سلام من برگشتم با داستانی دیگر لطفا داستان های قبلی من و بخونید این یک داستان هست و نه یک خاطره
من امیر پسری ۱۹ ساله که تا بحال عاشق کسی نشوده بودم و دوستانم را که میدیدم برای یک دختر هرکاری میکنن مسخره میکردم اماداستان من از کجا شروع شد یک روز سرد زمستانی که در سراسر شیراز باران میبارید در کافه دوست دوران کودکیم عرفان نشسته بودم که در باز شد ناخاسته برگشتم وای خدای من یک خانوم با قدی حدودن ۱۷۰ با یک بوت مشکی پاشنه بلند با لگ مشکی چسبون و یک شنل قهوه ای با موهای مشکی بلند و کولاه فرانسوی و عینکی با فرم گرد و با کتابی به نام مست عشق وارد شد از کنارم که گذشت متوجه عطرش شدم و بخاطره شغلم که پدر برایم مغازه عطر فوروشی باز کرده بود خوب عطر ها رو بلد بودم اما هرچی فکر کردم متوجه عطرش نشدم چی هست شاید این زن که میخورد همسن های خودم هست هوش از سرم برده میز پشتیم نشست من نمیتونستم ببینمش برای همین جامو عوض کردم مشغول خواندن کتاب بود و عرفان سر میزش رفت و سفارش داد دقایقی بعد عرفان با یک نسکافه و کیک شکلاتی به سر میزش رفت و اومد پیشم تا نشست گفتم عرفان چه خوبه گفت چی امیر خودتی از یه خانوم تعرف کردی چیشده وای دنیا به اخر رسیده وای عرفان جدی باش نمیدونم چرا ضربان قلبم بالا رفته عرفان گفت فکنم داداشم عاشق شده بلند شو برو سره حرفو باز کن نه زشته فک میکنه هولم در ضم من روم نمیشه یه نیم ساعتی نشستم نگاش کردم که دیدم رفت حساب کنه منم بلند شدم و پای صندوق. بهش سلام کردم خیلی مهربان و تنه یک صدای لطیف گفتن سلام عرفان به خانوم گفت قابل نداره ۳۵۰ تومان گفت میشه لطفا اول اقا رو حساب کنید من باید با همراه بانک پرداخت کنم طول میکشه که عرفان گفت اقا امیر خودین مشکلی نداده که من کارتو به عرفان دادم داداش لطفا حساب کن خانوم مهمان من هستن که گفت داداش برو نیاز نیست شب میام مغازه جبران میکنم با خنده که خانوم گفت نه اقا اصلا من گفتم چیزی نیست و با اصرار راضی شد و از کافه داشتم خارج میشدم که درو به نشانه احترام باز نگه داشتم خانوم چترشو باز کرد وسیله دارین نه خونمون قصرالدشته نزدیکه گفتم میخواین برسونمتون گفت به اندازه کافی مزاحمت داشتم ممنون گفتم مراحمید من مغازم معالی اباده در هر صورت مسیرمه که گفت مغازتون چیه گفتم هوا سرده بفرماید تو ماشین حرف میزنیم که گفت هر جور دوس دارین ماشین گجاست اونجا اون ۲۰۷ مشکی رفتیم پای ماشین درو براش باز کردم تشکر کرد چه بوی خوبی اره گفتم اره این عطر خیلی دوس دارم Dunhill for men گفت بوی چوبو دوس دارم بهم حس کلاسیک میده گفتم من عر فروشم تو پاساژه افتاب تجاری ۱ خوشحال میشم بیاین پیشم و کارتمو دادم و تشکر کرد خونشون کوچه ۳ قصر الدشت بود میخورد از خوانواده های اصیل شیراز باشن و شب همش به فکرش بودم یه یه هفته ای همش کافه عرفات بودم بلکه بیاد اما خبری نبود که عرفان میگفت خونشونو که بلدی یه سر برو من مخالف بودم که یه حدود ۹ روزی گذشته بود ساعتای ۷ شب دیدم یه خانوم با یه کفش پاشنه بلند و یه کت شلوار مشکی و لباس زیرش قرمز و یه شال که دور گردنش بود وارد شد سلام خوب هستین ممنون شناختین بله مگه میشه نشناسم خوبین شما ممنون و دستم جلو اوردم و باهام دست داد خدا چه دستای کوچیک و لطیفی گفتم اون روز نشد خودمو معرفی کنم امیر ارسلانم دستشو کشید خیلی خوشبختم منم بیتا هستم گفتم خیلی خوشبختم انتظار داشتم زود تر ببینمتون گفتهمیشه منتظره یه خانوم میمونید که حتا اسمشم نمیدونید گفتم نه اصولا که چی کلا منتظر خانومی نبودم تو زندگیم شما یخورده خوش صحبت بودین دوس داشتم دوباره هم کلام شیم که گفت همچنین ببخشید مشغول امتحان بودم عه امتحان چی گفت رشتم ادبیاته سال اول دیگه همش اید درس خوند چون ترم یک خیلی مهمه گفتم بهبه پس شما شاعرید گفت نه این جسارتو نمیکنم هرزگاهی یه چیزای مینویسم شما چی که گفتم نه من مشغول کسب و کارم گفت خیلیم خوب من یه عطر میخوام گفتم خوب جای اومدی من همه کارام اصله از هرکی بپرسین تاید میکنه و حتا با اسکن خود عطرم متوجه میشین گفت من اصلا از عطر سر در نمیارم گفتم پس بزار براتون یه چند تا کار بیارم من خودم یه راحیه رو خیلی دوس دارم و سعی میکنم کمتر این کارو بفروشم که زیاد نشه تو بازار هر چند ازش خیلیا استفاده میکنن اما همش کپی و بوی اصلشو نمیدی معدود کسی هست که اصلشو بزنه و واسش یه Halloween Passion این خیلی خوبه و بو کرد اره خیلی خواصه قبل تو خیابون حس کرده بودم اما این خیلی بهتره این کار چند که گفتم اصلا قیمت نپرسید که گفت این طوری حس بدی میگیرم اگه حساب نکنید من نمیبرم که گفتم شما بزارید جای هدیه گفت به چه مناسبت گفتم شاید برای اشنایتمون گفت شما با همه که اشنا میشین هدیده میدین نمیدونستم چی بگم که گفتم نه فقط به کسایی که منتظر این باشم که دوباره ببینمشون که گفت از کجا میدونید حالا دوباره منو میبینید گفتم وقتی یه بار اومدین بار دوم میاین و با یه صدای لطیف خداحافظی کرد من رفتم دنبالش بیتا خانوم عطرتون که گفت وای یادم رفت گفتم کی همو میبینیم گفت کارته مغازه روش شمارتون هست بهتون پیام میدم ساعتای ۱۰ مغازه رو بستم و رو تختم ولو بودم که دیدم تو تلگرام نتیف اومد سلام بیتا هستم سلام خوبین گفت ممنون بله شما خوبین نوشتم بله دوس داشتین گفت اره بوی خیلی خوبی میده گفت فردا وقتت ازاده اره چه زمانی گفت ساعت ۶ باغ ارم گفتم پس ساعت 5.30در خونتون هستم که گفت نه خودم میام گفتم نه این چه حرفیه و شب بخیر گفت و من براش این بیتو فرستادم
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
حافظ
چند دقیقه بعد این امجیو فرستاد
صبح سره ساعت رسیدم یه ۵ دقیقه گذشته بود اومد پاین با یه کت سفید با شلوار مشکی و کفش مشکی پاشنه بلند سلام کردد ببخشید دیر شد تو راه همش از این که چرا رفته ادبیات حرف میزدیم تو اصلسی پشت چراغ قرمز بودیم که یه دختر گفت عمو گل میخری گفتم همش چند گفت همش ۵۰ تا هست شاخیه ۱۰۰ گفتم کارتخون داری و ۵ تومن کشیدم و همشو دادم به بیتا گفت ممنون یکی هم بس بود گفتم هم یکی برای شما کمه و هم برای اون دختر تو باغ ارم داشتیم راه میرفتیم که دستشو گرفتم و اون هیچ مخالفتی نکرد گفتم دوس داری بریم بستنی بخوریم گفت تو این هوا گفتم اره من از بچگی عاشق بستنی های بابا بستنیم تو هر هوا گفت باشه رفتیم خیابون بغلی همیشه صفش شلوغه یه ۲۰ نفری جلمکن بودن دوتا گرفتیم تو ماشین مشغوله خورد بودیم که دور لبش بستنی مونده بود که با دستم پاکش کردم یدفعه خجالت کشید سرشو پاین انداخت و با دسمال پاک کرد گفتم بیتا جان سرشو بالا اورد دوس داری بریم شام بیرون گفت به یه شرط گفتم چی گفت این که من حساب کنم گفتم عمرن گفتم اگه میخوای باز همو ببینیم خواهش میکنم گفتم اخه گفت لطفا گفتم باشه رفتیم خوشا شیراز گارسون اومد چی میل دارید و منو رو داد همش نوشیدنی و قلیون بود منو بود گفت مهمان مجموعه هستین قبل غذا اخه امروز مشکلی پیش اومده غذا مون ساعتای ۹ سرو میشه گفتم خیلی ممنون که رئیس مجموعه اومد پاشدم کفشمو پوشیدم اخه اون جا یکی از بهترین رستوران شیرازه و بصورت قدیمیه و تخت داره گفت خواهش میکنم بشینید و دست دادم گفت ببخشید امروز نمیدونم چرا گاز قطع بود لطفا چیزی سفارش بدید و از موسیقی لذت ببرید تا شام حاضر شه که گفتم نه جناب این چه حرفیه بلخره پیش میاد من مشتری قدیمی هستم و رفتن با بیتا داشتیم انتخواب میکردیم که گفت من یه دمنوش زعفران و من گفتم زشته اگه قلیون سفارش بدم گفت نه راحت باش و یه قلیون لرد انگلیش سفارش دادم داشتیم از موزیک لذت میبردیم قلیون اورد بیتا داشت از گذشتش میگفت که تا حالا با کسی نبودا منم گفتم من همینطور داشتم قلیون میکشیدم گفت میشه منم امتحان کنم گفتم بار اولته گفته اره نه تاحالا قلیون نه سیگار فقط یه بار با پدر مشروب خوردم گفتم چه خوب و شلنگو دادم گفتم مک بزن فوت نکن که شروع کرد چس دود چند دقیقه بعد گفت حالم بده گفتم فشارت افتاده سریع یه چای نبات گارسون اورد خورد گفتم بیا اینجا الان خوب میشی سرشو گذاشتم رو شونم و بغلش کردم واسه اولین بار و در گوشش سعی میکردم بخندونمش و اون میخندید وای موقع خندیدنش اون چال لپاش واقعا زیبا بود شام حاظر شد خوردیدم و ساعتای ۱۰ رسوندم خونشون موقع پیاده شدن دستشو بوسیدم گفت میشه فردا همو ببینیم گفتم اره و رفتم تا صبح به عکسش خیره بودم صبح در مغازه بودم یه پیامش دادم اما سین نزد گفتم حتما سر کلاسه ساعتای ۱۲ دیدم بیتا اومد با یه مانتو جلو باز سفید لباس زیرش صورتی و کفش اسپورت مشکی و شلوار پارچه ای بهبه بیتا خانوم رفتم دستش یه کیف مانند بود این چیه گفت یه هدیه و بغلش کردم و دستشو بوسیدم اومدم بتزش کنم گفت الان نه گفتم باشه گفت کی میبندی گفت هرزمانی گفت میشه کرکره رو پاین بیاری گفت اره و اوردم پاین گفت ناهر درست کردم امیدوا م دوس داشته باشی گفتم واقعا چی درست کردی گفت مرغ گفتم به به بیا بریم بالا گفت بالا اره انباره مغازه تو راه بالا رفتن دوباره بغلش کردم و اوندیم تو انبار یه قالی کوچیک واسه استراحت کردن داشتم پهن کردم و دوتا بالشم اوردم گفت بهبه چه جای باحالی و سفرورو پهن کرد و در مرغو باز کرد تو یه ظرف بود وای خدا میخورد خوشمزه باشه سرخ شده بود و تو یه ظرف جدا گان اب مرغ و تو یه ظرف در دار برنج زعفرانی اومد بشقاب بیاره گفتم اگه دوس داری کثیف نکن تو همین بخوریم گفت هرجور دوس داری و شروع کردیم خوردن اخره غذا بود که دیدم دوغم داره و خوردیم دوغش تیر خلاص بود گفتم واقعا ممنون خیلی خوب بود گفتم بیتا میدونی بابام چی میگه گفت نه گفتم میگه غذا مثل گولست تا میخوری باید بیفتی خندید گفت بابابزرگ منم میگه سفررو از رو فرش کشوندم اونور گفتم میای گفت چرا که نه پتو هم اورد و همو بغل کردیم گفت بیتا میشه بوست کنم گفت اره و بهم چسبیدیم ولی خدا چه لبایی داشت بار اولم بود خیلی چسبید بعد که جدا شدیم انگار خجالت کشیده بود سرشو بین بازوم و کپهلوم قایم کرد من دستم تو موهاش بود و خوابمون برد ساعت ۵ بود صدای زنگ بخدمون اومدیم گوشی بیتا بود الو مامان جون سلام عه واقعا باشه خداحفظ گفتم چی شده گفت مهمون داریم شب باید بدم گفتم میرسونمت وسایل جمع کرد نگاش میکردم دوباره لبشو خوردم گفت ارسلان میشه زود تر برسونیم مامانم دس تنهاست گفتم اره و رسوندمش موقع خداحفظی دوباره همو بوسیدیم گفت فردا دوباره میبینمت این دفعه لطفا دشک بیار کمرم درد گرفت و رفت اخر شب کلی از خوانواده هامون بهم میگفتیم که گفتم فردا ظهر کجای گفت ۱ دانسگاهم تموم گفتم میام دنبالت به خونه بگو منتظرت نباشن گفت باشه ظهر ساعت ۱ در دانشگاش بود دانشگاش کناره حافظیست خیابون ادبیات از دوستش خدافظی کرد همو بوسیدیم گفتم بیا کار داریم گفت کجا میریم گفتم ما ت. گیریلند صدرا ویلا داریم میریم اونجا گفت ارسلان کی برمیگردیم گفتم هر زمان که بخوای زنگ دوستش زد گفت مامانم زنگ زد شب پیش تو میمونم و زنگ مامانش زد گفت مامان من فردا امتحان دارم خونه غزل میمونم و غطع کرد گفت پس تا فردا صبح هستیم گفتم میشه این طوری شود دانشگاهم بپیچونی گفت اگه بپیچونم تا فردا عصر پیش همیم رفتیم رسیدیم از صبح جوجه سیخ زده بودم سریع گزاشتم رو منقل گفت ارسلان جونم لباس راحتی نداری گفتم والا مال مامانم باید باشه تو اتاق مخصوصش رفت یه ۱۰ دقیقه بعد دیدم با یه شلوار و یه شومیز اومد مامانت ناراحت نشه گفتم دیشب که گفتم من تک پسرم و پدرم فوت کرده مامانم هر کاری که به من ربط داشته باشه کلا ناراحت نمیشه همو بوسیدیم گفت ارسلانجونم تو چه جور رابطی میخوای گفتم جدی گفت یعنی ازدواج گفتم اره اگه تو بخوای گفت من پدرم چند وقته پاشو کرده تو یه کفش که برام خواستگار بیاد گفتم کی هیت با عصبانیت گفت پسر عموم ۲۰ سالشه المانه گفتم تو چی گفت خیلی بیشوری من چی گفتم نظرت گفت من الان کجام گفتم پیشه من گفت پس نظرم تویی گفتم دور سرت بگردم اصلا میخوای ماه دیگه بیام گفتم چرا ماه دیگه حالا نه دیگه انقد زود گفتم ماه دیگه ۲۰ سالم میشه زودم نیست گفت نمیدونم گفتم غذا حاظره رفتیم خوردیم بغلش کردم رفتیم تو اتاق گفتم بخوابیم گفت هر کاری که دوس داری بکنیم من اینو چراغ سبز گرفتم و شروع کردم لب گرفتن رفتم پاین تر و گردنشو میخوردم گفت کبودم نکنی گفتم اتفاقعا باید کبود شه و شروع کردم دکمه های شومیزشو باز کردم و درش اوردم و فقط یه سوتین داشت که بازش کردم وای خدا یه سینه ۷۵ با نوک گلبهی نوکش خوردم که دیدم داده ناله میکنه دستم گزاشتم رو کصش از رو شلوار داغ بود جدا کردم خدمو و شلوارو شرتشو دراوردم وای واقعا دارم درست میبینم چرا اقد سفیده رنگ داخلش هم رنگ سینش بود گلبهی بدون یه زره مو رفتم بوسیدمش و شروع کردم لیسیدن از لذت دیگه داشت جیغ میزد به ان دیدم صورتم خیس شد و بیتا بی حال شد رفتم پیشش گفت ممنونم گفتم من از ات ممنون گفت لباستو دربیار نوبت توعه لخت سدم کیرم مثل فنر افتاد بیرون ۱۷ سانته بوسیدش و سرشو کرد تو دهنش اولاش دندونش میخورد ولی کمکم بلد شد گفتم بیتا میتونم کامل کنم این رابط رو گفت به شرطی تنه
ام نزاری گفتم تا اخرش باهتم سرکیرمو رو کصش بالا پاین میکردم سرشو تنظیم کردم کردم ت. سرشو جیغ زد ارومم یه ۳و۴ ثانتی تو بود که جیغ زد کشیدم بیرون دیدم خونیه فهمیدم بکارتشو از دست داده با دسمال پاک کردم و گفتم الان دیگه زن خودمی و کیرمو جو گیر شدم تا ته کردم تو بیتا از درد گریه کرد گفتم بلخشید گرمای کصش و تنگیش دیونم کرد اونم گریش بند اومد شروع کردم تلمبه زدن ابم درشت میومد کشیدم بیرون و همش ریخت رو شکمس پاکش کردم و تو بغل هم بیهوش شدیم
عصر از خواب بیدار شدیم رفتیم حمام تو حموم لخت همدیگرو بغل کرده بودی بدون هیچ حس شهوتی انگار دوست داشتیم تا اخر دنیا بغل هم باشیم که بیتا گفت ارسلان میشه بریم بیرون حالم داره بد میشه چرا عزیزم نمیدونم سینم گرفته فکنم بخاطره بخار حمام رفتیم بیرون نشوندمش رو تخت براش اب اوردم و خشکش کردم حالش بهتر بود و لباس پوشید و برا شام با هم دیگه لازانیا دورست کردیم موقع خواب گفت ببخشید ارسلان من الان اصلا حسشو ندارم عزیرم گفتم اشکال نداره تو فقط بغلم کن صبح زودتر بیدار شدم و یه صبحانه مشتی با سوسیس و کالباسو سرخ کردم و یه تخم مرغ درست کردم وسطش از خواب با کلی ناز عشوه بیدارش کردم و صبحانه خردیم تا عصر باهم بودیم رسوندمش خونش فردا عصر اومد پیشم در مغازه مغازه رو سپردم دست شاگردم و رفتیم براش یه گردنبند طلا خریدم گفتم کادو خانوم شدنش بیرون بودیم که گفت ارسلان پسر عموم ماه دیگه از المان میاد گفتم نگو برا اون موضوع اصلا بابات افکارش قدیمی اون چرا که یه جونه المان زندگی میکنه داره به تن به این خوایته پدرت میده گفت شاید بخاطره این که پدرم رئیس کارخونست حالش خوب نبود افکارش بهم ریخته بود که گفت ارسلان نمیتونم نفس بکشم سریع شیشه رو کشیدم پاین و براش اب خریدم و گفتم بیتا دوباره حالت بد شد میشه فردا بریم دکتر گفت چیزی نیست و رسوندمش خونه شب با مامانم صحبت کردم و همه اجرا رو گفتم گفت قربون پسرم شم که عاشق شده نگران نشو اون تو رو دوست داره و حالشم خوبه میخوای یه سر فردا ببریش پیش خالت چکاب کنه خالم دکتر زنان هست گفتم باشه بهش پیام دادم گفتم صبح ساعت ۹ گفت کلاس دارم گفتم واجبه لطفا بپیچون گفت خیلی دارم غیبت میکنم گفتم لطفا گفت باشه اما این اخرین باره ها شب یخورده حرف زدیم و خوابیدیم صبح رفتم دنبالش گفت کجا میریم گفتم میفهمی نزدیکه رفتیم زرگری مطب خالم بود پیاده شدیم گفت کجاست اینجا گفتم مطب خالم باید چکاب شی گفت نه اصلا من خوبم گفتم بخاطر من و رفتیم تو منشی خالمو صدا زد اومد خلوت بود مطب سلام عزیز خاله مبارک باشه و بیتا رو بوسید مامانت دیشب بهم گفت نمیدونی چه خشحال شدم بیا تو بیتا صدام زد به مامانت گفتی گفتم اره تازه ناهار دعوتت کرده گفت کاش بهم میگفتی خالم شروع کرد چکاب کردن گفت سریع تا این بغل نبسته برین این ازمایشو بدین برگشتیم یه چند تا سیتی اسکنم نوشت رفتیم بیمارستان نمازی انجام داد گفت فردا جواب حاظره ازمایشا هم با سفارش خالم فردا حاظر بود و رفتیم که گفت ارسلان این اخرین بار بود که بدون اجازه کاری کردی گفتم چشم و گفت در ضم اینجا نگه دار من با این لباس نمیام خونتون و رفتیم گفت اینجا مغازه مامانم اما کم میاد بیا بریم گفتم مامانت گفت تورو میدونه گفتم پس تو هم گفتی گفت چیکار کنم پسر عموم بهم فشار اورده
رفتیم یه کت شلوار سفید با خطای ریز مشکی و کفش پاشنه بلند مشکی و لباس زیریش مشکی پوشید و خداحفظی کرد تو راهم یه ظرف کریستال خریدیم و رسیدیم خونه ما و رفتیم تو مامانم کلی بغلش کرد و قربون صدقش رفت سر ناهار مامانم گفت ارسلان کی بریم خاستگاری گفتم مامان خودت بهتر میدونی هر چی زود تر که گفت حالا بزار هفته دیگه تولدت بشه میریم حداقل بگیم ۲۰ سالته خندیدم مامانم خیلی خوب کانکت شده بود با این وضع تو راه خونشون قرار شد فردا ساعت ۱۰ بعد کلاسش برم دنبالش و بریم مطب خالم ساعت ۱۰ دانشگاه بودم که دیدم غزل دوستشم هست نشست تو ماشین سلام کردم دختر خوشکلی بود واقعا تو راه گفت غزل خانوم فردا خواستگار داره گفت وای بیتا نگو گفتم مبارکه که گفت چه مبارکی مشتی ۴۰ سالش گفتم چی که بیتا کفت بعدا میگم خیلی حالش بد بود گفتم غزل خانوم کجا برم گفت من با شما هستم رفیقمو تنها نمیزارم رفتم پاین جواب ازمایشو گرفتم رفتیم تو مطب خالم ازم خواست مابیرون باشیم که غزل بهم گفت اقا ارسلان بیتا همه کسه منه اگه ناراحتش کنی بد میشه گفتم چشم که خالم صدامون زد دیدم بیتا رنگ تو صورتش نیست دستشو گرفتم دیدم یخه گفتم خالی چیشده که گفت ارسلان جان هنوز چیزی مشخص نیست اما تو سیتی اسکن نشون میده تو سینه بیتا جان قدعه هست اگه درش نیاریم ممکنه سرطان شه نشستم همون جا غزل شروع کرد گریه کردن که خالم گفت باید بری ام ار ای شاید این قده جاهای دیگه هم باشه و باید برین پیش یه متخصص این طور بهتره و ادرس یکی از دوستاشو داد همون موقع رفتیم و یه ان بیتا تو مطب اون دکتر قش کرد واقعا ترسیده بودم غزل تو بخش بالا سرش بود داشتن سرم وصل میکردن منو راه نمیدادن تو بخش بانوان نمیدونم چرا گوشیشو ورداشتم شماره باباشو زدم تو گوشیم و زنگ زدم الو سلام بفرماید سلام جناب زارع من امیر ارسلانم دوست بیتا دخترتون گفت جان دختره من گفتم بله ببخشید نمیدونم چیجوری بگم بیتا رو اوردم درمانگاه کدوم درمانگاه حالش خوبه گفتم نگاران نباشید زیر سرومه و ادرسو دادم ده دقیقه بعد با مامانش بود کجاست چیشده گفتم دیروز بردمش مطب خالم اخه چند بار حالش بد شده بود نمیتونست نفس بکشه سیتی اسکنو چند تا ازمایش بود امروز رفتیم جوابا رو نشون دادیم گفت تو سینش قدعه هست و اگه عمل نشه ممکنه سرطان شه و شاید تو همه بدنش باشه واسه همین رفتیم مطب این کنار دوست خالمه که چک کنیم که حالش بد شد باباش رفت کنار دیوار و نشست و مامانش زد زیر گریه غزل اوند بیرون و مامانشو بغل کرد که اونم قش کرد بردنش سروم بزنه که باباش گفت بیا کارت دارم رفتیم بیرون و سیگار روشن کرد تو کی هستی چرا دختر منو بردی دکتر گفتم من ارسلانم چند وقته بیتا خانومو میشناسم و همو دوس داریم قصدمم جدیه هست که یدفعه خوابوند تو گوشم یکی اومد جداش کرد گفت اقای زارع انگار میشناختش گفت قلط میکنی اون نامزد داره مرتیکه بی ناموس گفتم جناب زارع اول که نامزد نداده فقط قراره پسر عموش با اصرار شما بیاد خاستگاریش و الان اصلا بحث این حرفا نیست الان فقط مهم حال اون دختره رو به من گفت حال دخترم به من ربط داره دیگه نزدیک بیتا نبینمت و رفت بالا رفتم نشستم سیگار بکشم که غزل گفت نباید تو زنگ میزدی الانم ناراحت نشو حالش خوبه نیم ساعت بعد اومد پاین رفتم پیشش که دیدم باباش اومد گفت بچه تو که اینجایی مگه نگفتم از بیتا دور شو که یدفعه بیتا گفت بابا این چه جور حرف زدن اخه به ارسلان چه و اومد دستمو گرفت گفت بابا بخدا همو دوس داریم که باباش گفت برو توماشین و نشست تو مرسدس بنز c200مشکی و باباش گفت فردا بیا کارخونه و رفتن غزل دیدم داره اسنپ میگیره مانع شدم گفتم میرسونمت خونش گلستان بود تو راه گفت ارسلان اگه خوب نشه گفتم تو به فکر فردا باش گفت وای نگو ترو خدا گفتم جریان چیه تو دختر به این جونی گفت من زندگی بدی دارم اینم طلب کار بابامه که بابامو انداخته زندان مجبورم گفتم چه مجبوری گفت اگه نکنم بابام تا اخر عمر زندانه گفتم مگه چقده گفت ۳۰ میلیارد گفتم چرا گفت بابام با این ادم شریک بوده یجا سرش کلا میزاره رسیده بودیم خداحفظی کردو رفت کم اعصابم خورد بود که با این حرفا بدتر شدم رسیدم خونه مامانمو بغل کردم زدم زیر گریه شب با بیتا کلی حرف زدیم عضرخواهی کرد گفتم ول کن زنگم زد زد زیر گریه ارسلان اگه خوب نشم که حالمو بد کرد منم گریم گرفت دلداریش دادم و خوابیدیم صبح یه کت شلوار مشکی و لباس ابی پوشیدم رفتم کار خونه که باباش اول از همه عذر خواهی کرد گفت ببخشید دیشب اعصابم خورد بود گفتم حق داشتین گفت چقد میشناسیش گفتم خیلی گفت دیشب بیتا بهم گفته که میخواستی بیای خاستگاری گفتم بله با مادرم صحبت کرده بودم حتا مادرم بیتا جان هم دیدن منتظر بودم تو یه شرایط پدر بزرگم با شما تماس بگیرن گفت پدر بزرگت مگه پدر نداری گفتم بچه که بودم فوت میکنن گفت چرا گفتم پدرم تو کارخانه پدربزرگم کار میکرد یه روز تو راه جلسه چپ کرده گفت متاسفم و بحث رفت به سمت بیتا
این داستان ادامه دارد
نوشته: Arsalan
3 پاسخ به “یک فرد مساویست با یک زندگی (۱)”
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
خودش گفته خاطره نیست داستانه , تو داستان هم اغراق طبیعیه