من از بچگی این اخلاق و نداشتم که اتفاقاتی که بیرون از خونه می افته رو بیام خونه تعریف کنم ،ولی خیلی ها رو میدیدم که راجع به همه اتفاقات روز شون با هم صحبت میکردند، یکی از همین ها محمد بود
محمد که نزدیک ۴ ماه بود تو شرکت ما استخدام شده بود خیلی پر جنب و جوش و بیش فعال بود، با همه شوخی میکرد و تو ماه اول تقریبا بجز چند نفر که جرأت نمیکرد کیر همه بچه های شرکت رو گرفته بود و هر وقت یکی بی هوا جیغ میکشید میفهمیدیم که محمد دست به کار شده! حتی همکارای خانم هم ماجرای شوخی دستی هاشو فهمیده بودند و سر به سرش میذاشتن، ولی محمد همیشه با من با احترام صحبت میکرد منم چند باری هواشو داشتم حتی یکبار جلوی اخراج شو گرفتم ، خیلی دوست داشت باهام صمیمی بشه چند باری پیشنهاد استخر و فوتبال و شام و …. رو داده بود ولی من اهل رفیق بازی نیستم و در کنار خانواده بودن و ترجیح میدادم
محمد تو همه موارد زندگی اش با من مشورت میکرد از خرید و فروش یه وسیله تا مسائل زناشوئی اش ، محمد ۳۲ سالشه و حدود دو ساله که ازدواج کرده و همیشه از راهنمایی هایی که بهش میکردم تشکر میکرد و میگفت چقدر به کارش اومده
بزرگترین ایراد محمد دهن لقی اش بود چند باری که چیزی بهش گفته بودم از دهن بچه های شرکت شنیدم و ناراحت شده بودم اما یکبار که یه خاطره خنده دار از مجردی ام رو براش تعریف کرده بودم و فرداش گفت که برای زنم تعریف کردم و اون از خنده پاره شد کاملا جا خوردم ، میگفت خانمم خودش و جای اون کوسی که اونجا جا گذاشتیش میذاشت و هر دفعه یه چیز خنده داری میگفت، ولی من دیگه نمیشنیدم از شرم صورتم سرخ شد ،وسط حرفاش گفتم چقدر عوضی هستی چرا اینو گفتی ؟ گفت مگه چیه آخه ، سمیرا همه داستان ها و خاطرات تو رو از حفظه!
هر شب میگیم و میخندیم
تا شبش هزار جور فکر تو سرم اومد ولی نهایتا همه چیز و گذاشتم پای کوسخولیش آخه مگه میشه یه آدم با زنش اینقدر راحت باشه مگر اینکه کوسخول باشه!
جدا از همه این ماجراها ، صحبت کردن با محمد برام یه حس خوبی داشت چون حدود ۱۰ سالی بود که دوست صمیمی نداشتم و باهاش که صحبت میکردم خود خودم بودم و خیلی شنونده خوبی بود در واقع مثل یه ضبط صوت عمل میکرد چندباری هم دیدم خاطره های من و بنام خودش تو شرکت تعریف میکرد!
از زندگیم و زن و بچه ام سوال میکرد ولی من بر عکس اون دوست نداشتم چیزی بگم و خیلی خلاصه میگفتم که شکر خدا همه چی خوبه!
بر عکس محمد که چیزی از خانواده من نمیدونست من حتی اسم و سایز سینه های دختر خاله های خانم اش رو هم میدونستم انگار یه حسی رو تو من زنده کرده بود که خیلی وقت بود فراموش کرده بودم، چندباری تلاش کرد که دوستای خانم اش رو با من دوست کنه و با هم مهمونی بریم کوه بریم ولی نه که بترسم ازین که متاهل ام و یا چیز دیگه ای ، ازین که دیگه پسر بیست ساله نیستم بخوام هر لحظه کس لیسی کنم ناز بکشم کادو بگیرم برم بیام وابسته بشن گریه نفرین و هزارتا تو مخی دیگه ، میگفتم نه!
در کل هم محمد هم سمیرا خیلی مهربون بودند یکبار که از دست پخت خوب سمیرا به محمد گفته بودم دیگه هر وقت کتلت یا فسنجون درست میکرد جداگانه واسه منم می فرستاد
حدود یکسالی شده بود که با محمد رفیق شده بودم خیلی وقتها سمیرا زنگ میزد بهم که نصیحت اش کنم یا باهاش حرف بزنم راجع به مسئلهای و منم انجام میدادم ،راستش محمد خیلی گنده گوز بود همیشه حرف که میزد بهش میگفتم به اندازه کونت بگوز، این گوز واسه این کون نیستها! یه حرفایی تو خونه میزد و تن اون دختر و میلرزوند ولی بعدش یا یادش میرفت یا بی خیال میشد ولی سمیرا همش تو استرس بود،
چند باری غیر مستقیم گفته بودم که این قمپز در میکنه نه تا حالا استعفا داده نه هیچ دعوایی تو شرکت یا بیرون شرکت نداره، نه کسی میخواد اینو بزنه نه این میتونه کسی رو بزنه ولی محمد هر روز تقریبا ازین خالی بندی ها میکرد تو خونه
بگذریم داره طولانی میشه داستان
محمد چندباری از مادر زنش صحبت کرده بود یه جورایی حس میکردم به مادر زنش چشم داره یه روز بهم گفت که مادر زنم داره میاد چند روزی بمونه پیش ما ((مادر سمیرا با خواهر و شوهر خواهرش شهرستان زندگی میکردن، بیچاره پدر سمیرا از روی داربست افتاده بود و چند سالی بود که فوت کرده بود مادرش هم بازنشسته آموزش و پرورش بود ولی با همه تصوراتی که هممون داریم فرق میکرد)) میخوایم براش تولد بگیریم ، سمیرا گفت ازت بپرسم میتونی برای آخر هفته مشروب برامون بگیری و خودت هم بیای یعنی تشریف بیاری؟
گفتم مشروب خوب خونه دارم بهت میدم ولی خودم که روم نمیشه بیام ، ولی فرداش با زنگ سمیرا راضی شدم که برم راستش خودمم خیلی دوست داشتم تو جمع شون باشم خیلی بهم احترام میذاشتن و دوستم داشتن ، پنج شنبه ای که دعوت بودم خونه شون،محمد تو شرکت چندتا از عکس های مادر خانم شو بهم نشون داد و گفت ببین چه گوشتیه!
با تعجب گفتم کیه؟ محمد خندید گفت میخوام امشب داماد ات کنم مادرزن جونیه!
محمد عادت داشت همه حرفایی که میزد رو با رسم شکل توضیح میداد! عکس همه خاندان خودش و سمیرا رو داشت
گوشی رو ازش گرفتم زوم کردم و با دقت نگاه کردم به به چه استایلی ،چقدر ترکه ای بود بدنش ، یه تیشرت چسبون زرد پوشیده بود که فرم بدنش پیدا بود یه شلنگ قلیون دستش بود، عکس و دیشب محمد گرفته بود سمیرا هم کنار مادرش نشسته بود هر دو داشتند میخندیدند، تو دلم گفتم این همونه که میخواستم یه ذره دیگه صورتش و دیدم گفتم واقعا چه مادرزنی داری! خیلی خوبه
هی با خنده و شوخی میگفت بیوه ست و میوه،جلوی ما نکنیش حالا، بزن نفت در بیاد ولی من جدی جدی میخواستم بکنمش!
تو صحبت ها گفت سمیرا گفته ردیف کن دیگه مست میکنیم شب بمون دیگه رانندگی نکن خطرناکه جا تو هم میندازیم کنار حاج خانم تا صبح برات بچوسه
خندیدیم و زودتر از شرکت زدم بیرون
دل تو دلم نبود میدونستم که اگر شب بمونم حتما میکنمش
من مشکلی واسه شب بیرون موندن از خونه ندارم بر عکس خیلی وقتها از طرف خانواده اصرار میکنند که برو با دوستات خوش باش! (این درون گرایی منم بد کوفتیه یعنی همه فکر میکنند غول سیاه افسردگیه)
زودتر رفتم خونه اصلاح کردم دوش گرفتم خوش تیپ کردم و مشروب برداشتم
یه سبد گل گرفتم یه کیف پول زنانه مارک بابت کادو تولد
حدود ۸ شب بود که رسیدم،ساختمون شون قدیمی بود ولی خیلی نمای قشنگی داشت خونه شون طبقه سوم بود زنگ و زدم اما آیفون خراب بود و در و باز نمیکرد چند دقیقه منتظر بودم که دیدم سمیرا خودش اومده پایین در و باز کنه ، دیدمش دلم هورری ریخت هر از گاهی عکس های پروفایل شو چک میکردم خوشگل بود ولی امشب تو این لباس مثل فرشته هاست، یه پیرهن کرم رنگ کوتاه بالای زانو پوشیده بود موهاش رو شینیون کرده بود و آرایشی داشت که معلوم بود آرایشگاه بوده، دست دادم خیلی برخورد اول مون خوب بود انگار از چیزی خجالت بکشه یه دفعه سرخ شد، بعد تعارف رفتیم که بریم بالا ،تو این سه طبقه چندباری نگاهم افتاد به پاهاش و باسن اش، حرومت باشه محمد, تو این گوهر و داری و با اون دوزاری ها چت میکنی
خیلی نگاه نکردم کیرم تابلو نشه ولی جفتمون یه جوری بودیم به سمیرا از سختی پله گفتم ولی اونم صداش مثل من در نمیومد و جفتمون خندیدیم
جلوی در محمد و آذر وایساده بودن. محمدی که اندازه یه گوسفند پشم داره با یه رکابی چرک و شلوارک و آذر خانمی که خوب به خودش رسیده بود
با آذر دست دادم تبریک گفتم تولدش رو، سبد گل رو هم دادم به سمیرا با محمد روبوسی کردم
گفتم مگه نمیدونی امروز چه روزیه ؟! این چه سر و وضعیه برو خوشتیپ کن بیا
گفت حس اش نیست خودمونیم دیگه ، یه چشم غرّه بهش رفتم که زشته بابا ، ولی تا آخرش هم لباس مرتب نپوشید
آذر یه پیرهن مشکی پشت باز پوشیده بود با یه کفش پاشنه بلند بی نهایت زیبا بود اما تا وقتی که سمیرا رو ندیده بودم ، حواسم بود که خیلی از آذر تعریف نکنم هم میخواستم بکنمش هم نه ، از سمیرا خیلی خجالت میکشیدم خیلی با نگاهش مواظبم بود ، منم دیدم برای اینکه فضا بهتر بشه پیشنهاد دادم اول از همه چی مست کنیم
محمد و آذر که اصلا نخورده بودن تا حالا ، اگر هم خورده بودند تو شماره نمیرفت ولی سمیرا با بچه های سالن شون میخورد، حرفه ای بود سینی مزه خوبی هم چیده بود بعد پیک چهارم اجازه گرفتم تا برم تو بالکن یه سیگار بکشم سمیرا گفت باهام میاد راهنماییم کنه پاشدیم رفتیم تو بالکن سرمون داغ شده بود یه سیگار براش در آوردم گفت زیاده از سیگار تو میکشم اول شو براش روشن کردم دادم کام حبس دود ، بالکن خیلی کوچک بود نزدیک هم و روبرو ایستاده بودیم ، دودش میخورد تو قلب من ! چقدر این دختر ناز بود
بهش گفتم این حرف و بزار پای مستیم
گفت چی و
گفتم این همه خوشگلی چجوری تو ۶۰ کیلو جا شده؟
با خنده گفت چقدر ترازوت دقیقه
گفتم قربون خنده هات برم
خجالت کشید و رفت داخل
خیسی فیلتر سیگارش آتیشی تو من روشن کرد
چیکار داری میکنی تو ؟! به خودت بیا
اون الان مسته میخنده فردا شر درست میشه
رفتم تو دیدم سمیرا آهنگ کی بهتر از تو عارف و گذاشته بود آذر و محمد هم پا شدن محمد رفت یه بوس چندش از سمیرا کرد تا باهم برقصن منم با حجب و حیا و فاصله با آذر شروع کردم به رقصیدن، آذر هم خوب بود ولی من حواسم جای دیگه بود ، بعد دو سه تا پیک دیگه دیدم محمد با کیر راست وسط سالن چپ کرده، گفتم من و ببخشید به قول حضرت حافظ ؛ میگه دوتا چیز هرگز نمیخوابه بخت آدم پولدار و کیر آدم فقیر! محمد و نشون دادم و سه تایی پاچیدیم از خنده
بغلش کردم و بردمش گذاشتمش رو تخت
برگشتم دیدم آذر هنوز داره میخنده گفت این بیشتر به ایرج میرزا میخوره تا حافظ، گفتم هر کی میخوره نوش جووونش، آذر گوشه لب شو گاز گرفت و چشاشو خمار کرد یه پیک دیگه براش ریختم
،دوباره رقصیدیم جفتشون و میمالیدم خیلی مستی خوبی بود ، مدیریت میکردم که حال هیچ کدوم شون بد نشه ، هم سمیرا هم آذر ریز جسته بودند راحت میتونستم بغلشون کنم و بچرخونمشون، آذر انگشتاشو کرده بود تو انگشتای من و نمیذاشت جدا شیم یا سمیرا رو بغل کنم چند باری هم پرید و بوسم کرد و تنها چیزی که باعث میشد در لحظه نکنمش خجالت از سمیرا بود
هردومون خیلی حشری شده بودیم
چند باری سمیرا رفت تو آشپزخونه لبای آذر و بوسیدم حالش خراب بود تو سالن میخواست کمربند مو باز کنه و کیرم و بخوره اما نزاشتم ، کلی هم جوجه گرفته بودند که کباب کنیم اما محمد که بیهوش شد ما هم با مزه خوری سیر شده بودیم
چند باری سمیرا صدام کرد بالکن رفتیم و سیگار کشیدیم ولی دیگه چیزی نگفتم احساس میکردم میخواد دوباره بشنوه ازم که قربون صدقه اش برم
ساعت حدود دو بود نشستیم به صحبت ،سمیرا گفت خاطره شمال و تعریف کن
گفتم شمال همش خاطره است کدوم شو
گفت خواهر دوقلو هارو دو قلوهای افسانه ای خندید
نه نه اون که شوهرش اومد
یا ماجرای حنابندان و بگو
گفتم این محمد نخود تو دهن اش خیس نخورده ، همه رو گفته
خلاصه تا نزدیک ۴ صبح نشستیم اونقدر خندوندم شون از دل درد میگفتن فقط چیزی نگو دهن مو گرفته بودند که چیزی نگم، سمیرا دست راستم آذر دست چپم آذر تو کف من، من دلم پیش سمیرا
دیگه میخواستیم بریم بخوابیم که من گفتم همینجا رو کاناپه میخوابم که آذر به شوخی قاطی کرد گفت پیش خودم میخوابی عزیززززم جای مارو تو اتاق بنداز سمیرا
به شوخی با ترس گفتم ایشالا خیره
هر دو لباس خواب پوشیدن اما لباس های محمد بمن نخورد و گفتم تو اتاق عوض میکنم
یه لحظه دو دل شدم که آذر رو واقعا بکنمش یا نه، همه چی رو از نگاه سمیرا میدیدم ولی آخر به این نتیجه رسیدم که سیلی نقد به از حلوای نسیه و اینکه هر ربطی را که نچینی بوقت ، آب شود بعد به شاخ درخت!
جاها رو انداختن رفتیم تو اتاق، در قفل اش خراب بود بسته نمیشد یه پارچه گذاشتم لاش فشار دادم ،هوا داشت روشن میشد هنوز مست بودیم سرپا بغلش کردم موهاش خیلی بوی خوبی میداد رفتم لباش و بوسیدم بی مقدمه دستم و گذاشتم رو کس اش ، اومد دستم و برداره برنامه اش عوض شد دستم و فشار داد رو کسش ، بردمش یه کنج دیوار تند و تند لباس هاش و از تن اش کندم گیج بود باورش نمیشد من که بیرون اتاق انقدر با کلاس رفتار میکردم الان چجوری مثل گرگ میدرمش
سوتین توری مشکی با شورت آبی پوشیده بود
خوابیدیم رو زمین فقط گازش میگرفتم از سر تا پا شو لیس میزدم از شکم تختش که پرسیدم گفت یه مدت تو استخر … نجات غریق و مربی بودم الان دیگه فقط پیاده روی میکنم شاخام داشت در میومد این بدن یه پری دریایی واقعا ،چرا من نمیدونستم مربی شنایی که اینقدر برات ناز نکنم
تا قبل از اون شب فکر میکردم تمام بازنشسته آموزش و پرورش مثل فاطمه مهاجرانی میمونن
اما دختر کم سن هم همچین بدنی نداشت سوتین شو باز کردم و با خنده گفتم میگن ممه رو هر وقت از سوتین بگیری تازست!! از حشر و خجالت نگام نمیکردو حتی نمیخندید، نوک سینه هاش کم رنگ بود کوچک و ناز ، منم لیس و بوس و گاز…
طاقت نداشتم طولش بدم اومدم پایین
واسه من بیشترین لذتی که سکس اول داره اینه که شورت میکشم پایین یه بوس ریز از کس اش میکنم بینی مو میمالم به کوسش، این یعنی دیگه تمومه ، رسیدم به مراد!
هولم داد کنار، اومد با عجله کمربند مو باز کرد ، کیرم از سر شب نیمه راست بود
خیلی قشنگ میخورد بیضه هامو میکرد تو دهنش نفس هام بند میومد گفتم بچرخ منم واست بخورم
جوری خوردم که لرزید و خودش و جمع کرد قربون صدقه اش رفتم خوابوندمش که کیرم و بکنم تو کسش، یدفعه گفت صیغه بخون اینجوری گناهه، برای بار دوم شاخام در اومد
خلاصه از تو نت پیدا کردم و خوندم و حوصله کیرم سر رفته بود دیگه میخواست بخوابه که رسیدیم سر مهریه ، دیدم دردش انگار همین بوده خلاصه از کیفم ۵۰۰ تومن در آوردم با دو تا کاندوم ، گفت تو کیف پول ات همیشه کاندوم میذاری؟!
گفتم آره یه شکارچی واقعی همیشه تفنگ و فشنگش همراهشه
خلاصه به شوخی و جدی مهریه رو دادیم و سر کیرم و گذاشتم که بره خلاصه با تف و کرمی که تو اتاق بود هر کاری کردم کیرم نرفت داخل انگار داشتم تو سوراخ نافش میکردم
از درد بخودش میپیچید، از گریه تمام ریمل اش پخش صورتش شده بود دلم براش سوخت گفتم با دست ارضات میکنم منم نمیخوام با اصرار گفت که طاقت میارم برگشت رو شکم و یه بالش گذاشت زیر شکمش ، چه بدن زیبایی ، خلاصه به زور تف و کرم رفت تو ولی تمام مدت داشت گریه میکرد و درد میکشید خیلی حرکاتم کنترل شده بود که دردش نیاد ولی خیلی تنگ بود اولین کوسی بود که میکردم و اینقدر تنگ بود اونم تو این سن و سال
چه پوست صافی داشت من چه زاویه دید خوبی داشتم ، با اینکه کیر منم بخاطر تنگی اش درد گرفته بود اما نمیخواستم تموم شه، گفتم هر وقت ارضا شدی بگو منم بشم با سرش گفت باشه
خیلی لذت بخش بود یکی از بهترین سکس هام بود فقط حیف که نمی شد داد بکشیم
جفتمون ارضا شدیم روش خوابیدم غرق بوسه اش کردم ،فقط شورت مو پوشیدم اومدم دستشویی ، برگشتم تو اتاق باز دیدم داره گریه میکنه بغلش کردم گفتم درد داری؟ گفت نه! خیلی خوب بودی همه چیت خوب بود
لباش و بوسیدمو خوابیدیم
۱۰ صبح با صدای محمد که داشت شعر عروس چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد بیدار شدیم ، آذر سرش و گذاشته بود رو بازوی من با لبخند بهم بیدار شدیم بوسیدمش لباس هامو پوشیدم و رفتم از اتاق بیرون ، نتونستم جلوی محمد نخندم با شعرهایی که داشت میخوند ، چشم تو چشم که شدیم قیافه شو کج و کوله کرد بهم گفت بابااا اومد بغلم کرد
نتونستم یا نخواستم انکار کنم یه بوسش کردم گفتم دمت گرم واسه همه چی
یواش گفت زدی توش؟!
گفتم تابلو نکن دیگه جلو سمیرا خجالت میکشم
ولی محمد دست بردار نبود هی من و بابا صدا میکرد
دور میز صبحونه آذر مثل یه دختر بچه اومد نشست پیشم، خودش و لوس میکرد صورت شو میمالید بهم ، منم براش لقمه درست کردم گذاشتم دهنش ، سمیرا ام محمد و مجبور کرد براش لقمه درست کنه ، انگار چندین سال بود میشناختمشون ، چقدر دوست شون داشتم
آذر ساعت ۴ باید ترمینال میبود که برگرده
بعد صبحونه حدود یه ساعتی ولو بودیم بازم به اصرارشون دو تا خاطره تعریف کردم و خندیدیم بعد سمیرا رفت که برنج درست کنه محمد هم رفت پشت بوم واسه ذغال و جوجه که قرار شد منم با قابلمه برم کمکش ، ولی من و آذر جفتمون از بس با هم ور رفتیم خیلی حشری بودیم دستشو گرفتم دوباره رفتیم تو اتاق ، دوباره پارچه رو لای در فشار دادم شلوار و شورت مو با هم کشیدم پایین ، کیرم و گذاشتم تو دهنش ، خیلی حرفه ای میخورد با دستام سرعت خوردن شو تنظیم میکردم یه وقتها هم تا ته میکردم تو دهنش که عوق میزد خیلی همه جا رو خیس میکرد ولی خوردن شو دوس داشتم مخصوصا بیضه هامو که میخورد دیوونه ام میکرد،برام مهم نبود محمد یا سمیرا بیان شهوت نمیذاشت درست فکر کنم شلوار و شورت شو در آوردم شروع کردم خوردن کسش، عین خودش خیس آب کردم کس شو ، بلند بلند ناله میکرد، جلوش و نگرفتم بزار حال کنه ، کیرم نسبتا راحت تر رفت تو کوسش ، بر عکس کوسش بدنش سرد بود دستامو از زیر دستاش بردم و رو شونه هاش قلاب کردم دردش که میومد هی خودش میکشید بالا ، اینجوری دیگه نمیتونست فرار کنه ، صدای ناله هاش عوض شده بود گوش و گردن شو میلیسیدم و کیرم عقب و جلو میکردم دوباره شروع کرد به گریه کردن تو گوشش گفتم زود تموم اش میکنم درد نکشی ولی دست خودم نبود چندتای آخر و به قدری محکم زدم زدم که جیغ کشید در آوردم و با دست خودم و ارضا کردم
خیس عرق بودیم دو تامون
بهش گفتم کاش دور نبودی کاش نمیرفتی کاش بیشتر میموندی
کنار هم دراز کشیدیم بوسه بارونش کردم
گفتم من روم نمیشه اول برم بیرون ، تو برو منم میام
صدای خنده هاشونو که شنیدم دیدم اوضاع خوبه رفتم بیرون ، سمیرا گفت خسته نباشید آقا ، خندیدم گفتم حرف نگفته زیاد داشتیم ، گفت بعله صدای حرف زدنتون میومد ، خندیدیم و با یه قابلمه رفتم پیش محمد ، محمد هر چی جوجه پخته بود نصفه شو خورده بود اعتقاد داشت کباب فقط پا منقل!
تا من و دید گفت زدی توش یا الکی گفتی؟
گفتم اره دمت گرم
گفت بگو تعریف کن کسش تمیز بود عکس نگرفتی
گفتم خجالت بکش اینا چیه میپرسی؟!
سکس کردیم خیلی ام حال داد دم شما ام گرم
بر عکس من که بجز سکس داشتن مون به محمد چیزی نگفته بودم آذر تو همون تایم همه چی رو به سمیرا گفته بود!
بعد از ناهار آذر آماده رفتن شد منم از سمیرا و محمد تشکر و خداحافظی کردم و آذر و تا ترمینال رسوندم نزدیک ترمینال هر دو مون عجیب دلتنگ و بی قرار شدیم، وقتی سوار شد پیام داد گفت که چقدر دوسم داره و بهش خوش گذشته چندین سطر نوشته بود براش قلب گذاشتم و گفتم امیدوارم به زودی زود ببینمت.
پایان قسمت اول
ادامه…
نوشته: شایان
9 پاسخ به “اوستا علم این یکی رو بکش قلم! (۱)”
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
فاعل تبریزی زیبا بود
خیلی قشنگ نوشتی و توضیح دادی.
Niloo خیلی عجیبه امروز داشتم به داستان همین ضرب المثل فکر میکردم
قشنگ بود ،،،
فانتزی باز جالب و روان
خوب بود ادامه بده حتما
قشنگ بود ولی یک کم اغراق آمیز بود