هانیه و حامد (۱)

**قبل اینکه بخوام این خاطره رو تعریف کنم باید بگم که اتفاقاتی که الان داره تو ایران رخ میده رو تجربه کردم ، امیدوارم روزی زودتر از شر این رژیم منحوس خلاص بشیم

س ال ۱۴۰۱ بود و آبان ماه

اون روزها خیابونها آشوب و بلوا بود

مهسا امینی و خیلی ها رو کشته بودند

از دانشگاه که میومدیم همراه با خیل مردم علیه حکومت شعار میدادیم

اوایل دی بود ، از دانشگاه که پا بیرون گذاشتیم نفهمیدم چی شد ، یه ابر بدبو و تلخ و گزنده جلوی چشمامو تار کرد

تا به خودم اومدم کف خیابون نشسته بودم ، چشمانم پر از اشک شده بود ، فهمیدم که اشک آور زده بودند

شالمو باز کردم کمی با بطری آب که همراهم بود آن را خیس کردم و روی بینیم گذاشتم

همین که بلند شده حس کردم بازومو یکی محکم گرفت و داد زد :

یکیشونو گرفتم!!!

و بدون اینکه به سرفه هام توجهی کنه منو دنبال خودش کشید و داخل یه ون سیاه رنگ کرد

سید مواظبش باش

و رفت

انداختنم تو یه ون دوتا زن چادری با نفرت من و چندتا دختر رو نگاه میکردند

اگه شما جنده ها نبودید مملکت آباد می شد!!!

تا نیم ساعت دیگه ۵ تا دختر دیگه رو هم انداختن تو ون و اون دو تا زن چادریها هم اومدن توی ون و حرکتمون دادن

ما سمت خیابون حافظ بودیم و تقریباً یه ساعتی گذشت تا رسیدیم به اوین

اینو از یه ساختمون که روش نوشته بود باشگاه ورزشی شهدای اوین

فهمیدم که دارن ما رو منتقل میکنن به زندان اوین

نزدیک زندان که شدیم بهمون چشم بند دادند که بزنیم به چشمامونو تقریباً یه ربع بعد ماشین ایستاد و از ون پیاده شدیم

هوای سرد زندان اوین تنمو می سوزاند

با چشمان بسته منتقمون کردند به یه اتاقک و یه زن چادری خپل اومد و شروع کرد به تفتیش بدنی مان

هنوز بوی گاز اشک آور میدادم

زنه چند بار اَخ و تف کرد و یه ماسک به صورتش و یه جفت دستکش پلاستیکی هم دستش کرد و به نوبت ماهارو بازرسی بدنی کرد

بعدش برامون لباس آورد و یه کیسه پارچه ای

لباسامونو تعویض کردیم و بعدش منتقمون کردند به سالن ۲۰۹ اتاق ۶۵

غیر از من ۵ نفر تو اتاق بودند

با اومدنم بلند شدن و اومدن سمتم

بغلم کردند و منو بین خودشون نشوندند

سه تا دختر جوان هم سن خودمو دوتا هم زن ۴۵ ساله

تو اتاق ساعت نبود و دوتا پنجره یه سینک دستشویی و یه توالت فرنگی

قبل منتقل شدنم ساعتمو دیده بودم که نزدیک به ۹ و نیم بود

از یه آیفون اسممو صدا زدند و خواستند که آماده باشم

دلم مثل سیرو سرکه میجوشید ، بعد ۵ دقیقه در اتاق باز شد و بردنم بیرون

فقط ۲ دقیقه وقت داری به خونتون زنگ بزنی و میگی تو اوین هستم نگران نباشید ، غیر این چیزی بگی برات بد میشه

سری تکون دادم ، یک دقیقه بعد از گوشی تلفن صدای گرم مامانمو شنیدم که با نگرانی ازم پرسید کجام و چرا خونه نرفتم با گریه گفتم که کجا هستم و نگرانم نباشید

تا خواستم حرف دیگه ای بزنم تلفن قطع شد و یه مامور زن دوباره منو برد تو سوییت مون

تو راه رو های مجبور بودیم چشم بند بزنیم و مامور دستمونو می گرفت تا سوئیت و اتاق بازجویی

برگشتم تو سوییت و دوباره بچه ها سوال پیچم کردند

اون شب با نگرانی خوابیدم و صبح تو خواب که بودم از تکون یکی از دخترا بیدار شدم

هانیه جون ، بیدار شو باید بری کارشناسی ( تو اوین به بازجوها کارشناس و به بازجویی می گفتند کارشناسی )

بیدار شدم ، یه مشت آب به صورتم زدم و با چشم بند آماده رفتن به بازجویی شدم

حرفای بازجو خیلی جالب نبود که بخوابم دربارش حرفی بزنم و فقط یه لحظه دستهای نکبت رو روی شونه هام حس کردم و چون اولش شوکه بودم و چیزی نگفتم دستاشو به سمت پستانم پیش آورد

تو که دختر خوشگلی هستی چرا هی تو خیابونها شعار میدادی ؟

حیف این بدن زیبایت نیست اگه راه بدی…

دیگه چیزی نمی شنیدم داد زدم :

دستای کثیفتو از روم بردار کثافت

که یهو از پشت پس گردنی محکمی بهم زد ( نشستنمون طوری بود که باید رو به دیوار می بودیم ، روی یه صندلی دانشجویی و برگه های بازجویی و اجازه نداشتیم به عقب برگردیم )

یهو صدای مردها رو شنیدم که از فاصله دوری میومد

حرومزاده ها به ناموس های ما دست نزنید

و محکم به درهای اتاق میزدند و بعدش صداهای آژیر مانند پر شد

بعد بازجویی که نفهمیدم چی گفتم و شنیدم منتقلم کردند به اتاق

یکی از دخترا که اسمش سارا بود پرسید :

تو داد زدی ؟

با حرکت سر تایید کردم و اونچه که گذشت رو براش تعریف کردم

عصر همون روز دوباره صدام کردند و بردنم به دادسرای امنیت مقدس که یه درش تو خود زندان اوین بود

شعبه دوم بازپرسی ، به بازپرس اونچه که بازجو سرم آورد رو گفتم اما چیزی نگفت چند تا سوال که هیچی ننوشتم و دوباره منتقلم کردند به سوییت مون

تقریباً ۳ هفته از اون روز گذشت و آخرین روز بازجوییم و عصرش که همه میگفتن آزادم و حتی چندتا از بچه ها خواستن که برم دم خونشون اما…

فردای اون روز از اتاق بیرون رفتم با دخترا خداحافظی کردم اما بعد گرفتن لباسهام فهمیدم آزاد نیستم و منو با ۲۰ زن و دختر دیگه به بند نسوان فشافویه منتقل کردند

تو ماشین گریه میکردم ، غیر من چندتا دختر دیگم گریه میکردند

ساعت ۱۰ شب بود که رسیدیم به فشافویه و تا رسیدیم به بند ساعت ۱۲ شده بود

یه سالن دراز با حدود ۱۶ اتاقو هر اتاق ۱۵ نفر

حدود ۶ ماه بعد پیش قاضی صلواتی حرومزاده رفتم و ۵ سال حبس برام برید ( البته فقط ۶ ماه کشیدم که تونستم با عفی که علی چلاق داد آزاد شدم )

قبل آزادیم تو زندان میدیدم که بعضی از زنها و دخترها با هم میخوابند و همو لمس میکنن اما من کاری بهشون نداشتم و سرم تو کار خودم بود

بعد زندان به خاطر سیاسی بودنم از دانشگاه اخراج شدم و حتی یکی دوتا از خواستگارهامم به همین بهونه منصرف شدند

تصمیم به مهاجرت گرفتم و با کمک باباینا به ترکیه و بعد به یونان رفتم

تصمیم گرفته بودم که به آلمان برم اما پولم تمام شده بود و بابام هم نمیتونست زیاد کمکم کنه ، برا همین به کرت رفتم و تو یه لباسشویی مشغول به کار شدم

بهمون هفته ای حقوق می دادند و منم بخش زیادی از حقوقمو برای خانواده میفرستادم

این روال ادامه داشت تا اینکه تو شهرمون یه رستوران ایرانی پیدا کردم

اکثراً یکشنبه ها به رستوران میرفتم و کنار غذا خوردن با ایرانی ها مقیم آشنا میشدم و معاشرت میکردم

یه روز یکشنبه کمی دیرتر به رستوران رفتم روی یکی از میزها جوانی نشسته بود و داشت با یه لپ تاپ کار میکرد ، انگار داشت یه مقاله تایپ میکرد

نگاهش کردم ، قیافش کمی برام آشنا بود اما نمی دانستم کجا دیدمش ، بدون اینکه کسی متوجه بشه تونستم ازش چندتا عکس بگیرم ( صرفاً برا اینکه ببینم کجا دیدمش )

وقتی ترکیه بودم اونجا از فروشگاه های عشق برای خودم دیلدو و ویبراتور گرفته بودم ( چون با کسی در ارتباط نبودم دیلدو و ویبراتور برام خیلی خوب بود ) و وقتهایی که خونه بودم اکثراً لخت بودم ، با ویبراتور و دیلدو و فیلمهای پورن خودمو ارضا میکردم

تا اینکه یه شب موقع خواب که داشتم گوشیمو چک میکردم یادم افتاد که اون جوانه رو کجا دیدم ، چند سال پیش تو راهروهای دادسرای امنیت مقدس دیده بودم

یکشنبه که رسید منم دیر تر رفتم رستوران و دیدم اون مرد جوان در حال تایپ با لپتاپه

سلام ، خوبید ؟

جوانه سرشو بالا آورد و جواب سلاممو داد و گفت :

ببخشید شما رو میشناسم ؟

-شما تو تاریخ …تو زندان اوین و دادسرای مقدس نبودید ؟

کمی فکر کرد ، لپتاپشو بست و با نگاهی خیره بهم گفت :

چطور ؟

آخه منم تو بازداشتی ها بودم و دیدم چون قیافتون برام آشناست ، برا همین پرسیدم

کمی مردد نگاهم کرد و به فکر فرو رفت :

آره ، چون منم تو اون تاریخی که گفتی تو دادسرا بودم ، شعبه دوم

بعدش به احترامم بلند شد و دعوتم کرد تا بشینم

کمی از خودمون برا هم گفتیم ، حامد ( همون مرده ) گفت که داره کارای سیاسی و فعالیتشو ادامه میده ، بر خلاف من

از محل کار و زندگیم پرسید و منم همه رو بهش گفتم

اون روز با حامد کلی گفتیم ، خندیدیم و ناراحت شدیم حامد موتور داشت و منو رسوند

وقتی میخواستم برم باهام دست داد و بغلم کرد و صورت همو بوسیدیم

خوشحال بودم با یکی آشنا شدم که هم درد خودم بود

اون شب وقتی تو وان دراز کشیدم ، دیلدویی که از ترکیه خریده بودم رو به یاد کیر حامد میکردم تو کصم ، اون خود ارضایی اون شبم با شبهای دیگه فرق داشت و واقعاً خالی شدم

یواش یواش با حامد چت کردنامون شروع شد و برای چند هفته بعد حامد گفت که برای دفترشون نیاز به یه همکار خانم ایرانی دارن ، قرار شد یه روز مرخصی بگیرم و ببینم کارشون چطوره

یکی دو روز بعد مرخصی گرفتم و با حامد رفتم محل کارش ، دقیقاً مثل دفاتر فروش بلیط ایرانی بود و اکثر پرسنل هم ایرانی بودند

حامد وقتی حقوق رو بهم گفت دیدم که فقط هزار دراخما ( واحد پول یونان ) بیشتره ولی مشکل این بود که خوابگاه نداشت

حامد گفت اگر بهش اعتماد دارم و مایل باشم میتونم باهاش زندگی کنم

بعد محل کار ، رفتی

م خونه حامد ، خونش بد نبود و منم چند روز بعد با لباسشویی تصفیه کردم و کل اثاثم که دوتا چمدون بود رفتم پیش حامد

حامد یکی از اتاقهای خونشو برام مرتب کرد

بدی خونه حامد این بود که حمامش ساده بود و وان نداشت اما چون تو خوابگاه کرایه میدادم ولی خونه حامد کرایه نداشت ولی گفت نصف قبض خونه با من

قبول کردم و زندگی و کارم با حامد شروع شد

وقتی از کار میومدم خونه شامی برای دو نفرمون درست میکردم و جلوی تلویزیون میخوردیم و تو بغل حامد میرفتم اما حامد فقط بغل میکرد و خبری از هیز و هول بازی نبود

حامد خودش دوست دختر داشت و وقتی داشت دوست دخترشو میکرد با اینکه در بسته بود ولی صدای تپ تپ سکسشونو میشنیدم

یه بار قبل اینکه حامد با دوست دخترش برن برا سکس یه گوشی تو اتاقش گذاشتم و بعد سکس حامد که رفته بود دوست دخترشو برسونه خونش گوشی رو برداشتم

اون شب وقتی داشتم سکس حامد رو میدیدم به دوست دخترش حسودیم شد

کیر حامد واقعاً کلفت بود و معلوم بود دختره رو داره میکنه دردش میگیره

از اون شب لباسهای جذب ، آرایش و حتی بدن نما میپوشیدم تا اینکه یه روز تو دفتر اتفاقی پام به چهارچوب پایین گیر کرد و خوردم زمین ، همین اتفاق باعث شد تا قوزک پام ضربه بدی بخوره ، دکتر و بیمارستان و گچ گرفتن

حامد خیلی کار برام انجام میداد تا زودتر خوب بشم

یه روز که حامد سرکار بود و منم تو خونه مشغول استراحت بودم که از تلویزیون یه فیلم نیمه پورن گذاشته بود ، با زحمت به اتاق رفتم و دیلدو رو آوردم و مشغول شدم ، بد جوری تو حس رفته بودم که چشمامو باز کردم دیدم حامد روبروم ایستاده و با دهان باز و چشمای ورقلمبیده و متعجب بهم نگاه میکنه

یه لحظه از خجالت مردم

حامد با بهت و حیرت نگاهی بهم کرد و کیسه های خرید گذاشت و با یه ببخشید سریع رفت

تمام حسم پرید ، تو دلم از یه آشوب پر شده بود ، خودمو مرتب کردم و از خجالت رفتم تو اتاق

دراز کشیدم چند دقیقه بعد حامد برام مسیج فرستاد :

ببخشید در نزده اومدم تو و مزاحمت شدم ، از این به بعد راحت باش ، من زنگ میزنم و چند دقیقه دیگه میام تو

خندم گرفت ، تا حالا همچین مرد چشم و دل سیری ندیده بودم

بعد چند روز که پام بهتر شد دوباره کارم شروع شد

حامد رفتارش با من عوض نشده بود و همون حامد قبلی بود اما فکر میکردم که حامد ظاهراً سر به زیرتر شده

یه ماه گذشت و ظاهراً ماریل (دوست دختر یونانی حامد ) و حامد از هم جدا شده بودند و دیگه ماریل خونه نمی اومد

این برام بهترین فرصت بود که به حامد نزدیک بشم

یه روز زودتر اومدم خونه و خونه رو مرتب کردم ، یه شام هم درست کردم و بعدش حمام و آرایش و یه لباس نیمه سکسی بدون شورت و کرست تنم کردم

…ادامه دارد**

نوشته: هانیه

بازدید 1,513

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

4 پاسخ به “هانیه و حامد (۱)”

  1. معمولا هانیه ها همینجور شیطون هستن . تا حالا با دوتاشون برخورد داشتم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.