدونه دردمیکشه وهربار اشک میریزه زیرت خودش باز میخواد خیلی لذت بخشه

  2. اگر پورن کمتر نگاه میکردی نوشته خوبی میشد غذا نخوردن برای انال حداقل ۲۴ ساعت قبلش باید باشه بسته به رژیم غذاییت، ۵ ۶ ساعت قبلش اصلا مهم نیست میتونی بخوری

  3. خیانت هیچوقت قشنگ نیست حالا اگه شوهر این زن میرفت با یه زن دیگه بهش خیانت مبکرد ، این مثلا خانم خودشو جر میداد که آره رضا خائنه و …!! بلاخره جنده ها برای دادن و خیانت کردن یه بهونه ای پیدا میکنن.

  4. شمسه قمر واقعا بعد از مدتها یه داستان به دلم نشست که خوندم و حال کردم خیلی خوب همه چی دقیق و نزدیک به واقعیت بود که باعثه خواننده لذت ببره ، اگه خودتم همینجوری بامن یه خاطره بسازی خیلی دوسدارم

  5. ادم با خوندن چند خط اول هر داستانی میفهمه که اون داستان ارزش خوندن داره یا نه . به نطر من مهمترین فاکتور یه داستان خوب ، قلم خوب یا سواد نویسنده نیست بلکه شخصیت نویسنده و سلامت فکر و روان نویسنده که به راحتی از سبک نوشتنش پیداست ، ارزش یه اثر رو تعیین میکنه همینطور شخصیت کامنت نویسها هم همینطور و بعضی از کامنتهای منفی تکراری براحتی بیان کننده عدم تعادل روانی و عقده ای بودن صاحب اون کامنته که حتی واسه داستانهای قوی و خوب هم کامنتهای منفی میذارن به هر حال این داستان ارزش خوندن رو داشت

  6. یه بکن سایز خوب ک تایم بالا بتونه سکس کنه براتریسام بیاد خصوصی از لرستان

  7. دقت کردید داستان های کاکولدی یا خیانت زن شوهر دار چقدر دقیق و بدون غلط و جذاب نوشته میشه؟ آیا دست هایی پشت پرده هست؟

  8. داستان خوبی بود قابل باور با قلمی توانا اما یه نکته که من خودم سعی میکنم همیشه رعایت کنم اینه که از واژه های نامأنوس مثل «کلیتوریسم» استفاده نکنم، چون اینجور کلمات موقع خواندن یه جور وقفه یا سکته تو حسی که خواننده از فضای داستان گرفته ایجاد میکنن و باعث میشه خواننده از اول سعی کنه با متن ارتباط برقرار کنه

  9. با خوندن این داستان شدید حشری شدم و یاد اولین سکس آنال با زن رفیقم افتادم و ریز به ریز فرو رفتن کیرم تو کونش یادم اومد

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...