همیشه از کودکی پسرعمم برام مثل داداش بزرگترم بود، میدونستم دوستم داره ولی فکرمیکردم دوست داشتنش مثل مدل دوست داشتن خودمه، یعنی خواهر برادری، حتی یک لحظه هم فکرنمیکردم این پسر نجیب و خجالتی عاشقم باشه! تا زمانی که رفتم دانشگاه، یکبار تو مهمونی خانوادگی بحث ازدواج و خواستگارهای من اومد، متوجه شدم ساسان پسرعمم، بهم ریخته! اصلا یک حالتی داشت که احساس میکردم دور از جونش داره سکته میکنه! صورتش برافروخته شده بود، و انگار به سختی نفس میکشید! پاشد رفت تو حیاط خونه، منم به بهانهای پیچوندم رفتم پیشش، دروغ چرا داشتم از نگرانی میمیردم، رفتم سمت حیاط صدای گریههاشو شنیدم، دیگه واقعا دیونم کرده بود، این پسر چش شده! از دور صداش زدم که فرصت داشته باشه خودشو جمع و جور کنه، رفتم پیشش بهش گفتم کی داداشی منو ناراحت کرده! یکدفعه بهم خیره شد گفت مریم من نمیخوام داداشیت باشم من همیشه عاشقت بودم، از لحظه اول که سه سالت بود دلم میخواست زنم باشی! این حرفاش انگار منو تو یک شوک فرو برد! انگار مغزم داشت تازه علت و معلولهای رفتاری ساسان میدید! آره حالا کاملا رفتارش در گذشته مشخص شده بود برام که رفتار یک عاشقه! ولی اون ساسان برام یک برادر بود! نتونستم وایسم یا حرفی بزنم، فقط دویدم سمت خونه! ولی چیزی موقع رفتن شنیدم که خیلی جگرمو سوزوند! ساسان فقط گفت آخ! تو مهمونی نه صدای کسیو میشنیدم نه میتونستم حرف بزنم، ذهنم کاملا مشغول بود، بعد یک روز یک پیام از ساسان دریافت کردم، گفت نمیخوای چیزی بگی؟! هرکاری کردم نتونستم تایپ کنم، بعد یکساعت نوشت دلت با من نیست؟ براش نوشتم آخه تورو فقط برادرم میدونستم نمیتونم جوری دیگه نگاهت کنم! این ارتباط پیامی ما و خواهش التماس ساسان یکسال طول کشید، حتی وقتی همو میدیدم و تنها میشدیم با نگاهش بهم التماس میکرد! تا یکروز بهم گفت باشه به انتخابت احترام میگذارم و دیگه چیزی نمیگم، دلم میخواست خوشبختترین زن دنیا باشی کنارم، حالا که برات ارزشی ندارم، امیدوارم با هرکسی دیگه شد خوشبخت باشی، بهم گفت ازم فاصله میگیره تا کم کم فراموش کنه احساسشو و واقعا هم همین شد، دیگه تو مهمونیها نمیومد! به بهانه کار و…، یکم احساس تنهایی میکردم، بهش عادت کرده بودم، ولی خب نمیتونستم به عنوان شوهر بپذیرمش، ۱۰ سال گذشت، هردو مجرد بودیم و بالای سی سال شده بودیم، یکبار رفتیم خونه پدربزرگم، عمم اومد و ساسان! فکرکردم قطعا دیگه منو یادش رفته، یکم یاد گذشته کردم بازیهامون و… بهم یک حرفی زد که یکم عجیب بود ولی دلمو قلقلک داد! بهم گفت یادته تولدت بود هرکی بهت کادو داد بغل کردی جز من! خندمون گرفت، گفتم آخه اونا همه دختر بودند تو پسر! گفت من این حرفها حالیم نیست یک بغل طلبکارم! یک احساسی بهم میگفت اون نگاه و اون رفتار فرقی با ۱۰ سال پیش نکرده و هنوز عاشقمه! کرمم گرفته بود بفهمم! بهش گفتم خب بیا بغلت کنم! انگار بهش برق وصل کردند! گفت الان؟ گفتم پس کی؟ گفت آخه میبینند! گفتم بریم حیاط؟! رفتیم حیاط یک گوشه پشت درختها! بغلم کرد، چند لحظه بعد دیدم داره مثل ابر بهار رو شونم گریه میکنه! دلم ترکید از غم گفتم چی شده؟ گفت منو ببخش من هنوز عاشقتم! یکجورایی از شنیدنش لذت بردم! انگار دیگه منم نمیتونستم ساسان به چشم برادر ببینم! نمیدونستم چی بگم فقط محکمتر بغلش کردم، گفتم باشه زنت میشم! یک لحظه ساسان ساکت شد، سرشو بالا اورد و نگام کرد، گفت زنم میشی؟! گفتم بله! خجالتم کشیدم و سرم افتاد پایین، یکدفعه شروع کردم خندیدن! و همونجوری که تو بغلش بودم شروع کرد پریدن از شادی! بعد باز بهم نگاه کرد، چشم تو چشم بودیم و کم کم بهم نزدیک شدیم، شروع کردیم بوسیدن لب همدیگه، دروغ چرا همش خودمو سرزنش میکردم چرا این همه سال دلشو شکستم! یادم نیست چقدر بهش لب دادم ولی همه وجودم احساس میکرد دیگه مال اونم، کصمم خیس خیس شده بود! منو چسبونده بود به دیوار حیاط، اصلا احساس نمیکردم که کیرش برام شق شده باشه! فقط داشت با تمام وجودش لبمو میخورد، پامو دور کمرش حلقه کردم و محکم فشارش دادم به خودم، انگار اون لحظه اونم کم کم داشت شهوت وارد عشقش بهم میشد، راست کرد و قشنگ رو کصم احساس میکردم کیرشو، یکدفعه یک تلمبه همونجوری زد! لذت باعث شد آه بکشم! لبشو از لبم جداکرد، بهم نگاه کرد، چشم هردومون خمار بود، شروع کرد همونجوری با لباس تلمبه زدن و خوردن گوش و گردنم، اصلا برام مهم نبود کسی صدامو بشنوه! فقط ناله میکردم! دستشو برد زیر پیرهنم، ممههامو چنگ میزد از رو سوتین، دکمه های پیرهنمو باز کرد با یک هیجانی به ممههام نگاه میکرد، از سوتین درآورد و شروع کرد به خوردن! خیلی احساس عجیبی بود، هیچوقت احساس اینجوری نداشتم چون هیچ پسری تو زندگیم نبود، انقدر مثل یک نوزاد خورد که من احساس کردم ارضا شدم! جلوم نشست، یکم بیحال بودم بخاطر ارضام، شلوارمو شورتمو باهم کشید پایین! ناخودآگاه دستام از خجالت رفت رو کصم که خیس آب بود، شروع کرد به بوسیدن دستام، شل شدم و آروم اجازه دادم دستامو برداره، تا کصمو دید بهش حمله کرد و شروع کرد به خوردن! انگار برق منو گرفت، یک ناله بلند کردم که مطمئنم اگه پنجره باز بود همه میشنیدند، داشت کصمو میخورد و من داشتم دیونه میشدم، موهاشو چنگ میزدم و سرشو به کصم فشار میدادم، یکدفعه یک ارضا شدید شدم، جوری که قشنگ احساس کردم آبی از کصم داره تو دهن و صورت ساسان میپاشه، بدنم انقدر لرزید و شل شد که همه فشار وزنم افتاد رو ساسان، یکم که آروم شدم اومد بالا، گفت خانم خوشگلم دوست داشتی؟! اون جمله و اون احساس ارضا یک لحظه انگار ریتم قلبمو تغییر داد، احساس لذتی از قلبم تو کل تنم احساس کردم، عاشق ساسان شدم، فقط خندیم و از خجالت سرم رفت پایین، کمربند و شلوارشو باز کرد، کیرشو دیدم شق شق، چشممو بستم، منو چسبوند به دیوار، گفت دیگه مال منی! شلوار شورتمو از پام درآورد و کیرشو جلوی سوراخ کصم تنظیم کرد، بهم خیره شده بود، اومد جلو و لبمو بوسید،همون لحظه شروع کرد فرو کردن! یک درد و لذت عجیبی وجودمو کرد، با لباش داشت صدای ناله و دردمو خفه میکرد، تا اینکه فهمیدم تا ته رفته، یکم نگهداشت، بهم نگاه کرد و شروع کرد به خندیدن، گفت این همه سال کجا بودی عشقم! سرم پایین افتاد ولی دیگه قطعا نمیتونستم از پسری که کیرش تو کصمه خجالت بکشم یا فرار کنم، کم کم تلمبه شروع شد، یادم نیست چقدر طول کشید ولی وسطاش شروع کرد مالیدن کلیتوریسم که باعث ارضای شدیدم شد، خودشم ناله میکرد و کاری که نباید کرد! تمام آبشو ریخت تو کصم! ولی انقدر احساس قشنگی بود محکم بغلش کردم و فکرکنم ناخنم کمرشو جرداد! همونجوری لب میدادیم و تو بغل هم بودیم، کم کم با بیمیلی از بغل هم دراومدیم، بهش گفتم دیونه حاملم کردی که! خندید گفت میخواستم مطمئن بشم زنم میشی! خندیدیم، خودمونو تمیز کردیم رفتیم بالا، دیدم داره با مادرش پچ پچ میکنه، بعد عمم رفت پیش مادرم حرف زدند، بعد مادرم اومد بهم گفت عمت ازت خواستگاری کرده برای ساسان! من یک خنده با لذت کردم که مادرم با نیشگون پهلومو گرفت، فهمیدم و سریع سرمو انداختم پایین، عقد کردیم چند روز بعد و من تو دوران عقد متوجه شدم پریود نشدم! تازه یکم افتاد که قرص باید میخوردم و دیر شده! به ساسان گفتم و عروسی جلو انداختیم و خوشبختانه جز مادر منو ساسان و خواهرامون هیچکسی نفهمید بچه چرا سه ماهست ولی دو ماهه ازدواج کردیم:))))))
نوشته: مریم
3 پاسخ به “با یک بغل ساده منو مال خودش کرد”
خوب نوشتی ولی باورپذیر نیست. چطوری از یک قهر ده ساله یه شبه پریدی تو بغلش و اونم وسط حیاط کرد تو کست و حاملت کرد! موقع نوشتن دستتو از تو شلوارت دربیار که مغزت بیشتر کار کنه.
خوب نوشتی ولی باورپذیر نیست. چطوری از یک قهر ده ساله یه شبه پریدی تو بغلش و اونم وسط حیاط کرد تو کست و حاملت کرد! موقع نوشتن دستتو از تو شلوارت دربیار که مغزت بیشتر کار کنه.
فرانچسکو توتی