تجربه اول نازنین

چون سنم غیر قانونیه نمی‌گم چند سالمه .از خودم بگم دوستام میگن خوشکلم ولی سینه هام به زور 65 بشن از عقب هم انگار با اتو با صافش کردی اسمم نازنین.

تو فاز رل زدن و این چیزا نبودم چون اکثر اوقات گوشیم رو بابام و مامانم چک‌میکردن نه اینکه چک‌ کنن رمزش رو میدونستن، و اکثر جاهای بجز مدرسه که میرفتم تو ماشین بودم و اون چیزی که دخترای دیگه برام تعریف میکردن برای من مبهم بود.

همه همکلاسیام رل داشتن چتاشون و عکساشون نشون من میدادن منم دوس داشتم یکیو داشته باشم ولی به کی بگم کجا پیدا کنم تنها پیشنهاد های که بهم میشد از طرف دوستای دخترم بود که میگقتن تو بیا با ما میگیم رلمون دوستشون بیاره.

کی ندید با کسی رل میزنه اونم سر قرار اول که قراره دو نفر دیگه سکس کنن و از طرفی نمی‌خواستم پردم رو از دست بدم.

دوست صمیمی هم مثل خودم تو این داستانا نبود اونم مثل خودم یا سخت تر کنترل می‌شد یا چیزی از این داستانا نمیدونست.مدرسه هم دور بود و سرویس داشتیم برای همین اکثر اوقاتم مجازی می‌گذشت.و منم دلم میخواست یه رل حداقل در حد اینکه بدونم چیه داشته باشم پسرای هم سن و سالم رو می‌دیدم که با دخترا تو خیابون قدم میزدن یا می‌رفتیم کافه با هم بودن منم دوست داشتم یکیشون داشته باشم.

مامان بابا خیلی دوسم دارن و چیزی برام کم نمی‌زارن ولی میگن بیرون پسرا مثل گرگ هستن و دنبال دخترا که زندگی‌شو خراب کنن و…

تو خوش شانس بودنم فقط مامانم خوب بود که هم خیلی خوشگله و هم مد روز لباس میپوشه برای همین لباسهای منم خیلی خوشگل و تقریبا فشن می‌زاره بپوشم.متوجه متلک های مردم به مامانم میشدم ولی اهمیتی نمی‌داد.

تقریبا از سنی که متوجه شدم باید به خودم برسم و خودنمایی کنم برای پسرا، شانس بد من حتی عروسی فامیل دوری هم نمیشد که برم بینم کی میاد و نمیاد فامیلامون کیا هستن شاید حداقل خواستگاری بیاد.

چند تا پسر عمو و خاله داشتم ولی یا سنشون بهم نمیخورد یا من خوشم ازشون نمی‌یومد خصوصا دوستام که میگفتن نباید با فامیل رل بزنی.اینا گذشت تا یروز سرکلاس آنلاین یکی از معلمای مدرسه گفت اگه میخاید نمره کامل درس رو بگیرید باید برید تو مراسم عقب مونده ها دور میدون های شهر عکس بگیرید بفرستید برام.

منم به بابام گفتم گفت اصلا نزدیک میدون نمی‌رم نمرات هم صفر شد گردن من.

مامانم هم گفت با دوستات برو .

چه عجب انگار کسی مخالفتی نداشت برم بیرون تنهایی .البته نه اینکه نرفته باشم بیرون ولی این بار فرق میکرد من میدونستم برای چی میخام بیرون و دیگه اونقدر بزرگ شده بوده بودم که خوب و بد رو تشخیص بدم.

ولی خوب دوست پایه و هم محله ایم هستی که رفته بود شهرستان با بقیه همکلاسی ها زیاد گرم نبودم یا محلشون دور بود.

گفتم مامان کسی نیست تنها میرم.مامانم گفت با خودم بیا من میرم بازار تو برو مراسم.

رفتم لباس پوشیدم چون اونجا همش بسیجی و پلیس با مانتو مدرسه آماده شدم. مامانم تا دید گفت این چیه همسایه ها فکر میکنن لباس نداری برو لباسهای دیگت بپوش.خودش گفت شلوار بگ و بلوز آبی بپوشم یه تاب مشکی کوتاه هم زیرش پوشیدم چون جلو باز بود گفتم اینجوری خوبه گیر نمیدن؟گفت نه همشون لباساشون لختیه روسری هم نمیخاد بیاری تو هنوز برات زوده یه لحظه جلو آینه خیلی خوشگل بودم گشاد بودن لباسام همه کم کاستی ها رو پوشش می‌داد.

لباسم جوری بود شکمم معلوم نبود ولی اگر دستم میاوردم بالا خیلی کم پیدا می‌شد.تخت بودن شکمم اعتماد بنفسم زیاد می‌کرد. رفتیم بیرون همون دم در پسر همسایه یه لحظه مات شد سریع رفتم تو آسانسور تا رفتم تو آسانسور نزاشتم درش بسته بشه تا مامانم بیاد ،پسره احمق فکر کرد بخاطر اون نبستمش اومد سمتم که بیاد تو گفتم مامان زود باش که بدونه مامانم قراره بیاد سریع رفت از اونجا.پسر بدی نیست ولی پیش خودش چی فکر کرد خدا می‌دونه.با مامان رفتیم بازار منو دور میدون مراسم پیاده کرد تقریبا شلوغ تر از روزای عادی بود و مامانم رفت.اولین بارم بود چنین حسی داشتم دوس داشتم دیده بشم بهم متلک بگن یا شماره بدن و شاید بهترین شب بود تا اون موقع.

خیلیا از من خوشگلتر من بودن خصوصا بعضی ها که تو پر بودن و سینه و باسن بزرگی داشتن ولی مثل من هم زیاد بود رفتم سمت مراسم جای که بشه یه سلفی گرفت که نمره رو بگیرم. تقریبا تو هر نمای میرفتم عکس زشت میفتاد چون باید تو گروه کلاسی می‌فرستادم دوست نداشتم عکس معمولی باشه.

برام جالب بود مامورا اصلا کاری به روسری و لباس من نداشتن اسمون نگاه میکردن یهو موشک تو سرشون نخوره.

چند تا پوز عوض کردم نه خیلی بد میفتادم خصوصا نور کم بود گفتم برم سمت میدون هم از جمعیت دوره و شاید پسری پا پیش بزاره. اونجا هم نور خوب بود ولی مراسم پشت نمی‌افتاد پسرا هم کسی چیز خاصی نمی‌گفت شاید من انتظارم زیاد بود. یک دو جای دیگه عکس گرفتم گفتم یکیش میفرستم دیگه گوشیم برداشتم دیدم

هنوز نیمه ساعتم نشده مامانم حداقل یک ساعت دیگه میومد دنبالم گفتم یه چرخی بزنم چندتا مغازه موبایل پیش هم بودن وقتم بگذره.یهو یکی گفت خانم ببخشید چرخیدم دیدم یه پسر هم سن خودمه خیلی خوش تیپ لباس لش سفید با شلوار جین لاغر مثل خودم. تند نگاش کردم که نکنه مزاحم باشه گفتم چیه؟

عکس واسه مدرسه میخاید بگیرید ؟

شما؟چرا دعوا داری داشتی عکس می‌گرفتی فک کردم برا مدرسه میخای.

دیدم راست میگه چرا این همه تند شدم من خو خودم دنبال این بودم که کسی چیزی بهم بگه حالا اینم گفته پس یه لبخندی زدم گفتم آره عکس برا معلم میخام ولی شما از کجا متوجه شدی؟

با این تیپ و قیافه معلومه مجبوری عکس بگیری خصوصا این همه جا عوض کردی.

این عکسو ببین من خودم تو کار عکاسیم.

وای خدا چی می‌دیدم یه عکس با کیفیت ولی یکم دور از من که داشتم از خودم سلفی می‌گرفتم خیلی خوشگل بود گفتم واقعا عکاسی؟ اره شمارت بده بفرستم برات. با شر ایت یا بلوتوث بفرست .

نه حجمش زیاده شیر ایت هم ندارم.شمارم بزن دوست داشتی پیام بده تا برات بفرستم.

شمارشو زدم تو گوشیم بعدش دست داد گفت من فرشادم فعلا بای.

موندم توش دست بدم یا نه گفتم نکنه فک کنه ندید بدیدم دست دادن گفتم بای.

رفت و تو جمعیت محو شد.به عنوان اولین نفر خیلی خوشم اومد ازش. دوستام گفته بودن نفر اول دلبسته میشی و بعد ولت می‌کنه و می‌ره و دلشکستگیش میمونه. برای همین سعی کردم وابسته نشم و برای خودم قضیه رو عادی نشون بدم. مامانم اومد و رفتیم خونه همش تو فکرش بودم هرچی تلاش میکردم بهش فکر نکنم بیشتر فکر میکردم.که چی بگم و اون چی میگه اصلا کیه و چیکارست و قصدش چیه.

خلاصه گزاشتم آخر شب پیام دادم سلام من نازنینم تو پارک بدون اجازه ازم عکس گرفتی حالا بفرستش.

این همه دوربین تو خیابون و مغازه صبح تا شب فیلم میگیرن مال ما شد بدون اجازه.

عکسو فرستاد و گفت یه چیزی بگم؟ بگو ، تا حالا دختری به این خوشگلی ندیدم.

این حرفش خیلی بهم انرژی داد.

موندم چی جوابش بدم.

گفتم مرسی از شما . و فهمیدم ازم خوشش اومده دیگه نباید کاری میکردم که اون بفهمه منم خوشم ازش اومده باید بزارم برای بدست آوردنم تلاش کنه.

رفتم تو گروه کلاسی و عکس رو فرستادم خیلیا عکس فرستاده بودن بجز یکی دونفر که با لباس شخصی بودن مثل من بقیه با چفیه و مانتوی سیاه لباسهای جلف عکس فرستاده بودن.

اصلا انتظار نداشتم بعد ارسال عکس یکی از همکلاسیام‌زنگ زد گفت نازنین این خودتی؟چقدر خوشگل شدی.خیلی خوشهال شدم.

چندتای دیگه از دوستام هم پیام دادن و تعریف کردن.

فرشادم پیام داده بود ولی برای اینکه فک نکنه با بچه طرفه دیر سین میکردم و جواب میدادم.

ولی اون با حوصله بود.یکم پیام بازی کردیم آخر شب، ولی در حد معقول نزاشتم زیاد خودمونی بشه فقط آخرین پیامش خوشم اومد که نوشته بود خدافظ خوشگلترین دختر.تو دیگه نازنین خودمی.بعد اون آفلاین شد

منم خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم یه پیام از یه ناشناس رو گوشیمه سلام خوشگل خانوم.من داداش یکی از همکلاسی هات هستم دیشب عکست تو گروه دیدم خاستم بگم اگه اجازه بدی فابم باشی.

نمی‌دونستم فاب چیه نت هم قطع بود که معنیش سرچ کنم به فرشاد پیام دادم معنیش گفت و متوجه شد تنها نیست.

عکس پروفایلش خیلی جذاب بود.شاید ده برابر فرشاد گفتم شاید روتوش یا هوش مصنوعی یا عکس کسیه .

گفتم ببین آقای محترم اینکه عکس پروفایل قطعا خودت نیستی چون تا حالا کسی از برادران دوستام ندیدم این عکسش باشه و لطفاً مزاحم نشو.

دیدم کلی عکس دیگه از خودش فرستاد خیلی جذاب بود.حتی با شلوارک و بدن لخت برام فرستاد از من خوشگلتر بود. مات شده بودم یه پسر چطوری می‌تونه اینقدر بی بی فیس و سکسی باشه.

گفت من با هر کسی رل نمی‌زنم اگه دوست داشتی تا باهم قرار بزاریم.

از غرورش هم خوشم اومد هم بدم.چون مغرور بود ولی پسر بدون غرور هم بدرد نمیخوره.

حالا منی که مدت‌ها دنبال به دوست معمولی بودم در حد چت حتی ، الان دو نفر پیدا کرده بودم که دوتاشون منو میخواستن و من موندم که چیکار کنم کدومشون بهتره.خجالت هم می‌کشیدم از کسی مشورت بگیرم.کارم شده بود چت با این دوتا و البته کلاس آنلاین.هر چند فک میکردم رفتارم طبیعیه و کسی متوجه نیست نگو مامانم دقیق میدونست دوست پسر پیدا کردم.

اومد گفت این پسره کیه اینقدر ذهنتو مشغول کرده ؟ هیچ پسری ارزش تو رو نداره و… حالا من چطوری بهش بگم یکی نیست دوتاست.

خاستم کتمان کنم گفت چتات خوندم خوشم اومد چون دختر خودمی خیلی خوب رفتار کردی که سر قرار نرفتی و به هیچکدوم جواب ندادی و حد و مرز براشون مشخص کردی.

گفتم قصدم فقط اشناییه و بدونم چطوریه و نذاشت حرف بزنم گفت همه دخترا باید بدونن چطوریه و امل نباشن بهم کلی روحیه داد تا بهش اعتماد کردم.

گفت دیگه چتات نمی‌خونم چون فهمیدم خودت خیلی باهوشی فرشاد بچه خوبیه و قابل اعتمادیه ولی تو دلت با مبین هست اینا دوتاشون برای ازدواج و آینده مناسب نیستن در حد آشنایی که بدونی دوست پسر چیه خوبن.ولی من جات بودم فرشاد رو انتخاب میکردم چون وضع مالیش خوبه و معلومه پول خرج کنه. دیگه خود دانی.

به اینجا فکر نکرده بودم چون اصلا من مشکل مالی نداشتم.ولی خوب پول هم خوبه.

اونا داشتن از نیومدن من سر قرار خسته میشدن که چطوری نمیتونم بیام بیرون و شرایط من رو درک نمی‌کردن.

به مامانم گفتم میخام برم سرقرار کافه زود هم میام جای هم باهاشون نمی‌رم در حد کافه.

چرا کافه بگو بیان خونه منم هستم مشکلی برات پیش نمیاد.

چطوری بگم بیاید خونه پیش مامانم به نظرت میان؟ بگو خونه دوستمه منم مامان دوستام یا بگو خونه رو جور کردم به مامانم گفتم شما همکلاسی و باهم درس بخونیم تا بیاد بابات هم سرکاره.

بد هم نمی‌گفت خونه خودمون خیلی راحت تر بودم.

تصمیم رو هم گرفتم چرا باید یکی رو انتخاب کنم من که نمی‌خوام زنش بشم پس دوتاش رو انتخاب میکنم.

به فرشاد پیام دادم فردا بیا خونه من و مامانم تنهاییم مثلا تو زبان انگلیسیت بهتره و میخای بهم زبان آموزش بدی و داداش یکی از همکلاسی هام هستی.

اونم از خدا خاسته قبول کرد ولی تایمش بد بود باید صبح میومد.

قرار گذاشتیم ساعت ۹ بیاد تا صبح زود خوابم نبرد تا ساعت ۲ چت میکردم تا ۴ تو فکر فردا بودم بعدش خوابم برد.

مامانم جای من پیام داده بود ساعت ۱۱ بیا.اونم گفته بود باشه.

ساعت ۱۰ بیدار شدم گفت عروس خانوم برو به خودت برس خیلی حس حال خوبی بود.تازه فهمیده بودم بی قراری و انتظار چیه.

به مامانم گفتم بهش گفتم برای آموزش زبان میاد و می‌دونه تو مامانم هستی.باشه فقط زیاده روی نکن در حد بوس و بغل لب لخت نشی براش.

باشه مامان.

ساعت ۱۱ شد اومد منم رفتم دم آسانسور تا بیاد وقتی اومد خیلی با اونی که تو میدون دیدم یا عکس‌اش فرق میکرد خیلی خوش تیپ تر شده بود قبلاً یه سال ازم بزرگتر بود الان انگار بزرگتر نشون میداد.سلام و احوالپرسی با من و مامانم اومد رفتیم تو اتاق گفت درو باز بزار منم خجالت کشیدم درو باز گزاشتم کتاب‌های زبان دستش بود و شروع کرد مثلا درس دادن که مامانم شک نکنه نمی‌دونست مامانم همه چی می‌دونه.

دیدم مامانم با سینی پذیرایی اومد تو و گزاشتش و موقع رفتن در رو بست گفت صدای تلویزیون زیاده اذیتتون نکنه.

ادامه…

نوشته: نازنین

بازدید 7,702

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

7 پاسخ به “تجربه اول نازنین”

  1. این مشخصاتی که از فرشاد دادی خیلی شبیه دوستم بود اصلا انگار خودشه

  2. این مشخصاتی که از فرشاد دادی خیلی شبیه دوستم بود اصلا انگار خودشه

  3. بی خودی عجیبه دخترها چرا فک میکنن برا خواننده مهمه که لگ آبی پوشیدن یا قرمز یا فلان تی شرت و …؟؟؟یا چرا برای خواننده مهم باشه فرشاد چی پوشیده بود؟؟؟ فقط به یه دلیل مهمه که ثابت کنن دخترن

  4. اسم داستانو باید میزاشتی منو مادر کص و جاکشم ، کسکشی واسه دختر زیر سن قانونی توسط مادرو نخونده بودم که خوندم!

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...
مشکل عدم نمایش کنترلرهای پلیر ویدئو در نسخه دسکتاپ برطرف شد.