زیارتی که وسطش زنم مجبور شد بده

*سلام خدمت تمامی خوانندگان
اسمم رضاست داستانی که میخوام براتون بگم برمیگرده به سالهای دور موقعی که ۳۵ سالم بود. زنمم ۲ سال از من کوچکتره،البته از نظر سن،ولی هم ازم تپلتره هم سفید،من قدم ۱۷۸ ،وزنم ۷۵ کیلو ،سبزه سایز ممه ۱۸هست خانمم هم *قدش ۱۶۷،وزنشم ۸۳،سایز سینه ام اون موقع ۸۰ بود.بدن پری داره ،دور باسنشم ۱۲۰،دورکمرشم۸۳ وباسنی برجسته جوریه که هر جور مانتویی میپوشه بازم اکثرا تو کفشن ،دیگه ما مردیم جنس خودمونو بهتر میشناسیم،باسنش کاملا تو چشم میزنه ،اون موقع من خیلی روش حساس بودم ،بیشتر موقها هم تعقیبش میکردم،جون پیر دیدش میزدن،یا میمالیدن. بهش،با هم که بیرون میرفتیم حواسم بود که زیر چشی دیدش میزنن،فروشگاهی یا مغازه ای هم که میرفتیم فروشنده،یا شاگرد،دور چشم من میمالیدن بهش ،منم حرص میخوردم پیش خودم میگفتم اینکه من باهاشم اینجوریه من که نیستم ،ببین چه خبره،به همین خاطربیشتر که تنه بودیم یا موقع سکس ازش میپرسیدم میری خیابون یا سر کار کسی مزاحم نمیشه یا حرفی نمیزنه،بیشتر موقها تفره میرفت ولی اسرار من باعث میشد مگفت مثلا امروز ی جون دنبالم کرده ،هی میومده بغلم که بیا تو کوچه کارت دارم،ازش میپرسیدم خو تو چکار کردی،میگفت خو بخاطر اینکه اشنای کسی نبینه ابروم بره میرفتم که بگم مزاحم نشو،میگفتم خو ،بعدش،میگفت شماره میداده،میگفته چند وقته حواسم بهته،دوست دارم،منم میگفتم من متاهلم مزاحم نشو،از این جور اتفاقات براش میوفتاد،،، داستان زیارتمون از اونجا شروع شد که چند وقتی بود که اسرار دوست دارم برم سوریه،منم چون دوست نداشتم تنهای حتی تو شهر خودمون بیرون بره،چه برسه ی کشور دیگه،خودمم اصلا از این جور زیارتها خوشم نمیاد،خانمم مذهبیه،تا اینکه ی روز گفت ی کاروان فلان تاریخ میخا بره هتلو همه چی مرتبه۵ نفر جا دارن،خواهرمو دوستشم که مجردن هستن من قبول نکردم دیگه با اسرار که خودمم برم راضی شدم،دیگه تدارکات صفرو چیدیمو منم از محل کارم مرخصی گرفتمو راهی شدیم ،البته چون ما شهرمون به مرز اون کشور نزدیکه با اتوبوس قرا بود بریم،۲ روز تو راه بودیم ،البته ی چیزی رو بگم خواهرش مثل خودش بدن خوبی داره اون دوستشونم دافی بود برا خودش،تو طول سفر هی راننده وکمکی وشاگرده که با اینا لاس میزدن اون دوستشون که موقع استراحت یا پیاده سوار شدنم باهاشون لاس میزد منم هی به خانمم قور میزدم،ولی خانمم میگفت چکارش داری ما کار خومونو میکنیم چکار اون داریم،منم میگتم خو ای با ما امده برا ما زشته،بگذریم سرتونو درد نیارم،بعد کلی ماجرا رسیدیم سوریه که ای کاش نمیرسیدیم،رفتیم هتل عصر بود هر کی رو اگه متاهل بود تو ی اتاق اگرم مجرد بودن تو ی اتاق،مثلا منو خانمم تو ی اتاق ،خواهرش با دوستش ی اتاق،،اونشب بعد چیدن چمدونمون ی دوش حسابی و سکس حسابی،شام خوردیم خواهرشو دوستش گفتن بریم حرم که من قبول نکردم گفتم امشب اسراحت کنیم فردا شما اگه میخا برید مختارید،که اونام نرفتن،،،صبح صبحانه رو خوردیم س کاروانم پیغام داده بود که ماشین گرفیم هرکی میخا اماده بشه سوارمینی بوسها بشن بریم راس ساعت،خلاصه از اونجای که من خوشم از این دری وریا نمیاد بخاطر اینکه تنها نرن باهاشون رفتم،البته بگم شب قبل برا همه یکی ی سیم کارت گرفتن،به هزینه خودمون،،بعد اعلام کردن اگه میخا برید بازاری جای فقط فلان ساعتها نهار وشامه،هر که خواست برا این ساعتها بیاید هتل دیگه با خودتون،خلاصه ما چهارتا رفتیم بریم بازار،ی تاکسی گرفتیم ،تو مسیر ما که داشتیم با هم صحبت میکردیم راننده کمی فارسی بلد بود گفت ایرانی شما ایران هست دستو پاشکسته حرف میزد ،ی مرد هیکلی درشت از اون عربا،،،منم گفتم ایرانی میدونی گفتم ای کمی با لحجه،من فکر کردم خیلی کم بدونه،کمی شوخی ومسخره بازی با هم خندیدم،دیگه میگم خیلی ضعیف صحبت میکرد،میپرسید چه نسبتی با هم دارید منم معرفی کردم ،خانما عقب نشسته بودن،ایشون خانمم،خواهره خانمم ،ایشونم دوستشون هستن،دیگه کمی خوشبختمو از این جور تعارف بازیا،کمی که رفتیم شروع کرد تعریف کردن که خوش بحالت گفتم چطور گفت بخاطر اینکه خانم خوبی داری،همه خوبن که باهاشون امدی زیارت،ما هم تو عالم اینکه زیاد فارس نمیدونه با مسخره بازه خنده میگفتم تو ضاهرشونو دیدی این خانم منو بیچاره کرده از ایجور حرفا وهمه میخندیدیم،یدفه یجا که پشت ترافیک وایساه بودیم ی بوس از من کردو یدفه بعد اینکه همه جا خورده بودیم زدیم زیر خنده،هر که ی چی میگفت خواهر زنم میگفت ازت خوشش امده،دوستشون میگفت مواظب خودت باش،خانمم هم گفت حالش خراب شده بابا خانمم ازش پرسید چنتا بچه دارید،من جا خوردم پیش خودم گفتم این چه سئوالی بود ،راننده هم گفت زنشو ندارم که بچشو داشته باشم خانممو نگا کردم چهرش ی جوری شد من اهمیت ندادم، دیگه رسیدیم بازار کرایه دادیمو یدفه گفت اگه میخواید باهاتون بیام یسری بازار داره ما بومیا بلدیم ،ما چهارنگاهی از هم کردیم ،من گفتم نه مزاحم کارتون هستیم شما میخاید کار کنید،گفت مشکلی نیست ،ماشینو پارک کردو با ما امد،تو مسیر بازار خیلیم شلوغ بود با هم صحبت میکردیم یکی دوبار هی میگفت خوش بحالت خیلی خانم خوبی داری،تو دلم میگفتم اینم گیر داده ول نمیکنه،میگفتم ممنون لطف داری،میگفت ایرانی خوب عالی،خانما هم تشکر میکردن،بقولی کیف میکردن این یارو از ایرانیا،خصوصا زنا ایرانی تعریف میکنه،ی چند باری فاصلمون کمو زیاد میشد چند بار دیدم از عقب میچسبونه به خانمم ،تو دلم میگفتم اینم راس کرده برا این باسن،،مغازه وایمیسادیم جنس یا بخریم یا قیمت کنیم تا چش من دیر میدید میچسبید به خانمم یبارم زیر گوشش ی چیزی گفت،هی گفتم برخورد کنم دوباره میگفتم الان این خانما میگن تو شکاکی واز این جور حرفا،اون روز گذشت امدیم رسوندمون در هتل وشمارشم دادو موقع پیاده شده خانما که پیاده شدن من گفتم بزار ببینم مشروب دستو بالش هست پیاده نشدم،گفت اره هرچی بخای بهم بگو دس دادم امدم پیاده شم دوبار ی بوس ازم کرد،پیش خودم گفتم این برا من راس کرده برا خانمم چرا اینجوری این،امدیم هتل هر کدوم رفتیم اطاقامون،منو خانم وقتی رسیدیم هتل لباسامونو که داشتیم عوض میکردیم من برا خانمم گفتم دوباره بوسم کرد زد زیر خنده گفت فلانی(دوستش) راست گفت ازت خوشش امده مواظب خودت باش،با شوخی خنده گفتم نه قربونت تو کف توع ،مگه ندیدی چندبار میگفت خوش بحالت با این خانمت،چند بارم تو بازار هی چسبید بهت،اولش قبول نکردو تفره رفت بعد که گفتم خودم دیدم واشکال نداره اتفاقا کیف میکردم که فقط من ومردا ایرا ن از هیکلت خوششون نمیاد عربا هم میمیرن برات ،ی خنده زیر پوستی کردو گفت اره بیشعور چند بار هی بهم چسبید اول فکر کردم عمدی نبوده ولی وقتی زیر گوشم اونو گفت دیگه مطمعا شدم،گفتم چی میگفت ،گفت چند بار میگفت خوش بحال شوهرت،که تو زنشی،خیلی زنی و از این چرتو پرتا،دیگه اسرار کردم بخدا کاری ندارم هر چی گفته بگو،میگفت بابا تو باید بهتر بدونی مردا چجوریا،میگفت من میگفتم ممنون ولی زیاد نزدیک نشو لطفا ولی هی اونجاشو میزاشته پشتم ومیگفته بدنت عالیه،کاشکی منم یگی مثل تو داشتم،منم بخاطر اینکه خواهرمو دوستش چیزی نفهمن زیاد باهاش حرف نمیزدم،،خلاصه چسبیدم بهش لب گرفتم ازش وگفتم لامصب انقد این باسنت برجستس،که هوش از سر هرکی میبری،دست بردم سینهاشو مالوندم ،دستمو بردم لای پاش دیدم خیس خیس،گفتم اووف ابی افتاده لامصب کار خودشو کرده تو هم بدت نیومده ها،اول میگفت عرقه،بعد که گفتم بابا ما خودمون اینکاره ایم اصلا انتظارشو نداشتم خانمم اینو بگه،گفت خودتم بودی اینجوری میشدی،گفتم جوووون همین بگو ،گفت اونجاشم بزرگ شده بودوهی میزاشتش پشتم،اینقد جفتمون از این حرفا حشری شده بودیم نفهمیدیم کی لخت شدیم کی کیو لخت کرد،کی ۶۹ شدیم،موقعی به خودم امدم گفتم حالا بنظرت کیر من بزرگتره یا کیر اون. گفت مگه کیر اون دیدم،گفتم لمسش که کردی،خندید حشریش زده بود بالا گفت فقط تلمبه بزن آبم بیاد لعنتی،گفتم باید بگی گفت تو رو خدا بزن هر چی تو بگی بزن ،سینه هامو فشار بده ،آخه وقتی میخواد آبش بیاد میگه سینه هامو فشار بده،یه دفعه بی حال شد گفت خیلی کیف داد،گفتم کیر من یا کیر اون ،،

بقیشو در قسمت بعد اگه دوست داشتید میگم

نوشته: رضا

بازدید 9,240

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

9 پاسخ به “زیارتی که وسطش زنم مجبور شد بده”

  1. اینطور نمیشه عکسی شماره ای بزار خانمتو حراج کن بگو اشانتیون هم کون خودم .دیوث خانمت چطور مذهبی هست که میزاره بمالن بعد دریاچه ارومیه درست کنه

  2. اوی رضایی سایز ممش ۱۸ عکس کون زن جندت تو میذاشتی کله کیر سالهای دور فکر کنم ۱۸۵سالت باشه و تو سریال سیلو بزرگ شدی

  3. بازم خوبه که زود ارضا شدی و داستان رو ادامه ندادی. سعی کن بقیه اش رو بدون حشر بنویسی.

  4. زن مذهبی اونجور لباس میپوشه که مزاحمش بشن؟ بمالن؟ بکشنش تو کوچه؟ شماره بدن؟ چقد کسشعر میگی اخه طرف تورو بوست میکرده میگفته زنت خوبه؟ زنت پا میداده و مذهبی بوده؟ رفتی زیارت دنبال مشروب بودی؟ کم بزن همیشه بزن تنها واقعیت این بود که بوست کرده

  5. نویسنده عزیز : اشتباهات و غلط های املایی و نگارشی بیداد میکرد . البته مربوط به سواد هست و گله ای نیستم . سایت مال بابام نیست که بگم ننویس اماااا لطفاً قبل ارسال بده یکی ویرایش کنه پسر درد گرفتیم .

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...