…قسمت قبل
نیمه دوم شروع شد و اوضاع کاملاً عوض شد. سیتی یکی بعد از دیگری حمله میکرد. مسعود روی مبل خشکش زده بود، مشتش رو به هم فشار میداد و هر از گاهی فحشهای آروم میداد. شایان ذوق میکرد و مسعود رو مسخره میکرد. من دیگه طاقت نداشتم. رفتم تو آشپزخونه چای درست کردم و بعدش رفتم حیاط. صدای تلویزیون و داد و فریادشون هنوز میاومد.
بازی تموم نشد. ۱-۱ شد، بعد رفت اضافه وقت. قلب مسعود داشت از سینهش درمیاومد. شایان هم دیگه آنقدر مطمئن نبود.
بالاخره بازی به ضربات پنالتی کشید. من از دور تو حیاط نشسته بودم روی صندلی چوبی، پاهامو جمع کرده بودم و فقط نگاه میکردم به سایهشون پشت شیشه. هر پنالتی که سیتی میزد، شایان داد میزد، هر پنالتی که رئال میزد، مسعود نفسش رو حبس میکرد.
رئال برد. با آن پنالتی آخر.
شایان بلند شد، مسعود رو بغل کرد (هرچند با اکراه)، چند تا شوخی تلخ کرد و گفت:
«خب، من دیگه میرم تهران. فردا صبح کار دارم. تبریک میگم قهرمان!»
مسعود فقط سر تکان داد. عصبی و پر از آدرنالین بود. شایان ماشینش رو روشن کرد و رفت. حالا فقط من و مسعود مونده بودیم تو باغ.
هوا کاملاً تاریک شده بود. فقط چراغهای حیاط روشن بود و صدای جیرجیرکها. مسعود درِ ویلا رو بست و اومد سمت حیاط. قدمهاش سنگین بود. هنوز نفسش تند بود.
من بلند شدم و با لبخند گفتم: «تبریک، بالاخره بردی…»
مسعود جواب نداد. مستقیم اومد جلو، صورتم رو با یه دست گرفت و محکم بوسیدم. بوسه خشن بود، پر از استرس و هیجان بازی. بعد لبهاش رو از لبم جدا کرد و با صدای پایین و دستورگونه گفت:
«تو کل بازی رو جدی نگرفتی، ستاره. دیدم چطور خندیدی وقتی گفتم اگه ببازیم هیچی برام نمیمونه. فکر کردی شوخیه؟»
قلبم تند زد. این لحنش جدید نبود، ولی امشب خیلی شدیدتر بود. آدرنالین بازی هنوز تو خونش بود.
«مسعود، من فقط…»
«ساکت.»
دستش رو موهام کشید و محکم گرفت. سرمو کمی عقب کشید تا مجبور شم تو چشماش نگاه کنم.
«پنج ساعت. پنج ساعت کامل استرس کشیدم. تو همون موقع رفتی تو حیاط، کتاب خوندی، چای آوردی، انگار مهم نیست. حالا وقتشه جبران کنی.»
من چیزی نگفتم. فقط تنم داغ شده بود. میدونستم وقتی اینجوری میشه، دیگه راه برگشتی نداره.
مسعود منو برد گوشهی حیاط، جایی که زیر درختای بزرگ بود و از ویلا دیده نمیشد. یه پتو که قبلاً روی چمن پهن کرده بودیم هنوز اونجا بود. منو هل داد روش، طوری که زانو زدم.
«لباساتو دربیار. همهشون.»
صداش آروم بود ولی محکم. من بدون حرف بلوز و شلوار و لباس زیرمو درآوردم. شب خنک بود و بدنم مور مور شد. مسعود بالای سرم ایستاده بود، هنوز لباس تنش بود.
دستش رو گردنم گذاشت و فشار داد پایین، تا صورتم کامل روی پتو قرار بگیره و کونم بالا بمونه.
«امشب تنبیه میشی، ستاره. چون وقتی من استرس داشتم، تو بیخیال بودی.»
اول با دست، محکم چند تا سیلی محکم به کونم زد. صدای سیلی تو سکوت باغ پیچید. بعد از هر سیلی، دستش رو روی جای قرمز کش میکشید. درد و لذت با هم قاطی شده بود.
«بگو متأسفی.»
«متأسفم…»
صدام لرزید.
سیلی بعدی محکمتر بود.
«بلندتر.»
«متأسفم مسعود!»
انگشتاش رو بین پاهام کشید. خیس بودم. خیلی.
«دیدی؟ بدنت امشب تنبیه میخواست و نمیتونی دروغ بگی.»
دو تا انگشتش رو یهو داخل کونم کرد. محکم و بدون مقدمه. من ناله کردم. اون شروع کرد به رفتن و اومدن سریع، در حالی که با دست دیگه موهامو محکم گرفته بود.
هر بار که انگشتاش عمیق میرفت، با صدای خشن میگفت:
«این مال منه. وقتی من استرس دارم، تو باید باشی که آرومم کنی، نه اینکه بری بشینی تو حیاط.»
انگشت سوم هم اضافه شد. من داشتم به جلو و عقب تکون میخوردم. نزدیک بودم.
مسعود حس کرد. انگشتاشو کشید بیرون.
«نه. هنوز اجازه نداری.»
من نالهی اعتراضآمیز کردم. اون خندید، صدای خشن و غلیظ.
شلوارشو باز کرد. آلتش سفت و داغ بود. بدون هیچ کلمهای، از پشت داخل کونم کرد. من فریاد زدم از شدت لذت و فشار.
دستش رو کمرم بود و محکم گرفته بود. شروع کرد به کوبیدن. سریع و خشن. هر دفعه که کامل داخل میرفت، کونم هنوز از سیلیها داغ بود و بیشتر میسوخت.
«بگو مال کی هستی.»
«مال توام… فقط مال تو…»
ضربهها شدیدتر شد. صدای برخورد بدنمون با جیرجیرکها قاطی شده بود. من داشتم دیوونه میشدم. مسعود یه دستش رو آورد جلو و کلیتوریسم رو فشار داد، همزمان که از پشت میکوبید.
«حالا میتونی. بیا.»
من با یه نالهی بلند ارضا شدم. بدنم کاملاً لرزید. مسعود هم چند ضربهی آخر رو محکمتر زد و داخل من خالی شد. داغ و زیاد.
چند لحظه همانجوری موندیم. بعد آروم ازم بیرون اومد و منو چرخوند. من رو بغل کرد، روی پتو دراز کشیدیم. دستاش دورم بود، حالا خیلی آرومتر.
موهای خیس صورتم رو کنار زد و آروم بوسیدم.
«دوستت دارم، ستاره. ولی وقتی رئال اینجوری بازی میکنه… دیگه کنترلم رو از دست میدم.»
من فقط سرمو گذاشتم رو سینهش و نفس عمیق کشیدم. بدنم هنوز میلرزید.
فوتبال برای مسعود همیشه دردسر ساز بوده… ولی امشب، دردسرش برای من خیلی جذاب نبود.
نوشته: setare
4 پاسخ به “وقتی فوتبال برای ستاره دردسر ساز میشه (۲)”
کص مادر رئال ویسکا بارسااااااا
کص مادر رئال ویسکا بارسااااااا
کس مادر بارسا هالا مادرید
کیرم تو کوصت ستاره جوووون از طرف مسعود