باید اول یه مقدمه بگم بعد برم سر اصل داستان.
من فرهادم، ۳۵ ساله. دوره لیسانس یه دوستی داشتم به اسم حمید که خیلی با هم صمیمی بودیم و بیشتر وقتهای دانشگاه رو با هم میگذروندیم. تقریبا همه کلاسهامون با هم بود و اوقات غیر کلاس هم پیش هم بودیم.
حمید خوابگاهی بود و من تهرانی. همین باعث شده بود که فقط همون تایم شب تا صبح با هم نباشیم. با این چیزایی که گفتم میشه حدس زد که از همه جیک و پوک هم باخبر بودیم.
دوره لیسانس تموم شد ولی من و حمید از هم جدا نشدیم. حمید توی همون دانشگاه ارشد قبول شد و منم یه دانشگاهی همون حوالی که با ماشین کمتر از نیمساعت راه بود. بهخاطر همین تقریبا بیشتر روزها میرفتم دانشگاه حمید و باز تا قبل رفتن خونه با هم بودیم.
توی ارشد بود که حمید اعتراف کرد با یه دختری وارد رابطه شده به اسم زهره. زهره همشهری حمید بود و حتی یه فامیلی دوری هم با هم داشتن. دخترخاله زهره توی تهران زندگی میکرد و زهره گاهی میومد و پیشش میموند و همین بهانهای میشد برای دیدارهای حمید و زهره.
یه روز که طبق معمول من دانشگاه خودم بودم و حمید دانشگاه خودش، حمید پیام داد و ازم خواست امروز حتما برم به دیدنش. نیازی به اصرار حمید نبود، من حتما میرفتم. چون توی دانشگاه خودم نمیتونستم با همکلاسهای خودم جور بشم و منتظر بودم کلاسم تموم شه برم دانشگاه حمید و وقتم رو با حمید بگذرونم.
رسیدم دانشگاه به حمید زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت بیا حیاط خلوت دانشکده.
رفتم دیدم حمید با یه خانومی روبهروی هم نشستن و دارن چای میخورن. جلو رفتم. حمید بلند شد بغلم کرد. بعدش ما رو به هم معرفیکرد. فرهاد زهره، زهره فرهاد.
دستشو دراز کرد باهاش دست دادم و حال و احوال و منم نشستم پیششون.
زهره خیلی از حمید سر بود. حمید چاق بود، خیلی به خودش نمیرسید، لباساش همیشه شنبه یکشنبه بود. ولی زهره خوشپوش بود و حسابی به خودش رسیده بود. بوی عطرش کل حیاطخلوت رو برداشته بود. لباش خواستنی بود، اندامش حرف نداشت، نه لاغر بود و نه چاق. من که تا چند دقیقه مبهوت مونده بودم و برام سوال بود این چهجوری به حمید پا داده؟
زهره گفت: تعریف شما رو از حمید زیاد شنیدم. انگار تنها دوستای دوره لیسانس هستید که با هم موندین.
-حمید جان لطف داره. خیلی خوشوقتم با شما آشنا می شم.
رو کردم به حمید و با حالت طلبکاری گفتم: نباید بگی یه خانوم محترم همراهته من مرتبتر بیام؟
سهتایی خندیدیم.
این شروع آشنایی من با زهره بود. حمید بعد از یه ترم دیگه خوابگاه نموند و توی تهران خونه اجاره کرد. چند باری هم من رفتم پیشش ولی دیگه درگیر پایاننامه شدیم و بعدشم دفاع و بعد حمید رفت شهر خودشون. ولی گویا توی همین روزها زهره پیش حمید میرفت و بعضی شبها هم پیشش میموند. دخترخالش از رابطشون خبر داشت و خیال این دوتا هم راحت بود.
حمید بهخاطر قانون سهبرادری از خدمت معاف شد ولی من مجبور شدم برم خدمت. توی همین روزها حمید خوند دکتری قبول شد و من همچنان درگیر خدمت و بعدش کار شدم. تقریبا بینمون فاصله افتاد و دیگه چی میشد ماهی یه بار از هم خبر میگرفتیم.
بعد چند سال یه روز حمید زنگ زد. تلفنشو جواب دادم خیلی گرم حال و احوال کردیم. بعد حمید گفت که دو هفته بعد عروسیشه با زهره و زنگ زده که منو دعوت کنه. خیلی خوشحال شدم و قول دادم حتما برم.
عروسیشون توی شهر خودشون بود و باید همه کارامو ردیف میکردم که برم.
اصل داستان از اینجا شروع میشه. روز قبل عروسی رفتم ترمینال بلیط گرفتم سوار اتوبوس شدم و حرکت کردم سمت شهر حمید. توی راه با حمید در ارتباط بودم و گفت رسیدی ترمینال بگو بیام دنبالت.
شب بود که رسیدم ترمینال. حمید با پراید بردار زهره اومد دنبالم. همو بغل کردیم و کلی از دلتنگی حرف زدیم. حمید گفت میخوام ببرمت خونه مامان بابای زهره.
-چرا اونجا؟ خجالت میکشم.
-آخه خودمم شب اونجام. بعد خونه خودمون خیلی شلوغه همه ریختن اونجا.
-اگر خودتم هستی اوکیه.
رسیدیم. بندگان خدا صبر کرده بودن من برسم بعد شام بخورن. اون شب هم فقط مامان و بابای زهره، خود زهره و من و حمید اونجا بودیم.
زهره و پدر و مادرش اومدن جلو استقبال و احوالپرسی.
زهره یه لباس خانگی پوشیده بود، یه شلوار نسبتا تنگ و یه تیشرت کوتاه که بالاتر از باسنش بود. شام رو خوردیم و نشستیم به صحبت کردن. ما مردها روی مبل نشسته بودیم و مادر زهره توی آشپزخونه بود. خود زهره هم دائم بین اتاق خودش و پذیرایی میرفت و میومد و هر بار که از جلوی من رد میشد ناخودآگاه چشمام میرفت روی باسن زهره که با شلواری که پوشیده بود قشنگ توی چشم بود و همینطور خط شورتش که کاملا مشخص بود.
ولی هربار به خودم نهیب میزدم که نکن عوضی، زن دوستته، آدم باش. و سعی میکردم نگاهم رو از باسن زهره بردارم ولی نمیشد. از یه طرف لامصب باسنش خیلی خوب بود که هر مردی ناخودآگاه نگاهش میرفت سمتش و از طرف دیگه من مدت زیادی بود که تو رابطه نبودم و مسلما بدجور تو کف بودم و منتظر یه پخ بودم تا سیخ کنم. خلاصه با هر بدبختی بود تلاش کردم خودمو کنترل کنم.
چون زهره و حمید باید صبح زود بیدار میشدن که حمید زهره رو ببره آرایشگاه و خودشم به کاراش برسه، کمکم آماده شدیم برای خواب. جای من و حمید رو توی پذیرایی انداختن. زهره هم قبل خواب اومد به حمید گفت که من زودتر ار تو بیدار میشم که برم حموم بعد تو منو برسون. حمیدم گفت باشه. تقریبا چراغا خاموش شده بود ولی یه نوری از اتاق زهره به بیرون میومد. جای منم طوری بود که در اتاق زهره دقیقا جلوی چشمام بود. حمید که تا سرشو روی بالش گذاشت رفت. ولی من یه عادت بدی دارم که وقتی جام عوض میشه سخت خوابم میبره. این عادت زمان خدمت هم پدرمو درآورد. خلاصه من خوابم نمیبرد با اینکه حسابی خسته بودم. نور اتاق زهره هم نمیذاشت بخوابم. به خاطر همین هی از این دست به اون دست میشدم بلکه خوابم ببره. صورتم سمت اتاق زهره بود و چشمام باز و تصویر باسن زهره و اون تکوناش توی سرم میچرخید.
در اتاق زهره نیمه باز بود و انگار زهره داشت لباس عوض میکرد. یهو در اتاقش بیشتر باز شد و من زهره رو دیدم که با شورت و سوتین پشت به در ایستاده و داره بند سوتینش رو از پشت باز میکنه. از شدت استرس نمیتونستم آب دهنمو قورت بدم. محو تماشای بدن زهره شده بودم که یهو خم شد یه لباسی رو از روی زمین برداره. باسنش در ابعاد چند برابری جلو چشمام بود و من داشتم دیوونه میشدم. کیرم داشت میترکید و خودمم داشتم از شدت تعجب و هیجان پس میافتادم. وقتی بلند شد شورتش رفته بود لای چاک کونش که با دست درستش کرد. یه لباس خواب سکسی پوشید، بعد دستشو برد زیر لباس شورتشو درآورد و انداخت اونور. بعدش برق خاموش شد و دیگه من هیچی نمیدیدم.
من همینجوریش خوابم نمیبرد. با چیزایی که دیده بودم دیگه کلا خواب از سرم پریده بود. نمیتونستم باور کنم چی دیدم. سوال های زیادی تو سرم میچرخید. یعنی زهره از قصد این کارا رو میکرد؟ یعنی واسه من بدننمایی میکرد؟ آخه چرا؟ میخواد به حمید خیانت کنه؟ نه نه این فکرا چیه؟ این دوتا همو دوست دارن. هوووووف داشتم دیوونه میشدم.
هجوم فکرها حسابی خستم کرده بود که نفهمیدم کی خوابم برد. توی خواب هم دائما بدن زهره میومد جلوی چشمام. تا اینکه حس کردم یه نوری توی چشمم خورد و بیدار شدم. دیدم باز چراغ اتاق زهره روشن شده. خودمو زدم به خواب ولی از لای چشمام داشتم نگاه میکردم. زهره رو دیدم که یه حوله تنپوش برداشته و میخواد بره حموم. حموم و دستشویی یکی بود و کنار آشپزخانه نزدیک در ورودی بود. به خاطر همین زهره که میخواست بره حموم حتما باید از جلوی چشم من رد میشد. زهره با همون لباس خواب از اتاق اومد بیرون و رفت سمت حموم. من با چشمای نیمهباز محو تماشای بدن نیمهلخت زهره شده بودم که داشت از جلوی من رد میشد و میرفت سمت حموم. سینههاش درشتتر از همیشه به نظر میرسید و تکونهای باسنش توی نوری که از اتاقش به بیرون میومد تا حدودی مشخص بود.
دوباره کیرم راست شده بود و دلم میخواست برم تو حموم بکنمش. از همه بدترش اینجا بود که نمیدونستم زهره داره این کارها رو از قصد انجام میده یا نه. یعنی میخواد به حمید خیانت کنه و به من بده یا نه، همه اینها اتفاقی بوده و اصلا نمیدونه من بدنشو دید زدم و براش راست کردم. این فکرها داشت دیوونم میکرد و از طرفی با اینکه حمید بهترین رفیقم بود ولی واقعا دلم میخواست با زهره سکس کنم. مخصوصا با چیزهایی که از دیشب تا الان دیده بودم.
تو همین فکرا بودم که در حموم باز شد و زهره با حوله تنپوش اومد بیرون. سریع چشمامو نیمهباز کردم که به نظر بیاد خوابم. زهره اوم از جلوم رد شد و رفت توی اتاقش. ولی در اتاقش رو نیست. هی توی اتاقش میرفت و میومد و موهاش رو خشک میکرد. تا اینکه باز پشت به در اتاق ایستاد و شورتی که دستش بود رو از زیر حوله تنپوش پوشید. وقتی داشت شورتش رو بالا میکشید یه لحظه چاک کونش پیدا شد و باز کیر من فیلش یاد هندستون کرد. هیچ کاری ازم بر نیومد، مخصوصا که هر لحظه ممکن بود حمید هم بیدار شه. فقط میتونستم نگاهش کنم و با کیرم ور برم. دستم تو شورتم بود و داشتم با کیرم که حسابی سیخ شده بود بازی میکردم که یهو زهره حوله رو از تنش درآورد و به آویزی که کنار تختش بود آویزون کرد. حالا زهره فقط با یه شورت سفید توری بود. داشتم کیرمو میمالیدم و تصور میکردم که توی اتاق زهرهام و از پشت بغلش کردم. سینههاشو توی دستم گرفتم و کیرمو توی چاک کونش فرو کردم.
توی همین حال بودم که زهره کامل به سمتم برگشت و نگاهم کرد. همونجا سکته کردم. بیحرکت موندم و چشمامو کامل بستم. ضربان قلبم به شدت بالا رفته بود. یعنی زهره منو دیده بود که داشتم دیدش میزدم؟ چند لحظهای همینجوری کوندم و کیرمم کامل خوابیده بود. یواشکی چشمامو باز کردم دیدم زهره داره شلوارشو میپوشه و اصلا حواسش به من نیست. ولی در اتاقش رو هم نبسته بود. یهکم آروم شدم ولی فکر اینکه زهره منو توی اون حال دیده باشه و درموردش با حمید صحبت کنه و رفاقتمون به هم بخوره داشت دیوونم میکرد.
زهره تقریبا آماده شده بود. اومد بالا سر حمید بیدارش کرد. حمیدم آماده شد و زهره رو رسوند و برگشت دوباره خوابید و در طول همه این زمانها من بیدار بودم و فکر و خیال کلافم کرده بود.
بعد یکی دو ساعت همه بیدار شدن صبحانه خوردیم. بعدش من و حمید رفتیم که حمید بره آرایشگاه. همش نگران بودم که زهره چیزی به حمید گفته باشه اما رفتار حمید مثل همیشه بود و هیچ نشونهای از ناراحتی نمیشد پیدا کرد. بعد آرایشگاه حمید منم یه سشوار به موهام کشیدم. بعدش حمید باید میرفت آرایشگاه دنبال زهره که بعدش برن باغ و عکاسی و اینا. من از حمید جدا شدم و رفتم توی شهر برای خودم بگردم. عصر حامد داداش حمید اومد دنبالم و با هم رفتیم وسایلم رو از خونه بابای زهره برداشتیم و رفتیم خونه بابای حمید. حامد رو هم از قبل میشناختم چون قبلا چند باری اومده بود دانشگاه پیش حمید. خونه بابای حمید آماده شدم و با حامد دوتایی رفتیم تالار. بقیه فامیل هم خودشون از قبل رفته بودن. بعد شام مهمانی غریبهتر رفتن و مجلس مختلط شد. من اولین بار بود که توی یه عروسی مختلط حضور داشتم و اولش خیلی گیج بودم. از طرفی نمیدونستم باید چیکار کنم و از طرف دیگه چیزهایی که میدیدم حسابی تحریکم میکرد. سینهها و باسنهایی که بدجور تو چشم بودن و آدم تو کفی مثل من نمیتونست نگاه نکنه. از همه بدتر دوستای زهره بودن که اگر کامل لخت میومدن اینقدر تحریککننده نبودن. تقریبا جز نوک سینههاشون بقیش بیرون بود و تکونایی که میدادن دهن هر مردی رو آب مینداخت. از اون طرف دامن لباسشون اینقدر کوتاه و تنگ بود که هم باسنشون به شدت تو چشم بود و هم یه جاهایی میشد یه گوشه از چاک کونشون رو دید. انگار با هم مسابقه گذاشته بودن که کی بیشتر میتونه کیر راست کنه.
تو همین حال و هوا بودم و داشتم دوستای زهره رو دید میزدم که حامد اومد و منو برد وسط و شروع کردیم رقصیدن. با حمید و زهره هم رقصیدم و خداروشکر جفتشون رفتارشون طبیعی بود و مطمئن شدم زهره چیزی ندیده. بعد رقص باهاشون عکس انداختم و با جفتشون روبوسی کردم و بهشون تبریک گفتم. شب برگشتیم خونه پدری حمید و همونجا خوابیدیم. صبحم بلیط برگشت داشتم. چون از فرداش باید میرفتم سرکار.
وقتی برگشتم تهران چند هفتهای ازشون خبر نداشتم. تا یه روز حمید زنگ زد بابت رفتن به جشنشون و هدیه تشکر کرد و گفت شب جمعه بیا خونه ما. به شوخی بهش گفتم: گفتن شب جمعه خونه تازه عروس و داماد باید رفتا. خندید گفت: زر نزن کثافت، ما قبل عروسی کلی شب جمعه داشتیم، برامون تازگی نداره. گوه نخور بیا. زهره دعوتت کرده. گفتم: باشه دستتون درد نکنه میام.
چند روزی تا پنجشنبه مونده بود. کارهامو جمع و جور کردم که پنجشنبم خالی باشه. حمیدم پیام داده بود نذاری شب بیای، بعذازظهر بیا میخوایم فیلم عروسی رو ببینیم. واسه همین سعی کردم هیچ کاری جز دوش گرفتن رو برای پنجشنبه نذارم. پنجشنبه صبح بعد صبحونه رفتم بیرون یه کادویی برای خونشون خریدم و برگشتم خونه، رفتم دوش گرفتم و ناهار مختصر خوردم. بعدشم آماده شدم زدم بیرون سر راه یه جعبه شیرینی هم خریدم و تقریبا 3 و نیم دم خونشون بودم. به حمد زنگ زدم گفتم من دم خونتونم خواب که نیستید؟ گفت نه درو میزنم بیا بالا. رفتم بالا دیدم حمید تو دهنه در وایساده. همو بغل کردیم و رفتیم تو. شیرینی و کادو رو ازم گرفت و تو همین لحظه زهره از تو آشپزخونه اومد بیرون استقبال. یه شومیز صورتی با دامن مشکی پوشیده بود. با هم دست دادیم و بابت شیرینی و کادو تشکر کرد. رفتیم رو مبل نشستیم و شروع کردیم حرف زدن و تعریف از این مدت که چهجوری گذشته و چیکارا کردیم. بعدش زهره رفت چایی آورد و با شیرینی خوردیم. یهکم که گپ زدیم حمید به زهره گفت «هر وقت کار نداشتی بشینیم فیلم عروسی رو ببینیم». زهره هم گفت «من مشکلی ندارم. بذار ببینیم. نهایتش من وسطش میرم و میام دیگه. من که خودم چند بار دیدم. فرهاد ندیده.» حمید فیلمو گذاشت و شروع کردیم دیدن. قسمت مردونش رو زد رفت جلو تا رسید به زنونه و مخصوصا جایی که مختلط شد. دوباره صحنههای عروسی و دوستای زهره اومد جلو چشمم. زهره هم هی میرفت و میاومد. یه جاها که دوربین رو دوستای زهره زوم میشد حمید میزد به پام که یعنی نگاه کن. وقتی هم زهره نبود میگفت: «دیدی دوستای زهره چه تیکههایی بودن لامصبا؟ چه بدنی داشتن. این قرمز پوشیده رو نگاه کن چه کونی داره.» راست میگفت داشتم راست میکردم. به هر بدبختی بود جلو خودمو گرفتم تا فیلم تموم شد. زهره هم مشغول آشپزی بود. بهش گفتم: «زهره جون ما فیلم دیدیم تو همش کار کردیا. ببخشید» گفت: «این چه حرفیه بابا. من چند بار دیدم. زیاد ببینم تکراری میشه.» باز من و حمید نشستیم به گپ زدن. یهو زهره انگار کارش تموم شده باشه اومد پیش ما و بعد چند دقیقه به حمید گفت: «حمید اون چیزی که بهت گفتم تموم شدهها. برو بگیر». گفتم: «چیزی نیاز داشتید خوب به من میگفتید میخریدم. تعارف داریم با هم؟» زهره گفت: «نه به خدا تعارف نداریم. یه چیزیه خود حمید میدونه چی بخره». حس کردم یه چیز خصوصیه دیگه اصرار نکردم. حمید هم رفت لباس بیرون پوشید رفت بخره. بهش گفتم «میخوای باهات بیام با هم بریم؟» گفت «نه میرم زود میام. تو از خودت پذیرایی کن میام. لباس راحتی هم تو اتاقه برو بردار بپوش.»
حمید رفت من و زهره تنها شدیم. زهره گفت: «فرهاد جان برو لباساتو عوض کن راحت باشی.» گفتم: «راحتما». گفت «این لباس مهمونیه. تو که مهمون نیستی از خودمونی. برو راحت باش» منم بلند شدم رفتم تو اتاق لباس عوض کنم. حمید یه دست لباس راحتی برام گذاشته بود. پشت به در اتاق بودم. پیرهنم رو درآوردم تیشرت پوشیدم، شلوارمم درآوردم اومدم شلوار راحتی بردارم بپوشم که حس کردم در اتاق باز شده. برگشتم دیدم زهره تو در وایساده داره نگاهم میکنه. سریع شلواری رو که برداشته بودم گرفتم جلوم گفتم: «تو کی اومدی؟» زهره که انگار از این رو به اون رو شده بود، آروم اومد سمتم و گفت: «تازه اومدم». من بدجوری هول شده بودم. انار با یه زهره دیگه طرف بودم. گفتم: «چرا اومدی اینجا؟» گفت: «حتما یه کاری دارم دیگه. حالا چرا قایمش کردی؟» خیلی ترسیده بودم. اگه حمید برسه ما رو ببینه چی فکر میکنه؟ رفاقتمون چی میشه؟ گفتم: «چیکار داری؟ چی میگی؟» اومد جلوتر سعی کرد شلوارو از دستم بگیره و بکشه اما خودمو کشیدم اونور. گفتم: «زهره چت شده؟ داری چیکار میکنی؟» گفت: «میخوام ببینمش». گفتم: «چیو ببینی؟ میفهمی چی داری میگی؟» گفت: «میخوام کیرتو ببینم. آره میفهمم. از همون شبی که تو شمال منو دید میزدی و زیر پتو کیرتو میمالیدی منتظر همچین لحظهای بودم.» انگار منو برق گرفته بود. پس زهره اون شب همهچی رو دیده بود. ولی سعی کردم انکار کنم. گفتم: «چی میگی زهره؟ من؟ کدوم شب؟ من با ناموس رفیقم این کارو نمیکنم.» گفت: «ناموس چیه کسخل؟ از این کلمه بدم میاد. هم من میدونم کدوم شبو میگم هم تو خوب میدونی کدوم شب. پس بیا کسشعر نگیم.» اصلا باورم نمیشد همون زهره یه ساعت پیشه. بهکل عوض شده بود. این ادبیات مال اون نبود. گفتم: «به خدا اون شب نمیخواستم اونجوری شه. بعدشم کلی پشیمون شدم. مثل سگ. توروخدا حمید چیزی نفهمه.» گفت: «فکر میکنی میگم چرا منو دید زدی؟ اتفاقا خوشم اومد که مثل این کسخلا نیستی که میگن زن رفیق مثل خواهره و فلان. خوشم اومد که به من نظر داشتی. از همون شب که دیدم کیرت برام سیخ شده دلم خواستش. الانم میخوامش فرهاد. کیرتو دربیار.» گفتم: «زهره توروخدا بیخیال. حمید بیاد من و تو رو اینجوری ببینه چی؟ رفاقتمون میره به فنا. جفتمون رو میکشه.»
بدون توجه به حرف من شروع کرد به باز کردن دکمههای شومیزش و در عرض چند ثانیه درش آورد. حالا با یه سوتین مشکی و سینههای سفید درشت جلوم وایساده بود. سینههاشو از بالای سوتین انداخت بیرون گفت: «نگاه کن. این همون سینههاییه که اون شب میخواستی دید بزنی و نتونستی. الان خوب نگاهشون کن». دوتا سینه گرد با هاله قهوهای روشن و نوک برجسته جلوم ظاهر شده بود. گیج گیج بودم نمیدونستم باید چیکار کنم. از یه طرف رفاقتم با حمید و رابطه با زن شوهردار که عاقبت بدی داره از طرف دیگه سینههاش حرف نداشت و منم مدتها بود تو کف بودم ولی مردد بودم کاری بکنم. وقتی دید بازم کاری نمیکنم گفت: «مثل اینکه این راضیت نکرد ولی اینو بدون که تا کیرتو بهم نشون ندی نمیذارم امشب بری» دستشو برد پشتش، زیپ دامنشو باز کرد و دامنشو کشید پایین. داشتم دیوونه میشدم. زهره تقریبا لخت با یه شورت مشکی توری و سینههای بیرون زده از سوتین جلوم بود و من محو رونای سفید و تپلی کسش شده بودم. اومد جلوتر و دستشو گذاشت روی دستم که شلوارو روی کیرم نگه داشته بودم و شلوار و ازم گرفت و انداخت اونور. این بار هیچ مقاومتی نتونستم از خودم نشون بدم. یه دستشو گذاشت رو کیرم و با دست دیگهاش دست منو گذاشت رو سینههاش. لباشو رو لبام گذاشت و شروع کردیم همو بوسیدن. کیرم که تا الان نیمه سیخ بود دیگه سیخ سیخ شده بود و زهره از روی شورت حسابی میمالیدش. زهره زیر لب و آروم گفت: «کیرت مال منه.» بعد نشست جلو دودستی شورتمو کشید پایین. بهتزده بودم اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میافته. فقط دلم میخواست قبل اومدن حمید تموم شه. زهره با دستش کیرمو گرفته بود و نگاهش میکرد. یهو شروع کرد لیس زدن کیرم. حسی که داشتم قابل وصف نیست. زن رفیقم با شورت جلوم زانو زده و داره کیرمو لیس میزنه. بعد کیرمو کرد دهنش و برام ساک زد. خیلی حرفهای بود. منم سینههای نرم و درشتشو میمالیدم. اینقدر با ولع کیر میخورد که انگار تشنه کیره. کیرمو تا ته میکرد توی حلقش و نگه میداشت، یه اوق کوچیک میزد و درمیآورد. حس فوقالعادهای داشتم و این بار دلم میخواست تا صبح برام بخوره. تخمامو میکرد تو دهنش و تخمامم ساک میزد. اینقدر خوب کیر میخورد که نمیشد جلوش طاقت آورد. مخصوصا من که خیلی وقت بود سکس نداشتم و آبم داشت میپاشید بیرون. به زهره گفتم: «آبم داره میاد». اینو که گفتم کیرمو محکمتر توی دهنش برد و نگه داشت تا آبم کامل تو دهنش خالی شد. از شدت لذت پاهام لرزید و دیگه نتونستم رو پاهام بمونم. نشستم زمین و چشمامو بستم. نفهمیدم چقدر گذشت که چشمامو باز کردم دیدم زهره لباساشو پوشیده و داره خودشو مرتب میکنه. منم سریع بلند شدم شورت و شلوار پوشیدم. نمیدونستم چی باید بگم یا چیکار باید بکنم. زهره برگشت گفت «انگار بیهوش شده بودی.» گفتم «کاری که تو با من کردی بایدم بیهوش میشدم» بعدش با خنده ریز گفتم «خوش به حال حمید». کامل برگشت سمتم اومد نزدیک و از روی شلوار کیرمو گرفت دستش. تو چشمام زل زد و گفت: «اگر بچه خوبی باشی و همکاری کنی و صداتم در نیاد، قول میدم بیشتر از حمید گیرت بیاد. این کیر مال منه. حالا حالاها باهاش کار دارم. فعلا خودتو جمع و جور کن حمید داره میاد.» اینو گفت و رفت بیرون. منم سریع رفتم دستشویی آب به دست و صورتم زدم اومدم رو مبل نشستم. وقتی حمید اومد زهره همون زهره قبلی شده بود و انگار من با یکی دیگه تو اتاق بودم. نگاه من به زهره عوض شده بود. دیگه مثل قبل سعی نمیکردم که بدنشو نگاه نکنم. اتفاقا از هر فرصتی برای زل زدن به سینهها و کونش استفاده میکردم. از اون شب زهره برای من از زن رفیقم تبدیل شده بود به کسی که کشش جنسی خیلی زیادی بهش پیدا کرده بودم و کیرم براش سیخ میشد.
ادامه دارد…
نوشته: فرهاد
22 پاسخ به “پدیدهای به نام زهره”
دهن همتونو …
دهن همتونو …
خوب بود
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
عالی بود
تیر برق سر کوچه تو کون آدم لاف زن
فوق العاده بود منتظرم قسمت بعدیم
کوسی که خارش میکنه و خودش سفارش میکنه رو باید بخارونی وگرنه به کسی دیگه مسپاردش تا بخاراندش!!
اگر تو یک داستان از عبارات زیر استفاده شده بود، بدونید یک کص مغز جقی داستانو نوشته. دهن هر مردی رو آب مینداخت. توجه هر مردی رو جلب میکرد. هر مردی رو وسوسه میکرد. هر مردی ناخودآگاه نگاهش میرفت سمتش. و سایر کص شعر های هر مردی …
خوب بود
برو قسمت بعد زودتر
نفر سوم هستم تهران
عالی بود
savar عالی بود
زن اگه خوشش بیاد و اعتماد کنه اکی هست. اگر هم خوشش نیاد نباید فشار آورد. یه سیگنال بده، اکی باشه خودش چراغ سبز میده. اگه نداد، سریش نشو. از تو خوشش نمیاد. ولی مطمئن باش به یکی داره میده
جناب آقای فرهاد… از اینکه به حول و قوه شیطانی و با درنظر گرفتن منویات رهبر معظم انقلاب حضرت آیت اله العظمی گرمابه منصوری توانستید کیر خوابیده ما را نیم خیز نمایید کمال تشکر را داریم. امید آنکه با پیروی از راه و سیره امام قاتل رض از این پس شاهد نگارش داستانهایی داغتر از شما باشیم که بتواند کیر هر مومن مسجد ندیدهای را ایکی ثانیه تیز نماید. موئید باشی
man نفر سوم خوب از تهران تلگرام پی ام بده تا عکس رد و بدل کنیم @Mahdi8Gh
قشنگ نوشتی
زنای شمالی جندن
اولا که کیر توی شرفت که به رفاقت خیانت کردی اون جنده بود تو چرا؟ دوما چه بچه تهرانی بودی که عروسی مختلط توی عمرت نرفتی ولی بلدی با عروس روبوسی کنی و به معشوقه طرف دست دادی! دقیقا چند کیلومتری تهرانی!
خیلی عالی بود ، ادامه بده
کاشکی زن منم مثل زهزه بود