مقدمه:
سلام من اروس هستم.
این داستان واقعی نیست و زاییده تصورات عجیب و غریب منه.
در اصل یک تمرینه برایم تا بتونم قلمم را ورزیده نگه دارم ،افسارش را باز کردم تا خودش بنویسه!
داستان قبلی ام با عنوان پشه بند زن همسایه مورد استقبال سروران واقع شد .
توجه داشته باشید که بار اروتیک این نوشته زیاد نیست و اگه یک کصمغز جقی هستی که الآن دودول به دست میخواهی جقتو بزنی، این داستان تو نیست!
من برایم انتقال بار ادبی و اجتماعی و انتقال پیام مهمه!
سرگرم کردن مخاطب مهمه.
اگر هم فحش دادی، به تخم چپ نداشته سگ توی حیاط خونه من !
……
سلام ! من امیرم برخلاف سایر امیرا ۲۰۶ ندارم و دسته بیل هم در شلوارم ندارم. ولی یک داستان دارم!
چند سال بود از شهرمون با همه سرو صدا هایش، طلبکار های پدر مرحومم، آلودگی ها ، فلاکت و کثافت هایش مهاجرت کرده بودیم به یک شهرستان دنج و آرام نزدیک به تهران.
به عنوان مدیر فنی یک شرکت با درآمدی عالی کار میکردم .
تا زد و اون مریضی دردناک یقمو گرفت…
دوران مزخرفی بود…
تنش و درگیری شدیدی با خانواده داشتم .
تمام سرمایه و پولم را از بین برده بودن.
در یک محله مرفه خانه ایی ویلایی رهن کرده بودم … چند تا سکه داشتم و برا خرید یک آپارتمان برنامه ریزی میکردم. خانواده ام را از فقر و فلاکت بعد از ورشکستگی پدر بیرون کشیده بودم و داشتم طعم رفاه را به آنها میچشاندم .
حسادت ها و کینه های بی پایان خواهرهایم باعث شد زهرشان را بهم بزنند…
در همه گیری کرونا سال ۱۴۰۰، درگیر شدم و نوعی اختلال عروقی گرفتم . بیشتر پس اندازم را برای زنده ماندن هزینه کردم . چند ماه زمینگیر بودم تا دوباره رو پا شدم .
من دیگه توان رسیدگی به امور خانواده رو نداشتم و مادر و خواهر هایم هم شروع کردند به غارت اندوخته من.
دختری رو دوست داشتم که بخاطر رفتارای خانواده ام ، با اینکه دوستم داشت ، گفت نه!
با دوست دخترم هم به خاطر بلاتکلیفی تردید هایش و عمیق نبودن رابطه ، کات کرده بودم و روابط محدودی در حد معاشرت اجتماعی داشتم چون گاهی در زندگی شغلی با هم مواجهه داشتیم.
بخاطر بیماری لعنتی و طولانی شدن استعلاجی هایم هم حکم بازنشستگی ام صادر شد.
من هم جسته گریخته دورکاری ،پاره وقت یا مشاوره با بعضی شرکتها کار میکردم.
چند مدتی بود حالم مساعد نبود ، رفتم دکتر نمیفهمید چی شده … تا اینکه یک روز یک زخم عجیب رو بدنم دیدم رفتم درمانگاه و دکتر تا منو دید ، تعجب کرد گفت همین جا بمون الآن میام!
زنگ زد و یک متخصص از یه قسمت دیگه اونجا اومد. با تعجب منو نگاه میکردند ….
+چند سالته ؟
-۲۸
- از بستگانت کسی اینجاست؟!
- الآن نه چطور ؟!
- تو یک نوع التهاب و عفونت عروقی داری و دیر بجنبی به دریچه های قلبت آسیب میزنه ….ما امکان درمان تو رو نداریم باید اعزام بشی تهران .
میتونی آمبولانس بگیری ؟
- والا هزینه خیلی زیادی داره …. شما پرونده منو بزن خودم یه جوری میرم…
- بیا این نامه رو ببر اونجا بده اورژانس…..
۳۵ روز بستری شدم ، ۲۰ روزش رو تک و تنها در یک اتاق قرنطینه بودم …
سه جراحی سنگین رو از سر گذرانده بودم ، قدری دلهره تسویه حساب بیمارستان رو داشتم .
تا اینکه زد و دکترم آمد و گفت فردا هم بمون ، پس فردا ترخیصت میکنم .
من هم از شنیدن این جمله خوشحال شدم .
پرستار دارو هامو داد و چشمام سنگین شد…
باصدایی بالاسرم بیدار شدم … خواهرم اومده بود بالا سرم .
من با تعجب گفتم اینجا چیکار میکنی؟! - مامان گفته بیام کاراتو بکنم!
- حالا که دارم ترخیص میشم؟! خواب بودی تو این یک ماه ؟!
- دستمون بند بود!
- عجب…..
-پس فردا بیا کاراشو بکنیم….. - باشه ، برات میوه آوردم تو یخچال اتاق گذاشتم.
اینها و گفت و رفت …
خیلی تعجب کردم آخه خواهر های حسود من مادر فولاد زره دیو پیششون فرشته مهربونه! چی تو سرش خورده اینقدر دلواپس من شده؟!
یک ماه اینجا تنهایی دهنم سرویس شد حالا یادشون افتاده؟!
تو این افکار غرق بودم که صدای هشدار پیام گوشی من به خود آورد ….
بانک پاسارگاد
واریز….
آه یادم افتاد ! یه چک داشتم وصول شد ، خیالم راحت شد که دستم خالی نیست.
روز ترخیص خواهرم اومد ، بهش گفتم حتما برای بیمه تکمیلی فاکتور بگیر.
کارت ملی و کارت بانکی ام رو گرفت و رفت.
پيام بانک آمد…
خرید برداشت ازحساب
مبلغ ۱٫۵۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰ ریال
چشمام گرد شد!
صد و پنجاه میلیون تومان!
لباسامو پوشیدم، هر چقدر منتظر خواهرم شدم نیومد .
پرستار اومد و گفت : باید حسابی از همراهت تشکر کنی! با معرفی مددکاری و نامه یک خیریه،کار بیمه تکمیلی ات حل شد. خوشحال باش که ۲۰۰ میلیون فاکتورت، رایگان شد!
من با تعجب گفتم ولی ۱۵۰ میلیون دادم که !!!!
و تازه فهمیدم چه کیرکلفتی خوردم…!
زنگ زدم خواهرم ولی شماره منو بلاک کرده بود…
دم در بخش کارمند اونجا گفت : همراهت کارت ملی تو داد به من گفت ماشینم بد جاست برم پای ماشین ….
منم پوکر فیس شدم….چون خواهرم نه ماشین داشت نه گواهینامه رانندگی.
از اینکه آزاد شدم از اون تخت و اون اتاق لعنتی خوشحال بودم ولی از خیانت خواهرم عصبی بودم …
کمی پول در کارتی دیگر داشتم، نهار نخورده یه دربست گرفتم برای خونه ، دو ساعتی که توی جاده بودم همش فکرم درگیر بود.
آمدم خانه ولی…بجز لبتاپم، کتابها و لباسهایم ، هیچی نبود. خانواده ایی که برای رفاه اون بهترین سالهای جوانی ام رو صرف کردم و مثل اسب عصارخانه کار کردم…بهم نارو زده بود.
رهن خانه رو به بهانه مریضی من از مالک رفته بودن و هرچی میتوانستند با خودشون برده بودن….
وسایلی که مونده بود رو فرستادم پیش دوستم تو انبار کارگاهش گذاشت . یک پانسیون پیدا کردم و با لپتاپ و چمدان لباسم رفتم آنجا…
پانسیون شرایط خوبی نداشت ….
مهرداد و ممد فضانورد بودن و همیشه گل میکشیدند و چرو چت بودن….
یه مهدی بود اونجا کلاهبرداری کرده بود و فراری بود
یه پسره هم بود قرص باز بود و این جقی ۶ سیلندر، کسخل ۷ منطقه بود.
یه زیدی داشت نود میداد بهش و این کصخل بوگندو هم روزی ۵ بار جق میزد و فرصت شاشیدن رو از ما گرفته بود.
یه مرد میانسال هم بود ، تابلو بود عمل داره .
مدام قرص خواب و مسکن از من یا بقیه میگرفت .
دو سه هفته تو فکر بودم که چه کیری بهم زدن …. بهنام رفیقم زنگم زد.
سلام امیر کجایی داداش؟
سلام همینجا زیر پاهات، چطور؟
حالا لای پامون نری!
شنیدم که خوابگاه رفتی.
درسته .
به تخم چپت باشه لوکیشن بده ظهر بیام دیدن تو کار واجبت دارم.
بهنام اومد اونجا و رفتم بیرون سراغش گفت بیا بریم تا یه جایی و بیایم.
تو راه گفت ، پدربزرگ زن من یه خونه داره دست یه زن و شوهر افغانی بود….
فهمیدم چی سرت اومده پیگیر شدم …. بیا اونجا رو ببین.
رفتیم یه محله سنتی قدیمی شرق شهر بود.
پیرزن های فضول با چشمان تیزبین همه جا را زیر نظر داشتن.
زنگ یک خانه رو زد . یه زن میانسال با لهجه روستایی اومد و چیزایی گفتن .
زنه گویا قبض ها رو نداده بود.
رفتیم داخل رو دیدیم .
خونه به شدت کثیف بود
کلی خرده کاری داشت …
ولی به نظرم آدم رو کارتن بخوابه تو ۴ دیواری ایی که حریم خودشه، بهتر از اون خوابگاه کثیف و نم گرفته با اون خواجه کصخل هاست…یا تو خونه ای که منت سرت بزارن.
گفتم : بهنام داداشم، تو شرایط فعلیم اینجا برام کاخ آرزو هاست… ولی دستم بدجور خالیه الان.
بهنام خنده تلخی کرد و گفت میدونم ، نگران نباش .
نیاز نیست رهن بدی ، اجاره هم از ماه سوم بده. ولی تر و تمیز کاری و خرده کاری هایش با تو .
فقط تانک آب بالا رو مراقب باش سر نره.
کلید رو گرفتم و اومدم با کمک یکی از بچه ها این جا رو تمیز کردیم.
مستأجر قبلی معتاد بود . زهوار های پنجره دستگیره های شیر گاز و حتی علم شیر آب رو دزدیده بود.
جاساز مواد هم چندتایی زیر موزاییک ها درست کرده بود.
بعد تر فهمیدم اون عملی موتور کولر هم کش رفته بوده .
زیر کابینت ها کلونی سوسک های چندش آوری بود که ریز بودن و پرواز میکردن ….با سایپرمترین و یه سم قوی ترکیبی، طوری مادر این حرومزاده ها رو گاییدم که پادشاهان ساسانی مادر هیچ کدوم از سرداران روم را نگاییده بودن!
تمیز کاری کردیم ، بهنام هم کمی وسایل خانه برام آورد که انصافا خیلی به کار اومد .
عصر رفتم شرکت تعاونی بازنشستگان و چون مستمری داشتم ، تونستم یخچال و کمی از وسایل مهم رو یکساله اقساطی بخرم.
شب خسته و داغون بودم خوابم برد .
۶ صبح زنگ خونه رو زدن.
زن همسایه گفت تانک آب سر رفته !
آب کوچه رو گرفته بود.
دستپاچه رفتم قضیه رو جمع کنم.
لوله کش آوردم…. مشغول بودیم تا تمام شد زنه پیچید تو کوچه . تیپش داد میزد که انگار جایی کارگر بود.
یه زن روستایی بود . مانتویی کهنه که آنقدر شسته شده بود، رنگ تیره اش روشن شده بود.
گوشه صورتش کبود بود. گمونم شوهرش از اون کس مغز های معتاد و حیوون صفته که کتکش زده.
سلام کردم و خودمو معرفی کردم .
یکم تعجب کرده بود ، چون تو یه محل سنتی، کسی فرهنگ معاشرت ندارد.
در مورد کارش پرسیدم. گفت کارگر آشپزخانه است و شوهرش نگهبان دامداریه.
بعضی شبها از خونه اینها صدای داد و بیداد و جیغ میومد.
گذشت و بهنام گفت قبض ها رو پرداخت کنید ، اینها منظم قبض نمیدن.
عصر دیدمش شماره منو گرفت و تو واتساپ پیام داد .
اسکرین شات قبض و شماره کارتش رو داده بود….
اسم و فامیلی اش برام جالب بود
ملیحه دول امیر آبادی
منو میگی ، موندم … یعنی فامیلی این دول منه که آباد میشه؟! راستش خندم گرفت .
اسکرین واریز رو که زدم زنگ زد گفت چرا اشتباه حساب کردی ؟
گفتم بیایید دم در حرف بزنیم .
حساب درست بود و آب رو سرانه نفرات بود.
قبول نداشت میگفت نصف/ نصف!
یه جوری قانعش کردم .
ازش پرسیدم شبها از خونه تون خیلی صدا میاد ، مشکلی نیست ؟ کسی اذیت تون نمیکنه؟
آهی کشید و درحالی که با سر تأیید میکرد گفت چی بگم ….
دلم برایش سوخت .
چند روز بعد گفت یه وام میخوام بگیرم ، میتونی برام ضامن جور کنی؟
من کمی فکر کردم دیدم ریسک داره اینها گَت و گاتوری اند… ولی دیدم وامش سبکه ، قبول کردم .
اسناد وامش را آورد ، منم گواهی کسر اقساط برایش گرفتم و رفتم بانک ثبت کردم.
اول داستان گفته بودم که یه دوست دختر داشتم که باهام کات کرده بود ، مددکار بهزیستی بود.
اسمش ندا بود.
داستان دوستی و رابطمون مفصله ، با اینکه سر جریاناتی کات کرده بودیم ، یک رابطه اجتماعی عادی و محدود داشتیم و فقط پیچ احساسات و عواطف رو سفت بسته بودیم .
بخاطر شغلم پیش میومد ببینمش و این موضوع غیر قابل اجتناب بود.
زنگش زدم و گفتم ندا خانوم ، یه مورد خشونت خانگی داریم ، ماجرا و برایش گفتم .
گفت تو از کجا میدونی ؟ گفتم : من همسایه اونام !
به دو ساعت نکشید ماشین بهزیستی و کلانتری اومد و شوهره را بردن…
حدسم درست بود، معتاد بود شوهره و مشکل اعصاب داشته ، دختر ۹ ساله و زنش رو مثل سگ کتک میزد.
گذشت و زد و باز قبض اومد ، زنگ زدم گفت الان نزن من ولخرجم نمیتونم پرداخت کنم….
اومدم دم در. یقه مانتوش باز بود و شالش رو خیلی سفت بسته بود ، چاک سینه اش معلوم بود.
برخلاف صورت آفتاب سوخته و پوست چروک و پینه بسته دستش، سینه اش مرمری و به رنگ مهتاب بود .
تو دلم گفتم حیف این ممه ها که با وجود سه بار زایمان اینه!
بابت وام تشکر کرد و یه نگاهی به کوچه کرد ، دستمو سریع و یواشکی لحظه ایی گرفت و فشار داد . گفت ممنونم ازت بابت وام و چیزای دیگه.جبران میکنم.
فردا صبح دیدم صدای پمپ آب بلنده و هوا کشیده ….
رفتم دم در دیدم پاچه هاشو زده بالا و داره جلو در خونه رو میشوره و جارو میکنه.
منو که دید شالش رو شل کرد .
و عمدا سمت من چرخید و دولا شد برا جارو زدن…
دهنش سرویس، نصف سینه اش معلوم بود. گمونم ۸۰ بود.
راستش دلم خاس….
عذرخواهی کرد گفت خیلی اینجا کثیف بود ببخشید آب زیاد مصرف کردم .
گفتم طوری نیست. بیاید چای در خدمت باشیم .
یواش گفت شوهرم تازه از کمپ اومده و بیکاره الان، خبرت میکنم.
منم خب تو فاز زن متأهل نیستم ، میلف خیلی دوست دارم ولی این شرایطش خاص بود .
شب قبل شنیده بودم دخترش هوس الویه کرده بود …. داد میزد و بهونه کرده بود.
از قبل خیارشور داشتم من عشق خیارشور نوا هستم و تقریباً ماهی یک دبه کوچک میخرم. سس و … هم داشتم . قوت غالب یه آدم تنها ، اغلب یک سوسیس و دوتا تخم مرغه! صد البته که مخلفات جوره!
سیبزمینی و مخلفات رو پختم و ریختم تو چرخ گوشت!
نتیجه ؟ یک الویه یکدست و جا افتاده از نوع میلف افکن و کودک کش!
در حالی که به یاد بچگیم ، ترانه نوستالژی میخوام سالاد درست کنم رو زمزمه میکردم، یه دیس کوچک کشیدم و با هویج و گوجه و نخود تزیین کردم .
زنگ همسایه رو زدم و گفتم یه لحظه میای دم در؟
اومد. یه تاپ بنفش رنگ و رو رفته تنش بود و چاک ممه هایش از یقه نداشته لباسش سرک میکشید و چشمان مثلا تیزبین من هم درحال،شناسایی رهگیری و قفل روی اهداف استراتژیک بود!
بردم دم در دادم بهش.گفتم این برای دختر کوچولو تونه!تشکر کرد و رفت داخل.
رفتم تو خونه خودم و گوش ایستادم .
شوهر مفت خورش تیز کرده بود! دخترش گفت، مامان چقدر این قشنگه!!!!
بزار یه عکس بگیرم بفرستم تو گروه مدرسه!
خود زنه هم خوشش اومده بود از تزیین من.
چند دقیقه بعد صدای دعوا و جیغ و داد شدیدی اومد.
خیلی رو مخ بود تا اینکه با دخالت همسایه ها آروم شد.
شب ندا پیام داد میخوام سرزده بیام اونجا وضعیت شوهرش رو ببینم….
منم گفتم میشه یه وقت بیای که من سر کار باشم؟
گفت نه! میخوام خونه تو هم ببینم. تو بعد از کات کردنمون، بعد از بهم خوردن نامزدیت ، اون بیماری ات و رفتار خانواده ات، الان یا باید آسایشگاه روانی باشی، یا شاهرگتو میزدی و قبرستون میرفتی!
منم با خنده تلخی گفتم….
تو کار نکرده با اکست نداشتی! برای اون لاشی ، کم مونده بود تو پورن هاب ترند بشی! به ما که رسید تارک دنیا شدی و گفتی من ضعیفم و ….
گفت نه! بعدا حرفامو میگم! و قطع کرد .
من تو چند ماه تونسته بودم خودمو جمع کنم.
وسایل زندگی جور کرده بودم .
ماشین لباسشویی ، ماشین ظرفشویی…
یه تخت راحت هم قسطی خریدم.
مرغ و گوشت میخریدم و هفته ایی دو سه بار کباب راه مینداختم .
همبرگر هم درست میکردم و تو فریزر میذاشتم برا مواقعی که فرصت نداشتم . به عنوان یه پسر مجرد ، تونسته بودم زندگیمو مدیریت کنم.
فردا صبح رفتم سر خیابون ، کمی میوه خریدم از داروخانه هم یک مکمل منیزیم ، یک بسته قرص آ.ث.آ گرفتم . مسئول فنی ازم پرسید چیز دیگه ایی نمیخوای ؟
به دکتر چشمکی زدم و گفتم دکتر جان ، کلاهک جنگی میخواستم!
خندید گفت ای شیطون میخوای بری تنگه هارو رو فتح کنی؟ کشور گشادی کنی؟!یا خرمشهر رو فتح کنی؟
منم گفتم نه بابا در اون حد نیستم ، ما مدافع بین الحرمین هستیم! تهش بریم تپه های سوسنگرد!
حالا با فیوز تاخیری میخواهی یا سر جنگی پر ترکش؟!
منم گفتم خیر ببینی دکتر جان ، فیوز تاخیری رو بیخیال شو! ما وقت نداریم می خواهیم حمله برقآسا باشه ! جنگ فرسایشی در دکترین نظامی و برنامه موشکی ما تعریف نشده!
دکتر زد زیر خنده!
بیزحمت یک ژل هم بده!
خندید گفت ژلم تموم شده ، ولی بیا این ژل رو بگیر مال نوار قلب گرفتنه… برا اون جریان اوکیه!
هرچی اصرار کردم ژل و کاندوم رو حساب نکرد و گفت برو خوش باش ! روزمو ساختی فقط بپا گارداسیل لازم نشی!
منم گفتم: قبل تر آنتی ویروس رو آپدیت کردم !
تمام برنامه های کار و مشتریان رو کنسل کرده بودم تا به مهمون ناخونده برسم…
نزدیک ظهر ندا زنگ درو زد. اومد بالا و گفت همسایه هاتون باز گزارش خشونت خانگی دادن… دو ساعت دیگه همکارانم میان اینجا….
سر بحث باز شد….
ندا از گذشته ابراز پشیمونی کرد.
و گفت یه چیزی باید بهت بگم..…گفتم چی؟
کمی از چای سبز ( نوشيدنی مورد علاقه اش بود) که براش ریختم رو چشید و گفت چشماتو ببند و صورتتو بیار جلو تا درگوشت به چیزی بگم….
با تعجب گفتم چرا؟
جدی و قاطع گفت ببند!
من چشمامو بستم .
صدای فنجان رو که روی میز گذاشت شنیدم .
صدایی مثل خش خش پارچه شنیدم .
از جایش بلند شد
عطر تنش رو حس کردم .
نفسش به گردنم خورد … آروم نزدیک گوشم نجوا کرد …
من همیشه دوستت داشتم ، ولی در مرد بودن تو تردید داشتم و فکر میکردم مثل اکسم لاشی باشی… و یهو مورمورم شد…
گوشمو بوسید.
اومدم چشمامو باز کنم که دستشو گذاشت روی صورتم گفت حالا نه ….
یواش لپمو بوسید و یهو صورتم دندون هاشو حس کرد….
یه گاز آروم به لپم زد، دردی خفیف همراه با مور مور شدن اومد سراغم که بدون لذت نبود…
لباشو روی لبام حس کردم که منو بوسید ….
چشمامو باز کردم و … آنچه نباید از پرده عیان شد! دیگر چه بگویم که همان شد !
دیدم یه سوتی سرخابی تنشه و با یه ژست سکسی جلوم نشسته….
خب از یه روانشناس مددکار با اون مانتو و مقنعه تخمی، چنین ژستی بعید بود… و من ماتم برد….
در پایگاه رزمی کیرم ، اسکرامبل اعلام شد و خدمه جان بر کف سریعا کیر خفته مرا بیدار ، مسلح و عملیاتی کردند.
اون داشت حرف از برگشت به رابطه میزد …. رابطه ایی که خودش یکطرفه نگه داشته بود و اونو نابود کرده بود.
اون زیر میرا کیرم با شادمانی میگفت اخ جون… دارم میرم لای کون!
قراره کلوچه خامه ای با مغز سوسیس درست کنیم !
ولی عقل و منطق گفت نه! اون در اوج بیماریت تورو ول کرد… باعث شد نامزدیت بهم بخوره و…
در درونم جنگ بود که یادم افتاد نیت کرده بودم بگایمش به شیوه صدر اسلام و ۱۱۰ آیین سامورایی!
جلسه اضطراری ۵ فوریتی کابینه باحضور عقلم ، دلم و اتحادیه زیر دلم برگزار شد ….
دلم با استناد به نود هایی که در گذشته نداده بود ، بوس هایی که نکرده بود به لایحه عقل رای منفی داد!
کیرم هم به نمایندگی از اقلیم استوایی زیر دلم ، متشکل از شورای عالی کیر و دو خایه و پروستاتم اذعان داشت که رفتار های ندا که دلم را آزرده کرده بود ، زیر دلم رو در شرایط بغرنجی قرار داده بود…..
قرار بود در کونم عروسی باشه، ولی کونم سوخت!
اون موشک بالستیک برد بلند توپول ام ۱ من بارها آماده حمله به عمق تاسیسات زیرساخت بود ولی بارها اعلام آماده باش شد و کلی وقت خبردار منتظر دستور حمله بود….
شورای عالی زیر دلم ، لایحه عقل رو وتو کرد !
با استعانت به ۱۱۰ آیین سامورایی ، به خصوص بوشیدوی معروف ناشی باشی ، تاتاشی توشه! رمز عملیات اعلام شد!
من هم رفتم تو حس … بهش گفتم فقط همین ۱ بار !
و لباشو بوسیدم !
ممه هاشو از بند سوتین آزاد کردم….
سوتینش رو تنگ انتخاب کرده بود، ممه هایش عین ژله پرید بیرون.
حدود ۸۰ بود متوسط و خوش دست .
آروم نوکشو بوسیدم و همزمان دست دیگمو بردم سمت شورتش .
نفسی عمیق و محکم کشید ….
حس کردم کسش داره گرم میشه …. دما و رطوبت بالا رفته بود …. انقباض ماهیچه های لگنش رو حس میکردم
دستشو گرفتم و بردمش تو اتاقم.
چراغها رو روشن کردم تا جزییات رو بهتر بینم!
کسش کمی موی تنُک داشت که جذابش کرده بود.
آروم کسشو بوسیدم که یهو ناله ضعیفی کرد.
دما و رطوبت بالاتر رفته بود .
رفتم سر ممه هایش….زبانم را نوک گنبد مرکزی ممه اش طواف دادم ، نوکش کالباسی بود.
با دست راستش منو که رویش خیمه زده بودم کنترل میکرد و با دست دیگر کیرمو از روی شلوار گرفته بود و بازی میداد ….
لبامو اینبار با ولع خورد و گفت کاندوم داری؟!
گفتم این بار بله…
رفت تو هم گفت قبلا کیو آوردی اینجا؟
گفتم تورو! همین الآن!
اثبات حرفم اینه که این خشاب کدکس، هنوز باز نشده!
چیزی نگفت و گفت اوهوم!
از شهوت دستام میلرزید…. شلوارمو درآورد و کاندوم رو کشیدم رو کیرم. آروم مالیدم دم کسش….
میدونستم پرده نداره. اکسش بکن در رو بود!
تو دلم یه چیزی میگفت ، تو لاشی نباش!
پس آخرین لحظه نظرم عوض شد و عقل با بازی سیاسی شهوت رو دور زد!
به قصد لیس رفتم پایین!
با انگشت و زبون به کصش حمله ور شدم!
ناله هایش بیشتر شد ….
رفتیم پوزیشن ۶۹…
راستش خوب ساک نميزد. و کاندوم هم نصب بود .
سه ،چهار دقیقه بعد یهو محکم منو چنگ زد و به کسش فشار داد . و یهو شل شد…. فهمیدم ارضا شده….
خب برخلاف ما پسر ها که بعد از ارضا شدن از زمین و زمان بیزاریم، اکثر دخترها بعد از ارگاسم شدیداً نیازمند بوسه و نوازش…بدنش داغ بود …. تند نفس میکشید ….
بغلش کردم و آروم بوسیدمش.
تو همین حین ، گوشیش زنگ خورد.
همکارش گفت راه افتادم داریم میایم….
دستپاچه شد.
بهش گفتم آدرس سر خیابون رو بده اگه بلد نیست اونجا وعده کن نبینن تورو اینجا!
خودش رو مرتب کرد و با عجله لباس پوشید …. من هم یه بطری نوشیدنی آلوئه ورا داشتم . گذاشتم تو کیفش و گفتم ندا جان اینو رفتی بیرون بخور حالت سر جا بیاد و به نظر بیاد منتظر بودی!
همکارش زنگ زد گفت سر خیابون هستیم تو کجایی….
گفت نزدیکم الان میرسم.
فرستادمش بیرون . رفت سمت که باز تلفن زنگ خورد . از پنجره یواشکی دیدم گفت من فلان جا هستم و اومدند.
یه زن، دوتا مرد و یک سرباز از یک ون پیاده شدند.
رفتند تو ، یه مقدار صدای داد و فریاد اومد
چند دقیقه بعد هم یه آمبولانس اومد و باز صدای داد و فریاد …..
ظاهر شوهره سایکوز (روان پریشی) داشت و داشتند میبردنش آسایشگاه.
تو همین حال و هوا بود که زنگ خونه رو زدن .
همسایه فضول اومده بود و گفت اون دختره کی بود بردی خونه ات؟
تو دلم گفتم همینو کم داشتم ….
گفتم از بهزیستی بود اومده بودن درمورد شوهر معتاد این زن همسایه تحقیق کنند…
از شما که نماز خون هستی خواهشمندم که طبق نص صریح قرآن از تجسس در امور مردم پرهیز کنید!
طرف اینو که گفتم آتیش گرفته بود!
دو ساعت بعد ، زن همسایه ، ملیحه پیام داد قبض اومده…
رفتم دم در .
کل قبض رو حساب کردم و بیشتر هم زدم .
بهش گفتم میتونم چای در خدمت باشم؟ با کمی من من گفت باشه و اومد بالا .
سر حرف رو باز کردم .
فهمیدم شوهرش معتاده و پولی هم در نمیاره . اینم میره کارگری . سه تا بچه داشت که دوتاشون مریض بودن
تهش فهمیدم بدبخته.
ذهنم تو فتح ممه هایش بود. ولی میدونستم سر میشه.
دستشو آروم گرفتم و گفتم چیزی نیست درست میشه….
اولش کمی تردید داشت ولی دیدم دل داد.
بعد بازوش رو گرفتم و لابلای تعریف دربه دری هایش، قربون صدقه اش میرفتم.
گفتم چرا امروز شوهرتو بردن؟
بغض کرد .
گفت قول میدی چیزی جایی نگی؟
گفتم ملیحه خانوم من تا شده پشتت بودم ، قول میدم.
گفت شوهرم معلوم نیست چی زده بود ، فهمیدیم به دخترم تجاوز کرده….و هق هق زد زیر گریه…
من اصلا موندم چی بگم ….
این برام قابل هضم نبود…
کیرم که در حالت آماده باش بود، ترخیص شد.
دلم براش کباب شد.
بیشتر برای اون دختر طفل معصوم که گویا بدجور بیماری خاص داشت.
گفت اون روز که تو الویه دادی… دخترم سس خواست ولی نداشتیم، دخترم گفت بابا چند بار رو من سس سفیدشو ریخته بود….میشه مامان بری از بابا سس بدوشی؟!
من دوزاریم افتاد فهمیدم چی شده….کلافه شدم.
گفت تو خیلی مردی . فهمیدم مجردی و میخوام مهربونیت رو جبران کنم…
اینو گفت و هق هق کنان بغلم کرد .
کیرم که آچمز شده بود ، ابتکار عمل رو بدست گرفت و تجدید قوا کرد .
بوسیدمش…. اول پیشونیشو … محکمتر بغلم کرد .
بعد گردنش رو بوسیدم .
نفس عمیق کشیدم و بعد سینه شو بوسیدم .
نفسی کشید و مانتوشو درآورد.
رو دستش چند خالکوبی داشت.
همون تاپ جذاب تنش بود .
تاب نیاوردم، ممه هاشو آزاد کردم …. نوکش قهوه ایی بود.
یکم دلو میزد نوکش ولی صاف و سفیدیش اشتها برانگیز بود.
جاتون خالی شیردونی خوردم که نگو!
یکم شکمش چاق بود. پوستش سفید بود بجز دست و پا و صورتش.
یه شورت نخی زنونه پیرزنی پاش بود .
شرتشو درآوردم ابتدا کمی تو ذوقم خورد.
کسش کمی تیره بود ، اونقدر سر کار دهنش سرویس سه بود که پوستش ساییده شده بود رنگش برگشته بود.
دلم نکشید بخورم کسشو.
یکم مالیدمش که خودشم داغ شد .
رفتم کاندوم بیارم که گفت لوله هامو سر زایمان آخرم بستم تا دیگه بچه دار نشم.
بالای کصش هم یک جای بخیه خیلی کمرنگ داشت…
منم از خدا خواسته ژل رو مالیدم و مناسک آیین سامورایی ((تاتاشی توشه )) رو شروع کردم!
کسش به طرز عجیبی تنگ بود.
طوری که دردم میومد. گمونم موقع بستن اون دوتا لوله، شاه لوله هم تنگ کرده بودن.
نصف بیشتر ژل رو خالی کردم تو کسش.
من برخلاف بعضی از کاربرای جقی اینجا که معتقد هستند ۲۰ سانت کیر دارن موسوم به اسکندر مقدونی و چنگیز خان مغول و کلفت در حد اگزوز خاور …
یه کیر معمولی و متوسط جثه دارم حدود ۱۴ تا ۱۶ سانت و کمی کلفت… یه جورایی King Size! گاهی اوقات بعضی از کاندوم ها اذیتم میکرد ولی کص اون زیادی تنگ بود و کمی درد داشتم.
انگار کیرت رو تو شیشه نوشابه فرو کرده باشند.
رو تختم خوابانده بودمش، تلمبه میزدم و یا لباشو میبوسیدم یا نوک ممه هاشو یواش گاز میگرفتم .
کسش داغ و خیس شده بود و کمی جا باز کرده بود. حس دردم کمتر شد.
کمی نگاهش کردم . ممه هایش با هر تقه من تکون میخورد و منو داغ تر میکرد.
ناله هایش بلند شده بود. و چشماش خمار شده بود
دستاشو روی سینه ام گذاشته بود ، هر وقت محکم تقه میزدم و کیرم عمیق تر تو کصش فرو میرفت، کمی منو چنگ میزد و دستشو حایل میکرد،منم ریتمش اومد دستم .یه لحظه حس کردم ارضا شد ، اول خودشو سفت کردن و حس کردم کسش نبض میکنه.بعد خودش شل کرد و منو محکم به خودش فشار داد طوری که دیگه نتونستم تلمبه بزنم ناله آرومی سر دادم و آبم اومد و تمامشو تو کصش خالی کردم ….
گریه چند دقیقه پیش اش بر اثر سکس الانمون بند اومده بود و با ترکیبی از غصه و شهوت ، گفت ممنونم. هیچوقت اینطوری کسی منو نکرده بود و منو دوست نداشته بود.
شوهرم عرضه نداشت. روم نمیشد و می ترسیدم با کسی حرف بزنم.
ولی تو انقدر مرد بودی که بهت اعتماد کردم.
من بهش گفتم: ملیحه جان . نگران نباش ،این رازها بینمون میمونه.
یکم حرف زدیم ، ازم تشکر کرد و گفت : تو منو و دخترعمو آزاد کردی. اینو گفت و با حسی عجیب منو بغل کرد.
راستش رو بگویم، آن بغل نه از روی شهوت ، از روی یک احساس خالص بود ، یک نوع قدردانی به زبان بی زبانی بود. حسی که اون لحظه در من القا شد ، آنقدر زیبا بود ، که اون چند ثانیه در آغوش گرفتن برایم از ساعتها سکس باارزش تر شد .
فردا عصر یه قابلمه آش برام آورد .
ولی اینبار به خودش رسیده بود .
کمی آرایش کرده بود و لباس مرتب پوشیده بود.
اومد تو و سریع مشغول به چیزی شدیم که خودتون خوب میدونید !
کسش هم نمیدونم چکار کرده بود اینبار تمیز و مرتب بود.
اینبار ولی کسش رو بوسیدم و کمی لیس زدم.
مثل برق و باد ارضا شد .
بعد من اومدم از تخت پایین و کیرمو گرفتم نزدیک صورتش ، یکم مکث کرد بعد فهمید که باید موز بخوره!
در ساک زدن خیلی تبحر نداشت ولی دندون نمیزد ، همینش خوب بود.
نزدیک ارضا شدنم پوزیشن عوض کردیم ، اول بغلش کردم و آروم صورتش و سینه اش رو بوسیدم. بعد داگی اش کردم و مشغول شدیم .
جاتون خالی ، یه سکس محشر شد .
گوشه ذهنم به همسایه فضول بود مبادا فضولی کنه.
بهش گفتم :
ملیحه جان اگه کسی حرفی زد، بگو میای اینجا تو کارهای خونه کمکم میکنی….
گفت باشه !
تو ماه های بعد دادگاه طلاقشو از شوهرش گرفت و شوهرش رفت زندان .
من هم ترجیح دادم به ندا رو ندهم چون از گذشته خرده حساب عاطفی داشتیم و تایپ هم نبودیم.
الآن ملیحه در سایه پارتنر منه و دیگه یه زن دهاتی بی دست و پا نیست . اون به آرامش من کمک کرد ومن هم به زندگیش.
برای دخترش بهزیستی برنامه روان درمانی و بازپروری گذاشت.
با کمک من تونست یه کسب و کار خونگی راه بندازه .
رابطه من و ملیحه، محدود و حساب شده بود و در سایه جلو میره.
البته که روزی این رابطه باید تموم بشه. اما مطمئن هستم پایان این رابطه ، با خیر و صلاح همراه خواهد بود نه با غم و غصه .
امیدوارم لذت برده باشید و سرگرم شده باشید، بدانید که رابطه و سکس بدون تعهد و چارچوب عاقبت خوبی نداره.
فراموش نکنید که این متن یک داستان است و حاصل رقص قلم بر روی کاغذ است.
اگر کم و کاستی بود، خوشحال میشم که شنونده نقد هاتون باشم ، نه ارجاع دهنده فحش هاتون!
ارادتمند
اروس
نوشته: اروس
7 پاسخ به “امیر ، زیدی ، همسایه”
عالی
بنازم ، عالی و خوب واقعا ایراد خاصی نداش
عالی بود ممنون از وقتی که برامون گذاشتی
اروس ، اروس ، اروس چقدر خوبی تو من برخلاف اینکه گفتی داستانه رگه هایی از واقعیت اغراق شده برداشت کردم یا اقتباس تصویر سازی به حدی خوب بود که من کاملا همراه شدم دمت گرم
عالی روون بدون غلط املایی و نگارشی بیشتر و بهتر بنویس لایک
حالا که تخیلی بود اجازه دارم اون خواهرت که 150 ملیون رو دزدید پیداش کنم و موشک شهاب 1 خودم رو فرو کنم توی تپه های پشتیش ؟
خوب بود ولی این جمله دما و رطوبت بالا رفته بود چندباری تکرار کردی سعی کن از جمله های تکراری استفاده نکنی از جلسه بین مغز و قلب و کیرت خیلی خوشم اومد