خانه جنگلی و یخهایی که آب شد

تابستان سال گذشته بود. من و اشکان تازه دو سال از ازدواج‌مان گذشته بود و هنوز هم من در مورد سکس همان دختر خجالتی و کم‌حرفی بودم که شب عروسی بودم. حتی وقتی تنها بودیم، بیشتر اوقات چشم‌هایم را می‌بستم و صورتم را در بالش فرو می‌کردم. مهناز خواهرم، که دو سال از من بزرگ‌تر بود، با بابک ازدواج کرده بود و آن‌ها خیلی راحت‌تر و بازتر از ما بودند. هر چهار نفری تصمیم گرفتیم برای یک هفته به شمال برویم. خانه‌ای در جنگل‌های نزدیک چالوس اجاره کردیم. عکس‌ها قشنگ بود؛ حیاط سبز، نزدیک دریا، و قیمت مناسب.

وقتی رسیدیم، غروب بود. بوی نم و جنگل همه جا پیچیده بود. صاحبخانه کلید را داد و رفت. در را که باز کردیم، قلبم یک لحظه ایستاد. خانه فقط یک اتاق بزرگ داشت. دو تخت دو نفره کنار هم، با فاصله‌ای کم، و یک پنجره بزرگ رو به جنگل. هیچ دیواری، هیچ در خصوصی‌ای. حتی حمامش جدا بود اما توالت و دستشویی داخل همان فضا بود. مهناز خندید و گفت: «خب، بالاخره خانواده‌ایم دیگه!» اما من احساس کردم صورتم داغ شده. من حتی جلوی بابک همیشه روسری سرم بود. حالا باید هفت شب کنار او و خواهرم بخوابم؟

شام را بیرون خوردیم. برگشتیم، همه خسته بودیم. مهناز و بابک بدون معطلی لباس‌های راحت پوشیدند. مهناز یک تاپ نازک و شورتک، بابک هم شلوارک و تی‌شرت. اشکان هم شلوارک پوشید. من اما با همان مانتوی بلند و شلوار راحتی نشستم روی تخت تا آخرین لحظه. نور فقط یک چراغ خواب کوچک بود که مهناز روشن کرده بود.

بالاخره چراغ اصلی را خاموش کردند. من زیر پتو رفتم، روسری‌ام را هم باز نکردم. اشکان کنارم دراز کشید. تخت مهناز و بابک درست دو متر آن طرف‌تر بود. صدای نفس‌هایشان، صدای جابه‌جا شدنشان، همه چیز را می‌شنیدم. هوا گرم بود. پنجره را کمی باز گذاشته بودند و صدای جیرجیرک‌ها می‌آمد.

نیم ساعت گذشت. نمی‌توانستم بخوابم. بدنم داغ شده بود. شاید خستگی راه، شاید بوی جنگل، شاید هم اینکه چند روزی بود با اشکان نزدیک نشده بودیم. دستم را آرام زیر پتو بردم و روی رانم گذاشتم. قلبم تند می‌زد. اشکان رو به من خوابیده بود، پشتش به من. خیلی آهسته دستم را به سمت او بردم و از لبه شلوارکش داخل کردم. انگشت‌هایم پوست گرم و نرم رانش را لمس کردند. کمی بالاتر رفتم. آلتش نیمه‌خشک بود. با نوک انگشت‌ها آرام نوازشش کردم. نفسش کمی تغییر کرد اما بیدار نشد.

شهوت مثل موج داغ تو وجودم پیچید. پاهایم را کمی بازتر کردم. خودم را به او چسباندم، سینه‌هایم به پشتش فشار می‌آورد. دستم را دور آلتش حلقه کردم و خیلی آرام بالا و پایین کردم. خیس شده بودم. شلوار راحتی‌ام را کمی پایین کشیدم و با دست دیگرم خودم را لمس کردم. داغ و خیس و متورم. دایره‌های کوچک دور کلیتورم می‌کشیدم و همزمان دستم روی آلت اشکان حرکت می‌کرد. نفس‌هایم سنگین شده بود. سعی می‌کردم بی‌صدا باشم اما یک آه کوچولو از دهانم درآمد.

اشکان تکان خورد. دستم را سریع عقب کشیدم اما دیر شده بود. او سرش را چرخاند و در تاریکی به من نگاه کرد. چشمانش باز بود. با صدای خیلی آهسته، تقریباً نجوا، گفت: «چیکار می‌کنی الناز؟»

صورت من آتش گرفت. خواستم بگویم هیچی، اما دستش آمد و مچ من را گرفت. همان دستی که هنوز بوی من و خودش را می‌داد. او دستم را آرام برگرداند و گذاشت روی آلتش که حالا کاملاً سخت شده بود. بعد خودش دستش را داخل شلوار من برد. وقتی انگشت‌های گرمش به رطوبت من خورد، نفسش بند آمد.

«وای… اینقدر خیسی؟» صدایش لرزان بود.

من از خجالت چشم‌هایم را بستم. اما او انگشت میانی‌اش را آرام بین لب‌هایم کشید و روی کلیتورم چرخاند. بدنم لرزید. از آن طرف اتاق صدای مهناز آمد، مثل اینکه غلت زده باشد. اشکان دستش را سریع‌تر کرد. من هم دستم را دور آلتش سفت‌تر کردم و با ریتم او بالا و پایین بردم. صدای چسبناک پوست به پوست در تاریکی اتاق می‌پیچید. خیلی کم، خیلی آهسته.

مهناز دوباره تکان خورد. این بار بابک هم بیدار شد. صدای خنده خفه مهناز آمد: «شما دو تا هم بیدارید؟»

من خشکم زد. اشکان اما خندید، خیلی آرام. گفت: «به نظر می‌رسه خوابمان نمی‌بره.»

مهناز با صدای خواب‌آلود اما شیطنت‌آمیز گفت: «ما هم. هوا گرمه…»

من دیگر جرات نداشتم تکان بخورم. اما اشکان دستش را از شلوارم بیرون نیاورد. انگشتش هنوز آرام روی من حرکت می‌کرد. من هم دستم را از آلتش برنداشتم. در تاریکی، چهار نفر در یک اتاق، فقط صدای نفس‌های سنگین و جیرجیرک‌های بیرون.

آن شب تا صبح همین‌طور گذشت. بدون ارگاسم کامل، بدون حرف زیاد. فقط لمس‌های خجالتی، داغ و ممنوعه. وقتی بالاخره خوابم برد، دست اشکان هنوز بین پاهایم بود و دست من دور او.

این فقط شب اول بود. یخ داشت آب می‌شد… آهسته، اما شیرین.

** روز دوم:

ناز:

صبح روز دوم با صدای پرندگان و بوی قهوه بیدار شدم. دست اشکان هنوز روی رانم بود، اما حالا هر دو لباس‌هایمان سر جایشان بود. مهناز و بابک زودتر بیدار شده بودند. مهناز با همان تاپ نازک و شورتک مشغول درست کردن صبحانه بود و بابک هم کنار پنجره ایستاده بود و سیگار می‌کشید. وقتی بلند شدم، صورتم هنوز از خجالت دیشب گرم بود. سعی کردم روسری‌ام را سر کنم، اما مهناز خندید و گفت: «الناز جون، اینجا شمالیم دیگه، ول کن این روسری رو تو این گرما.»

اشکان از پشت بغلم کرد و آرام در گوشم گفت: «دیشب خیلی داغ بودی.» بدنم مور مور شد. صبحانه را چهار تایی خوردیم. حرف از دیشب نزدند، اما نگاه‌های بابک و مهناز گاهی به ما می‌افتاد و لبخند ظریفی روی لب‌شان بود. بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم برویم دریا. من شومیز بلند و شلوار گذاشتم، ولی وقتی به ساحل رسیدیم و مهناز با مایو دو تکه مشکی‌اش از ماشین پیاده شد، حس کردم خیلی عقب‌افتاده به نظر می‌رسم.

مهناز کنارم نشست و آروم گفت: «الناز، تو هم مایو بیاوردی که؟» سرم را تکان دادم. اشکان تشویقم کرد. بالاخره زیر یک چادر پارچه‌ای مایو یک‌تکه ساده‌ام را پوشیدم. وقتی بیرون آمدم، بابک برای لحظه‌ای نگاهش روی بدنم ماند. سینه‌هایم که از خجالت بالا و پایین می‌شد، شکم صافم، و باسن گردم زیر پارچه نازک. اشکان دست دور کمرم انداخت و گفت: «عجب قشنگی.»

کل روز را در ساحل گذراندیم. خندیدیم، شنا کردیم، عکس گرفتیم. کم‌کم روسری را کنار گذاشتم و موهایم را باز کردم. بابک هم با من راحت‌تر حرف می‌زد. عصر که برگشتیم خانه، همه خسته و آفتاب‌سوخته بودیم. دوش گرفتیم — یکی یکی، چون حمام کوچک بود. وقتی نوبت من شد، اشکان آمد داخل و در را بست. زیر دوش آب گرم، بدنم را صابون زد. دست‌هایش روی سینه‌هایم لغزید، نوک سینه‌هایم را بین انگشت‌ها گرفت و کشید. آه کشیدم. آلتش سخت شده بود و به باسنم فشار می‌آورد. اما فقط نوازش کرد و بیرون رفت.

شب دوم، بعد از شام سبک، همه زودتر به اتاق رفتیم. این بار مهناز چراغ خواب را با نور قرمز خیلی کم روشن کرد. هوا هنوز گرم بود. من و اشکان روی تخت‌مان دراز کشیدیم. مهناز و بابک هم روی تخت خودشان. این بار من شورتک نازک و تاپ بدون سوتین پوشیده بودم. سینه‌هایم زیر پارچه مشخص بود.

نیم ساعت نگذشته بود که صدای نفس‌های سنگین از تخت آن‌ها آمد. مهناز به پشت خوابیده بود و بابک روی او خم شده بود. دست بابک داخل شورتک مهناز بود و آهسته حرکت می‌کرد. مهناز لب‌هایش را گاز گرفته بود و چشمانش نیمه‌باز بود. مستقیم به سمت ما نگاه می‌کرد.

اشکان دستش را روی سینه‌ام گذاشت و نوک سینه‌ام را از روی تاپ مالید. من هم دستم را داخل شلوارک او بردم. آلتش کاملاً سفت و داغ بود، سرش خیس شده بود. این بار جرات بیشتری داشتم. آهسته شلوارکش را پایین کشیدم تا آلتش کاملاً بیرون بیاید. با دستم دورش را گرفتم و آرام بالا و پایین کردم، پوست نرم روی میله سختش می‌لغزید.

مهناز ناله خفیفی کرد. بابک حالا شورتک او را کامل درآورده بود. پاهای مهناز باز بود و بابک با دو انگشت داخل و خارجش می‌کرد. صدای خیس و چسبناکش را همه اتاق می‌شنید. مهناز به ما نگاه می‌کرد و با صدای گرفته گفت: «الناز… تو هم… نترس.»

اشکان شورتک مرا پایین کشید. من کاملاً خیس بودم. انگشتش را روی کلیتورم گذاشت و دایره‌های کوچک و سریع زد. بدنم لرزید. برای اولین بار جلوی دیگران — حتی اگر فقط خواهرم و شوهرش بود — خودم را رها کردم. پاهایم را کمی بیشتر باز کردم. اشکان دو انگشتش را داخلم کرد و با ریتم آهسته به داخل و بیرون برد. من هم دستم را سریع‌تر روی آلت او حرکت می‌دادم.

بابک حالا سرش را بین پاهای مهناز برده بود و با زبانش او را می‌خورد. مهناز یک دستش را در موهای بابک فرو کرده بود و با دست دیگر سینه خودش را ماساژ می‌داد. ناله‌هایش بلندتر شده بود: «آه… بابک… همین‌طور…»

اشکان ناگهان مرا بوسید. بوسه عمیق و خیس. بعد سرش را پایین آورد و تاپم را بالا زد. نوک سینه‌ام را در دهان گرفت و مکید، همزمان انگشت‌هایش هنوز داخل من تکان می‌خوردند. من دیگر نمی‌توانستم ساکت بمانم. آه و ناله‌های کوچک از دهانم بیرون می‌آمد.

نگاهم به تخت آن‌ها افتاد. بابک حالا مهناز را به پهلو خوابانده بود و از پشت داخلش کرده بود. حرکات آرام و عمیق. مهناز مستقیم به من نگاه می‌کرد، چشمانش پر از شهوت بود. لب زد: «خوبیشو ببین الناز…»

آن شب، چهار نفری در آن اتاق گرم، مرزها بیشتر محو شد. من هنوز به ارگاسم کامل نرسیدم، اما وقتی اشکان با دستش مرا به لبه رساند و من با لرز شدید تمام بدنم ارضا شدم، برای اولین بار جلوی دیگران ناله کشیدم. اشکان هم کمی بعد روی شکمم تخلیه شد. مایع گرم و غلیظش روی پوست داغم پخش شد.

مهناز و بابک هم تمام کردند. صدای ناله بلند مهناز وقتی ارضا شد، هنوز در گوشم بود.

وقتی چراغ خواب را خاموش کردند، من در آغوش اشکان خوابیدم. بدنم هنوز می‌لرزید. خجالت بود، اما همراه با هیجان عجیبی که نمی‌توانستم انکار کنم.

شب دوم هم تمام شد… و من می‌دانستم که شب‌های بعدی خیلی متفاوت‌تر خواهد بود.

** روز سوم:

ناز:

صبح روز سوم وقتی چشم باز کردم، نور خورشید از لای پرده‌ها می‌ریخت توی اتاق. بدنم هنوز سنگین و لذت‌بخش از دیشب بود. بین پاهایم کمی چسبناک و حساس بود. اشکان هنوز خواب بود، دستش روی باسنم. نگاهی به تخت روبرو انداختم؛ مهناز لخت به پهلو خوابیده بود و فقط یک ملحفه نازک تا نیمه روی باسن گردش کشیده شده بود. بابک از پشت به او چسبیده بود و آلتش بین ران‌های مهناز قرار داشت، حتی در خواب.

از خجالت صورتم داغ شد، اما این بار سریع چشم برنگرداندم. بلند شدم، با همان تاپ و شورتک نازک رفتم دستشویی. وقتی برگشتم، بابک بیدار شده بود و با چشمان نیمه‌باز به بدنم نگاه می‌کرد. برای اولین بار جرات کردم لبخند کوچکی بزنم و سریع رفتم روی تخت خودمان.

صبحانه را با هم خوردیم. جو خیلی راحت‌تر شده بود. مهناز بدون هیچ خجالتی از دیشب حرف زد: «دیشب خیلی داغ بودید شما دو تا. الناز جون، بالاخره کمی باز شدی.» خندیدم و سرم را پایین انداختم، اما انکار نکردم. بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم برویم جنگل و آبشار نزدیک. راه باریک و سرسبز بود. هوا گرم و مرطوب. مهناز و بابک جلوتر می‌رفتند و گاهی می‌ایستادند و همدیگر را بوسه می‌زدند. اشکان دستم را گرفت و در گوشم گفت: «تو هم می‌تونی مثل اونا باشی. من عاشقتم.»

در مسیر، یک جای خلوت کنار رودخانه کوچک توقف کردیم. مهناز بلافاصله تاپش را درآورد و با سوتین نشست توی آب. بابک هم بدون لباس بالا تنه کنارش بود. من هم بعد از کلی تردید، شومیزم را درآوردم. فقط با تاپ نازک و شلوار کوتاه نشستم. آب خنک روی پاهام می‌خورد. بابک گاهی نگاه‌های دزدکی به سینه‌هایم می‌انداخت که نوک‌شان از سرما و هیجان زیر تاپ مشخص بود. این بار دیگر ناراحت نشدم؛ حتی یک حس عجیب لذت از دیده شدن تو وجودم پیچید.

عصر که برگشتیم خانه، همه عرق کرده و پر از انرژی بودیم. دوش گرفتیم. این بار اشکان و من با هم رفتیم داخل. زیر آب گرم، اشکان زانو زد و برای اولین بار سرش را بین پاهایم برد. زبانش را آرام روی کلیتورم کشید، بعد مکید. پاهایم لرزید. دستم را در موهایش فرو کردم و خودم را بیشتر به دهانش فشار دادم. ناله‌هایم را با دست جلوی دهانم گرفتم. وقتی ارضا شدم، زانوهام خم شد و تقریباً افتادم.

شب سوم، بعد از شام، جو سنگین‌تر و کیرتوکص‌تر بود. مهناز پیشنهاد داد همه فقط با لباس زیر بخوابیم. من قبول کردم. چراغ خواب قرمز کم‌رنگ دوباره روشن بود. چهار نفر روی دو تخت دراز کشیدیم. این بار فاصله تخت‌ها انگار کمتر شده بود.

ابتدا مثل همیشه شروع شد. دست‌ها، نوازش‌ها، بوسه‌ها. اما مهناز این بار بلندتر ناله می‌کرد. بابک او را به چهار دست و پا کرده بود و از پشت با حرکات آرام داخل و خارجش می‌کرد. صدای برخورد بدن‌شان، صدای خیس مهناز، همه اتاق را پر کرده بود. مهناز مستقیم به من نگاه می‌کرد و با صدای گرفته می‌گفت: «ببین الناز… ببین چقدر خوب توم می‌کنه…»

اشکان مرا به پشت خواباند و شورتکم را کامل درآورد. پاهایم را باز کرد و خودش بین‌شان قرار گرفت. آلتش را روی کلیتورم مالید، بالا و پایین، بدون داخل کردن. من خیس‌تر از همیشه بودم. بعد آهسته، خیلی آهسته داخلم کرد. برای اولین بار جلوی چشم دیگران، اشکان کاملاً توم بود. آه عمیقی کشیدم. حرکاتش آرام و عمیق بود. هر بار که کامل داخل می‌رفت، یک نالهٔ کوچک از گلوم بیرون می‌آمد.

مهناز و بابک حالا نزدیک‌تر آمده بودند. تخت‌شان را کمی جابه‌جا کرده بودند. مهناز دستش را دراز کرد و سینهٔ من را لمس کرد. نوک سینه‌ام را بین انگشت‌ها گرفت و مالید. بدنم از این تماس غیرمنتظره داغ‌تر شد. اشکان حرکاتش را سریع‌تر کرد. من هم باسنم را بالا می‌آوردم و به او می‌چسبیدم.

بابک مهناز را محکم‌تر می‌زد. مهناز ناله زد: «آهhh… الناز… تو خیلی خوشگلی وقتی کیر می‌خوری…» کلماتش مثل برق به صورتم خورد. خجالت و شهوت با هم قاطی شده بود.

اشکان ناگهان مرا چرخاند و از پشت گرفت. مثل بابک و مهناز. حالا رو در رو با مهناز و بابک بودیم. فقط فاصلهٔ کمی بین دو تخت. نگاهم به صورت مهناز قفل شده بود. چشمانش نیمه‌بسته، دهانش باز، موهایش به صورتش چسبیده. بابک از پشت محکم به او فشار می‌آورد و مهناز دستش را دراز کرد و دست من را گرفت.

اشکان یک دستش را دور کمرم حلقه کرده بود و با دست دیگر کلیتورم را مالید، همزمان که عمیق داخل و خارج می‌شد. من دیگر جلوی خودم را نمی‌گرفتم. ناله‌هایم بلند شده بود. «آه… اشکان… عمیق‌تر…»

اول مهناز ارضا شد. بدنش لرزید، چشم‌هایش را بست و با صدای بلند جیغ خفیفی کشید. بابک هم چند ثانیه بعد داخلش تخلیه شد. من هم چند لحظه بعد، با حرکات سریع اشکان و فشار انگشتش روی کلیتورم، به اوج رسیدم. ارگاسمم شدیدتر از دیشب بود. بدنم کاملاً سفت شد، بعد شل، و یک موج گرم همه وجودم را گرفت.

اشکان هم روی کمرم تخلیه شد. مایع گرم و غلیظش روی پوست داغم پخش شد.

آن شب دیگر حرفی نزدیم. فقط چهار بدن عرق‌کرده و ارضا شده در آن اتاق گرم. من در آغوش اشکان خوابیدم، اما قبل از خواب، مهناز از تخت خودش خم شد و پیشانی‌ام را بوسید.

یخ داشت سریع‌تر آب می‌شد… و من دیگر نمی‌توانستم — یا نمی‌خواستم — جلویش را بگیرم.

** روز چهارم:

ناز:

روز چهارم صبح با صدای باران ملایم بیدار شدم. هوا ابری و خنک‌تر شده بود. وقتی چشم باز کردم، مهناز و بابک هنوز در تخت‌شان در حال بوسه و نوازش آرام صبحگاهی بودند. اشکان از پشت مرا در آغوش گرفته بود و آلتش صبحگاهی سخت بین باسنم قرار داشت. کمی خودم را به او فشار دادم اما مهناز خندید و گفت: «صبح بخیر عاشق‌ها. امروز پسرا برن شهر برای خرید، ما دو تا هم تنها می‌مونیم.»

بعد از صبحانه، بابک و اشکان لباس پوشیدند و رفتند. گفتند حدود چهار ساعت طول می‌کشد چون باید به رشت هم سر بزنند. وقتی صدای ماشین‌شان دور شد، خانه ناگهان خیلی ساکت و صمیمی شد. من و مهناز تنها ماندیم.

مهناز با همان شورتک و تاپ نازک روی تخت دراز کشید و به من نگاه کرد. «بیا اینجا الناز. بالاخره فرصتی داریم راحت حرف بزنیم.» من هم کنارش نشستم. قلبم تند می‌زد. مهناز موهایم را کنار زد و آروم گفت: «دیشب خیلی خوشگل بودی وقتی اشکان از پشتت می‌کرد. دیدم چقدر خیس و باز شده بودی.»

صورتم داغ شد. مهناز دستش را روی رانم گذاشت و آرام نوازش کرد. «نترس خواهر. ما دو تا از همه به هم نزدیک‌تریم.» حرف‌هایش آرام و گرم بود. کم‌کم از خجالتم گفتم، از اینکه همیشه سکس برایم سخت بوده، از اینکه دیدن او و بابک چقدر مرا تحریک کرده. مهناز خندید و گفت: «من از اولش فهمیدم. بذار بهت نشون بدم چطور لذت ببری.»

او تاپش را درآورد. سینه‌های بزرگ و سنگینش با نوک‌های تیره و سفت در هوای خنک اتاق معلق بودند. بعد شورتکش را هم پایین کشید. کاملاً لخت بود. من هم بعد از کمی تردید تاپ و شورتکم را درآوردم. هر دو برهنه روی تخت نشسته بودیم و روبه‌روی هم.

مهناز دستم را گرفت و گذاشت روی سینه خودش. پوستش داغ و نرم بود. نوک سینه‌اش را بین انگشت‌هایم فشار دادم. او آه کشید و دستش را بین پاهایم برد. «وای الناز… تو همیشه اینقدر خیس می‌شی؟» انگشت‌هایش آرام لب‌هایم را باز کرد و روی کلیتورم لغزید. من هم جرات کردم و دستم را بین پاهای او بردم. مهناز کاملاً خیس و متورم بود. با نوک انگشت‌ها دایره زدم، همان‌طور که خودش به من یاد می‌داد.

چند دقیقه نوازش کردیم. بعد مهناز مرا به پشت خواباند و پاهایم را باز کرد. سرش را پایین آورد و بوی گرم و زنانه‌ام را کشید. «عطر تو دیوونم کرده.» زبانش را آرام روی کلیتورم کشید، بعد مکید. من جیغ خفیفی کشیدم و کمرم را بالا بردم. مهناز با زبان و لب‌هایش مرا خورد، دو انگشتش را هم داخلم کرد و با ریتم ثابت به نقطه حساسم فشار داد. من دستم را در موهای او فرو کرده بودم و ناله می‌کردم. ارگاسمم سریع و شدید آمد؛ بدنم مثل موج لرزید و مایع داغم روی زبانش ریخت.

وقتی آرام شدم، مهناز بالا آمد و مرا بوسید. طعم خودم روی لب‌هایش بود. بعد دراز کشید و گفت: «حالا نوبت توئه.» من بین پاهای او زانو زدم. بوی شهوت او مرا مست کرد. ابتدا با انگشت‌ها نوازشش کردم، بعد جرات کردم و زبانم را روی کلیتور متورمش گذاشتم. شیرین و شور بود. مهناز ناله‌های بلندتری می‌کشید و باسنش را به صورتم فشار می‌داد. «آره خواهر… همون‌جا… سریع‌تر…» من دو انگشتم را داخلش کردم و با زبانم محکم مکیدم تا وقتی که بدنش سفت شد و با صدای بلند ارضا شد.

چند ساعت را این‌طور گذراندیم: گاهی حرف می‌زدیم، گاهی هم دوباره به هم می‌چسبیدیم. حتی با هم دوش گرفتیم و زیر آب گرم همدیگر را صابون زدیم و مالیدیم.

عصر که اشکان و بابک برگشتند، ما دو تا با لباس راحت نشسته بودیم اما صورت‌مان هنوز سرخ بود. بابک با لبخند گفت: «به نظر می‌رسه شما دو تا حسابی خوش گذشته.» مهناز فقط خندید و چشمک زد.

شب چهارم، بعد از شام، دیگر هیچ مرزی باقی نمانده بود. مهناز پیشنهاد داد همه چهار تایی روی دو تخت به هم بچسبیم. چراغ خواب قرمز روشن بود. اول مردها ما را نگاه کردند که همدیگر را بوسه می‌زدیم. بعد اشکان مرا گرفت و از جلو داخل کرد، در حالی که مهناز از پشت سینه‌هایم را می‌مالید و نوک‌شان را گاز می‌گرفت. بابک هم از پشت مهناز را گرفته بود.

اتاق پر از صدای ناله، صدای برخورد پوست به پوست و بوی شهوت چهار نفره شده بود. من یک بار دیگر با زبان مهناز ارضا شدم، در حالی که اشکان عمیق توم بود. بعد مهناز و من کنار هم به پشت دراز کشیدیم و مردها یکی یکی ما را عوض کردند. وقتی بابک برای اولین بار آلتش را داخل من کرد، حس کردم دنیا دور سرم می‌چرخد. ضخیم‌تر از اشکان بود و عمیق‌تر فرو می‌رفت. اشکان هم همزمان مهناز را می‌کرد.

آن شب هر چهار نفرمان چندین بار ارضا شدیم. من روی صورت مهناز نشستم و او مرا خورد در حالی که بابک از پشت مرا می‌زد. آخرین ارگاسمم آن‌قدر شدید بود که برای چند ثانیه چشمم سیاهی رفت.

وقتی خسته و خیس و پر از مایع مردها روی تخت افتادیم، مهناز دستم را گرفت و زمزمه کرد: «خوش اومدی به دنیای واقعی خواهر جون.»

من فقط لبخند زدم و در آغوش اشکان خوابم برد. دیگر هیچ خجالتی نمانده بود… فقط لذت.

** روز پنجم:

روز پنجم صبح با بوی قهوه و صدای خنده‌های مهناز بیدار شدم. بدنم هنوز کوفته و حساس بود از شب قبل. بین پاهایم کمی ورم کرده و چسبناک بود، اما این حس جدید برایم لذت‌بخش شده بود. اشکان هنوز خواب بود. مهناز و بابک بیدار بودند و مهناز فقط با یک شورتک سفید نازک مشغول درست کردن صبحانه بود. سینه‌هایش با هر حرکت نرم تکان می‌خوردند.

وقتی نشستم، مهناز آمد کنارم، خم شد و مستقیم لب‌هایم را بوسید. بوسه‌اش گرم و طولانی بود. «صبح بخیر خواهر خوشگل. دیشب خیلی حشری بودی.» دستش را آرام روی سینه‌ام کشید و نوک سینه‌ام را چرخاند. بدنم دوباره داغ شد.

بعد از صبحانه، چهار تایی رفتیم ساحل خلوت نزدیک خانه. هوا آفتابی و گرم بود. این بار بدون هیچ تردیدی مایو دو تکه‌ای را که مهناز بهم قرض داده بود پوشیدم. پارچه نازک روی سینه‌هایم کشیده شده بود و نوک سینه‌هایم از هیجان مشخص بود. بابک بدون خجالت به من نگاه می‌کرد و اشکان هم با غرور دست دور کمرم انداخته بود.

روی ساحل، مهناز مرا کنار کشید و زیر چتر دراز کشیدیم. مردها رفتند شنا. مهناز دستش را داخل مایوی پایینم کرد و انگشت‌هایش را آرام روی کلیتورم مالید. «دوست داری امروز بیشتر امتحان کنیم؟» فقط سرم را تکان دادم و پاهایم را کمی بازتر کردم. او دو انگشتش را داخلم کرد و آرام آمد و رفت تا جایی که نزدیک ارگاسم شدم، بعد دستش را کشید بیرون و لبخند زد. «شب نگهش دار.»

عصر که برگشتیم، همه دوش گرفتیم. این بار همه چهار تایی با هم داخل حمام کوچک رفتیم. فضای تنگ باعث شد بدن‌ها به هم بچسبند. دست‌ها همه جا بودند: بابک از پشت سینه‌هایم را می‌مالید، اشکان مهناز را بوسه می‌زد، مهناز آلت بابک را در دست گرفته بود. من زانو زدم و برای اولین بار آلت بابک را در دهانم گرفتم. ضخیم و سنگین بود. سعی کردم عمیق‌تر ببرم، زبانم را دور سرش چرخاندم. بابک ناله کرد و موهایم را گرفت.

شب پنجم، دیگر هیچ برنامه‌ای نبود. فقط شهوت.

چراغ خواب قرمز را روشن کردیم. مهناز پیشنهاد داد «امشب بازی کنیم.» اول ما دخترها وسط اتاق روی یک پتو بزرگ دراز کشیدیم و مردها روی تخت‌ها نشستند و نگاه کردند. مهناز و من رو در رو نشستیم، پاهایمان به هم پیچیده. همدیگر را بوسیدیم، سینه به سینه مالیدیم، بعد به ۶۹ دراز کشیدیم. زبانم داخل مهناز بود و او هم با حریصانه کلیتورم را می‌مکید. ناله‌هایمان اتاق را پر کرده بود. مردها آلت‌هایشان را در دست گرفته بودند و آرام می‌مالیدند.

بعد نوبت مردها شد. اشکان مرا به چهار دست و پا گرفت و عمیق از پشت داخل کرد. بابک هم مهناز را کنار ما همان‌طور گرفت. دو جفت کنار هم، همزمان. صدای برخورد بدن‌ها، صدای خیس و چسبناک، ناله‌هایمان قاطی شده بود. اشکان محکم‌تر از همیشه می‌زد. هر ضربه‌اش تا ته فرو می‌رفت و بیضه‌هایش به کلیتورم می‌خورد.

مهناز ناگهان گفت: «عوض شیم.»

اشکان بیرون آمد و بابک جای او را گرفت. وقتی بابک کلفت و سفت داخل من فرو رفت، جیغ خفیفی کشیدم. عمیق‌تر و پرتر حس می‌شد. او با ریتم آهسته و محکم شروع کرد، یک دستش دور کمرم بود و با دست دیگر کلیتورم را مالید. اشکان هم مهناز را گرفته بود. نگاهم به مهناز قفل شده بود. هر دومان به شدت گرفته می‌شدیم و به چشمان هم نگاه می‌کردیم.

بعد موقعیت عوض شد. من روی بابک سوار شدم. آلتش را خودم هدایت کردم و آهسته نشستم روش تا کامل داخلم پر شد. باسنم را بالا و پایین می‌بردم، سینه‌هایم تکان می‌خورد. بابک نوک سینه‌هایم را می‌مکید. مهناز هم روی اشکان سوار شده بود و با همان شدت می‌رقصید.

در نهایت همه روی هم ریختیم. من به پشت دراز کشیده بودم. اشکان بین پاهایم بود و محکم توم می‌کرد. مهناز روی صورتم نشسته بود و من زبانم را عمیق داخلش فرو می‌بردم. بابک کنارمان ایستاده بود و نوبت به نوبت آلتش را در دهان من و مهناز می‌کرد.

ارگاسم اولم وقتی آمد که اشکان سرعتش را زیاد کرد و مهناز روی صورتم لرزید و مایعش را روی زبانم ریخت. بدنم مثل برق گرفت، پاهایم دور کمر اشکان قفل شد و با صدای بلند ناله کشیدم. چند دقیقه بعد مهناز هم روی آلت اشکان ارضا شد. بابک روی سینه‌های من و مهناز تخلیه شد — مایع گرم و غلیظش روی پوستمان پخش شد.

آخر شب، چهار تایی درهم تنیده روی تخت‌ها خوابیدیم. بدن‌هایمان به هم چسبیده، عرق‌کرده، پر از بوی سکس. مهناز دستم را گرفت و زمزمه کرد: «دوستت دارم الناز.»

من هم دستش را فشار دادم. دیگر فقط خواهر و شوهر نبودیم. چیزی عمیق‌تر و خیلی شیواتر بینمان شکل گرفته بود.

شب پنجم تمام شد… و هنوز دو شب دیگر مانده بود.

** روز ششم:

روز ششم صبح با حس سنگینی خوشایندی در بدنم بیدار شدم. همه جایم حساس و کمی کوفته بود، مخصوصاً بین پاهایم که هنوز از شدت شب قبل متورم بود. وقتی چشم باز کردم، دیدم مهناز روی تخت روبرو به صورت چهار دست و پا ایستاده و بابک از پشت با حرکات آهسته و عمیق توش می‌رود. مهناز مستقیم به من نگاه می‌کرد و لب‌هایش را گاز گرفته بود. اشکان هم بیدار شده بود و آلت صبحگاهی‌اش را به باسنم فشار می‌داد.

صبحانه را لخت خوردیم. دیگر هیچکس لباس نمی‌پوشید مگر برای بیرون رفتن. جو خانه پر از شهوت آرام و صمیمت بود. بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم به جنگل برویم. در مسیر، مهناز و من دست هم را گرفته بودیم. مردها گاهی از پشت به ما می‌چسبیدند و باسن‌مان را می‌مالیدند. در یک جای خلوت و پوشیده از درخت، مهناز مرا به تنه درخت تکیه داد، زانو زد و در میان جنگل زبانش را عمیق داخل من کرد. من موهایش را گرفته بودم و ناله می‌کردم. اشکان و بابک هم ایستاده نگاه می‌کردند و خودشان را آرام می‌مالیدند.

عصر که برگشتیم، همه زیر دوش رفتیم. این بار خیلی طولانی‌تر. چهار تایی در فضای کوچک، بدن‌ها به هم ساییده می‌شد. بابک مرا بلند کرد و پاهایم را دور کمرش حلقه کرد و مستقیم داخل من کرد. آب گرم روی صورت‌مان می‌ریخت و او محکم از پایین به بالا توم می‌رفت. مهناز هم کنارمان اشکان را با دست و دهانش مشغول کرده بود.

شب ششم، شب خاصی شد.

مهناز پیشنهاد داد «امشب همه چیز را امتحان کنیم.» چراغ خواب را با نور قرمز روشن کردیم و همه روی پتوهای بزرگ کف اتاق دراز کشیدیم. اول مرا به وسط بردند. چهار دست روی بدنم بود. اشکان سینه‌هایم را می‌مکید، بابک بین پاهایم را با زبانش می‌خورد، مهناز هم لب‌هایم را بوسه می‌زد و نوک سینه‌هایم را گاز می‌گرفت. من غرق لذت بودم.

بعد مرا به چهار دست و پا کردند. اشکان از جلو در دهانم بود و بابک از پشت عمیق داخل واژنم فرو رفت. مهناز زیرم دراز کشیده بود و کلیتورم را می‌مکید. حس پر بودن کامل، دهان و واژن همزمان، مرا دیوانه کرد. ناله‌هایم خفه می‌شد چون دهانم پر از آلت اشکان بود.

بعد موقعیت عوض شد. مهناز مرا روی خودش خواباند، سینه به سینه، و پاهایمان را به هم گره زدیم. کلیتورهایمان به هم ساییده می‌شد. بابک پشت من آمد و دوباره داخل واژنم کرد. هر ضربه بابک باعث می‌شد کلیتورم محکم روی مهناز فشار بیاید. مهناز ناله می‌کرد: «آهhh… الناز… داره می‌کوبت تو من…»

اشکان هم پشت مهناز قرار گرفت و او را هم گرفت. حالا هر ضربه مردها به یکی، به دیگری هم منتقل می‌شد. اتاق پر از صدای برخورد گوشت، صدای خیس و چسبناک، و ناله‌های درهم ما چهار نفر بود.

در اوج، بابک انگشتش را با بزاق خیس کرد و آرام روی مقعدم مالید. ابتدا ترسیدم، اما مهناز در گوشم زمزمه کرد: «آروم، لذتش زیاده خواهر.» بابک خیلی آهسته و با مراقبت انگشتش را داخل مقعدم کرد. حس پر بودن دو طرفه دیوانه‌کننده بود. بدنم لرزید و ارگاسم شدیدی گرفتم. آن‌قدر شدید که برای چند ثانیه واقعاً دیدم سیاهی رفت و مایع داغم روی مهناز فواره زد.

بعد مردها جایشان را عوض کردند. اشکان داخل مهناز، بابک داخل من. این بار بابک خواست از مقعدم امتحان کند. خیلی آهسته و با ژل، فقط سر آلتش را داخل کرد. درد خفیف با لذت عجیبی قاطی شد. من ناله‌های بلند و animal-like می‌کشیدم. مهناز زیرم بود و سینه‌هایم را می‌لیسید.

آخر شب، هر چهار نفر روی هم ریختیم. من روی بابک نشستم و واژنم را روی آلتش فرو کردم، اشکان از پشت مقعدم را گرفت، مهناز هم روی صورت بابک نشسته بود و من سینه‌های مهناز را می‌مکیدم. همزمان حرکت می‌کردیم. عرق، بزاق، مایعات جنسی همه قاطی شده بود.

ارگاسم نهایی‌ام وقتی آمد که هر دو مرد داخلم تخلیه شدند. حس گرمای مایع‌شان در دو سوراخم مرا به اوج برد. بدنم مثل برق گرفت، جیغ زدم و روی بابک افتادم. مهناز هم همزمان روی صورت بابک ارضا شد.

وقتی همه چیز تمام شد، چهار تایی درهم تنیده، خیس و خسته روی پتوها افتاده بودیم. مهناز موهایم را نوازش می‌کرد، اشکان از پشت بغلم کرده بود و بابک پاهایمان را ماساژ می‌داد.

شب ششم تمام شد… و من دیگر الناز خجالتی سابق نبودم. فقط یک زن کاملاً بیدار و حریص که منتظر شب آخر بود.

** روز هفتم و آخر:

ناز:

روز هفتم، آخرین روز سفرمان، با حس عجیبی از غم و شیرینی شروع شد. صبح زود همه مشغول بستن چمدان‌ها بودیم. لباس‌ها را تا می‌کردیم، سوغاتی‌ها را جابه‌جا می‌کردیم و گاهی هم نگاه‌هایمان به هم گره می‌خورد. دیگر هیچ خجالتی بین‌مان نبود. همه لخت یا با لباس زیر راحت در اتاق حرکت می‌کردیم. بابک وقتی چمدانش را می‌بست، ناگهان شورتک مشکی نازکی را که دیشب پوشیده بودم و هنوز بوی تنم رویش مانده بود، از روی تخت برداشت، به بینی‌اش نزدیک کرد و عمیق بو کشید. بعد با لبخند شیطنت‌آمیز گفت: «اینو به عنوان یادگاری می‌برم شیراز.»

مهناز خندید، اشکان هم ابرو بالا انداخت. من صورتم را با دست پوشاندم اما خنده‌ام گرفت. همه می‌دانستیم برای چه می‌خواهد؛ شب‌ها که تنها بود، می‌خواست بویش کند و به یاد این هفته داغ باشد. چیزی نگفتم، فقط سرم را تکان دادم و اجازه دادم نگهش دارد.

تمام روز را آرام گذراندیم. کمی ساحل رفتیم، عکس‌های آخر را گرفتیم و بیشتر وقت را در خانه بودیم. هوا گرفته بود و باران ملایمی می‌بارید. غروب که شد، چمدان‌ها را کنار در گذاشتیم و آماده کردیم برای صبح زود.

شب آخر، بعد از شام سبک، همه روی تخت‌ها دراز کشیدیم. مهناز با صدای نرم گفت:

«امشب کمتر خودمونو خسته کنیم ها. فردا صبح خیلی زود راه می‌افتیم و کل روز تو راهیم. نباید کوفته باشیم.»

بابک با اخم نمایشی گفت: «یعنی چی؟ من اینجوری آروم نمی‌گیرم، خوابم نمی‌بره.»

مهناز خندید و با صدای پر از شیطنت گفت: «می‌دونم بابک جون… واسه همین می‌خوام فیلتر روغنت رو عوض کنم امشب.» بابک و مهناز با هم خندیدند. من اول نفهمیدم منظورش چیست و با تعجب نگاهشان کردم. مهناز به طرفم چرخید و با لبخند گفت: «به تو هم یاد می‌دم خواهر. خیلی خوبه، مخصوصاً برای وقتی که مردا حشری‌ان ولی نباید خیلی خسته شن.»

اشکان را که هنوز نمی‌دانست چه خبر است، به پشت خواباندند. مهناز زانو زد بین پاهای او، ژل را برداشت و انگشتش را حسابی چرب کرد. من دقیق کنارش نشستم و نگاه می‌کردم. مهناز پاهای اشکان را کمی بازتر کرد، با یک دست آلت و بیضه‌های او را آرام نوازش می‌کرد و با انگشت اشاره و میانی دست دیگر، خیلی آهسته و با حوصله دور مقعدش چرخید. بعد آرام داخل کرد.

اشکان نفسش بند آمد و آه عمیقی کشید. مهناز با صدای آرام و حرفه‌ای توضیح می‌داد: «آروم فشار بده… اینجاست… پروستاتش… حس می‌کنی؟» انگشتش را کمی خم کرد و نقطه‌ای داخل را ماساژ داد. اشکان کمرش را بالا آورد و ناله کرد. من دستم را دور کیر اشکان حلقه کردم و آرام بالا و پایین می‌کردم، همزمان نوک سینه‌هایش را با زبانم می‌لیسیدم و گاز می‌گرفتم.

مهناز انگشتش را با ریتم ثابت می‌آورد و می‌برد و نقطه حساس را فشار می‌داد. کیر اشکان تو دستم سنگینی و نبض می‌زد. چند دقیقه طول نکشید که بدن اشکان سفت شد، ناله‌هایش بلندتر شد و با فواره‌های قوی روی شکم و سینه خودش تخلیه شد. مقدارش خیلی زیاد بود.

مهناز با لبخند به من نگاه کرد: «نوبت بابکه. حالا تو انجام بده.»

بابک به پشت دراز کشید. من بین پاهایش زانو زدم، انگشتم را مثل مهناز چرب کردم و آهسته داخل مقعدش کردم. گرم و تنگ بود. مهناز هم کیر کلفت بابک را در دهانش گرفته بود و با حوصله می‌مکید. من انگشتم را کمی خم کردم و همان نقطه را پیدا کردم. بابک ناله بلندی کشید.

با خنده و صدای کیرتوکص گفتم: «وای بابک… فیلتر روغنت خیلی پر بوده ها… داره سرریز می‌کنه.» بابک خندید و در عین حال ناله کرد. من انگشتم را با ریتم حرفه‌ای‌تری که تازه یاد گرفته بودم، ماساژ دادم و با دست دیگر بیضه‌های سنگینش را می‌مالیدم. «اینجوری دوست داری؟ بگو ببینم… کونت اینقدر حساسه؟»

بابک با صدای گرفته گفت: «آهhh… الناز… دقیقاً همون‌جاست… ادامه بده…» مهناز هم عمیق کیرش را تا ته می‌بلعید. چند دقیقه بعد بابک با صدای بلند ارضا شد. مهناز مایع غلیظش را تا آخر کشید و قورت داد.

مردها کاملاً خسته و راضی بودند. زود به خواب رفتند.

مهناز به طرف من چرخید، چشمانش پر از شهوت بود. «حالا نوبت خودمونه.» مرا به پشت خواباند و خودش برعکس رویم نشست. پوزیشن ۶۹. بوی گرم و آشنا و پر از خاطره تنش مرا مست کرد. زبانم را عمیق داخلش فرو بردم و کلیتور متورمش را مکیدم. مهناز هم با حرص همان کار را با من می‌کرد. انگشت‌هایش داخل واژنم بود و زبانش روی کلیتورم می‌رقصید. هر دو با شدت همدیگر را خوردیم، باسن‌مان را فشار می‌دادیم و ناله‌هایمان خفه در بدن هم فرو می‌رفت.

تقریباً همزمان ارضا شدیم. بدن‌هایمان لرزید، مایع داغ هر دو روی زبان هم ریخت و ما تا آخرین قطره لیسیدیم.

در آخر، بدون حرف، جابه‌جا شدیم. من رفتم توی آغوش بابک خوابیدم و مهناز در آغوش اشکان. بدن‌هایمان به هم چسبیده، گرم و آشنا. بوی همه قاطی شده بود.

صبح زود، وقتی بیدار شدیم، دیگر چیزی برای گفتن نبود. فقط بوسه‌های طولانی و نگاه‌های پر از قول دیدار دوباره.

این سفر تمام شد… اما چیزی در وجود همه‌مان برای همیشه تغییر کرده بود.

نوشته: الناز

بازدید 2,632

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

11 پاسخ به “خانه جنگلی و یخهایی که آب شد”

  1. از چالوس رفتن رشت خرید کنن؟ بعد چالوس کنار دریا با مایو. ؟تابحال شمال اومدی؟

  2. از چالوس رفتن رشت خرید کنن؟ بعد چالوس کنار دریا با مایو. ؟تابحال شمال اومدی؟

  3. طولانی بود اما خوب بود یه فانتزی که ممکنه تخیلی باشه اما همون تخیلش هم قشنگه ❤️

  4. خوبیه این قطع شدن اینترنت اینه که اون یارو که میومد زیر تمام پشت ها می‌گفت: از توهمات یک جقی کوس ندیده ، یا کوس گفتی آی کوس گفتی اون مردک دیگه نیست فعلا نتش قطعه

  5. کلا یه اتاق بود، بعد از شام برای خواب رفتین تو اتاق؟ تو چالوس با مایو یا تکه رفتی تو آب بعدش روسروی تو در آوردی و خجالت کشیدی

  6. اگه تونستی این صحنه رو تجسم کنی اونوقت میگیم کل داستانت واقعیه: مهناز مرا روی خودش خواباند، سینه به سینه، و پاهایمان را به هم گره زدیم. کلیتورهایمان به هم ساییده می‌شد. بابک پشت من آمد و دوباره داخل واژنم کرد. هر ضربه بابک باعث می‌شد کلیتورم محکم روی مهناز فشار بیاید. مهناز ناله می‌کرد: «آهhh… الناز… داره می‌کوبت تو من…» اشکان هم پشت مهناز قرار گرفت و او را هم گرفت. حالا هر ضربه مردها به یکی، به دیگری هم منتقل می‌شد. اتاق پر از صدای برخورد گوشت، صدای خیس و چسبناک، و ناله‌های درهم ما چهار نفر بود. ضمن اینکه شما ظاهرا آنتالیا رفته بودید نه شمال که با مایو دو تیکه تو ساحل رژه میرفتید!! در آخر حمومی که کوچیک بود و یه نفره میرفتید چطوری بزرگ شد که ۴ نفری رفتید توش!؟

آخرین ویدئوها

آخرین ریلزها

ریلزهای تصادفی

دانلود ویدئودانلود
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...