عشق همیشه روایت زیبایی نیست !
داستان کوتاه : ادیپ (Oedipus)
درست در یک نیمه شب پاییزی… دقیقتر بگویم سایت دو:۳۰ دقیقه روز ۲۷ آبان مادرش مرد و غم همه عالم را بر سینهاش نشاند و رفت و هومن ماند و یک دنیای بیمعرفت پر از درد و رنج و غصه و گرفتاری و راههای نرفته ترسناک… هومن همه زندگیش را در عشق مادرش خلاصه کرده بود و حالا که مادر رفته ، دنیا هم از نظرش جایی مضحک و مسخره بود .
همان شب یا شاید شب بعدش ، فکر خودکشی افتاد به سرش و شب های بعدترش به چگونگی و روشهای مردن گذشت. در خیالش خود را میکشت و روحش پرواز می کرد در آسمان و میخندید و میرقصید و میخرامید تا در هم آغوشی با مادر دوره هجر و فراق تمام شود و دنیا دوباره زیبا شود. همه اینها خیال باطل بود …توهم بود…ناهنجاری روانی مواجهه با سوگ بود… هومن دانشجوی پزشکی اصلاً به عشق آرزوهای نرسیده مادرش این راه را برگزید وگرنه که خودش عاشق نقاشی بود و هنر و رنگ و هارمونی و ترکیب بندی رنگها و رقص و تلفیق تلفیق خلاقیت با تصویر و جهان را در رویای دیگر ساختند اما مادرش میخواست این روپوش سفید پزشکی را به تن کند. و هومن چارهای نداشت در مقابل این آرزوی مادر…!
درس و مشقش خوب بود ، خوب که… باید بگویم عالی… فراتر از عالی… پس کار زیادی از مغز و هوشش نباید میکشید ، کمی توجه ، مقداری تمرکز و دقت و حواس جمعی برایش کافی بود ، که رتبه ۳۰ دانشگاه شهید بهشتی را به دست آورد و پرتاب شود پشت نیمکت دانشگاه و کار تمام شود و مادرش حالش بهتر باشد .
اما نشد که بشود. درست در سال آخر همزمان با تمام شدن این درس لعنتی… این نیمه شب پاییزی… فرا رسید . درست مانند یک شهاب سنگ سرگردان از دل کهکشان گمنامی که راهی پیدا کرده تا با زندگی هومن تصادف کند و همه داشتهها و نداشتههایش را منفجر کند . این یعنی تمام شدن جهان …
پدر هومن ، مرد تاجر ، اهل عیش نوش و رفیق بازی و سر به هوایی در عالم بود . درست نقطه مقابل مادر. هرچه مادر عشق را ، در روزها و شبهای هومن تزریق می کرد ، پدر با رفتارهای سبک سرانه و گاه احمقانه قلب پسرش را می آزرد. این رفتار پدر …این چشم چرانیهای هوسرانه اش ، یادآور دوران بلوغ و نوجوانی بودند و تصمیماتش مانند ماجراجوییهای جوانانه…اینها حال هومن را میگرفت و در شیشه دربسته میکرد .
اما تاب آوری داشت …در برابر هرچه بدی و پلیدی در دنیا بود ! چون مادر میدرخشید و نورش همه تاریکیها… همه سایهها را… آفتابی میکرد و خیالی نبود…
مادر ندید دکتر شدن هومن را …و آرزوی اینکه روزی با نسخه مهر شده به نام هومن به داروخانه برود برای فخر فروشی را به گور برد. و هومن آشفته و ناامید و پریشان وارد دوره سرگردانی زندگی خود شد …روزها میآمدند در پی شبها …هفتهها هم به هم گره میخوردند و ماهها یکی پس از دیگری پشت هم قطار میشدند و هر ۱۲ تایشان میشدند یک سال و…میگذشت و …میگذشت…
به سال مادر نرسیده و هنوز جوهر اعلامیه مرگ مادر خشک نشده ، پدر کم صبر و عجول دست یک خانم ۳۰ ساله را که قطعاً در خیابان پدر و فرزند جلوه میکردند را گرفت و به عنوان خانم خانه به منزل آورد و عرصه بر هومن تنگ تر شد.
آن روزها هومن با نمره برتر ، داشت تخصص اعصاب و روان میخواند و بقیه وقتش را هم در بیمارستانی در جنوب شهر سپری میکرد و اگر هم اوقاتی اضافه میآمد خرج درمانگاه شبانه روزی شلوغ وسط شهر میکرد. به نوعی قاتل فرصتهای خودش بود. با هر روش و ترفندی میخواست حرامشان کند و از معنی تهیشان سازد. با این حال اگر مجبور بود در یک شب به کانون خانواده سری بزند ، برایش جهنمی بود که خدا برای گناهکاران کبیره تدارک دیده است …از همان اول ورودش به خانه ، عطر خانم نو عروس تازه به حجله رفته در مشامش میپیچید ، حالت تهوع پیدا می کرد . و مراسم فاجعه شام و قربان صدقه رفتن پدر کم عقل زن باره … برای بانویش…به بی قراری جنون واری می کشاندش . و سرانجام شب بخیر گفتن آخر شب این زوج خوشبخت و سر خوردنشان به اتاق خواب ، حالش را دیگر تکمیل می کرد و کاش تمام میشد این تراژدی در همین هنگام… نیمه شب با صدای آه …و اوه…!!! منزجر کننده پدر ابله و خیره سر ، از خواب میپرید . دیگر تا صبح از خواب خبری نبود و دندان قروچه میکرد و زبان به دندان می گزید و مشت می فشرد و حرص میخورد و درد میکشید .
و این همه گذشت…
اصلا جهان خوبی اش هم به همین است که میگذرد …زمان قاتل هر اتفاقی است .خوب و بد هم ندارد . گرد و غبار زمان بر هر ماجرایی ، رنگ فراموشی میزند و اگر نبود این معجزه زمان ، تعداد تلفات مردم به دلیل دق کردن و از غصه هلاک شدن ، قطعاً آمار سکته قلبی و سرطان را یکجا قورت میداد و میشکست … پس رنج هومن کمتر شد . اما تمام نشد . هنوز ناامید بود و هنوز دل به دنیا نداشت.
مدرک تخصص را گرفت و با کمک پدر تاجر یک مطب لوکس هم بالای شهر برای خودش خرید.و کل زندگی اش را شیرجه زد در استخر کار و کار و کار …
روزها تا ساعت ۲ عصر را در بیمارستان خصوصی و دولتی قرارداد داشت و بعد به خانه خود میرفت و ناهار را میخورد و یک چرت کوتاه و سر ساعت ۴ عصر دوش میگرفت ، لباس به تن میکرد و به مطب میرفت و تا هر ساعتی که نا و توان داشت مریض میدید و آخر شب خسته و بی حال خودش را پرت میکرد روی تخت و با خواب خسته وعمیق فرصت رویا هم برای خود نمی گذاشت .
و صبح دوباره این چرخه را شروع میکرد .
-تا کی ؟
پاسخی می داد :
تا هر وقت… تا وقتی هستم… تا وقتی جرئت تمام کردن را ندارم… تا وقتی از مرگ خود خواسته می هراسم… تا وقتی که این دل مزخرفم بخواهد…
گاهی وقتی در آینه خودش را میدید ، حس میکرد پشت این صورت سنگی هیچ جریانی از روح زندگی وجود ندارد… پوچ و توخالی و بی هدف به نظر می رسید …
نه اهل مهمانی بود… نه شیفته سفر خود را نشان میداد… نه در جمع رفقا حضوری میداشت و نه هیچ تفریح و برنامهای برای دلخوشی خود تدارک میدید… مثل یک ربات بی روح و بی احساس تکرار هر روز را برای خودش تکلیف کرده بود.
دنیا اما همیشه شگفتی های خودش را دارد !
مانند یک پوکر باز قهار روبروی آدم مینشیند. بازی سرنوشت را چنان برای آدمی مینویسد که وقتی برگ آس آخر خود را روی میز میکوبد… انسان مات و مبهوت می ماند …
از قدیم گفته اند که این دنیا عجوزه پیری است که هر جوانی را به خود شیفته می کند !!! همیشه باید منتظر یک اتفاق نادر بود… این رسم زندگی است…
زمستان که شروع شد . هومن حالش کمی بهتر بود . چون پاییز را از سر وا کرده بود. پاییزی که همواره برایش رنج و درد و غم را میآورد .
آن روز… بعد از یکی دو روز غیبت در مطب ، به خاطر آنفولانزای تازه رسیده …هومن که حالش بهتر بود و فقط کمی گرفتگی بینی داشت و تک سرفههایی که مزاحم گفتارش نبودند … کت و شلوار طوسی روشنش را پوشید… کراوات قرمز رنگی را که جیغ میزد ، به گردن بست و از آن عطر کلاسیک گرم همیشگی هم چند اسپری به سر و صورت خود زد و راه افتاد… ترافیک عصرگاه تهران مثل همیشه روی اعصاب بود ، هومن اما بیخیال از این همه بوق و دود و مردم بی اعصاب که با هر اتفاقی مانند خروس جنگی به جان هم می افتادند. راه خود را گرفت و طی کرد و وارد مطب شد.
اتاق انتظار شلوغ بود… منشی به استقبالش آمد و به سرعت درب اتاق را برایش گشود و هومن سر به پایین با قدمهای تند بی اینکه اصلا توجهی به دیگران داشته باشد وارد اتاق خودش شد . منشی درباره دو سه روز گذشته گزارش میداد که هومن حرفش را برید :
-ولش کن خانم تاجیک برو یه قهوه غلیظ برام بیار … بعد از آن هم ، مریضها را به نوبت بفرست بیان…
-چشم آقای دکتر…
چند دقیقه بعد قهوه تلخ بدون شکر را چند جرعه نوشید و برخاست و وارد تراس شد که مشرف بود به خیابان ، سیگاری آتش زد. چند پوک زد و بعد خاموش کرد و به اتاق بازگشت پشت میزش نشست و به منشی دستور داد تا اولین مریض را بفرستد و طبق روال همیشه کارش را شروع کرد…
مریض اول… دوم… سوم… تا ۲۷ مریض را ویزیت کرد …روز سختی بود . ساعت را که نگاه کرد ۱۱ و نیم شب بود به نظرش همه بیماران را دیده بود . برای همین برخاست تا کتش را بپوشد و برود… در همین حین منشی وارد اتاق شد :
-آقای دکتر یه نفر دیگه مونده… خیلی اورژانسی … برای همین گفتم امروز بیان …تا الان هم چند ساعته که نشستن… اجازه میدید که ایشون هم بیان ؟
هومن شانه بالا انداخت و کتکش را دوباره روی رخت آویز گذاشت و با سر تایید کرد که مشکلی نیست و پشت میزش دوباره نشست. خسته بود و کمی گرسنه …هنوز سرماخوردگی را با خود داشت … با ورود بیمار که همراهی هم داشت… خمیازه افتاد به صورتش …هومن که با دست جلوی آن را سد کرد و نتوانست جواب سلام را بدهد و فقط در همان حال خمیازه کشیدن سر تکان داد .
دو تا خانم بودند یکی جوان و یکی پا به سن گذاشته …معلوم بود یا خواهرند با اختلاف سنی زیاد …یا مادر و دختر …شبیه هم بودند…رنگ پوست و طرز راه رفتن و حتی مدل مانتو و شال و شکل و شمایل لباس پوشیدن …از یک شباهت جالب و دلنشین خانواده گی حکایت داشت .
نشستند روی صندلی های مقابل میز هومن .
هومن سر بلند کرد و به صورتشان نگاهی انداخت . با همان اولین نگاه زیبایی خیره کننده هر دویشان توجه اش را جلب کرد . :
-مشکل چیه…؟
این را به اویی که سنش بیشتر داشت گفت. زن با چشمان روشن … لبخندی روی صورتش نرم رقصید و چهرهاش را کاملا برجستهتر و زیباتر کرد . هومن بی اختیار لبخندی زد و نگاهش را کشاند به موهای بلوند زن که شالش سبزش را به چالش گرفته بودند . و با خودش فکر کرد این موها اگر رها شوند چه موجی روی کمر این زن راه خواهند انداخت ! –مریض ایشونه…
و اشاره کرد به خانم جوانتر:
-دخترم…
و هومن نگاهش را کشاند به سمت دختر که برخلاف مادر عبوس بود و نگاهش رمیده و بی تمرکز… در همان ابتدا فهمید که در دل این دختر جوان حتما که طوفانی به پاست… آرام به دختر گفت :
-حالا تون خوبه ؟
-این رو شما باید بگید…! نه من…!
پاسخ جسورانهای بود… هومن لبخند زد :
-خودت چی فکر میکنی…؟!
-اگه فکر کردن بلد بودم …اینجا چیکار میکردم ؟؟
-یعنی الان حالت خوبه ؟
-نه…!
-پس بده…؟
-نه …
-نمیشه که اینجوری ؟!..حال آدم یا خوبه یا بد… وسط نداره…
-مال من داره…
مادر خواست در این گفتگو مداخله کند. اما هومن با اشاره دست مانع شد و اجازه داد این مکث ادامه دار باشد… تا هر وقتی دختر بخواهد… دختر سرش را پایین انداخت و با انگشت سبابه شروع کرد به بازی کردن… عصبانی و خشمگین بود :
-میدونی دکتر ؟… من یه روز از خواب بلند میشم… حس میکنم حالم خوبه… صبحانه میخورم و بعد تصمیم می گیرم برم تو خیابون… برای خودم بچرخم …خرید کنم… حال کنم …اما درست وقتی که میخوام لباس بپوشم و این روز قشنگ رو جشن بگیرم… انگار یه نفر دیگهای که اون هم از قضا در من زندگی میکنه و روی دیگری از منه… یه پس گردنی محکم میزنه به من و میگه : کجا با این عجله ؟…تو بدبختترین و مفلوکترین موجود روی این زمین …میخوای واسه خودت بری بیرون و عشق و حال کنی…؟. گوه خوردی…! و میرینه به احوالات من…
-ساناز…! چه طرز حرف زدنه ؟
هومن چشم غره به مادر رفت و مادر حرفش را برید و هومن خواست که دختر ادامه دهد :
-خب…؟!
-همین …
باز سکوت میانشان خیمه زد… این بار هومن سکوت را ترک انداخت :
-ببینم هر چند وقت این اتفاق میفته ؟
ساناز به جای اینکه پاسخ را این سوال را بدهد… سر حرف دیگری را باز کرد :
-صداهایی میشنوم… آقای دکتر…! این صداها با هم فرق دارند… یه نفر نیستند… چند نفرن… اما همشون یه حرف میزنن…
-چی میگن ؟
-نمیتونم به شما بگم…!
-چرا…؟
-اجازه ندارم بگم…!
-اجازه بگیر…!
-نمیشه
سانازعصبانی برخاست و شروع کرد عرض اتاق را رفتن و برگشتن :
-من میترسم …میترسم …
-از چی…؟
-از هیچی… و از همه چی…
ساناز رفتن و برگشتن در عرض اتاق را بی خستگی ادامه میداد و انگشت به دهان برده و ناخن می جوید وزیر لب حرفهای نامفهوم میزد …هومن سر چرخاند به سمت مادر…
-چند وقته اینجوریست ؟
چشمان زیبای مادررا نمی اشگ گرفته بود … لبخندش حالا نبود… و روی صورتش را بخاری از اندوه رویایی کرده بود …هومن با خودش اندیشید : غمگین بودن و هم شاد بودن برای این صورت زیباست… چشمان زن برق میزد …و هومن از نگاه کردن به او سیر نمیشد …حس کرد که این چهره را بارها و بارها دیده و میشناسد -آقای دکتر…! از سال گذشته شروع شد… ساناز در کودکی پدرش را از دست داد
-چیکاره بود پدرش یا همسر شما…؟
-نظامی بود آقای دکتر… خلبان نیروی هوایی… دانشجویان را آموزش میداد و سر همین آموزش هم در یک حادثه سقوط کرد
-متاسفم
-ممنون … من ساناز را از همون کودکی زیر بال و پر خودم گرفتم …با اینکه هنوز جوان بودم و شرایط ازدواج داشتم اما عمرم را خرج این دختر کردم تا حالش خوب باشه…
هومن بی اختیار گفت :
-شما هنوز هم جوان و زیبائید …
با اینکه از این تعریف زن دلش تکانی خورد اما به روی خودش نیاورد و حرفش را ادامه داد …انگار نشینده …
-و حالش خوب بود خیلی خوب… تا سال گذشته که با یکی از دوستانش تو دانشگاه رفیق شد و این رفاقت کم کم جدی تر شد… خواستگاری هم آمدند …یک انگشتر هم برای نشان کردن… تو دست ساناز گذاشتند … اما یهو معلوم نشد چرا …همه چی ترکید…
-ترکید…؟
-بله ترکید… دیگر از پسره… خبری نشد… رفت که رفت… اصلاً آب شدن انگار رفتن توی زمین …معلوم نشد چرا آمدن ؟…و چرا رفتن…؟ از همون وقت ساناز قاطی کرد…
هومن بی مهابا پرسید:
-اسم شما چیه ؟
-محمودی…
زن خیره شد در چشمان هومن لبخندی شوخ و کمی از نوع زیرکی های زنانه دوباره روی صورتش درخشید و آرام نام کوچکش را هم گفت :
-الهه…
هومن بیاختیار زیر را تکرار کرد :
-الهه …
از موسیقی این اسم خوشش آمد …ساناز راه رفتنش را رها کرد و آمد روی صندلی نشست و سرش را جلو آورد تا روبروی صورت هومن… میخواست صورت او را انگار با دقت رصد کند.
-اسم شما چیه آقای دکتر ؟
-هومن
…
-…ببین بزار اینجوری برات بگم …که… ما وقتی سرما میخوریم چه اتفاقی برای ما میفته …؟ها …؟ آب ریزش بینی …سرفه… درد قفسه سینه …گهگاهی هم عطسه …اینا ما رو میکشه ؟… نه… معلومه که نه… پس واسه چی …زرتی…! پا میشیم میریم دکتر ؟… ها… چرا…؟… واسه اینکه : میدونیم… اگه نریم… این سرماخوردگی امروز… یواش… یواش… تو تن آدم میشینه …و… رسوب میکنه و سر آخر تبدیل میشه به یک هیولای مثل سرطان… و دخل آدم رو میاره …خب… این روان لامصب …هم همینطوره… یه وقتی سرما میخوره …وقتی چهار تا عطسه داره و فین فین میکنه…باید بریم دکتر …اما ما نمی ریم و ولش می کنیم …خودش خشک میشه می افته …!.. این میمونه و میمونه و… یهو… میشه یک اسکیزوفرنی مشتی و ناب …و دهن زندگی ما رو سرویس میکنه …یه جوری که هر روز برای ما مثل مردن و زنده شدنه… میفهمی من چی میگم …؟…از این سادهتر نمیتونم برات توضیح بدم …با توام …حواست کجاست…؟ به من نگاه کن …ساناز…!.. به من…
دختر سر به هوا بود و حواس پرت… اما با تحکم هومن نگاهش را کشاند تا رخ در رخ هومن باشد .
از اینکه حرص این دکتر خوشگل و خوشتیپ را در بیاورد تا سرحد مرگ خوشحال بود… وقتی اینطور حرص و جوش بخورد و خونش به جوش بیاید… کیف میکرد.
هومن انگشت اشاره و تهدید را به سمتش گرفت :
-هی خانم کوچولو… با تو هستم…حواست اینجاست…؟
ساناز طناز و لوند و شیطان و شوخ خندید :
-آره…دکتر جونم … حواسم پیش شماست… دلم جای دیگه است…
هومن نفس عمیقی کشید …:
-حاضر جوابی هنر نیست…بچه !.. اینکه برای هرچی که من بگم یه جواب تو آستین داری …اصلاً فضیلت دخترانه حساب نمیشه… باید یاد بگیری… جای تیکه انداختن گوش کنی…
ساناز دوباره مستقیم به چشمان هومن خیره شد. تمرکز در نگاهش بود. و وسواس در درک آنچه در پشت این مردمکان چشمان زیبا میگذرد …خندهاش گرفت و خندید هومن دوباره عصبانی بود :
-واسه چی میخندی ؟ …چی هست که اینقدر خندهدار به نظر میرسه…؟ نکنه قیافه منه…؟ که مضحک به نظر میرسه…؟
-ساناز لبانش را جمع کرد تا غنچه شود :
-نه دکتر جونم …تو قشنگترین چهره مردونهای رو داری که من تا حالا دیدم و شناختم و …افتخار تماشایش را هم پیدا کردم…
هومن از این تعریف خوشش آمد. اما دست و پایش را هم گم نکرد .خیلی دلش میخواست الان الهه هم بود و این تعریف شاعرانه را میشنید :
-پرت و پلا نگو… ببینم داروهاتو میخوری…؟… خوابتو هفته گذشته چه جوری بود؟
-از وقتی که با شما هستم و به شما فکر میکنم خوابم خیلی خوبه یعنی رویایی است .
شش ماه از اولین مراجعه ساناز و الهه به هومن میگذشت و در این شش ماه هر هفته دوبار و گاهی سه بار این مریض و مادرش به سراغ هومن آمدند …حالا دیگر جزوی از زندگی هومن شده بودند… بخشی که هومن نمیتوانست نادیده بگیرد… خودش هم نفهمید که کی و چگونه این مادر و دختر عادت زندگی او شدند. طوری که وقتی از سر اتفاق یک هفته آنها نیامدند… آن هفته مزخرف و غیرقابل تحمل شد …هر ساعتش هزار سال طول میکشید…هومن انگار گم شدهای داشت … روزها و شبهایش بیهوده بودند… برای همین خیلی سریع درک کرد که این دختر و مادر در دل او تغییری ایجاد کرده اند .
به سرعت رابطه بیمار و مریض وارد مرحله جدیدی شد و تبدیل شدن به دوستان صمیمی و بعد آشنایان خانوادگی… مثل اینکه سالها هم با هم بودند.
حالا به غیر از مراجعات ساناز برای درمان به مطب… به دعوت الهه هومن در هفته میشد که چند بار هم به عنوان مهمان وارد این خانواده میشد… شامی میخوردند…و تا نیمه شب حرف میزدند …در کنارشان طعم تازه زندگی را داشت هومن کم کم میفهمید… اسمش را گذاشته بود :
وابستگی مزمن روزمره…!!!
و تعریفش را هم درست نمیدانست… یک ترکیب ناموزون از سالاد کلمات… برای اینکه گوشهای از احوالات خودش را با رعایت خطوط قرمز تشخصش برملا کند .راز دل نبود . اما گفتنی هم نبود.
از خودش سوال میکرد:
-چگونه مردی هستی تو؟… که از ابتدای عمرت تا به امروز که شده ۳۰ سال …از زن ، فقط مادرت را میشناسی ؟! و دیگر هیچ…
از عشق هم… فطرت عاشقانه مادرانه را که جبری و غریزی است و بیاختیار و و بر حسب طبیعت…!!! …از عواطف خودآگاه ، هنوز معنی نیافتهای…؟؟؟
پاسخی نداشت… شبها که از کار روزانه فارغ بود و به تخت میرفت ، نفس عمیقی میکشید و شماره میزد و اعداد را پشت سر هم میشمرد تا خواب بر او چیره شود …وفکر میکرد:
کدام را از سر عادت وابسته است…؟ مادر یا دختر ؟ یا هر دو ؟
جواب این سوال ، پاسخی فیلسوفانی میخواست ، با رنگ و لعاب عرفانی…! قطعا قطعاً لبخند الهه دلربا زیبا و فریباست … اما عصبیهای دلنشین و خواستنی ساناز را هم نباید از نظر دور داشت… هر چند نگاه مهربان و سرشار از لطف الهه هم تا نهایت وجود هومن رسوخ میکرد… و سلول سلول بدنش را تحت تاثیر خود قرارمیداد… ولی وقتی ساناز هم به او خیره میشد ، چیزی در درونش میجوشید و گرم میشد و حس میکرد آتشی را در قفسه سینهاش برپا کردند .
هر دو خوبند. هر دو خواستنی اند . هر دو را دوست دارد .!!!
اینجا که فکرش میرسید ، به شدت بیمناک و هراسان میشد و به خود نهیب میزد:
-هی داداش…! هو …با توام …!کجا داری میری …؟ دوست داشتن ؟؟؟!!!.. این افکار بچگانه را بریز دور… تو دوست نداری …صرفاً یک وابستگی از سر عادت است که میتواند با کمی دقت و توجه از سر بیرون کرد… و خلاص شد …مثل همین سیگار که هر وقت اراده میکنی ترکش میکنی…
لبخند میزد و از اینکه اینقدر سریع میتواند کارها را با خودش راست و ریست کند از خودش خوشش میآمد و به خودش میبالید . با خودش مدام تکرار میکرد :
-کاری نداره… از همین فردا …ترکشون میکنم… نه زنگی …نه تماسی… و نه ارتباطی …اصلا برم پی کارشون…!
و روز بعد وقتی که از خواب. برمیخاست ، اولین چیزی که به ذهنش میرسید این بود که :
چطور باید امروز بهانهای جور کنم برای دیدن آنان .!!!
روز مرگ پدر را ساناز در خاطر نداشت .
و کم و کیف اندوه یتیمی… تقریبا برایش بی معنی بود.
به نقل مادرش : روزی که پدر از آسمان سقوط کرد و از این جهان رفت… ساناز دو سال از زندگیش را جشن گرفته بود و کم کم راه رفتن را آموخته بود…!پس فهمی از مرگ نداشت …لباس عزای پدر به تن نکرده بود …
اما رفته رفته نداشتن پدر را در زندگی درک کرد .
روز اول مدرسه بود :
معلم از بچه ها شغل پدر را پرسید و نوبت به ساناز که رسید کمی هاج و واج ماند. یکی از بچهها… ته کلاس …که همسایه آنها بود : دست بلند کرد و ایستاد :
-خانم اجازه…! ساناز بابا نداره… مامانم میگه :… باباش مرده…!
کلاس در بهت و سکوت فرو رفت .
نداشتن پدر انگار اسباب حیرت بود و بچهها با نگاهی آمیخته از تعجب و دلسوزی به او نگاه میکردند و ساناز این نگاه را دوست نداشت .
وقتی همان روز به خانه رفت ، اولین سوالش از مادر این بود :
-چرا من بابا ندارم …؟!
الهه مات و مبهوت ماند . اما خیلی زود توانست به خودش مسلط شود . قبلاً برای این روز و این سوال ، خودش را آماده کرده بود میدانست که این روز بالاخره فرا میرسد.
دست کوچک دخترش را به گرمی گرفت و او را به زانوی خود نشاند و بر پیشانیاش بوسه زد و جواب داد :
-تو بابا داشتی… اما بابات ، وقتی خیلی کوچیک بودی… از دنیا رفت …یعنی مرد
-چرا مرد…؟
-نمیدونم دخترم …این رو هیچکس نمیدونه… همه آدمها به یه دلیلی که ما نمیدونیم به دنیا میان… و با همون دلیل نامعلوم …هم میرن… دخترم بهتره بهش فکر نکنی
ساناز انگار داشت با خودش فکر میکرد و سوال میکرد اما مخاطبش مادرش نبود میدانست که این پاسخ نزد الهه نیست :
-پس چرا بابای من مرد ؟…و بابای بقیه زندهاند…!. کی داره این تصمیمو میگیره …؟اگه کار خداست که به نظرم احمقانه است…!
الهه پرخاش کرد و البته آمرانه امر به سکوتم هم بود :
-ساناز…!
و ساناز لب گزید . بقیه حرفهایش را قورت داد .
-دیگه هیچ وقت اینطوری حرف نزن… چون خدا قهرش میگیره… و عذاب نازل میکنه…
-چشم مامان …!
نداشتن پدر در وقتهای دیگر هم مشغله ذهنی اش شد … اما کم کم باور کرد که این اتفاق ممکن است برای بعضی ها بیفتد و نباید خیلی مشکل بزرگی به حساب شود .
دلش را خوش کرد به داشتن مادر و راضی بود به همین .
اما تصورش از مردان …صور مبهم و مخدوشی بود . در ناخودآگا اش از مردان و پسران عصبانی بود . برای همین در جمع فامیل و میهمانی همیشه پسرخاله و پسر عمه اش از دست او نمیدانستند به کجا پناه ببرند… در کمترین فرصتی که مییافت ساناز دق و دلی اش را بر سر این پسران کوچک و خردسال خالی میکرد .
شده حتی با یک پس گردنی ساده .
تفریح جالبی بود برایش … به توصیهها و هشدارهای مادر هم اساساً توجهی نداشت. خیلی زود حس کرد دارد بزرگ میشود .
تغییرات جسمی اش را با ذوق و شوق و کمی هم حیرت زدگی جشن میگرفت و با هر دگرگونی در اندامش اندیشه و فکرش هم تغییر میکرد و این شامل نگاه خصمانش به مردان و پسران هم بود .
دشمنی خونی داشت انگار با این جماعت مذکر زبان نفهم احساساتی و دهانبین و کوته فکر، ابله …!
وقتی ۱۳ سالگی را جشن گرفت …چند روز بعد …یکی از پسران محله یواشکی وقتی ساناز از مدرسه بازمیگشت جلوی پایش یک نامه که در پاکت چسب خورده و مزین به یک شاخه گل بود …انداخت …البته ناشیانه !
پسرک را می شناخت . فهمیده بود مدتنی است طرز نگاه جوانک متنحول شده است !! …کاملا معلوم بود که حالش خوب نیست… وقتی به ساناز نزدیک میشد دست و پایش را گم میکرد و رنگ از صورتش میپرید و لکنت زبان می گرفت .!
نامه را گرفت و در خلوتش خواند و از جملات و کلمات و معنایش واقعا حیرت زده شد:
-آنقدر دوستت دارم که حاضرم برایت بمیرم…!!!
به نظرش این احمقانه بود .
بقیه نامه هم در ستایش ظاهر و اندام او از نوک سر تا پاشنه پا توضیح داده شده. پسر تلاش کرده بود با تنرکیب کلمات و ساخت جملات موزون از آنچه در ذهن کوته نظرش می گذرد یک حادثه شگفت انگیز درتاماتیک خلق کند …!
ته نامه هم تلاشی بود برای این اینکه بگوید ساناز برترین تابلوی تصویری زیبا موجود در جهان از اول خلقت تا پایان است …
ساناز نامه را حبی ارزش و حس پسرک را ابلهانه تفسیر کرد و پوزخندی زد … از این تعریف و تمجیدها البته خوشش آمد و حس غرور دخترانهای زیر پوستش خزید ولی نتیجه مضحک به نظرش رسید .
پسر منتظر پاسخ نامه بود و ساناز هم البته جوابش را داد…
روز بعد… در هیاهوی خارج شدن دانش آموزان از مدرسه و ازدحام در پیادهروها … درست هنگامی که پسر عاشق پیشه در میان رفقایش جست و خیز میکرد و شلنگ تخته می انداخت … ساناز مانند اجل معلق ، جلویش را گرفت و کاری کرد که نباید میکرد :
نامه را پرت کرد جلوی پسر.و بعد در حضور جمع ، شخصیت، انگشت حیرت به دهان گرفته بودند .
این هشداری بود ، برای همه… که دست و پایشان را جمع کنند…و کلا بساط خودشان را از سر راه این دخترک وحشی بی ادب وقیح …جمع کنند تا مبادا پر این عقاب سرسخت . بد دهان… به بال آنان بگیرد و آبرویشان برای همه عمر کف خیابان پهن شود …
این دخترک حسابش با بقیه جداست.
کار به جاهای باریکتری هم رسید … به بچهها رفتند برای والدین خود ماجرا را شرح دادند و دهان به دهان قصه چرخید و چرخید تا رسید به الهه و شنید که دخترش چه دست گلی به آب داده است .
ابتدا الهه خواست که مثلا رفتار مادرانه اش را جکیمانه جلوه دهد . پس در وقتی که قرصت مناسب بود ، دختر را به زیر تیغ نقد و سوال برد . ساناز بی واهمه از حشم مادر و یا قضاوت بد بینانه او ، هر خندی زد و در حالی دندان هایش را به هم می سایید غرولند کرد :
-حق اش بود پسره …پر رو …گند دماغ…الدنگ…باید می زدم تو سرش تا صدای سگ بده …کره خر …عوضی …
الهه با شنیدن این پاسخ گستاخانه و کوبنده . فهمید کار دخترش دارد به جاهای باریک می رسد … انگار احوال درونی این بچه بد جور در هم و برهم شده است . و باید کاری کرد…
این درگیری و جدال همیشگی ساناز با نرهای اطرافش کم و بیش ادامه داشت تا دوره دانشجویی و ماجرای حمید…
حمید که بود؟ :
تک فرزند .
و در یک خانواده ثروتمند از نوع بورژوا …از آن دسته بورژواهایی که دری به تخته خورده است و در واویلای اقتصادی کشور در وسط داستان رانت خواری و آشنا بازی… به پول فراوانی ، به صورت یکباره رسیدند… و در یک شب اوضاعشان ، از فرش به عرش رسید… خانوادهای که حالا پول داشت و در طبقه مرفه جا گرفته بود اما همه چیز کامل نبود …این همه خوشبختی از آسمان رسیده چیزی کم دارد …
فرهنگ !
یک ثروتمند متمول که احترام دیگران را برمی انگیزد …تلفیقی است از پول و دارایی با اصالت خانوادگی و فرهنگ آدمهای شاخص…
ولی دریغ از فرهنگ آداب این طبقه نوظهور…
برای همین هم گاهی یکی از اعضای این خانواده در این چالش و تناقص گرفتار میشد .
حمید در دوره کودکی در نزاع و گذر از این فرهنگ قبلی و رسیدن به فرهنگ جعلی جدید …گرفتار شد و آسیب دید .
از آنجایی که بچه خیلی باهوشی هم نبود… پس خجالتی و با اعتماد به نفس نازل رشد کرد و بر بالید .
در خانهای که پول باشد و شعور نباشد… فرزندان در گردابی از نافهمی و غرور احمقانه تربیت میشوند.
یا از این سوی بام می افتند و میشود معتاد و عیاش و خانمان سوز.
و یا از سوی دیگر بام غلت میخورند و میشوند بچه خوبی که آرام است و بیخیال و بی توجه به عالم و در خودشان فرو میروند و در طوفان تضادهایی که فطرتشان را به هم ریخته است رشد میکنند و تبدیل به مجسمه ای بی بدیل از آدم گیج و منگ و مشنگ میشوند .
حمید هم البته که همین گونه بود .
دنیا را آب ببرد ، حمید را چرت عصگاهی میبرد .
به اطرافش کلاً بی توجه بود. لباس پوشیدنش مد رز بود . اما همیشه احمقانه به نظر میرسید. از آن بچههایی که در کلاس توسط شاگردان دیگر دست گرفته میشوند و تبدیل میشوند به بهانه جوک و تفریح دیگران .
همانقدر که حمید در پوچی خودش دست و پنجه نرم می کرد ، ساناز در جدال بی امانش با مردان بی باک تر و جدی تر و جسورتر می تاخت .
در کلاس و در کل دانشگاه ، دانشگاه پسران سعی میکردند از معرکه ساناز دور باشند . چون میدانستند که این دختر زیبا رو ، با آن اندام موزون و محرک و راه رفتنی که رقصان و خرامان به نظر می رسید . در مناسبات پسر و دختری اهل تسامح و تنساهل نیست.
حمید اواسط ترم به دانشگاه جدید منتقل شد . روز اولی که وارد کلاس شد از بخت بد و شوم تنها جای خالی برای نشستن نیمکت ساناز بود… که اساسا همه سال خالی میماند .
حمید با آن راه رفتن مسخرهاش که پایش را میکشید روی زمین و چنان تلوتلومیخورد که انگار مست است و تا خرخر ودکای روسی را به شکم چپانده است… بی توجه به نگاه خصمانه و خطرناک ساناز ، رفت و کنارش نشست و نیم نگاهی هم به صورت دختر انداخت و لبخندی هم به صورتش ماسید و زیر لب سلام میگفت.
ساناز مانند یک ببر گرسنه درنده میخواست حنجره این پسر بیتربیت را بدرد و خونش را یکجا سر بکشد . دندان قروچه کرد . و با خودکار محکم به ران پسر زد و حمید بی اختیار داد زد :
-آی…
استاد که با حرارت داشت درس میداد ، مکث کرد ، سرش را برگرداند و نگاهی پرسان به سمت حمید انداخت :
-چی شده پسرم ؟
حمید در حالی که با حیرت و تعجب به ساناز نگاه میکرد و انگار دلیل این کار احمقانه را میپرسید ، زمزمه کرد :
-ببخشید استاد …چیزی نیست… انگار روی میخ نشستم…!
و کلاس ترکید از خنده و صورت ساناز تا بناگوش سرخ شد. خودش را جمع و جور کرد و در دلش خط و نشان میکشید ، برای این پسر زشت پوش بد ظاهر و نادان و زیر لب غرید :
-خودتو مرده بدون بعد از این کلاس…!کله کدو…!!!
و حمید که هنوز از درد نوک خودکار روی رانش به خود می پیچید با صدای آرام و متعجب فقط پرسید :
-واسه چی این جوری می کنی ؟…وحشی… مگه تو دیوونهای…؟ بعد اش هم من حمید هستم نه کله کدو …!!!
و ساناز دیگر جوابی نداد و سعی کرد آرامش خود را تا پایان کلاس حفظ کند .
این اولین برخورد میانشان بود ، البته در ساعت بعد ساناز حمله نکرد . ولی حمید با پررویی سراغش را گرفت و سعی کرد با این دختر عصبانی و خشمگین دوستی را آغاز کند …هرچند اوایل موفق نبود. پر واضح و مبرهن بود که از دل این برخورد ابتدایی پیزی به نام دوستی و رفاقت و همکلاسی بودن در نمی آمد …عاطفه و دوست داشتن و عشق که جای خود دارد …
ولی روزگار همین است . همیشه از وسط تضادها و بی نظمی ها ، نظم جدید و اتفاق خوش نو و تازه می روید و خلق می شود .
رفته رفته یخ ساناز باز شد و چیزهای جدی و قابل تامل در حمید پیدا کرد و اصلاً نفهمید که کی و چگونه دلش پیش این پسر گیر کرد و حمید هم خود را عاشق و شیفته نشان داد . همه چیز خیلی سریع پیش رفت … دوستی و عشق و قرار مدار برای زندگی آینده و بعد هم پای خانواده به این رابطه باز شد و قرار خواستگاری و ماجرای انگشتر و بعد هم فاجعه .
در یک آن حمید و خانواده اش جمعیا در زندگی ساناز نیست و محو شدند …طوری که انگاری از اول نبوده اند و همه اینها در خواب گذشته است … نه اثری از آنها بود و نه آثاری… همه چیز به شکل احمقانه ای مبهم و عجیب و غریب بود …و هیچ توضیحی برایش قابل تصور نبود .
و این ضربه سنگینی بود برای ساناز… که تقریباً او را تا مرز فروپاشی کامل برد و کار به دکتر اعصاب و روان کشید و پای هومن به این ماجرا باز شد .
از همان بار اولی که هومن را دید. دل باخت .
و یقین کرد که عاشق شده است …
هومن در نظرش شبیه هیچکس نبود…بینظیر …و یگانه … و تنها و خاص… در اوج کمال …رفتار مؤدبانه توام با خونسردی این مرد به دل ساناز نشست… ازطرز حرف زدن و لحن و موسیقی کلام اشش خوشش می آمد .
اینکه چه میگوید ، اهمیتی نداشت و واقعیت هم این بود که گوش هم نمیکرد.
به مرور و به سرعت حال روانی اش بهتر شد . از آن همه حواس پرتی و آشفتگی چیزی باقی نماند و توانست اختیارات و احساسات لجام گسیختهاش را بر عهده بگیرد مسلط به خود شد و توانست مسیر عواطف خود را از آن همه به هم ریختگی به یک نظم دلخواه برساند… تخیل جای توهم را گرفت… و رویا پردازی جانشین کابوسهای شبانه شد… حالا دیگر میتوانست ذهنش را پرواز دهد… از فراز حقیقت عبور کند و پشت چیزی که به نام هستی میشناسیم با آرزوهای دست نیافتنی تلفیق شود و لذت ببرد از این نعشگی دلپذیر…!
تا سر حد جنون مست میشد … این قطعاً اولین عشق زندگیش بود و هر آنچه قبلا تجربه کرده بود در برابر آن بچه بازی حساب میشد .
انگار همه آن پریشانیها …همه آن درگیریها و جنگها …مقدماتی بودند برای اینکه قلب ساناز را آماده کنند برای ورود شاهزاده سوار بر اسب سپید…هومن !
و شاید بیشتر از این … همه عمر گذشتهاش دلیلی بوده است برای هومن… حس میکرد… میل اش به این مرد از مفهوم دوست داشتن فراتر است… دوست داشتن واژه غریبی است برای احساس او… و عشق …و عشق هم ، بسیار گنگ و نامفهوم. احساس اش نسبت به هومن در تمام سلول سلول هویتش رسوخ پیدا کرده بود.
وقتی با هومن مواجه میشد چنان در حضور قدرتمند او غرقه می شد که از زهمه عالم و آدم دور می شد …از این جهان به جهان دیگر سفر می کرد …
میترسید آتشی که در درونش برپاست ، چنان شعله بر کشد که هیمه اش به بیرون لاز فطرت سوزان اش درز کند . و راز او را برملا سازد …
وای از این رسوایی شیرین و خواستنی …تو باشی …چه باک …من آشفته عالم باشم …خوشا به این بخت که از عشق تو ویرانه شوم و آواره زندگی باشم …
یادش آمد معلم ادبیاتشان آدمها را به چهار دسته تقسیم می کرد
-کسانی که وقتی هستند هستند وقتی نیستند هم هستند
-آدمهایی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
-آدمهایی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
و امان از دسته چهارم که معنایش همین احساس ساناز بود :
-آدمهایی که وقتی هستند نیستند وقتی نیستند هستند
و همین بود… در حضورمعشوق مست و لایعقل بود …و تازه در نبودش و در حال درد کشیدن از فراق یار …بودن او را می فهمید و درک کرد …
در آغاز این درگیری عاشقانه میخواست از اسرار دل هومن هم چیزی بفهمد. برای همین به رفتار مرد دقت میکرد تا دریابد که در ذهن او چه نقشی توانسته بزند. کار سختی بود .
عاشق چنان گرفتار طوفان درون خود می شود که مجالی برایش نمی ماند که به درک چیز دیگری موفق شود .
اما در مغز و فکر و دل هومن گویی خبرهایی است … در هر دیداری مشتاق دیدار بعدی بود… چنانکه در اولین ثانیههای ملاقات …هومن عجله داشت که تکلیف برای دیدار جلسه بعد معلوم شود و تا مشخص نمیشد دلشوره و اضطراب او را میگرفت و این چیزی نبود که بتواند از نگاه دیگران پنهان کند .
ساناز نیز این اشتیاق و علاقه را به عشق متقابل تفسیر میکرد و لذا اعتماد به نفس بیشتری برای ادامه این شیدایی می یافت .
در لابلای حرفهای تکراری هومن میتوانست حس و بوی و عطر یک “دوستت دارم” نجیب مردانه را بفهمد . اگر چه تا ان زمان ناگفته بود …اما یقین داشت که بیش از این توان مرد برای نگه داشتن این موج عاطفی یاری اش نخواهد کرد و سیلی در راه است … فهم این موضوع نیاز به کدگشایی و رمزشناسی رفتار نداشت …هومن این آقای دکتر خوشتیپ و خواستنی و دلنشین ، نتوانسته بود بند دلش را به دست بگیرد و در مواقع مختلف بند دل را به آب داده بود …
تیر از چله کمان رها شده بود…
ساناز فقط منتظر بود که اولین جرقه این خواستن دو سویه را مرد به زبان یا به نوشتن چند جمله مختصر اعتراف کند …بقیه کار را خود بعه دست می گرفت …گام اول از تو …سپس با سر و هروله کنان دویدن تا آخر عمر با من شوریده حال… با همان جرقه همه عالم را به آتش خواهد کشید …
تلفن را قطع کرد و در فکر فرو رفت .
ساناز خیره خیره مادر را که تلفن خاموش را روی میز گذاشت نگاه می کرد و از شدت هیجان جانش داشت به لبش می رسید :
-خوب ؟…چی شد …؟
-نمیدونم …
-چی رو نمیدونی…؟
-چی داشت میگفت ؟ …
الهه تمام خیال و عقلش را متمرکز به گفتگوی لحظات قبل کرد تا بتواند تمام مختصات آن را درک کند تا شاید بتواند نتیجه را در یک جمله خلاصه بگوید .
واقعا هومن چه گفت ؟ و چه می خواست ؟
از احساس آتشین دخترش به هومن بی خبر نبود و از میل و اشتیاق هومن هم آگاهی داشت… اما اینکه به این سرعت بخواهد یا بتواند به این نتیجه برسد که قرار است اتفاقی بیافتد …دشوار می نمود…
ساناز آمد تا جلوی پای مادر نشست. دست مادر را گرفت. لحنش سراسر خواهش و التماس بود… طوری که اشک در گوشه چشمش خزید :
-مامان تو رو خدا… بگو چی گفت …؟
-نمیدونم دخترم… چی بگم ؟
-فقط بگو اون چی گفت !!!
-گفت : خانم محمودی من باید شما رو ببینم و در یک مورد خیلی مهم و جدی با شما حرف بزنم موضوعی که نمیتونم به راحتی و سادگی شرح بدم برای همین یه وقتی مشخص کنید تا من با شما تنها حرف بزنم… و روی این تنها حرف زدن هم تاکید کرد…
در بیان این جملات حس کرد تمام وجودش گر گرفته است . و صورتش داغ شده است …برای همین برخواست و پنجره اتاق را گشود تا هوای خنک روی او بپاشد …
ساناز حس کرد تحمل این همه شادی را یکجا ندارد و ممکن است قلبش از هجوم این نشاط بی موقع از کار بیفتد. پس بلند شد و بخشی از این شوق را قهقهه مجنون و دیوانه وار زد…هرچند این خنده مسخره به نظر می رسید :
-خدا را شکر… پس تموم شد… مامان داره میاد خواستگاری …میخواد قبلش با شما حرف بزنه و مطمئن باشه که همه چی به درستی پیش میره…
الهه همچنان غرق در افکار خودش بود . با خود فکر می کرد اینکه هومن بخواهد دخحترش را خواستگاری کند اگر چه اتفاق مبارک و میمونی است …اما چرا او تا این اندازه فشار هیجانی ناشناخته ای را دارد تحمل می کند ؟ جواب دختر را به آرامی داد :
-نمیدونم …شاید حق با تو باشه…
-برای کی قرار گذاشتید ؟
-برای فردا ساعت 7شب…
-خوبه من میرم خونه سارا… شب هم اونجا میمونم و منتظر خبرهای خوبم
و رقص کنان از پذیرایی خارج شد. و رفت به اتاقش که بنشیند مقابل آینه و از دیدن خود لذت ببرد .
اما الهه همچنان در فکر بود .
از همان ابتدای ورود مرد به خانه ، قلب الهه میتپید… نگران بود و دلشوره خفیفی در انتهای روانش وز…وز میکرد… هومن را خیلی دوست داشت و همیشه از مصاحبت با او لذت میبرد ، اما یک مشکلی وجود داشت .
هومن حس فراموش شده و ناپیدایی را در الهه زنده میکرد ، که زن این حس بی حیا را سالها بود که زیر خروار خروار خاطره و اتفاق گذشته دفن کرده بود.
طوری که احتمال بیداری آن را در دورترین نقاط ذهنش هم در نظر نمیگرفت …اما عجبا !!! که در اولین دیدار با این مرد ، این حس در او تجلی یافت …طوری که همه تنش مورمور میشد… وقتی به دستانش نگاه میکرد …میدید که خون در رگهایش با حرارت بیشتری جریان دارند… چیزی در وجودش داشت زنده میشد و الهه از آن میترسید و نمیخواست آن را باور کند …,و کار آنجا بالا گرفت که بعضی شبها در رویای که یاد آوری اش در بیداری اسباب خجالت و شرم بود با این مرد به خلوت می رفت !!!
همه این تغییرات روحی را گذاشت به حساب اضطراب دوران یائسگی و جدی نگرفت …اما در این غروب که هومن با یک دسته گل. میهمان خانه او بود… در همان لحظه اول حضور مرد ، دوباره این حس گمشده در او با شدت بیشتری بیدار شد و جولان میداد و تمام آن خواب های خاک بر سری با وضوح و شفافیت در مقابل چشمانش رژه رفتند … چنانکه الهه حس کرد باید خودش را جمع کند …تنش را منقبض کرد … پشیمان شد از پوشیدن این تیشرت چسبناک که به طرز بی شرمانه ای بدنش را فریاد می زد … حس میکرد در پیشانی اش عرق سرد نشسته است . بالا تنه اش از سرما می لرزید و پایین تنه اش در کروه ای از دآتش می سوخت …
میلرزید و دهانش خشک شده بود… مدام آب میخورد… اما کافی نبود …این تشنگی انگار سیری ناپذیر است…
سعی کرد خودش را از این افکار شوم و مزخرف رها کند و دل به حرفهای هومن بدهد . تا بفهمد دقیقا این مرد چه در سردارد :
میدونی الهی جان…! ( اولین بار بود که اینطور خطابش میکرد ) من هیچ وقت اینطوری وقیحانه و بیادبانه رفتار نمیکنم… من نجابت را مهمترین صفت یک مرد می دانم …
مکث کرد و در فکر فرو رفت . سکوت طولانی شد.الهه که منتظر بود… پا روی پای دیگر انداخت و دامنش را روی ران های لختش کشید …کاش حداقل این دامن کوتاه را به تن نداشت ! انگار همه چیز دست به دست هم داده اند که از او تصویری مخدوش ارائه دهند … آرام گفت :
-خب ادامه بدین …
-الهه جان …! بزارید اینطوری بگم… ببین ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح در یونان باستان… در سرآغاز تمدن بشر… سوفوکل…اسمش رو شنیدی ؟
-نه…
-نمایشنامه نویسی بود که تابع قوانین فن شعر ارسطو بود. و تراژدیهای ماندگاری رو نوشت و اجرا کرد در یک شاهکار بیبدیل که فوق العاده است… نمیدونم نمایشنامه ادیب شهریار خوندی یا نه ؟
-نه نخوندم ؟
آخه این چه پرسش مضحکی است ؟.سوفوکل کیه ؟ ادیپ شهریار کیلوی چند ؟ این مرد چرا در این وضع و حال دری و بری می گوید ؟ از طرز نگاه الهه ایین حالت اسفهام را درفاصو تلاش کرد توضیح دهد :
-اشکال نداره من برات تعریف کنم… یعنی حوصلش رو داری …؟
-آره چه جور هم…
-ببین داستان اینطوری شروع میشه که در کشوری که یک پادشاه فوق العاده عادل و یک ملکه بینظیر حکومت میکردند و مردم کل کشور زیر سایه این عدالت سرمست از خوشی و کیف بودن… روزی پیشگوییان که رابط میان خدایان و انسان ها هستند به شاه مراجعه میکنند و میگویند که : خدایان مقرر کردند. که به زودی شهریار این دیار صاحب فرزندی پسر خواهد بود… این فرزند سرنوشت شوم و وحشتناک را برای پادشاه و ملت اش رقم خواهد زد …پیشگوی پیر فرزانه صاف تو چشمهای هراسان پادشاه خیره شد و گفت :
او تو را میکشد با همسر تو …مادرش…به بستر میرود…!!! این پیشگویی وحشتناک شاه را پریشان میکند مخصوصاً وقتی چاره را میجوید و پیشگویان راه حل را تنها در قربانی کردن طفل در روز اول تولد میبینند… این هم شاه و هم ملکه را در وحشت و خوف فرو می برد ملکه که باردار بود ماه بعد فرزندی به دنیا آورد …یک پسر زیبا و شیرین …اما شوم …پادشاه فرزند را به دور پارچهای پیچید و به بیابان زد. خنجر از کمر کشید تا کار فرزند خود را یکسره کند… اما نگاهش با نگاه طفل گره خورد و در دلش شک افتاد و ارادهاش سست شد…با خودش فکر کرد : این جنایت ازمن بعید است و محال… پس تصمیم دیگری گرفت … به خیال خام خود مرگ محتوم پسر را به طبیعت واگذار کرد …او را کنار تخته سنگی رها کرد و به شهر بازگشت و با خودش تصورنمود : قطعاً طفل نو رسیده یا از گرسنگی و تشنگی جان خواهد داد یا خوراک حیوانات وحشی میشود .
پادشاه بازگشت و حکومت خود را از سر گرفت…تقدیر راه خود می رفت … طفل به صورت معجزه آسائی ، توسط ساکنین بیابان نجات پیدا کرده و بزرگ شد . ادیپ در همان نوازدی علائم یک شخصیت متفاوت و بارز را از خود نشان می داد … هرچه غبار زمان به اون میخورد… تنومند تر…رشیدتر…زیباتر…و باهوش تر می شد… همه میدونستن که اودیپ از نسل بزرگان است . وقتی جوانی برومند شد …دنیا برایش دیگر تنگ مینمود… لذا تصمیم گرفت سفر آغاز کند و جهانش را گسترده سازد… ادیب از ناجیان اش خداحافظی کرد و به بیابان زد… اما در آن سمت داستان حادثه ای تلخی گریبان کشور پادشاه عادل را گرفت : اژدهای ترسناک و مهیب نشسته بود در راه تنها رود آبی که به شهر میآمد و کشور را در قحطی آب به سمت فروپاشی میبرد …کسی حریف این هیولای بی رحم نمی شد …او یک معما داشت …اگر کسی جواب میگفت… از سر راه آب کنار می رفت و شهر را از تشنگی نجات می داد . در غیر این صورت هر قهرمانان باهوش را میکشت …کار داشت به جاهای بسیار باریکی میرسی…د همه جوانان شهر آنهایی که باهوش بودند …کشته شدند…بلای عظیم بود … اما پادشاه اسب خود را زین کرد تا به سمت کوه المپ منزلگاه خدایان برود و از زئوس خدای خدایان یاری بگیرد …د مسیر المپ از بد حادثه با ادیب جوان برخورد کرد…ادیپ جوانی نیرومند بود و باهوش . اما جوانی بود سبک سری …سرش شور داشت … پادشاه عجول و بی قرار بود و فرصت رعایت احوال جوانی را نداشت. این تناقض کار دست نشان داد و مجادله بینشان صورت گرفت و به سرعت تبدیل به یک هم آوردی کامل شد و پادشاه به دست ادیپ جان داد… اودیپ پس از این پیروزی …سرمست از قدرت و افتخار راهش را ادامه داد تا رسید به کشور قحطی زده تحت تسلط اهریمن سنگدل قاتل … اژدها طرح معما کرد …ادیپ با هوش سرشار و بیهمتای خودش پاسخ داد و بعد با شمشیر سر از تن اژدها برداشت … و با استقبال شورانگیز اهالی شهر وارد کشور شد …
هومن مکث کرد . خواست نفسی تازه کند …الهه مشتاق ادامه داستان بود :
-خب بعدش چی میشه ؟
-من دو تا خواهش دارم …؟!
-بفرما اول …
-اول اینکه در فاصله دوری از من نشستی… دلم میخواد اینجا کنار من بشینی…!
( اشاره کرد به کاناپه سه نفرهای که برآن لمیده بود ) و بعد خواهش دوم هم اینکه یه لیوان آب خنک برای من زحمت بکشی…
الهه لبخند زد و برخاست و به آشپزخانه رفت و هومن غرق در تماشایش شد . چه اینکه آب بهانهای بود برای اینکه الهه در برابر نگاه حریص اش راه برود و بخرامد …چه تصویری زیباتر از این ؟
هومن یقین داشت که در هیچ کجای جهان تصویری این چنین خوش و محرک که روح او را به زلزلهای میکشاند و همه وجودش را به تمنا و خواستن میبرد. نبود و نیست… الهه با لیوان آب مقابلش رسید ک
-بفرما
هومن لیوان آب را گرفت:
-دستت درد نکنه
و الهه کنار هومن نشست …طوری که زانوی پایش به زانوی پای هومن سایید و همین کافی بود که رعشه بر مرد بیندازد و البته الهه هم از این تماس بی موقع گرمای بی مانندی را در خود احساس کرد ک
-خب بعدش چی شد.؟
-ادیب به کشوری پا گذاشت که پادشاهش مدتها بود رفته و بازنگشته بود برای همین بزرگان تصمیم گرفتند از میان مردان برومند و حکیم و قدرتمند کسی را به جای پادشاه به تخت بنشانند و طبیعی بود که قرعه به نام ادیپ بیفتد و ادیپ هم با کمال میل پذیرفت . و تاج بر سر نهاد …و وقتی که شنید حاکم قبلی تا چه میزان عدالت گستر و مردم دوست و رعیت پرور بوده به نشانه قدردانی از او با همسر پادشاه ازدواج کرد.
روز بعد از این وصلت ناهمگون و دهشتناک پیشگوی پیر از راه رسید و از اسرار پشت این اتفاق شوم پرده برداشت… ادیب چنان به هم ریخت و از این فاجعه تراژیک برآشفت که با یک میل داغ چشمانش را کور کرد و تنها و نابود به سمت بیابان یله شد و رفت که رفت… این پایان غم انگیزی بر یک تراژدی یونانی.است و چرا تعریف کردم ؟
الهه گیج بود از این داستان عجیب و غریب و نمیفهمید منظور هومن چیست پس شانه بالا انداخت :
-نمیدونم هومن جان… ولی عجب داستان تلخی بود…
-فروید در نظریات روانشناختی خود که در قرن اخیر انقلاب بزرگی برای شناخت روان و باطن انسان به راه انداخت از این داستان بهره گرفت و اعتقاد داشت که شخصیت انسان از دو بخش خودآگاه و ناخودآگاه تشکیل شده که خودآگاه آن نوک کوه یخ شناور در اقیانوس است … که دیده میشه …و ناخودآگاه هم حجم اصلی کوه که زیر آب است و دیده نمیشه…و در ناخودآگاه همه مردان… یک غریزه به نام عقده ناگشوده ادیب نهادینه شده است…نیل جنسی نوزدان پسر به مادر… به همین خاطر مردان… عشق را ابتدا با مادران خودشان تجربه میکنند …طوری که فروید مراحل رشد تقسیم میکنه… مرحله اول رو رشد جنسی کودک از طریق دهان تعریف میکنه …که با مکیدن پستانهای مادر شکل میگیره …فروید معتقده که شیر خوردن و مکیدن سینههای مادر در اغلب موارد برای رفع گرسنگی نیست …بلکه صرفاً بهانه ای است عمل جنسی که در ناخودآگاه کودک شکل گرفته …و …
هومن حرفش را خورد …دیگر امکان ادامه داشت … الهه احساس کرد که نوک سینه هایش داغ شده است… آتشی را در وجودش حس کرده که از مغزش شروع مسی شود و می سوازند و خاکستر می کند و پیش می رود تا به پاهایش می رسد …رعششه در اندامش افتاد …به نظرش رسید میان رانهای پایش خیس شده…خجالت کشیید نکند این رطوبت رسوایش کند …پاهایش را جمع کرد … شاید هم عرق کرده.بود… خیلی دلش میخواست این پیراهن چسبیده به تنش را به بهانهای از تن خارج کند و پوست بدنش هوایی تازه بخورد… انگار که داشت خفه میشد…صورتش سرخ شده بود و متوجه نگاه خیره و حریص و غیر طبیعی هومن نبود که تمام برجستگیهای اندام زن را داشت در ذهن نقاشی میکرد و میبلعید . هومن اما وضع بدتری داشت …اختیار داشت از دستشش می رفت …توان مقابله با این حس بیدار شده در وجودش را نداشت …با همه توان و قدرت زبانش میان دندان گرفت و فشرد … یک لحظه تصمیم گرفت برخیزد… فریادی بزند و با همه قدرت فرار کند …بگریزد …میخواست خودش را از زیر این احساس افسار گسیخته که گوش به فرمانش نبود و با ضرب و زور و همه توانشان توانسته بود تا اینجا مهارش کند خلاص کند… اما نمیتوانست. قادر نبود بیش از این در این تلاش سخت تاب بیاورد… نفس عمیقی کشید… کلماتی رو که میخواست بیان کند دوباره در ذهن مرور کرد… اما انگار توان بازگویی نداشت… فقط یک کلمه گفت :
-… الهه…
هیچ کلمه ای نبود که گفتنش در این لحظه کمکی کند…پس بهتر که زبان در کام بگیرد و خودش را بسپارد به این احساس وحشی و زبان نفهم… آب دهانش را به زحمت قورت داد… الهه خواست جواب بدهد و زمزمه کرد :
-جانم …هومن …! چی می خواستی بگی ؟
همین شد جرقهای به انبوهی از هیزم تا گردن به بنزین آغشته شده بزنی …یکباره شعله می کشد … و همه چیز را به کام خود می کشد …کدام آتشی است به سوختنی ها رحم کرده باشد ؟!
هومن از این نقطه به بعد … هیچ حرکت و رفتارش به دست خود و به میل و اراده عقلی اش نبود… تن و روح هر دو در جا خودشان را به احساس آتشین برخاسته تسلیم کردند و دیگر حاکم آتشی بود که بر خواسته بود…
هومن خودش رار کشاند تا تن اش بچسبد به تن زن …و دستانش را به سمت صورت الهه برد… الهه مسخ و منجمد قدرت هیچ حرکتی را انگار از خود نداشت… وقتی دستان هومن روی پوست صورت الهه آرام گرفت… فقط توانست چشمانش را ببندد …قادر به دیدن نبود… در حقیقت دیدن از طریق چشمش رو نمیخواست… چون تمام وجودش شده بود چشم … فقط توانست بگوید :
-چرا دستات اینقدر داغه …
هومن با یک حرکت سریع لبانش را به لبان زن دوخت …الهه اختیار از کف داد …انگار از حال رفت …خود را ول کرد روی کاناپه و هومن همچنان که در قفل بوسه اش گیر کرده بود روی تن زن خیمه زد …
و حالا هومن با همه تن اش روی بدن زن قرار داشت… دیگر حاضر نبود از این تماس جدا شود… میخواست همه عمرش این ارتباط بدنی را حفظ کند… دستانش را از روی صورت برآمده الهه سر خورد روی گردن و بعد سینه های ملتهب زن…با سرانگشت شصت و اشاره برآمدگی پستان زن را کمی فشرد و همچنان زبانش را به زبان زن دوخته بود… و گویی میخواست شیره جان زن را بکشد… وقتی لبان گرم و تفتیده اش را به گردن الهه کشاند با بوسه کارش راه نمی افتاد پس زبانش را روی پوست بدن زن لغزاند … زن از ته جان آه کشید… و همین کافی بود که دستان تشنه مرد …جسورانه به زیر تیشرت نازک زن خیز بردارد و با یک حرکت سریع سوتین و تیشرت نازک را یکجا از تنش کند…پستانهای زن مانند پرنده ای که از قفس رها شده باشند بیرون پریدند… لختی مکث کرد …برای لحظه ای خیلی کوتاه سرش را بلند کرد … برای اینکه از دیدن بدن عریان زن چشمانش را هم سیراب کند … چشمان الهه بسته بود و نفس کشیدن او باعث میشد که سینههایش در رقصی مواج تاب بخورد …و بلرزد …
چقدر این تصویر به نظر هومن زیبا و هنرمندانه رسید …
بعد از این مکث کیرتوکص … مانند گرسنهای که ماههاست غذا نخورده … با لبها و دهان و کمی هم با دندان سینههای زن را تاراج کرد .
همه چیز سریع اتفاق افتاده بود… هر لحظه که میگذشت …شدت خواستن طرفین به اوج بالاتری میرسید …هیچ کدام نفهمیدند. که کی و چطور… باقیمانده لباسهایشان را تن همدیگر دور کردند و اینطور لخت و عور و بی پروا … همان گونه که به دنیا آمده بودند… در همدیگر گره خوردند ؟ و صدای نفسهایشان اتاق را پر کرده بود …هومن در همان حالی که دستانش روی تن زن موج میخورد …سرش را پایین تر برد تا روی ناف…آنجا را بوسید …و خزیدن را ادامه داد…کاشفی را می مانست که به سرزمین زیبا و با شکوه قدم نهاده و می خواست قدم به قدم ان را کشف کند… تا میان پاهای زن ادامه داد…عطر تن الهه چنان مست و دیوانه اش کرد که تشنگی را به اوج رساند و حالا چاره نبود جز اینکه بدن زن را ببلعد و در خود حل کند … ادامه کار را به زبان داغ و خشک و دهان عطش زده اش سپرد …الهه سرش تا جایی قادر بود بالا کشید و پنجه در موهای هومن زد و کمرش را قوس داد …اما هومن قصد دل کندن از مکیدن نداشت … صدای نفسهای زن حالا دیگر تبدیل به جیغ شده بود… شماره نکرده بود… اما لرزش بیمهابای تن زن… حداقل سه بار نشان از ارگاسم شدیدی را داشتند…
هومن برای رفتن به قله …تمام قدرتش را جمع کرد… و با تمام وجودش در الهه فرو رفت و غرق شد و استحاله گردید…
سرش را میان سینههای مرد گذاشته بود و با دستش موهای سینه اش را به بازی گرفته بود…و بعد از سالها خوابی… آرام و کوتاه را تجربه کرد… تن هایی لخت شان قصد جدایی نداشتند… هومن غرق در افکار دور و درازی بود و الهه سیر از کامیابی تن… انگار هراسی هم در جانش افتاده بود…:
-حالا چیکار کنیم…؟
این را الهه پرسید و هومن همانطور که در خیال خود چرخ میزد جواب داد :
-چی رو چیکار کنیم ؟
-ساناز رو…
هومن متعجب شد و با صدایی که نشان از بیخیالی بود گفت :
-فکر نمیکنم این الان… اولویت ما برای دغدغه هامون باشه…
الهه سر از سینه مرد برداشت و با اخم به چشمان هومن زل زد :
-من چه جور مادری هستم ؟…که با وقاحت و بیشرمی تمام …در اولین جلسه خواستگاری از دخترم… با دامادی که ۲۰ سال از من کوچکتره سکس کردم… و حالا عزیز دل بابا میگه : این اولویت اول نیست… پس چیه ؟
-خواستگاری ؟… من برای خواستگاری دخترت اینجا نبودم …برای تو اومده بودم
-الان دیگه اینو باور دارم… اما ساناز فکر میکنه که تو اون رو دوست داری …چون خودش عاشق توئه …
-عاشق من ؟ آخه چرا ؟… من از روز اول گرفتار تو شدم … اصلاً هرگز به دورترین فکر من هم به ساناز نرسید. …اصلاً نمیتونستم بهش فکر کنم…آخه اون مریض من بود…و خیلی زور بزنم میتونم مثل خواهر کوچیک نداشته ام دوستش داشته باشم…
الهه آه کشید و در اندوه عمیق فرو رفت :
-نمیدونم عزیزم ؟…نمیدونم چه جوری باید این رو برای این دختر که تازه حالش خوب شده بود توضیح بدم ؟…
-میخوای من خودم بهش بگم ؟
-نه… تو دیگه هیچ کاری نکن …هیچ حرفی نزن… تو همه کارها رو کردی… بزار به عهده خودم… ببینم چه خاکی به سرم میریزم… تا…. فعلاً تو دل به کار بده …
صورتش را نزدیک صورت هومن برد …دوباره با همان بوسه اول آتش از خاکستر برخواست … در هم قفل شدند و تشنگی دوباره به جانشان افتاد و در هم فرو رفتند و یکی شدند.
تا صبح هنوز راه زیادی هست…
بگذار هوسهای فروخورده هر کار دلشان میخواهد بکنند… چه باک !.. هر دو تا پای آخرین لحظه زندگی پای این عشق بازی شورانگیز عهدی ابدی بستند.
اواسط بهار یعنی دقیقتر اگر بخواهم بگویم …روز ۲۳ اردیبهشت قرار عقد در دفترخانه گذاشته بودند… طی شش ماه گذشته با هزار ترفند و برنامه بالاخره موفق شدند که در ذهن آشفته و عصبانی ساناز نفوذی اندک داشته باشند و متقاعدش کنند که گرفتار یک خیانت از ناحیه مادر نیست که بولهوس و خیره سر شده باشد و معشوق را از دامن دخترک عاشق اش به یغما ببرد … بلکه ماجرا یک صورت اتفاقی دارد و یک چهره آمیخته با سوء تفاهم و بقیهاش هرچه هست زایش یک ذهن مخرب و توهم پرست است و دیگر هیچ.
به نظر می رسید که موفق شده باشند . چون به یکباره ساناز از گریه های بی امان شبانه روزی و جیغ و فریاد کشیدن بر سر همه …دست کشید و به سکوتی عمیق فرو افتاد …
مراسم عقد در دفترخانه ساده برگزار شد …خرجش یک جعبه شیرینی بود و حضور دختر در کنار مادر نو عروس شده و معشوق دیروز و ناپدری امروز…
در وجود ساناز اول خشم بود و عصیان… بعد آتش بود و خاکستر… و سرآخر حس گم و ناپیدایی که معنی اش را نمیدانست… فقط حس میکرد برای اینکه از این خفگی زندگی رهایی یابد ، باید کاری کند… کاری کارستان… کاری که نمیدانست چیست… اما ساناز از وقوعش وحشت داشت…
شام در یک رستوران لاکچری در بالای شهر خوردند و به منزل رفتند.
الهه سعی داشت دختر را از حضور در شب اول زندگی تازه از خودش دور کند …مقدمات یک سفر خارج از کشور را در یک قالب یک تور تفریحی برنامهریزی کرد… اما ساناز قبول نکرد…
در مسیر خانه هومن در اوج خوشحالی و پیروزی بود حس میکرد …بر تمام مشکلات زندگی …گذشته حال و آیندهاش… فائق آمده است… به دست آوردن الهه برایش رسیدن به قله زندگی بود… رسیدن به همه آرزوهای بلند و دورش…
و الهه حس میکرد. سربالایی زندگی قبلی که نفسهایش را به شمار انداخته بود حالا تبدیل به یک سرازیری پرشیب شده و کافیست خودش را سر بدهد … تا به اوج خوشبختی برسد…به صورت تمام اتوماتیک زندگی سعادت و شادی ادبی را برایش رقم بزند…
و ساناز سکوت کرده بود و در افکاری تاریک و بینتیجه و بدون کورسویی از امید شناور بود …
به خانه رسیدند .
ساناز رفت به اتاقش که بخوابد و عروس و داماد هم کمی روی کاناپه نشستند و. چای نوشیدند و ماچ بازی مختصری راه انداختند و بعد به اتاق خواب خود خزیدند…کارهای نیمه کاره بسیاری را باید تمام می کردند …
الهه در لباس خواب شیشهای که به تن داشت …فرشته زیبا را در بهشت برین خداوند میمانست… پوست تنش زیر پارچه حریری لباسش برق میزد و میدرخشید… هومن با لمس کردن این پارچه نرم و لغزیدن دستش روی تن زن چنان از خود بیخود شد ه و تحریک شده بود که وقتی دست الهه به تشنه ترین عضو بدن اش رسید بی اختیار گفت :
-واوه…چه خبره ؟ به نظرم قد کشید و بزرگ تر شده …پسرم …! بزارنگاهش کنم…
و سرش برد میان پاهای مرد و چشم دوخت به پسرکی که خطابش کرده بود و با بوسه ای نرم مقدمات خوردن این لذیذترین خوردنی در جهانی که می شناخت …را فراهم کرد…
هومن فکر میکرد تا پایان دنیا حاضر است به این عشق بازی ابدی بپردازد … بی آنکه لحظه ای از خستگی و بی حالی خبری باشد… در همان حال که زمن روی ام خمیده بود لباس خواب را از تن اش گرفت … با دستانش سر الهه را به خودش بیشتر می فشرد و بدنش از شدت لذت می لرزید…با حرکتسی مهربان سر زن را به سمت بالا برد و با بوسه ای او را روی تخت ولو کرد … سعی کرد تمام پستی و بلندیهای بدن الهه را با زبانش نقشه برداری کند و در حافظه کیرتوکص ذهنش برای همیشه حک کند…
پاهای الهه دور کمر هومن قفل شد و او را به سمت خودش کشاند با تلاقی و گره خورن بدنشان جیغی از سر لذت کشید …و خودش را به رفت و برگشت های آرام مرد سپرد که رفته رفته داشت سرعت می گرفت …
در اوج این فضای دلربا و پر هیجان …درب اتاق باز شد… نور پذیرایی جسورانه و بیادبانه اتاق نیمه تاریک را روشن کرد … الهه سرش را بالا آورد…با دیدن ساناز در مقابل درب ترسید و با فشاری هومن را از روی خودش بلند کرد …سعی کرد با دستانش پستانهای لختش را حجابی کند…هنوز نفس اش جا نیامده بود…به زحمت پرسید :
-چی …شده ساناز ؟…
ساناز لبخندی زد … تلخ …گزنده …و بیمارگونه…و با صدایی که از ته چاه می آمد گفت :
-یادم رفته بود کادوی عروسی شما رو بدم… گفتم زودتر کادو بدم… تا دیر نشده …
چیزی در دستش بود که پشت خودش پنهان کرده بود …هومن هاج و واج و هراسان مانده بود…ساناز دستش را پشت در مقابلش گرفت . یک کلت کمری در دستش داشت که به سمت الهه و هومن نشانه رفت بود .
صدای شلیک ۷ گلوله از کلت کمری کالیبر ۲۷… خواب شبانه شهر را به هم ریخت و آشفته ساخت…
این شهر صبح شاهد حادثه دردناکی خواهد بود…
نوشته: اشکان