سال ۹۷ تلگرام اوج گروه های مختلط و چت بازی بود،منم بابت کارم بهم پیشنهاد دادند که کانال تلگرامی ایجاد کنم.خودم وقت نداشتم برای فعالیت.زنداداشش زنم گفت که من میتونم ادمین باشم برات فقط باید یاد بدی بهم.اومد کنار من نشست و آوردمش تو کانال و ادمینش کردم.گوشیش رو گرفتم،تلگرامش رو باز کردم،دیدم ۳تا گروه داره که همش مربوط به یک گروه بود.یعنی بعدا فهمیدم .یه مدت گذشت و یک روز که از داشتم میرفتم سرکار زنگ زد،با کلی تشرر و عصبانیت بهم گفت که چرا مزاحمم میشی،منو میگی هنگ بودم و نمیدونستم چی میگه.بعد کلی شرررر گفتن پریدم وسط حرفاش،گفتم اشتباه میکنید من نیستم.ببین شمارو کی داره که مزاحمت میشه.انکار کرد،گفتم تو تلگرام،گروهی چیزی هستی لابد.بازم انکار کرد.کلا هوچی بازی در میاورد که الا بلا تویی که مزاحم میشی.منم گفتم که خودم دیدم ۳ تا گروه داری یهووو انگار آب سرد ریختن رو سرش.توپوق میزد دیگه.نذاشتم ادامه بده حرفشو.گفتم که به شوهرت میگم که همچین تهمتی بهم زدی و دعوتتون میکنم بیاید خونمون تا رفع سوء تفاهم بشه.تا اینو گفتم هنگ کرد.گفت که نگی تورو خدا.بفهمه گروه دارم زندگیم به فنا میره.التماس کرد.میگفت که شوهرم فرهنگ این مسائل رو نداره.اصرار میکردم که باید به شوهرت بگم و بهم بد تهمتی زدی حالم بده شده.کلی عذرخواهی کرد و آمار ساعت مارینو گرفت که کیا میزنم بیرون برای کار و ….
دیگه کارش هر روز شده بود بهم پیام دادن وقتی که سرکار بودم.از خانواده شوهر همشونو بد میگفت و از پدر و مادرش هم دلگیر بود.منم پیش خودم گفتم که هدفش از این حرفا چیه؟!!!حس خوبی نداشتم.یاد یکی از مشتریام افتادم که میگفت:اگه خانومی اومد سمتت و داره چراغ سبز نشون میده بدون که قطعا میخواد گند بزنه به زندگیتون. رو این حساب من خیلی محتاط چت میکردم و از اولین چتش همش داشتم اسکرین شات میگرفتم.تا حرفاش به مسائل خصوصی زندگی زناشویی رسید.بعد کلی حرافی گفت که با این شوهر آبی برام گرررم نمیشه.دنبال یه رابطهای هستم من خیلی ناراحت شدم از این حرفاش.چون شوهرش خیلی گله.واقعا آقااا عکسی برام فرستاد،از خودش،گفت که خیلیا دوست دارن با من باشند و یکی تو گروه حاضره ۱۰ میلیون تومان بده تا منو ببینه.هنگ بودم چی بگم بهش.اینی که بمن تهمت مزاحمت تلفنی میزد الان داره سیر تا پیاز زندگی زناشویی خودشون رو برای من تعریف میکنه.من یهو گفتم که با این وجود ارتباط گرفتی پس.گفت که.جرات نمیکنم و میترسم طرف بیاد دنبالم و خونمو یاد بگیره.
آفرین گفتم بهش.گفتم که این کارا عاقبت نداره و به زندگیت و بچه ات بچسب.شوهرت واقعا پسر خوبیه.خدایی ناکرده سوتی میدی برات خیلیییی بد میشه ها.کسی هم قابل اعتماد نیست.نکن اینکارو.
گفت که فقط بتو میتونم اعتماد کنم. خیلی تلاش کردم تا متقاعدش کنم.اما اون هی میومد جلوتر و حریمش رو کمتر می کرد.گفتم هر مشکلی هست برید مشاوره.درست میشه.اما متاسفانه نگو کاملا داره با برنامه میاد جلو.گفت که شوهرم نمیتونه ارضام کنه و اصلا نمیتونه سیخ کنه.یعنی دیگه سیخ نمیشه براش.اما تعریف تو رو چند باری شنیدم تو جمع خانوما وقتی دور هم جمع میشدیم و هر کدوم از دخترا از شوهرشون میگفتند.اما خانوم تو زیاد حرف نمیزد و فقط لبخند میزد فهمیدم که حواسش به شوهرش هست تا کسی هوسشو نکنه. من هنگ بودم.یهو یادم افتاد تو جمع مهمونیا چرا این همش برا من سریع سینی چایی رو میآورد.با کلی آرایش لباس سینه باز که وقتی خم میشد سینی چایی رو بهم تعریف میکرد،کل سینه های گنده اش کاملا به وضوح دیده میشد.حتی یکبار خانومم متوجه شده بود.
کلی هم پشت سر زنم حرف زد و فهمیدم که این کلا دنبال حسادت زنونه و خاله زنک بازی هستش.من دیگه کاملاً مطمئن شدم که ایشون دنبال ریدن به زندگی منه.
چون چند باری خاله زنک بازیاشو دیده بودم.و تو روش پیش شوهر گفتم و حالش گرفته بود.با وجود حرف و تجربه اون مشتریم و اطمینان حاصله ،منم بیکار نبودم و صفحه ب صفحه از چت هاش اسکرین شات میگرفتم.میدونستم میخواد داستان بشه برام.خدارو شکر تا اینجا من حرفی نزدم که علیه من استفاده بشه.تا یکروز گفت:دعوتت کنم میای خونم؟!!! هنگ بودم نمیدونستم چی بگم.تا اومدم چیزی بگم که یهو پرید وسط گفت که اگه تنها باشیم چیکار میکنی باهام.؟!! گفتم که چی شده بهت حالت خوبه.؟گفت که نمیبینی حالم بده و حشری ام.منو میگی تا اینو گفت منم که تنگی شلوارم و بلند شدن سلطان جارو تنگ تر می کرد.باز گفت کجایی فردا صبح زود بیا منتظرم.
گفتم نمیترسی؟!شوهرت چی.گفت که میره شهرستان ماموریت.کسی هم نمیاد اول صبح.بعد با یه لحنی پر از شهوت گفت که حامله ام نکنی صلوات گفتم مطمئنی با این تصمیم؟؟گفت که هیچوقت اینجوری مطمئن نبودم.دنبالت بودم اون تهمت هم بهونه بود تا سر صحبتو باز کنم باهات.
ساعت و مشخص کرد و گفت که دیر نکنی.
مونده بودم.هنگ کرده بودم.دلم برا شوهرش خیلی سوخت.میدونستم که اگه من کاری نکنم این هم خودشو به فنا میده جای دیگه.چون فکر میکرد که خیلی زرنگه و گرگه.هم میدونستم به زن ساده من حسودی میکنه.کلی فکرم درگیر بود.دیگه جوابگوی مشتری نبودم.به این نتیجه رسیدم که برم.تا مدارک داشته باشم ازش ،تا بتونم بترسونمش تا دیگه حالش از من بد بشه و فکر کسی دیگه رو نکنه تا جرأت نکنه با کس دیگه حرکت بزنه.چون با این سادگی حتما زندگیمو باخت میداد.
تا صبح درست نخوابیدم.همش فکرم درگیرش بود.که چیکارا کنم.که این بهش فشار بیاد.رفیقم داروخانه شبانه روزی بود.شیفت بود.یه قرص تراا گرفتم ازش خوردم.ساعت ۸ رسیدم خونش.با نون تازه.درو باز کرد کفشامو بردم داخل.قلبم داشت کنده میشد از جاش.
بغلم کردند لحظه همینجوری پشت در بغلم بود.تعارف کرد رفتم تو.سر میز چایی و صبحونه آماده کرده بود.کمی ته بندی کردیم.مثلا خجالت میکشید.اما من گوشیم روشن بود از اول ورودم تو خونه و اون متوجه نشده بود.وقتی میرفت تو آشپزخونه من کامل ازش فیلم گرفتم.خوشگل بود.تو پر و با سینه های گنده که ۱۰۰ بود.سفید برفی بود برا خودش.بدنش بدون مو بود.میگفت که خانوادگی صاف صوفیم.حرف میزد و چشمش به شلوارم بود که گفت نمیخوای راحت باشی.
مثل اینکه داره اذیت میشه سلطان کوچولو. دیگه گوشی رو قطع کردم.خیلی عجله داشت،نشستم رو مبل و اومد بغلم و همو بغل کردیم،لب بازی میکرد مثلا.خیلی ناشیانه بود.یا مثلا نمیدونم میخواست اینجوری القا کنه که ناشی ام.
دیگه تو موقعیتی بودم که مغزم جواب نمیداد.تصمیم گیرنده شده بود این کیرمون.من خیلی عاشق معاشقه طولانی قبل دخولم.
دوست دارم به اوج برسونم طرفمو.نهایت لذت رو ببره.
شروع کردم کارو بدست گرفتن.لب بازی رو شروع کردم گفتم لباتو سفت نگیر.زبون به زبون هم میشدیم .چند دقیقه لباشو خوردم که گفت عشق لب هستیا؟ بدو کلی کار داریم.دیر میشه.
گفتم عجله ای نمیشه کارو در آورد.نمیتونی بیخیالش بشیم گفت باشه هرجور دوست داری پیش بریم.گفتم مطمئن باش همچین لحظاتی رو ندیدی و دیگه نمیبینی.گفت که تو دیگه مال خودمی.باز هم میبینم گفتم اگه تحمل کنی بله.از خوردن لب فارغ شدیم و رفتم دور گردن و گوشاش و زبون میزدم و میخوردم.نشسته بود بغلم و سنگینیش داشت لهم میکرد.خوابوندمش رو مبل،همچنان با موهاش و گردن و گوشاش کار میکردم و تاپشو دادم بالا و سینه گنده و نوک برجسته و گرفتم تو دستم.باهاش ور میرفتم.تا اومدم تاپشو با سوتین مشکیش رو که تضاد قشنگی با پوست سفیدی داشت رو در بیارم که نمیداشت سوتین رو بکنم.الکی میگفت روم نمیشه گفتم مگر اینکه دوست نداشته باشی بخورمشون!!؟گفت که تا الان که خوب پیش رفتی خودش سوتینشو کند.واییی چقدر گنده بودند.نوک ممه هاش اندازه یه بند انگشت میمون.دیگه چسبیده بودم به سینه هاش.حالا نخور کی بخور.ناله هاش دیگه بلندتر شد.نمیتونست کنترل کنه خودشو.بالش مبل رو میگرفت جلو دهنش.گفتم میخوام ببینمت.اینقدر بالش رو نذار صورتت.حیفه تو این حال نبینمت.گفت که تو رو خدا بسه حالم خرابه.تحملشو ندارم.آتیشم رو خاموش کن.التماس میکرد.بعد این همه ممه خوردن دستمو بردم لایه پاش.حسابی خیس بود.دلم خواست ببینم اون کوص خیسشو،یواش اومدم رو شکم کمی تپلش.
واااااااییی چی میبینم یه کس توپووولی که آب انداخته.دلم نیومد نخورمش.شلوارو شورتشو کامل کشیدم پایین.نمیذاشت.مثلا ناز میکرد.گفتم واقعا دوست نداری بخورمش؟!!با ناز و ادا گفت که از خدامه.فقط روم نمیشه کمی رونهای پرشو خوردم.یواش یواش شورتشو شلوارو کندم.چقدر این زن سفید بود وسوسه انگیز.کمی کص رو مالیدم،لبامو نزدیک کردم ،بوسیدمش،آه از نهادش بلند شد.کمر میزدو کصش رو بصورتم میچسبوند.بازهم ناله های اووج گرفت.دو دقیقه نبود که خوردمشون گفت که کم مونده جیش کنم بسه.گفتم اون جیش نیست نترس ادامشو بچسب که الان جونت در میاد جنده.گفت که من جنده نیستم.معلوم بود ناراحت شد ازم.گفتم که تو الان دیگه جنده منی.گفت آره اینجوری خوبه بخور این کص جندتو.که یکباره کله منو گرفت و چسبوند به کوصش و بالا پایین میکرد.یهو لرزه افتاد بجونش پاهاشو دور کمرم محکم حلقه کرد.بعد چند لحظه آروووم شد و منم کنار رفتم.گفت چه حالی داد.تشکر کرد و بغلم کرد لب تو لب شدیم.گفت بکن تو.
گفتم زوده.سلطان رو درآورد نگاه کرد.میگفت همیشه دوست داشتم ببینمش.از رو شلوارهایی که میپوشیدی معلوم بود و برجسته.کمی با هیجان لمس کرد و بالا پایین کرد و براندازی کرد.گفت که فکر نکنم تحمل کنم.گفتم تنگ بازی در نیار دختر.فعلا بخورش.که گفت من نمیتونم بخورم.
گفتم نمیتونم نداریم.طفلی شروع کرد خوردن.دیدم بدتر داره با دندوناش سلطان کوچولو رو اذیت میکنه.خوابوندمش زمین.لنگاشو باز کردم.میگفت فقط تو رو خدا یواش بکنیا.من تحملم کمه.گفتم حله نگران نباش.سرشو گذاشتم دم کصش،کمی مالیدمش وقتی آب آب کوصش خیس شد سرش رو سررر دادم تو کس تپل خیسسش،حسابی تنگ بود یه ناله ای کشیده کرد.مثلا خجالت میکشید به چشام نگاه کنه.تا ته کردم توش.کمی مکث کردم ،تا جا باز کنه و اذیت نشه.مثلا ناز میکرد که داره دردم میاد و زود باش تمومش کن،منم که ترامادول انداخته بودم و حسابی حشری ،کم کم تلمبه زدن و شروع کردم و ممه های گندشو میک میزدم ناله های شهوتیش بلند شد.نگاهم می کرد.می گفت کجایی،گفتم رو ابرام نمیدونستم اینقدر حشری هستی زودتر میومدم سراغت.این حرفا باعث شد که درباره احساس کنه جیش داره بقول خودش.گفتم داری ارضا میشی.مگه تا حالا اینجوری نشدی؟!!!اونم میگفت نه،تا حالا همچین حسی رو تجربه نکردم خیلی حال میده.چندتا تلمبه زدم که باز منو محکم بغل کرد و این ناخناش رو چنگ میزد به پشتم.دیگه بیحال بود.کشیدم بیرون کیرمو.به کصش میمالیدم.میگفت نکن .اذیت میشم.تو چرا ارضا نمیشی.نمیدونست که قرص خوردم.و هدفم چیه.گفت که دیگه تا ندارم ادامه بدم.گفتم من تا ابم نیاد ولت نمیکنم.بنده خدا فکر میکرد الانه که آبم بیاد خلاص بشه. گفتم پاشو رو اوپن آشپزخونه خم شو از پشت کردم تا ته تو کصش.مثلا همراهی میکرد،و حرفهای سگسی میزد.دید نه بابا من ول کن نیستم،هی میگفت چرا آبت نمیاد.گفتم الان میاد.بگم ۲۰ دقیقه تلمبه زدم دروغ نگفتم.دیگه داشت مامانش رو صدا میکرد و التماس میکرد.دیگه نا ندارم.تمومش کن.این التماس کردنش منو حشری تر میکرد و باعث میشد که خشونت تو سکس رو بیشتر کنم و وحشیانه تر تلمبه بزنم.دوباره تو همون حالت ارضا شد و پاهاش میلرزید.گریه میکردم منم ولش نمیکردم،دوباره خوابوندمش رو زمین،لنگاش رو دادم بالا تا ته کیرمو دادم تو کصش.میگفت چیکار کنم آبت بیاد.؟گفتم وقتی تلمبه میزنم بغلم کن با ناخنات پشتمو ماساژ بده،چه حالی میداد.اینکارو کرد.منم همزمان که تلمبه میزدم ممه هاشو میخوردم و حال میکردم.گفتم کجا بریزم،گفت که بریز تو ،قرص خوردم نگران نباش.منم دیگه تو اوج با تمام وجود تلمبه میزدم که داشت آبم میومد که خالی کردم تو رحمش بقول خودش
خیس عرق بودم.پاشدیم خودمون رو خشک کردیم و تمیز کردیم.هنگ بود.میگفت خدا بداد زنت برسه.اومدم بیرون تا سه روز ازش دیگه خبری نبود.پیام داد که افتاده بودم و کارم به دکتر و سرم کشیده شد.میگفت خیلی فشار اومده بود بهش.
میگفت که دیگه غلط بکنم باهات سکس کنم.اما داستان ما همچنان ادامه داشت.
اگه مایل بودید ادامشو بنویسم.
ممنونم که وقت گذاشتید خوندید.
با وجود اینکه طولانی و ناشیانه نوشته ام.
نوشته: Hi soltan
12 پاسخ به “سگی با زن حسود فامیل”
ایشالا چایی شیرین میخوری بپره تو گلوت سرفه کنی،ایشالا غذای تند بخوری آب دم دستت نباشه،ایشالا بری توالت کارتو بکنی و ببینی آب قطعه و …خو نمودی مغز بینوای منو امشب،نه فعلات معلوم بود،نه فاعلت،غلط املایی که ازش حرفی نزنم بهتره،چندین جا یهو چیزای عجیب غریبی نوشتی که اصلا نفهمیدم به چه زبونی نوشتی!و در نهایت این…این: خودش سوتینمو کند!؟جاااااااااان؟مگه خودت مرد داستان نبودی؟جلالخالق…میگم،نکنه سوتین میبندی بلا؟!…حالا خیلیم قر نزنم بهتره،آخه لااقل باعث انبساط خاطرمون شدی نصف شبی
اگه دچار یبوست هستین حتما بخونین داستان رو از شربت مسهل بهتر عمل میکنه
بدنبود همین که رو باسکول نرفتی ونگفتی به فلان و فلان داستان واقعیه ارزش خوندن داشت و جای تشکر ولایک داره
عالی بود
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
ارزش خوندن و نقد نداره
ترامادول تا رسیدم اینجا فهمیدم کیر خوردم وکسشعر خوندم
بخدا که ما برای خندیدن به همین داستانای کصشعر میایم شهوانی
واییی چی میبینم یه اسکول مجلوق کس ندیده که تو توهماتش غرقه
لایک هات رو برداشتم که دیگه کسشعر ننویسی
چرا تو همه داستاناشما مردا کص طرف رو میخورید ولی در واقعیت،طرف نمیخوره و ادا درمیاره منم دوس دارم خب
اره هم ناشیانه نوشتی هم شخصبت چند وجهیتو لو دادی…هنوز خودت نمیدونی با خودت چند چندی…گاهی فاز نصیحت واخلاق محور میگیری در حالیکه با اولین حرف طرف شق میکنی واز شق درد تا صبح خوابت تمیاد…ضمنا ترامادول حشری نمیکنه ادمو بلکه موجب تاخیر در انزال میشه…جالبه با اونهمه ژست اخلاقی گرفتنت نه تنها اابتو داخلش ریختی به رابطت ادامه هم دادی.. .در حالیکه شوهر خانم ادم خیلی خوبیم بود.. .کلا رد دادی داداش…