با استرس بهش پیام دادم: «میشه فردا خونه خانم باقری رو برای ۲ ساعت اجاره کنی؟ آخه خیلی نیاز دارم بهش.»
این اولین بار بعد از ۲ سال بود که خودم ازش میخواستم بریم و یک عشقبازی فوقالعاده باهاش داشته باشم.
بعد از آخرین باری که به مشاور گفتم محمد فقط برای سکس من را میخواد و فقط وقتی که دلش میخواد میاد پیشم، نسبت به پیشنهاد رفتن به خونه خانم باقری محتاطتر شده بود. به خاطر همین این بار خودم ازش خواستم تا بهش بگم اونطوری هم نیست؛ من هم دوست دارم بدن گرمت رو حس کنم.
با صدای گوشیم به خودم اومدم؛ نوشته بود: «اوکیه، باهاش هماهنگ میکنم.»
برای ماهایی که رابطمون فقط عاشقانهست و انگار قرار نیست حالا حالاها به هم برسیم، خونههای اجارهای بهترین گزینه بود. اینجا هم حدود ۲ سالی بود که هر چند وقت یکبار میرفتیم و هر دوتامون حس خوبی بهش داشتیم.
رفتم حمام که خودم را برای فردا آماده کنم . دوست داشتم همیشه موقع رابطه حتی یک دونه مو هم روی تنم نباشه تا لذت ببره؛ ولی سختی ماجرا اینجا بود که نباید بعدش جق میزدم، چون اینطوری فردا از حشریتم کم میشد و محمد زود میفهمید.
بعد از اینکه خودم را تمیز کردم، آروم به کصم دست کشیدم و عجیب دلم خواست. از وقتی پریودم تموم شده بود جق نزده بودم، به امید اینکه یک سکس خفن با هم داشته باشیم.
سکس که چه عرض کنم؛ ما هنوز جرئت نداریم سکس واقعی داشته باشیم و بیشتر معاشقه خفنه، ولی خب همین هم برای هر دوتامون یک حس مقدس و دوستداشتنیه.
به دوش آب که بین کصم بود و داشت گرمش میکرد نگاه کردم و با یک آه بلند ارضا شدم. سریع پشیمون شدم از اینکه الان باز میفهمه فردا چیکار کردم و ممکنه از حشریتم کم بشه.
رفتم بیرون حموم؛ کصم خیس آب بود. ارضا شده بودم ولی خیلی دلم بیشتر میخواستش، همیشه. به این وضعیت دوری لعنت فرستادم و بهش زنگ زدم. باید خودم را کنترل میکردم؛ نباید میفهمید جق زدم.
_سلام محمد، خیلی دلم میخوادت.
_فردا قراره یه روز خوب داشته باشیم، براش آماده باش.
_چشم قربان، برای کص دادن آمادهام.
_الهی فداتشم، حموم بودی؟ جق که نزدی؟
_هههه نه بابا، حواسم هست؛ قول دادم که نزنم
بعد از یک مکالمه طولانی که بیشترش به قربونصدقه رفتن میرسید، خوابمون برد به امید یک حس دلنشین با همدیگه.
فردا صبح وقتی اومد دنبالم تا بریم، توی راه به کیرش دست میزدم و سعی میکردم قبل از رسیدن حسش را بیدار کنم؛ گرچه اون همیشه بیدار بود و دست زدن من فقط حس خودم را بیدار میکرد.
_خانم کوچولو، برای کص دادن آمادهای؟
_تو که تو کصم نمیکنییی، الکی میگی همش.
_چرا فداتشم، توی کصت هم میکنم.
_جوووون، قول دادی یا محمد؟
_فداتشم، فعلاً که قراره پاره بشی؛ اگه خوب اسبسواری نکنی از کون میکنمت.
_نمیتونی.
_خیلی بلبلزبونی میکنی؛ بعدشم همینطوری؟
_شک نکن.
با رسیدن به خونه خانم باقری، جفتمون صدامون را آوردیم پایین. همسایهها توی کوچه بودن و میدونستیم با کمترین صدا باید بریم داخل، چون اگه میفهمیدن…
سریع رفتیم داخل. خانم باقری نبود؛ ما مشتریش بودیم و بهمون اعتماد داشت، کلید را پشت پنجره میذاشت. سریع از پلهها بالا رفتیم و با دیدن همون تخت همیشگی خوشحال شدم. حس کردم کیر کلفتش به باسنم فشرده میشه؛ میمیهام را توی دستهاش گرفت و محکم فشار داد.
_ااااخ، عشق وحشی من.
سریع از پشتم جداش کردم، محکم بغلش کردم و چسبیدم بهش و ازش لب گرفتم. آخ، بوی همیشگیش… چقدر دلم برای این بو تنگ شده بود. خیلی دلم کیر بزرگش را که وسط پاهاش بود میخواست؛ من عاشق این کیر بودم، مخصوصاً موقع اسبسواری.
به سختی و ناشیانه کمربندش را باز کردم و کیرش را از بین شلوار و شورت بیرون کشیدم. کمی شورت و شلوارم را پایین آوردم و کیرش را بین پاهایم قرار دادم. من عاشق حس گرمای کیرش بودم.
_محمد، تروخدا بخواب.
_جوون، میخوای سوار اسبت شی؟
_آره نفسم، بخواب.
به زور شلوارش را از پاهاش کشیدم بیرون و در یک لحظه خودم را لخت توی بغلش دیدم. از پشت بهم چسبید، میمیهام را محکم فشار داد و چسبوندم به دیوار. سردی دیوار و گرمی زیاد تنش از پشت، احساس عجیبی بود که میخواستم سریع تمومش کنم.
منو انداخت روی تخت و کیرش را بین کصم کشید. کصم تپل، خیس و داغ بود و محمد عاشق همین بود؛ عاشق خیسی بین کصم. خدا را شکر کردم که زود خیس شدم و جق دیشب روی من اثری نداشت و حشری بودم.
کیرش را محکم بین کصم میکشید و خودش را بهم میکوبید و من حشریتر و خیستر میشدم و چقدر دلم میخواست به جای لای کصم، این کیر درست داخل بود.
با خواهشهای من بالاخره راضی شد دراز بکشه و من مراسم پوزیشن مورد علاقهام یعنی اسبسواری را شروع کنم…
خوابیدم روش، کصم را باز کردم. خیسیش زیاد بود و وقتی اینقدر زیاد میشد، کیر داغش را حس نمیکردم. با شورتم کصم را پاک کردم، موهام را بالا بستم و استارت زدم.
بدنم را جلو و عقب میکردم؛ ازم لب میگرفت، ممههام را فشار میداد و میمکید و سعی میکرد ممههام را کبود کند.
مکیدنهای زیادش باعث شد درد زیادی حس کنم و از لذتم کم بشه، به خاطر همین محکم زدم توی صورتش.
پسر مامان اروم بخور وگرنه دیگه اسب سواری نمیکنم با ناله گفت مامان ببخشید تروخدا اسب سواری کن قول میدم اروم بخورم محمد من مثل بچه ای شیر خوارممه هام میمکید و خیسی بین کص من شکم و کیر اون هر لحظه بیشتر میشد تا بیحال شدم و روی بدنش افتادم
دوست نداشتم بعد ارضا شدن ادامه بدم به کص دادن اروم ناله کردم و سرم داخل گودی گردنش فشار دادم و بو کشیدم
این پسر همیشه بوی زندگی میداد
ولی هنوز کارما تموم نشده بود ما ۳ ساعت وقت داشتیم و محمد نمیزاشت قبل اینکه من از شدت سکس بیحال بشم ابش بیاد
من را دراز کرد روی همه بدنم دست میکشید و قربون صدقه اندامم میرفت
مطمئنم هر زنی عاشق این زیر دست مرد زندگیش باشه و همه بدنش را لمس کنه دستش را از بالا به پایین میکشید و وقتی از روی کصم رد میکرد دوست داشتم دستش را همونجا نگه داره و کصم را توی دستش فشار بده
کص من کلوچه ای بود و وقتی توی دستش میگرفت از محتویات داخل هیچی معلون نبود و فقط یک خط هلالی که شبیه یک لبخند بود و هزار بار فدای لبخند رضایت کصم میشد
پاهایم را توی دستش میگرفت و تک تک انگشتهایم را بوسه میزد و داخل دهانش میکرد و من حس شرم خجالت داشتم. و سعی میکردم پاهام را از دستش بیرون بکشم
ولی او مصمم تر به کارش ادامه میداد خوب میدونستم محمد فوت فیتیش نداره ولی میخواد منو از هر نیازی بی نیاز کنه و من بهترین تجربه هارا داشته باشم
با ادامه دادن کارش بازم حشری شدم و یک راند اسب سواری دیگه پر قدرت ادامه پیدا کرد و ۲ بار دیگه ارضا شدم
حالا نوبت محمد بود بعد نگه داشتن ۲ ساعت آبش وقتش بود با فشار زیاد ارضا بشه ولی اسب سواری ابش را نمیاورد و خودش باید دست به کار میشد
منو داگی کرد و کیرش را داخل باسنم فشار داد وقتی سرش وارد شد خودم دستم را روی دهنم گرفتم و جیغم خفه شد بیشتر ادامه نداد و بدن من را بین دستاش گرفت و به تلمبه هاش شدت داد
شدت تلمبه ها خیسی بینمون و بوی عرق محمد بعد از ۳ بار ارضا شدن برام ازار دهنده شده بود و مدام خواهش میکردم تمومش کنه نیم ساعت دیگه ادامه داد و همش به ساعت نگاه میکردم یعنی چقدر میتونه و چرا تموم نمیشه اشک داخل چشمام حلقه زده بود و
-اااخ اومد
نرفتم کمکش براش دستمال بیارم دوستش نداشتم خسته بودم و این نیم ساعت اخر باعث شده بود سوزش شدیدی در کصم احساس کنم
در راه برگشت درحالی که بی حال افتاده بودم و از بالا پایین رفتنهای ماشین روی دست انداز ها ناراحت میشدم به این فکر میکردم که این همه خواستن کیر نتیجه خوبی داشت
-خوبی عشقم خوب گاییدمت ها
+گمشووو هههه
-فداتشم دیگه بلبل زبونی نمیکنی؟
+نخیرمممم
-چی میخوری خانوم؟
نوشته: خاتون
3 پاسخ به “دلبر که جان فرسود از او”
كف تهران ٠٢١… يه كون وسط جنگ نيس ما بكنيم؟؟
كف تهران ٠٢١… يه كون وسط جنگ نيس ما بكنيم؟؟
marrrrrd جالب بود