سلام میخوام داستان واقعی خودم را براتون تعریف کنم چون هنوز که هنوز با یاد اون روزا حالم دگرگون میشه
چند سال پیش مادر زنم مدتها بیماری عجیبی داشت هرکاری میکردن خوب نمیشد تا اینکه ما که شهرستان بودیم با دعوت خانمم مادر زنم اومد خونمون اوایل خجالتی بود ولی کم کم روش باز شد پدر زنم خیلی خیلی پیر بود و با پسر و عروسش زندگی می کرد البته تو خونه ی خودش، یک ماهی از اومدن مادر زنم میگذشت چون سنش بالای هفتاد سال بود هیچ حسی بهش نداشتم ولی خیلی بهش، توجه میکردم اونم نگاه خاصی بهم داشت اتاقش جدا بود یه روز عصر خانمم تصمیم گرفت با همسایه ها آش درست کنند گفت من تا دیر وقت نمیام خونه خداحافظی کرد رفت منو مادر زنم بعد مدتها تنها شدیم اصلا حواسم به حرکاتش نبود حی باهام حرف میزد منم سرم تو تلویزیون بود اومد کنارم نشست گفت قرص خوابم میدی گفتم کدومش
گفت تو جعبه است برو نگاه کن کدومش، رفتم پیداش کردم یه دونه بهش دادم نگاهم کرد گفت بخورم بیهوش، میشم انگار مرده ها هیچی نمیفهمم
نمیدونم چرا وقتی این حرفش تحریکم کرد بهش گفتم یعنی خیلی خوابت سنگین میشه گفت دستمم بزنی تکونمم بدی نمیفهمم وای بیشتر تحریک شدم خودشم فهمید من رفتم تو فکر قرصش خورد رفت تو اتاق خودش خوابید
صدام کرد زنگ بزن دخترم ببین حالش خوبه کی میاد خونه
منم جلوی خودش زنگ خانمم زدم خانمم گفت تا صبح باید آش هم بزنیم شما بخوابید
هم من هم مادر زنم خیالمون راحت شد نمیاد خونه منم بدجور هوس کردم یه کارایی کنم مادر زنم گفت پس من بخوابم
تو بیداری گفتم اره تو بخواب درب اتاقش بستم رفتم تو حال حی نگاه ساعت میکردم بشه یک ساعت برم ببینم چطوره
توی این مدت. کیرم داشت میترکید ولی دو دل بودم یک ساعت بعد یواش در اتاقش باز کردم رفتم داخل دیدم رو بغل خوابیده پتو هم روش نیست مادر زنم هیکلی لاغر داره ولی بدنش سرخ و سفید با اون که پیر پوست خوبی داره
رفتم داخل به ظاهر که خواب عمیقی بود عمدا دو سه بار رفتم دورش تکون نمیخوره یه وقتی صدای خروپفش، بلند شد احساس کردم از عمد میکنه بهم بگه خوابم بیا
رفتم پشت سرش، ایستادم عمدا جوری حرکت کردم پام بخوره به کونش ولی تکون نخورد نمیدونستم چه کنم یواش پیشتش نشستم کونش روبروم بود پتو هم روش نبود کون نقلی جمع و جور دلم زدم به دریا دست م گذاشتم رو کونش هیچی حرکتی نکرد یواش یواش کونش با دست مالیدم قلبمم تند تند میزد یه سه دقیقه گذشت دیدم خبری نئست روم زیاد شد با دو دست کونش حسابی ماساژ میدادم دیگه نتونستم صبر کنم منم کنارش دراز کشیدم کیرم در آوردم رو شلوارش سرکیرم میمالیدم وسط قاچ کونش تکون نمیخورد دو دل بودم شلوارش بکشم پایین یا نه دل زدم به دریا با نوک انگشت شصت شلوارش گرفتم کشیدم پایین نصف کونش لخت شد وای چقدر سفید بود یکم دیگه کشیدم پایین از سمت بالا شلوار تا پایین کونش در اومده بود حالا باید قسمت پایین شلوارش میکشیدم پایین یواش پایین شلوارشم گرفتم کشیدم پایین حس کردم یه چند میلی کونش داد بالا کل کونش الان جلوم بوود وای چقدر سفید بود و صاف اصلا چروک نداشت یواش کیرم گذاشتم وسط کونش داشتم لا پا میزدم گفتم یعنی میشه از پشت بکنم تو کصش کیرم در آوردم سرش تف زدم از پشت هدایتش کردم سمت کصش هرکاری میکردم نمیرفت توش جام بد بود تو دلم گفتم ولش کن لا پا میزنم بهتره
بیخیالش شدم که یه وقتی مادر زنم کامل رو شکم خوابید کونش داد بالا چون هیچ وقت ندیده بودم رو شکم بخوابه اصلا عادت. نداشت فهمیدم بیدار
منم شلوارم در آوردم رفتم رو پاهاش نشستم سرکیرم کامل تفی کردم در کصش هم تف زدم کیرم گذاشتم دم کصش فشار دادم راحت رفت تو
وقتی مادر زنم متکا گرفت تو بغلش گازش میزد گفتم ببخشید دست خودم نبود گفت اشکالی نداره منم سالهاست احتیاج داشتم
فقط مطمئنی دخترم نمیاد گفتم آره گفت هرکاری خواستی بکن افتادم روش حی کنار گوشش حرف میزدم و تلمبه میزدم
میگفت عجب کیر باحالی داری بهش گفتم میشه خواهش کنم همیشه باما زندگی کنی گفت فعلا که هستم نیم ساعت میکردمش هر وقت میخواست آبم بریزه صبر میکردم از دوباره تلمبه میزدم بعد نیم ساعت گفت تمامش کن خستم شده منم آخرین تلمبه رو زدم ریختم تو. کصش بلند شدم اونم رفت دستشویی خودش شست گفت من بخوابم تو برو بخواب
فرداش که خانمم اومد انگار نه انگار اتفاقی افتاده مادر خانمم عادی عادی بود و من تو دلم میگفتم از این به بعد دوتاشون میکنم چند روز بعد مادر خانمم به خانمم گفت پدرت حالش خوب نیست من اینجا میمونم تو برو شهرمون ببین چیکار میتونی براش بکنی چون پسرا مثل دخترا دلسوز نیستن خانمم بهم گفت من چند روز برم تو مشکلی نداری بابام ببرم دکتر گفت نه برو من که میرم سرکار مادرتم که خونست…
ادامه دارد
نوشته: شارلوت
5 پاسخ به “مادرزن پیر من (۱)”
داستان یک پسره کص ندیده جغی بدبخت کص ننت بی ناموس دلقک همش کصشعر بود
داستان یک پسره کص ندیده جغی بدبخت کص ننت بی ناموس دلقک همش کصشعر بود
بامدادی ادامه شو بذار تحریکم کردی
جدیدا آش رو تا صبح بهم میزنن؟! مجید ببندم اون حلیمه البته سمنوی مخ گوزیده توهم هست که پوست زن بالای هفتادسال برات مثل بلوربوده
جدیدا آش رو تا صبح بهم میزنن؟! مجید دلبندم اون حلیمه البته سمنوی مخ گوزیده توهم هست که پوست زن بالای هفتادسال برات مثل بلوربوده