نون زیر کباب در جاجرود (۳ و پایانی)

…قسمت قبل

بعد رفتن تارا حالم خیلی گرفته شده بود

هر شب مشروب و هر شب مستی

زندگیم بگا رفته بود نفهمیدم کی اینقدر وابسته تارا شدم

با خودم فکر میکردم

ته این احساساتم به کجا ختم میشه

قرار تا کی ازش دور باشم

هر چقدرم پیام میدادم جوابمو نمیداد و منو بلاک کرده بود

دو هفته ای به این روال گذشت داشتم ازش نا امید میشدم.

گوشیم زنگ خورد در کمال ناباوری دیدم تارا زنگ میزنه

با خوشحالی جواب دادم

+سلام عزیزم

*سلام کجایی

+خونه ام عزیزم

*میتونم بیام خونت البته اگه دوس دخترت اجازه میده

+نگو اینجوری من عاشقتم در خونم همیشه به روت بازه.

یه ساعت بعد تارا به یه چمدون وارد خونه شد

زیر چشمش کبود بود

با ناراحتی گفتم؛ هی زیر چشمت چی شده؟

*خوابم میاد میرم تو اتاق

دستشو گرفتم؛ نکنه اون حروم زاده کاری کرده ها؟

*نخیر شاهکار داداشمه

+چرا مگه چی شده؟

*حوصله ندارم خوابم میاد.

رفت تو اتاق دراز کشید

پتو رو کاملا رو خودش کشیده بود

رفتم رو تخت از پشت بغلش کردم

+با من قهری؟

جوابی نمیداد

سعی می‌کردم پتو رو کنار بزنم

مقاومت میکرد

*بسه میخوام تنها باشم

+تا نگی چی شده ولت نمیکنم خب؟

زد زیر گریه

*احمد حروم زاده منو تعقیب‌ میکرده فهمیده با تو در ارتباط ام رفته کف دست فریبا گذاشته

سر همون از داداشم کتک خوردم

الانم جاییو ندارم برم

خانوادم طردم کردن

بهم میگن خائن .

نفس عمیقی کشیدم

+پس من باعثشم، همیشه باید باعث ناراحتیت بشم

خاک تو سر من.

هم‌چنان گریه میکرد

پتو رو کنار زدم

بغلش کردم

+عزیزم گریه نکن من همیشه باهاتم

*آره از کارایی که کردی مشخصه.

سمت خودم چرخوندمش

صورتمشو بوسیدم

+من غلط کردم من گوه خوردم دیگه هیچوقت اذیتت نمیکنم.

سرشو چسبودنم به سینم

محکم تر بغلش کردم

+تارا بخدا هیچوقت ولت نمیکنم قسم میخورم بهت ثابت میکنم.

سرشو نوازش میکردم

تو بغلم گریه میکرد

+دردت به جونم گریه نکن عزیزم

با نوازش موهاش تو آغوشم خوابش گرفت.

موقع خوردن صبحانه گفت؛ هر وقت دوس دخترت خواست بیاد بگو برم

+بسه من کسی تو زندگیم نیست.

چیزی نمی‌خورد دستش زیر چونش بودو تو افکارش خودش غرق بود

+چرا اینقدر فکرت مشغوله؟ لطفا اینقدر خودتو درگیر نکن

*خانوادم رو از دست دادم بنظرت باید خوشحال باشم؟

+تارا من نمیگم خوشحال باش اما به مرور همه چی درست میشه.

شب بردمش بیرون ولی همچنان تو لک بود

هر کاری میکردم حالش خوب نمیشد

رسیدیم خونه رفت بخوابه

+اگه فکر میکنی باعث آزارتم من تو پذیرایی میخوابم قول میدم رو مخت نرم.

جوابی نداد

*شبخوش

تقریبا سه صبح بود

با لمس صورتم توسط تارا از خواب پریدم

با چشمای بسته نگاهش کردم

+چیزی شده؟

بدون اینکه حرفی بزنه خودش انداخت تو بغلم

یکم جا خوردم

دست به موهاش کشیدم

سرشو بوس میکردم

+الهی من فدات بشم چته تو؟

تو بغلم گریه میکرد

*اگه مجبور شم دوباره با احمد باشم چی؟

+هیچوقت مجبور نمیشی خب؟

تو هیچوقت پیش اون روانی برنمیگردی فهمیدی؟

*تا کی مهمونت باشم بالاخره یه روزی باید جایی مستقل بشم

با این قیمت خونه و مخارج عمرا بتونم

+تو مهمونم نیستی تو عشق منی اینجا خونه خودته

من کلید ساختم دادم من عاشق تو ام.

*بهت اعتماد ندارم

+ممنون ولی به اون مرد که ماهی یه بار کتکت میزد اعتماد داری نه؟

*تو ام کتکم زدی مگه یادت نیست؟

+من غلط کردم تا خود صبح بگم گوه خوردم کافیه؟

*نمیتونم به حرفات اعتماد کنم دست خودم نیست

شروع کردم به بوسیدن صورتش

دست به صورتش کشیدم؛

هی نگام کن تو مال منی باشه؟

*اگه بهم خیانت کنی چی؟

+هيچوقت خیانت نمیکنم قسم میخورم

*تضمینی برا حرفات داری؟

+چیکار کنم تا باور کنی؟

*حاضری باهام ازدواج کنی؟

از حرفش شوک شدم

نمیدونستم چی بگم

+هی تارا آبرو جفتمون تو فامیل میره میدونی که نشدنیه

دستمو از صورتش پس زد

*آبروی من که رفته، تو نگران آبرو خودتی.

+به مرور زمان فراموش میکنن تازه در حد حرف بوده بهشون ثابت نشده که.

با تاسف نگام کرد

پشتشو کرد بهم

خودمم شرمنده بودم جلوش حرفی برای گفتن نداشتم

کنارش دراز کشیدم تا خود صبح با خودم کلنجار رفتم

تو محل کارم مدام به فکرش بودم به حرفاش فکر میکردم

واقعا تبعات ازدواج با خواهر زن سابقم چی بود؟

چیو از دست میدادم؟

نکنه خانوادم دیگه منو نپذیرن

شب رسیدم خونه

+سلام عزیزم شام از بیرون گرفتم بیا بخوریم

با لبخند نگاهم کرد

کبودی زیرش چشمش که کمرنگ شده بودو با کرم پودر کاور کرده بودو

یه رژ لب قرمز کمرنگ به لبش کشیده بود

گونه هاشو صورتی کمرنگ کرده بود

ریملی که زده بود مژه هاشو بلند تر نشون میداد

خط چشم کوتاه و ساده و خوشگلی کشیده بود

*خوشگل شدم؟

صدام لرزيد؛ تو همیشه زیبایی عزیزم ولی خب خیلی وقت بود با آرایش ندیده بودمت

*با خودم گفتم بزار تو چشمت خوشگل باشم حداقل بیشتر پیشت نگهم داری

+تیکه انداختن بسه بیا بشین شام بخوریم

بی اعتنا به حرفام

کراپ توری مشکیش رو در آورد

سوتین مشکی جک دارش که سینه های کوچولوش رو بزرگتر و بالاتر نشون میداد

باعث شد کیرم دوباره شروع به بیدار شدن بکنه

*دوس نداری منو بغل کنی؟ نکنه از اون زن ۴۰ ساله بهتر نیستم؟ نه؟

رفتم جلو

لباشو بوس کردم

دستمو دور کمرش انداختم

چسبودنمش به خودم

+دوس داری با حرفات اذیتم کنی؟

اشکال نداره

خنده های ریزی میکرد؛ حسین جدی کی فکرشو میکرد یه روز خواهر زن کوچولوت که کاردستی های مدرشو درست میکردی رو بکنی ها؟

از صورتش گرفتم تو چشماش نگاه کردم؛

گفتم که میتونی هر چقدرم بخوای با حرفات اذیتم کنی

هر کاری کنی من عاشقتم.

لبشو گاز میگرفت

*عشق ها؟ ادم عشقشو بخاطر اینکه بهش سکس نمیده میندازه بیرون؟

محکم تر بغلش کردم

دم گوشش آروم گفتم

+من هيچوقت تو رو ننداختم بیرون اونشب هم خودت اومدی من بیخیال شده بودم

دست به ریشم میکشید

لباشو نزدیک لبام کرد

*حسین راستشو بگو چند سال بود که میخواستی ترتیب منو بدی؟

رفتم سمت گردنش

شروع کردم به خوردنشون

بند سوتینش رو در آوردم

سینه هاشو با یه دستم گرفتم

با یه دست دیگم کونشو میمالیدم

سرمو گرفت

*تو چشمام نگاه کن بگو چند ساله تو کف منی؟

با کلافگی گفتم؛ از ۱۶ سالگیت تو کفتم الان راحت شدی؟

لبخند هاش به خنده تبدیل شده بود

دست به صورتم میکشید

*اگه حق انتخاب داشتی بین من یا فریبا کیو انتخاب میکردی؟

دستمو از زیر دامن کوتاهش بردم داخل انگشتمو فرو کردم تو کوسش

خیس خیس بود

+معلومه تو خودتم میدونی تو

لباشو آورد جلو شروع کردیم به لب گرفتن از هم

همزمان کوسشو میمالیدم

صدای ناله هاش در اومد

*میدونی فریبا چند بار بهت خیانت کرد ها؟

عصبی شدم

+تمومش کن تارا

دستمو عقب کشیدم ازش فاصله گرفتم

لحنش جدی تر شد

*اون جنده که به من میگه خائن بارها و بارها جلوی من با عشق قدیمیش چت میکرد

حالا من شدم خائن؟

همه هر گوهی میخورن چیزی نمیشه ولی به من که میرسه باید یه آدم بی نقص باشم.

+تارا بس کن ریدی تو حسو حالم

من نمیدونم بینتون چه اتفاقی افتاده ولی تو کاملا عوض شدی انگار عقلتو از دست دادی.

اومد جلو دستمو گرفت بغلم کرد

سرشو رو سینم گذاشت

*نکنه هنوز عاشق خواهرمی ها؟

سرش داد زدم ؛ بسه دیگه هی چرتو پرت میگی اون برام تموم شده چه تو باشی چه نباشی فهمیدی؟

خودشو لوس کرد

*جون قربون عصبانیتت بشم وقتی عصبی میشی واقعا جذاب تری.

لبامو گذاشت رو لبش

دستمو گرفت گذاشت رو کوسش

*نمیخوای اینو امشب بکنی؟

لباشو کردم تو دهنم دیونه وار میخوردمشون

تو بغلم گرفتم بلندش کردم بردمش رو تخت

سینه هاشو لیس میزدم

صداش در اومد

*جون همینجوری ادامه بده آخ جون.

سینه هاشو گاز میگرفتمو تو دهنم می‌چلوندم

اینقدر محکم میخوردم که قرمز شده بود

دستشو گذاشت رو کیرم

*شلوارتو در بیار دلم میخواد امشب حسابی منو بکنی

روبروی تخت وایسادم

حالت داگ استایل شد با چشمای پر از شهوتش نگام میکرد

لبخند رو لبش بود

کمربندمو باز کرد شلوارمو کشید پایین

کیرمو گرفت تو دستش شروع کرد به لیسیدن

دگمه های پیراهنمو باز کردم

دستمو گذاشتم به پهلوم

+عین یه دختر خوب کیرمو تا خرخره میخوری باشه؟

*اوممم جونن

زبونشو رو کیرم میکشید

کله کیرمو کرد تو دهنش همزمان که ساک میزد زبونشو رو کیرمو بازی میداد

دستمو خم کردم دامنشو کشیدم پایین

با کوسش ور میرفتم

بدجور حشری بود

کیرمو تا ته میکرد تو حلقش عوق میزد دوباره از اول میکرد دهنش

سرشو گرفتم

تو دهنش تلمبه میزدم

انگشتامو رو چوچولش بازی میدادم

+دراز بکش پاهاتو باز کن

دهنت از بس داغه میترسم آبم بیاد

میخوام اون کوس خوشگلتو بخورم

باسنش لبه تخت بود

پاهاشو باز کرد

رو زمین نشستم

دهنم دقیقا روبروی کوسش بود

زبونمو انداختم رو کوسشو شروع کردم به لیسیدن

سرمو فشار میداد محکمتر کوسشو بخورم

با ولع کوس لیسیشو میکردم

ناله میکرد

*حسین دیونتم بخدا

نمیدونی چقدر بهت حس دارم.

حرفاش و حسی که بهم میداد کاری میکرد نتونم با کیرم ور نرم

همزمان که کوسش تو دهنم بود

برا خودم جق میزدمو و هی خودمو کنترل میکردم که آبم نیاد

آه ناله تارا داشت دیونم میکرد

تو همون حالت پاهاشو گرفتم

بلند شدم

خودمو خم کردم

کیرمو گذاشتم دم کوسش

فشار دادم

سرش رفت داخل

یه آه آرومی کشید

از بازوم گرفت

لباشو گاز میگرفت

*آخ آروم بکنیا خب؟

با صدای حشری نفس زنان میگفتم؛ تارا تو با من داری چیکار میکنی؟

من اصلا قبل تو نمیدونستم معنی سکس چیه

ناخونای صورتیش رو به ریشام میکشید

انگشت های ظریف سفیدش رو میک میزدم

با هر تلمبه ای که تو کوسش میکوبیدم

کیرمو تا دم کوسش میاوردم بیرون دوباره میکردمش داخل و تلمبه میزدم

پاهاشو گرفتم بالاتر بردمش تا راحت تر کیرمو تو کوسش فرو کنم

ناله هاش بلند تر میشد

کیرمو تند تر تو کوسش میکردم

ضربات کیرم محکم تر شد

ضربان قلبم بالا رفته بود

صدای تلمبه هام و ناله های تارا

تو کل اتاق پیچیده بود

با شدت تلمبه میزدم

کیرم داشت منفجر میشد

حس کردم داره آبم میاد

کشیدم بیرون آبم با فشار پاچید رو شکم و سینه تارا

نفس راحتی کشیدم

تارا دوباره از بازوم گرفت

بکن من نشدم زود باش بکن

دوباره کیرمو تو کوسش فرو کردم

نفس نفس میزدم

جونی برام نموده بود

اما تند تند تو کوسش فرو میکردم

با کوسش ور میرفت

تو چشمام نگاه کرد

*گاییدنم بهت مزه میده؟

دست به صورتش کشیدم؛ هیچوقت تو زندگیم اینقدر حال نکرده بودم.

*عشق زندگیت کیه؟بهم بگو

+قربونت بشم تویی تو.

کیر لامصبم قصد خوابیدن نداشت انگار نه انگار تازه آبم اومده

با سرعت ببشتر کیرمو تو کوسش عقب جلو میکردم

سینشو با دستم میمالیدمو

خودمو خم کرده بودم

با جفت صورتمو گرفته بودو ازم لب میگرفت

آخرین ضربه هارو محکم تر کوبیدم

صدای ناله تارا بلند تر شد

جیغی کشید و نفس نفس زد

کنارش دراز کشیدم

کیرم داشت شل میشد

پاهای جفتمون از تخت بیرون بود

با لبخند تو صورتش نگاه میکردم

دستشو به صورتم کشید

*عالی بود واقعا بهش نیاز داشتم

لباشو بوس کردم

+من که دیونه شدم دیگه فکر کنم رو کسی جز خودت راست نکنم.

زد به شونم؛ بریم دوش بگیریم بعدش غذا بخوریم گرسنمه.

دوش گرفتیمو بعد شام فیلم دیدیم

موقع خواب بهش گفتم اون حرفایی که بهم زدی راست بود؟

*کدوم حرفا؟

+همونا که راجب فریبا

مکثی کرد

*بیخیال ولش کن

+برام مهمه که پرسیدم

*گفتم بیخیال

دستشو گرفتم

+ازت خواهش میکنم بگو لطفا

*آره خب خودتم مچشو گرفتی فقط چند سال دیرتر.

+در حد چت بود یا ببشتر میدونی؟

*بیخیال دیگه خودت میدونی همه چیو.

+من فقط میدونم در حد چت بود عاشق اون پسره بود که بابات نذاشت باهاش ازدواج کنه

*چی میخوای بشنوی؟

+حقیقت رو

*وقتی میرفتی مسافرت کاری اونم میرفت پیش پسره

وقتی سرکار بودی میرفت خونه پسره

الان با شنیدن اینا راحت شدی؟

نفس عمیق کشیدم قلبم واقعا شکست

شنیدن حقیقت کینه من نسبت به فریبا رو تو درونم روشن کرد

+ممنون که گفتی واقعا ممنون.

*چیه نکنه عاشقش بودی؟

+ن ولی بهم یاد آوری کردی حرمت یه خائن رو نباید نگه داشت.

لبخند رو صورتم بود بغلش کردمو خوابیدیم

علاقم به تارا از یه طرف و آتش انتقام من از یه طرف

خیلی راحت میتونستم فریبا رو اینجوری لهش کنم با خودم کلنجار میرفتم و فکر انتقام تو سرم بود

یک ماه گذشت رابطم با تارا خیلی خوب شده بود عین یه زن شوهر واقعی شده بودیم

دیگه اخلاقای هم دستمون اومده بودو همدیگرو ناراحت نمی‌کردیم

شب پنچ شنبه بود قرار بود یک هفته بریم کیش سفر

گوشیم زنگ خورد

مادر تارا بود

_سلام خوبی

با تعجب گفتم سلام جانم امری دارید؟

_اول اینکه هول نکن دوما وظیفه دونستم بهت خبر بدم بالاخره دخترم با تو

حرفشو قطع کرد

+نمیفهمم چی شده چرا اینجوری حرف میزنید؟

_تارا تصادف کرده الانم تو بیمارستان هستیم.

آدرس بیمارستان رو گرفتمو با عجله

سوار ماشین شدم

تو راه کلی گریه کردم نمیخواستم از دست بدمش اون تنها نقطه روشن زندگیم تو این تاریکی دنیا بود

با بدبختی رسیدم بیمارستان

فریبا و شوهرش و مادرش و برادرش و باباش نگاهم میکردن

مادرش اومد جلو

_پسرم من همیشه دوست داشتم همیشه قبولت داشتم چی شد که تصمیم گرفتی با دختر کوچیکم وارد رابطه بشی؟

+مادر جان الان وقت این حرفا نیست تنها چیزی که مهمه اینه که تارا حالش خوب بشه

_نگران نباش چیزیش نشده فردا می‌برنش بخش بعدشم مرخص میشه.

میخوام ببینمش

_بزار با پرستار هماهنگ کنیم بعد

رفتم انتهای راهرو

با فريبا چشم تو چشم شدیم

با حالت عصبی گفت؛ تو دیگه چقدر آشغالی که با خواهرم ریختی رو هم.

خودمو کنترل کردم چیزی نگم.

ولی ول کن نبود

هی تیکه مینداخت

+ببین هرزه خانم من هر چیم باشم وقتی متاهل بودم نمی‌رفتم با اینو اون لاس بزنم حالا هم هری بزن به چاک.

شوهرش اومد باهام درگیر شه چند نفر از پرسنل جدامون کردن.

شبش نتونستم درست بخوابم

تو ماشین دو ساعتی چرت زدم

تا اینکه ظهرش خبر دادن که تارا رو بردن بخش

کمپوت گذاشتم کنار تختش

دسته گل رو که دید

با لبخند گفت؛ از کجا میدونستی عاشق رز صورتی ام.

به زور خودمو کنترل کردم که گریه نکنم

دستشو گرفتم

+من عاشقتم فقط اینو بدون‌

دستامو گرفته بود

پیشونیشو بوسیدمو

دستشو آروم تو دستم فشار دادم

سنگینی نگاهای فریبا و شوهرشو حس میکردم

+یادته گفتی ثابت کن دوسم داری؟

میخوام بهت نشون بدم عشقم رو

از اینجا که رفتی بیرون

میام خواستگاریت

بعدش میریم به صورت رسمی زنم میشی

نگاهشو ازم دزدید

*جفتمون بعد این اتفاق از خانواده هامون طرد میشیم میدونی که؟

+اصلا کل دنیا طردمون کنن

من حاضرم بخاطر عشقم تاوانش رو بدم تو چی؟

لبخند رو صورتش گویای همه چیز بود.

میدونم موقعیت مناسبی نیست اما با من ازدواج میکنی ؟

*با تو تا ابد

دستای همو گرفتیم

ده روز بعدش علارغم تمام مخالفت ها رفتیم محضر عقد کردیم

یه رسوایی بزرگ بین فامیل هامون شدیم

کل مسیر دستای ظریفش تو دستم بود

و سرش رو شونم بود

رسیدیم خونه کلیدو انداختم

تو بغلم گرفتمش

اینبار به عنوان زن رسمیم تو بغلم بود

رو تخت دراز کشیدیم

+چقدر لباس مجلسی سفید بهت میاد

با خنده رو لبش گفت ؛فکر کنم اولین دامادی هستی که روز عروسیش ته ریش داشت نه؟

تو آغوشم گرفتمش شروع کردیم به عشق بازی

دستامون تو دست هم گره خورده بودو

لبمون رو لب هم

بدن لختمون زیر پتو بهم چسبیده بود

نگاهمون بهم گره خورده بودو

جفتمون بعد سالها به عشق واقعیمون رسیدیم

پایان

نوشته: حسین

بازدید 6,603

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

8 پاسخ به “نون زیر کباب در جاجرود (۳ و پایانی)”

  1. عالی بود خیلی طول کشید تا قسمت آخر ولی ارزش داشت این انتظار ، همه این مدت منتظر آخرش بودم . دست مریزاد

  2. داستان شما نویسنده عزیز رو خواندم. هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف در آن مشهود بود. قطعا از دید من ارزشمند است و برای همین کامنت به شما میدهم. قوی ترین قسمت به اعتقاد من قسمت اول سری داستان شما بود و به تدریج از قوت آن کاسته شد. بسیار خوشحال شدم که میل جنسی مرد به زن در سن پایین شروع شد و در سنین تکامل به اجرا رسید. اگر این مطلب آگاهانه باشد بسیار عالی است. تحریک جنسی در هر سنی می تواند ایجاد شود و در دنیای واقعی هم می شود. عده ای سعی در نفی آن به بهانه پدوفیلی دارند که این خطا است. باید این حس در نوجوانی را به رسمیت شناخت. داستان عاشقانه شد. بسیار هم خوب… اما این عشق چقدر درگیر منطق شد؟ به نظرم ضعف اصلی اینجاست. این عشق منطقی نبود. پس منطقی این بود که یا مخفی بماند یا برای عیان شدن قوت و قدرت و کشاکش بیشتری داشته باشد. همسر اول مرد و همسر اول خواهرزن و خانواده ها حتما کشاکش هایی داشته اند. اگر قرار بر عیانی عشق بود حضور آنها در داستان بیشتر لازم بود. عزیزی و بزرگوار. ممنونم از شما. دوست دارم بیشتر از شما بخوانم. موفق باشی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.