سلام
اسم من میترا است. الان ۲۴ سالمه. خیلی اهل اینکه بگم قشنگم و این حرفا نیستم ولی چهرهام یه مقدار شبیه امیلیا کلارک هست. در حد ۶۰ درصد. صورت بیضی شکل که نه خیلی کشیده بود و نه پهن، فک نسبتا باریک، بینی نسبتا کوچک که نوکاش کمی گرد بود، لب پائینم هم یه مقدار چاق و چله بود. رنگ پوستم صورتی روشن هست.
قدم ۱۷۲ بود. اندام کشیده مینیمال داشتم. نه خیلی عضلانی بودم و نه خیلی تو پر. معمولی بودم. یه حالت مربعی شکلی توی بدنم بود.
قسمت اصلی که توی داستان کارش دارم بخش پاهام هست. کف پاهام. کف پاهام بسیار نرم، با یه قوس نسبتا بلند، پاشنه گرد نسبتا کوچک، انگشتهام صاف و نسبتا بلند هست و منم همیشه ناخنهای پام رو مرتب میکنم و اگه حال و حوصله داشته باشم بهشون لاک مشکی یا قرمز میزنم.
از اصل ماجرامون دور نشیم. من یه برادر دارم که به شدت فوتبالی هست. اسمش میلاد هست. میلاد ۳ سال از من کوچکتره. من بر خلاف میلاد اصلا فوتبالی نیستم و میلاد هر موقع فوتبال میدید توی خونه همش تو فکر این بودم که چجوری اذیتش کنم. حتی الان هم که ازدواج کردم و سر فوتبال یبار میلاد و شوهرم حسابی تنبیهام کردن هم باز اذیتش میکنم.
شوهرم اسمش عرفان هست. عرفان هم سن خودمه و باهاش توی دانشگاه آشنا شدم. ترم ۵ بود و عرفان توی یکی از کلاسها تنها پسری بود که میومد. اون هم منو به عنوان دانشجو باهوش انتخاب کرد و به بهانه جزوه و… خودشو بهم نزدیک کرد.
رشته من و شوهرم مهندسی صنایع هست. مخلوطی از اغلب رشتههای مهندسی. درس جفتمون هم نسبتا خوب بود. سال کنکور میلاد بود که رابطه من و عرفان شروع شد و در عرض یک یا دو ماه چنان عمیق شد که زیاد با هم این طرف و اون طرف میرفتیم.
از شانس من عرفان هم فوتبالی بود. عرفان طرفدار رئال مادرید بود و شدیداً هم دو آتیشه. غیر ممکن بود که رئال مادرید بازی داشته باشه و عرفان بازی رو از دست بده.
میلاد هم طرفدار منچسترسیتی بود. شاید سوال براتون باشه که وقتی فوتبالی نبودم چطور اسم تیمها رو بلد بودم؟ وقتی شوهر و برادرتون فوتبالی باشن غیر ممکنه که شما با فوتبال آشنا نشین.
دقیقا سه سال پیش. همچین ایامی بود. عرفان توی دانشگاه بهم گفت که شب باهاش برم باغ. باغ بابای عرفان نزدیک مهرشهر کرج. باغ نسبتا بزرگی بود و بعضی وقتها باهاش میرفتم. یه وقتایی هم میلاد باهام میومد تا باهاش درس کار کنیم.
بعد دانشگاه رفتیم دنبال میلاد. توی راه دیدم عرفان یه مقدار چیپس و پفک و نوشابه خرید.
میلاد گفت :«امشب رئال و سیتی بازی دارن آقا عرفان درسته؟»
عرفان سرشو به نشونه تایید تکون داد. منم دیدم ظاهراً اینا بنای فوتبال دیدن دارن یه غرولوندی کردم.
عرفان گفت :«منتها اول با شما درس کار میکنیم و بعد فوتبال میبینیم. یه موقع فکر نکنی میذارم از زیر درس شونه خالی بکنی.»
من یه مقدار روحیه گرفتم ولی باز حس اینکه تا دیر وقت توی باغ باشم و بخوام یه دروغی پیش خانوادهام سر هم کنم براش عذابم میداد.
هر موقع که رئال بازی حساس داشت و من پیش عرفان بودن تا دیر وقت نگهم میداشت و بعد میرسوندم خونه.
رسیدیم باغ. تا ساعت ۲۳ که بازی شروع میشد با میلاد درس کار کردیم و شام خوردیم. قبل ۲۳ من رفتم چیپس و پفک و تخمه و نوشابه رو توی ظرف ریختم و گذاشتم جلوی عرفان و میلاد.
با جدیت به هر دوتاشون گفتم:«منو تنها نذارین یه موقع. میدونین که حوصله من سر میره.»
جفتشون گفتن باشه و مشغول تماشا شدن. منم رفتم کتاب بخونم و مشغول بشم. وقتی فوتبال نبود همه حواس عرفان پیش من بود. از بوسههای یواشکیاش و لبهایی که ازم به بهانههای مختلف میگرفت تا فکر و خیال راجع به آینده. عرفان آدمی نبود که سوء استفاده بکن یا بدون رضایت من کاری رو انجام بده. خیلی دوست داشت که همه چی اصولی و روی قاعده بره جلو. در مورد فوتبالش هم کنار اومده بودم. منتها نمیدونم چرا اون شب زد به سرم.
تصمیم گرفتم برم جلو تلویزیون و اذیتشون کنم. اون شب یه شلوار جین مام استایل آبی پوشیده بودم. یه تیشرت آستین بلند مشکی یه ذره چسبون هم پوشیده بودم. جوراب ساق کوتاه رنگی هم پوشیده بودم.
چون دانشگاه نبود مانتو و روسری دانشگاه رو کلا برداشته بودم و موهای خرمایی لختم رو ول کرده بودم.
رفتم سمت کاناپه که روش نشسته بودن و داشتن فوتبال میدیدن. دقیقا جلوی تلویزیون ایستادم و شروع کردم به مسخره بازی. اعصاب هر دوتاشون ریخته بود بهم.
همون موقع صدای تلویزیون اومد که گفت گل برای رئال مادرید. عرفان هم خوشحال بود و هم اعصابش از کار من ریخته بود بهم. همش میخواست منو بکشه کنار. میلاد هم یه پله بدتر از عرفان. فکر کنم پنج دقیقه طول کشید. عرفان رفت بیرون ساختمان سراغ ماشینش. یکی دو دقیقه بعد برگشت. دیدم یه تعداد زیادی طناب دستشه. نشمردم چندتا بود. انداختشون روی میز کنار خوراکیها و یدونشو برداشت و اومد سمت من. دستامو برد پشت سرم و مچ دستامو بهم چسبوند و با طناب بهم دیگه بست. یه ذره محکم بسته بود.
با تعجب و یه مقدار ترس گفتم :«عرفان چی تو سرته؟ میخوای چیکار کنی؟ اشتباه کردم، بازم کن.»
عرفان ولی جواب داد :«دفعه اولت نیست آخه، سابقه داری توی این کار. دفعه قبلی جلوی سعید بود. کاری نمیشد بکنم. امشب جلوی برادرت هست و فکر نکنم طوری باشه.»
اینو با یه خنده شیطانی گفت و با طناب بعدی آرنجهامو بهم بست جوری که آرنجهام بهم خورد. داشتم اذیت میشدم و دردم گرفته بود.
یبار دیگه به عرفان گفتم باز بکنه ولی عرفان عزم خودش رو جذب کرده بود که منو تنبیه کنه. البته هنوز نمیدونستم چی توی سرش میگذره. توی همین فکرا بودم که منو برد جلو میز تلویزیون و به زور به شکل دمر خوابوندم پائین میز تلویزیون. یه طناب دیگه برداشت و مچ پاهام رو چسبوند بهم و با طناب محکم بستشون بهم دیگه.
ازم پرسید :«میترا نظرت چیه که جورابهای زیبات رو در بیارم؟ کف پاهات یه خورده هوا میخوره.»
منم در حال تلاش برای باز کردن خودم بودم و گفتم :«عرفان بازم کن، دیگه نمیام سراغ شما.»
عرفان ولی گوشش به این حرفها بدهکار نبود. جورابهامو رد آورد. وقتی چشمش به کف برهنه پاهام افتاد یه خنده شیطانی کرد و گفت :«عجب پاهایی داری میترا، جون میده واسه پرستیدن.»
بعدش یه نگاه به میلاد کرد و بهش گفت :«میدونی من چقدر فوت فتیش دارم میلاد؟ تازه اگه میترا قلقلکی هم باشه که دیگه فوق العاده میشه.»
میلاد تا اون لحظه واکنشی نشون نمیداد و فقط سکوت کرده بود و به من و عرفان نگاه میکرد. منم با عصبانیت بهش گفتم :«میلاد، تو چجوری داداشی هستی که گذاشتی هر کاری دلش میخواد با خواهرت بکنه.»
ولی ظاهراً با دیوار حرف زده بودم. میلاد هم از این کار عرفان خوشش اومده بود.
عرفان کف پاهام رو که خیس عرق بود و نرم شده بود با انگشت خودش یه ذره قلقلک داد. سریع پاهامو کشیدم بالا. قلقلکی بودم. عرفان یه خنده شیطانی دیگه کرد.
دوتا طناب بعدی رو برداشت و پائین و بالای زانوهامو بهم دیگه بست. پاهام رو از زانو تا کرد تا مچ دستهام به مچ پاهام نزدیک بشه. البته بیشتر مچ پاهام به باسنم نزدیک شده بود. آخر سر هم با طناب آخری مچ دستم رو به مچ پاهام بست. با دستش یکی روی باسنم زد.
بلند شد و گفت :«اینم یه هوگتای سفت و سخت که نتونی تکون بخوری. تا آخر بازی این شکلی باش تا به تنبیهات فکر کنم.»
منم در حال تلاش بی فایده برای باز کردن خودم بودم و بهش گفتم :«عرفان بازم کن. تو چرا امشب این شکلی شدی؟»
میلاد اینبار به من اشاره کرد و به عرفان گفت :«آقا عرفان این حالا تا آخر بازی جلو تلویزیون میخواد حرف بزنه و التماس کنه که بازش بکنی، بی زحمت دهنش رو ببند.»
با عصبانیت گفتم :«میلاد تو هیچی نگو. کمک به خواهرت نمیدی حداقل به ضررش حرف نزن.»
عرفان ولی رفت سراغ کشو کنار آینه. از توش یه چسب پهن برداشت. جوراب هامو از روی میز جلوی کاناپه برداشت و گوله کرد تو هم. اومد کنار سرم زانو زد.
با لحن شیطانی و نوازش از روی سرزنش گفت :«میترا دهنت رو باز کن.»
منم سعی کردم امتناع بکنم ولی زور عرفان بهم چربید و جورابهامو به زور کرد توی دهنم. با چسب دهنم رو بست. حالا تنها صدایی که میتوانستم در بیارم مممممم بود. با عصبانیت به عرفان و میلاد نگاه کردم. هرچی تلاش میکردم طنابها شل بشه فایده نداشت. بیشتر سفت میشد و فرو میرفت توی پوستم.
عرفان و میلاد هم غرق در فوتبال شده بودن. نمیدونم چقدر بعدش بود ولی نیمه اول بازی یه ۲۰ دقیقه بعد از این اتفاق تموم شد.
با دست و پای بسته جلوی میز تلویزیون روبروی داداش و دوست پسرم بودم. از همه بدتر برادرم پیشنهاد داده بود دهنم هم بسته باشه. هیچ وقت تا حالا این میزان از فوتبال تنفر نداشتم. تنها چیزی که کم داشتم تنبیه عرفان بعد بازی بود. این مورد رو هنوز نمیدونستم چیه.
عرفان اومد بالا سرم. با نوک انگشتاش یه ذره کف پاهام رو قلقلک داد.
با یه لحن شیطانی گفت :«اوففف، دختر قلقلکی اصلا یه سطح دیگهاس. کاش زودتر با این ویژگیات آشنا شده بودم.»
یه چند دقیقهای رفت بیرون. میلاد هم زل زده بود به من. منم چندباری مممممم کردم و با اخم به میلاد نگاه کردم. میلاد ولی توی نگاهش یه نقشه شیطانی بود. شاید میخواست تلافی همه اذیت کردنها رو در بیاره.
نیمه دوم که شروع شد عرفان برگشت و نشست کنار میلاد. دوتاشون غرق در فوتبال بودن و معلوم بود خیلی به اینکه بعد بازی میخوان با من چیکار بکنن فکر نمیکنن. همزمان با صدای گزارشگر که گفت گل برای منچسترسیتی صدای داد و جیغ میلاد هم رفت هوا.
میلاد با یه حالت تاسف توام با خوشحالی گفت :«حیف شد آقا عرفان. قانون گل زده در خانه حریف اگه بود الان سیتی میرفت بالا.»
عرفان هم میخواست کم نیاره، جواب داد :«حالا که دیگه نیست. ببینم ادامه بازی رو چیکار میکنین.»
میلاد با ذوق و هیجان دوباره گفت :«نظرت چیه شرط ببندیم؟»
عرفان با تعجب گفت :«سر چی؟»
میلاد گفت :«سر تنبیه میترا.»
من یکبار دیگه داشتم مممممم میکردم و میخواستم خودمو نجات بدم. باورم نمیشد که میلاد بخواد سر تنبیه من با دوست پسرم شرط ببنده. فقط مونده بود که عرفان قبول بکنه. یعنی قشنگ داشتم از فوتبال حس تنفر دو چندان پیدا میکردم.
عرفان با هیجان و کمی تامل گفت :«به شرطی که نحوه تنبیه منصفانه باشه قبوله.»
میلاد گفت :«ببین، از بچگی همیشه موقع فوتبال دیدنم میترا کرم میریخته و الان بهترین فرصته که تلافی کنم. حرف از منصفانه نزن.»
من جلو میز تلویزیون با هر جمله این دوتا بیشتر فقط مممم میکردم و سرمو به نشونه مخالفت تکون میدادم ولی انگار اصلا حواسشون به من نبود. میلاد نقشه کشیده بود و میخواست عملیاش کنه. عرفان هم بدش نمیومد که منو حسابی تنبیه بکنه.
عرفان در جواب میلاد گفت :«نوع شرط با تو. تنبیه هم با من.»
میلاد با آب و تاب شروع کرد :«قبوله. به نظر من بازی رو سیتی توی وقت قانونی میبره و شما هم میگی رئال میبره.»
عرفان سرشو به نشانه تایید تکون داد.
میلاد ادامه داد :«یه حالت هم داریم که بره وقت اضافه و ضربات پنالتی.»
عرفان دوباره حرف میلاد رو تصدیق کرد و یه نگاه شیطانی به من که داشتم ممممم میکردم انداخت.
عرفان بعدش شروع کرد به صحبت و گفت :«اگه بازی توی وقت قانونی به نفع سیتی تموم شد، میترا رو به مدت ۲ ساعت قلقلک میدیم.»
بعدش با یه حالت تاسف گفت :«اگه هم به نفع رئال تموم شد نفری ۲۵ ضربه فلک انتظار کف پاهای قشنگ خواهرت رو میکشه.»
من وقتی اسم فلک رو شنیدم شروع به تقلا کردن کردم و با مممممم کردن سعی کردم مخالفت بکنم. حاضر بودم ده ساعت با دست و پای بسته قلقلک بشم ولی کف پاهام فلک نشه.
میلاد با یه لحن شیطانی گفت :«اما اگه رفت وقت اضافه و ضربات پنالتی هم قلقلک باشه و هم فلک.»
عرفان یه نگاه به من که در حال تقلا بودم انداخت و سرشو به نشانه تایید تکون داد و با میلاد دست داد.
خیلی نامردیه. داداشت با دوست پسرت سر چیزی که ازش بدت میاد روت شرط ببندن و تازه دست و پا و دهنت رو هم بسته باشن.
بماند که میخواستن فلکم بکنن. الان فقط آرزو داشتم سیتی ببره. چون حداقل قلقلک درد و سوزش کف پا نداشت.
همش داشتم مممم میکردم و از ته دل میخواستم سر به تن جفتشون نباشه. اونا هم صدای تلویزیون رو زیاد کرده بودن که صدای منو نشنون.
وقتی صدای گزارشگر اومد و گفت بازی با تساوی دو تیم در وقت قانونی به پایان میرسه و باید منتظر ماراتن وقت اضافه و احتمالا ضربات پنالتی باشیم، انگار سطل آب سرد روی سرم خالی کرده بودن. هم قلقلک و هم فلک. مثل عذاب میموند. از فوتبال بدم میومد. حالا داشتم براش تنبیه هم میشدم.
عرفان یه نگاه بهم کرد و گفت :«آخیش، فقط فلک تو رو آدم میکرد میترا. بعد امشب ببینم بازم میای فوتبال ما رو بریزی بهم یا نه؟!»
وقت اضافه بازی اینقدری سرد بود که عرفان و میلاد هیچ هیجانی از خودشون نشون ندادن و فقط با دقت بازی رو نگاه کردن.
نوبت ضربات پنالتی شد. بدم نمیومد منچستر سیتی ببره و برای اولین بار بود که از تیمی که عرفان خوشش نمیاد، خوشم اومده بود. البته همش برای این بود که عرفان شرط فلک رو گذاشته بود.
عرفان اون شب چندتا خط قرمز رو که فکر میکردم بدون رضایت من رد نمیکنه رد کرد. مثلاً هیچ موقع دستش به بدن من نخورده بود ولی اون شب کف پاهای برهنهام رو به ذره قلقلک داده بود.
توی پنالتیها و دوتا پنالتی اول تیمها، هر کدوم یکی رو از دست دادن و تقریبا با هر پنالتی که گل میشد یکیشون خوشحالی و جیغ و داد میکرد.
اصل ماجرا و خوشحالی عرفان از پنالتی سوم منچستر سیتی شروع شد. پنالتی سوم منچستر سیتی از دست رفت و عرفان جوری جیغ و داد میکرد که تا اون موقع ندیده بودم.
همه چی تا آخر برابر جلو رفت تا اینکه نوبت پنالتی پنجم رئال مادرید رسید. خود عرفان میگفت شیخ گلش میکنه ولی نه میدونستم و نه میخواستم بدونم که منظورش از شیخ کیه.
نهایتا پنالتی پنجم رئال مادرید گل شد و عرفان تا ده دقیقه داشت برای میلاد کری میخوند.
وقتی میلاد تلویزیون رو خاموش کرد رو به من گفت :«آماده باش خواهری، داریم میایم که حسابت رو برسیم.»
بعدش هم با عرفان زدن زیر خنده. عرفان رفت سراغ کشو و میلاد هم قولنج دستش رو گرفت.
وقتی عرفان برگشت یه مقدار نخ کنفی دستش بود.
نشست روی زمین پشت پاهام و گفت :«میخوام انگشتهای بزرگ پات رو بهم ببندم که نتونی تکونشون بدی. نظرت چیه قلقلکی خانم؟»
اینو گفت و اولین انگشت رو کف پام کشید. منم سریع انگشتهای پام رو جمع کردم. وقتی انگشتهای شست پام رو بهم دیگه بسته پاهام صاف صاف بدون اینکه بتونم تکونشون بدم جلو شده بود.
میلاد با لحن شیطانی گفت :«عرفان، من بالاتنه، تو کف پا، جابجا میکنیم. نظرت چیه؟»
عرفان گفت :«خوبه، فقط بذار وقتی بهت گفتم شروع بکنی.»
عرفان سرشو تکون داد و با نوک انگشتش شروع کرد به خاروندن کف پاهام. میلاد هم نشست کنار بدنم. سعی میکردم با ممممم کردن بهش بگم نکنه ولی کینه میلاد داشت میزد بیرون.
عرفان سعی داشت کف پاهام رو تحریک بکنه و گهگاهی انگشتام رو باز و بسته میکردم و یا میلرزید. اولش خیلی آروم شروع کرد.
یواش یواش به میلاد علامت داد که آروم سیخونک بزنه به پهلوهام. با هر سیخونک یه خنده همراه با جیغ میزدم. چون یسریشون پیوسته میزد سعی میکردم بدنم رو جابجا بکنم. طنابها با هر تکون محکمتر میشد.
کم کم سرعت خارش عرفان روی کف پام مخصوصا قوس کف پا و بین انگشتهای پام بیشتر شد و میلاد هم با دوتا دستش وارد شد.
خندههای من صداش بلندتر شد، تکونهای بدنم دو صد برابر و جیغهام رو به بنفشی میرفت.
عرفان در حالی که سعی میکرد ریز آرین نقاط کف پام رو با شدت قلقلک بده گفت :«من معتاد به این چیزام، فکر کنم باید برای میترا برنامه قلقلک هفتگی بریزم.»
میلاد هم وقتی داشت با یه دست پهلوهای سمت راست و با دست دیگه زیر بغل سمت چپ رو قلقلک میداد گفت :«به من ربطی نداره، من فقط میخوام امشب انتقام این چند سال رو بگیرم.»
از جیغها و خندههام دهنم داشت پاره میشد. اگه چسبها نبود همسایههای باغ تا چند کیلومتر این طرف و اون طرفتر میفهمیدن که دوتا آدم مریض دارن منو قلقلک میدن.
در اوج شدت قلقلکشون و دقیقاً وقتی که بدنم مثل فنر میپیچید و اشک از چشام راه افتاده بود و صدام گرفته بود جاشون رو عوض کردن.
میلاد رفت از توی دستشویی مسواک برقی آورد و عرفان هم بدون مقدمه تیشرتم رو تا جایی که میشد داد بالا که بتونه از روی بدن قلقلکم بده.
میلاد مسواک برقی روشن کرد و مستقیم گذاشتش روی قوس پای چپم. ویبره شدید و سریعش مثل برق بهم خورد. جیغ بلندی کشیدم و مثل فنر تکون خوردم. عرفان هم با بی رحمی زیر بغلهام رو عمیق قلقلک میداد، دندههام رو با ناخن میخراشید و شکمم رو با حرکات تند و قوی مالش میداد.
دیگه هیچ کنترلی روی جیغهام و تکون خوردنم نداشتم. بدنم وحشیانه تکون میخورد، میخواستم پاهام رو جمع بکنم پاهام ولی نخی که باهاش انگشتهای بزرگ پاهام رو بسته بود نمیذاشت. مسواک برقی روی کف پاهام انگار پوستمو میخورد، مخصوصاً وقتی میلاد بین انگشتام میبردش.
زمان از دستم در رفته بود و میلاد و عرفان با این شدت وحشتناک ادامه دادن تا اینکه یکهو هر دو نفر همزمان دستشون رو کشیدن و کنار رفتن. فقط صدای نفسهای تند و خندههای ضعیف و بیحال من مونده بود. خیس عرق بودم، اشکام هنوز میاومد پایین و شکمم از خندههای زیاد درد میکرد.
عرفان رفت از توی اتاق یه riding crop برداشت. میدونستم عرفان سوارکاری میره ولی نمیدونستم که شلاقاش رو توی خونه نگه میداره.
قرار شد اول عرفان بزنه. دستشو برد بالا و اولین ضربه محکم خورد به کف پاهام. درد تیز و سوزنمانند مثل برق از کف پام رفت تو تمام وجودم. بدنم بیاختیار تکون خورد، ولی طنابهای هوگتای دست و پامو کامل قفل کرده بود. انگشتهای پام رو یه ذره جمع کردم و چشمم رو ناخودآگاه بستم. سعی کردم از درد گلایه نکنم.
هر ضربه عرفان که روی کف پا و انگشتاهام میخورد یه موج سوزش دیوونهکننده میرفت تو بدنم. انگار پوست کف پام داشت از جارکنده میشد و از درد تیر میکشید.
از ضربه پنجم به بعد، توان مقابله با درد رو از دست دادم. وقتی صدای برخورد شلاق با کف پاهام میومد بلافاصله با صدای ممممم واکنش نشون میدادم. عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود و چشمام پر اشک شده بود.
عرفان ۲۵ ضربهشو زد و نوبت میلاد شد. با هر ضربه میلاد، بدنم بیشتر میلرزید از دهن بستهم صدای خفه و لرزانی درمیاومد که دیگه بی جون شده بود. کف پاهام داغ و متورم شده بود و هر بار ترکه میخورد بیشتر از قبل میسوخت و تیر میکشید.
هر دوتاشون محکم میزدن و اصلا توجهی به صدای ممممم من نداشتن. ظاهراً عرفان توی تنبیه من جدی بود. میلاد هم فرصت برای انتقام پیدا کرده بود.
۲۵ ضربه میلاد هم تموم شد. شلاق رو داد به عرفان. عرفان وقتی برگشت به میلاد گفت بره حاضر بشه و بعد شروع به باز کردن دست و پای من کرد. وقتی کامل بازم کرد چسب دهنم رو برداشتم و جورابهام رو از دهنم در آوردم. خیس و حال بهم زن شده بود و نمیشد بپوشمشون.
شروع کردم به عرفان بد و بیراه گفتن.
عرفان هم میخندید و داشت کف پاهام رو ماساژ میداد.
از عصبانیت بهش گفتم :«عرفان، تو مگه قرار نبود بدون رضایت من کاری نکنی؟ چرا امشب با داداشم دست به یکی کردین؟ شما دوتا شیطان رو درس میدین. چرا جورباهامو در آوردی؟ چرا قلقلکم دادی؟ چرا جلوی میلاد این کارو کردی؟»
عرفان هم فقط داشت کف پاهام رو ماساژ میداد. ناخودآگاه احساس کردم درد فلک کمتر شد.
عرفان از جاش بلند شد و گفت :«درس خوبی برات شد که دیگه مزاحم فوتبال دیدن من نشی.»
جورابهای خیسم رو گذاشتم توی جیبم. رفتم توی اتاق، شال زرشکیام رو انداختم روی سرم و رفتم سمت در. کتونی های سفیدم رو پوشیدم. بدون جوراب یجوری بود. توی راه خونه عرفان همش داشت باهام حرف میزد. منم یک کلمه جوابش رو ندادم.
آخر سر وقتی منو میلاد پیاده شدیم بهش گفتم :«دیگه تکرار نشه.»
توی خونه هم به میلاد گفتم :«فقط به یه شرط به مامان و بابا چیزی نمیگم اونم اینه که رتبه کنکورش ۳ رقمی بشه.»
میلاد هم با خوشحالی گفت :«اگه همه شرطهات اینه که مشکلی نیست. ولی امشب ارزش تلافی داشت حتی اگه به مامان و بابا بگی.»
قبل از اینکه دمپایی رو فرشی توی خونه ام بهش بخوره جا خالی داد و فرار کرد.
از اون ماجرا سه سال میگذره. من و عرفان یکسال بعد از اون اتفاق ازدواج کردیم. من دیگه تنبیه نشدم ولی اون ماجرا هیچ وقت یادم نمیره.
رتبه کنکور میلاد هم در کمال تعجب سه رقمی شد. نمیدونستم اهرم فشار من سر این قضیه جواب میده.
بعضی وقتها با خودم میگم چی میشد منم فوتبالی بودم و اون شب این ماجرا برام پیش نمیومد.
پایان
نوشته: mitra
5 پاسخ به “میترا و فوتبال”
این کسخل چیه افتاده توی سایت با بازی رئال سیتی داستان سکسی میگه کسکش بکش بیرون تپه نریده نذاشتین توی این سایت
این کسخل چیه افتاده توی سایت با بازی رئال سیتی داستان سکسی میگه کسکش بکش بیرون تپه نریده نذاشتین توی این سایت
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
بی خودی من که اگه گیرت بیارم بخاطر این اراجیفی که نوشتی ،از وسط قاچت میکنم ، نمیخوام حرف های ضد زن و… بزنم اما واقعا بعضی از خانم ها چه جوری فک میکنن که میان همچین اراجیفی رو بعنوان خاطره یا داستان یا … می نویسن ،حالا حساب کن که حضوری تشریف داشت این همه اراجیف رو فک زده بود و اگه آقایون هم گوش ندن و ذوق زده نشن ،به پیشی کوچولو بر میخوره
mard این کوسخول اشتباهی میاد اینجا فکر کنم میخواد تو تلگرام بره تو گروه دانشجویی اما از بس کوسخول سر از اینجا درمیاره