بهانه

سلام.

افشین هستم.متاهل از غرب کشور.تصمیم گرفتم خاطرات سکسی که داشتم رو بنویسم

ممنون که وقت و حوصله میذارید و میخونین

خاطراتم زیاده.از دوران مجردی تا الان که ۸ساله متاهلم و همچنان ادامه داره.

این خاطره در مورد خواهرِ بزرگِ خانمم هست

اسمش مرجان هست.

قبل از ازدواج من با خانمم دوست بودیم.خانمم از مرجان ترس زیادی داشت و مدام میگفت مرجان مانع ازدواج ما میشه.منم صرفا از مرجان ۱عکس دیده بودم.از روی اون عکس هم قضاوت نمیکردم و فقط میگفتم ما بالاخره ازدواج میکنیم.در نهایت بعد از ۳سال دوستی ما با هم عقد کردیم.توی دوران عقد خواهر دومی خانمم خیلی با من گرم بود و خیلی باهام صمیمی بود.در مورد دوستیمون هم خواهر دومی اطلاع داشت.(بعدا خاطره سکس های با اونم میذارم.)اما خواهر اول خیلی سر سنگین بود و خیلی رو نشون نمیداد.اما خیلی به من و خانمم توی زندگیمون کمک میکرد.

خانم من توی انتخاب لباس خیلی سخت پسند بود و یکبار توی دوران نامزدی ما رفتیم بیرون که برای خانمم لباس بخریم.یک سری کاما لباس بیرون میخواست برای دانشگاه رفتنش.خب چون ساعت نزدیک تعطیلی بازار بود مرجان به شوخی و مسخره کردن گفت شما بیرون میرین اما دست خالی برمیگردین.در کمال تعجب ظرف ۴۵دقیقه کل خریدا رو انجام دادیم و برگشتیم.دیگه سلیقه خانمم دستم امده بود؛این موضوع بعد ها خیلی کمک کرد بهم توی ارتباط برقرار کردن با مرجان.

مرجان میدید من و خانمم زیاد بیرون میریم و همسر اون برای مرجان و بچشون وقت نمیذاره.از شوهرش شاکی میشد.

برای خرید عروسی ما ۳سری رفتیم تهران.خرید های خوبی بود.تقریبا بیشتر جهیزیه و لباس ها رو تهیه کردیم.بار اول به مرجان گفتیم بیاد اما گفت نمیاد.وقتی ما برگشتیم و دید چقدر خوب خرید کردیم ۲سری بعد رو بدون شوهرش امد.اتفاقا شوهرش هم راضی بود.چند سری هم شوهرش میگفت با افشین و مینا برو خرید کن که این موضوع خیلی دیگه برای ما عادی شده.خانواده خانمم اصلا این مدلی نیستن که لباس باز بپوشن و …

توی جنبش مهسا بود.داشتیم در مورد حجاب و رو سری توی خونه پدر خانمم صحبت میکردیم.من گفت این که کسی موی زنی رو ببینه و از خود بیخود بشه مسخرست.خب مثلا من دارم جلوی موی مرجان رو میبینم.چه فرقی داره کل موخا یا جلو.یا این که توی عروسیمون موهاش رو دیدم دیگه.حالا چه فرقی داره همیشه ببینم یا فقط اون ۱بار.به هر حال من دیدم دیگه!

این صحبتا باعث شد کم کم توی خونه که بودیم جلوی من روسری سرش نکنه.همچنین خانم من جلوی شوهر مرجان.شوهر مرجان پسرخالشون هست

خب وقتی رو سری داشتن یعقه ها هم پوشش میداد.از وقتی روسری ها رو کنار گذاشتن من دیدم مرجان اکثر لباساش یعقه های باز دارن که وقتی خم میشد سینه هاش رو میشد دید.برای اینکه وجهه بدی نداشته باشم معمولا طوری مینشستم که اصلا نگاهم بهش نباشه که فکر بدی در موردم نکنن.کلا هم توی نخش نبودم.

چند سری که رفتیم مسافرت با همدیگه دیدم مرجان چقدر با من راحت شده.۲باری رفتیم مسافرت منزل فامیل های خانمم.مرجان حرکت هایی میکرد که کسی نمیدید اما اگر میدید حرکت سکسی بود.

همین ابان ماه ۱۴۰۴بود که با خانواده خانمم و خاله خانمم که میشد بابای باجناقم رفته بودیم شمال.چند بار این حرکتای مرجان اونجا تکرار شد.مثلا میدیدم که بی اختیار و مشخص بود که حواسش نیست لباسش رو کمی داده بالا و شکمش رو میخوارونه.یا توی دریا میگفت از من عکس بگیر و مرجانی که خیلی مبادی اداب بود شلوارش تا بالای ران پاش بالا بود و من ازش عکس میگرفتم.یه شب که توی ویلاهای اجاره ای نشسته بودیم مرجان درست جلوی من دستش زیر لباسش بود و داشت زیر ممه هاش رو میخواروند.من دیدم و اونم نگاهش به من بود و داشتیم تعریفای دیگران رو گوش میکردیم که من با نگاه بهش فهموندم نکنه.سریع گرفت و خجالت کشید و رفت.من دیگه چیزی نگفتم.

از شمال که برگشتیم،فرداش بهم توی تلگرام پیام داد که ممنونم.جواب دادم بابت.گفت اولا باعث و بای مسافرتا همش تویی و تو هستی که همه رو راضی میکنی.دوما اون حرکت رو دیدی و خبرم کردی.منم اصلا نمیدونستم چه حرکتی رو میگه و بهم یاداوری کرد.اما اون شب که داشت زیر ممه هاش رو میخواروند انقدر لباسش دیگه بالا بود که من سوتین سبز رنگش رو دیدم.درواقع زیر کش سوتین رو میخواروند.

توی تلگرام گفتم اها.خواهش میکنم.ولی خیلی معلوم بود.

گفت یعنی چی؟

خیلی راحت بهش گفتم حتی سوتین سبزت هم معلوم بود.اگه شوهرت میدید از دستت کلافه میشد و مسافرت رو برات خراب میکرد.

گفت واقعا سوتین منو دیدی؟

گفتم اره.

من زیاد از بالای یعقه لباسات سینه هات رو دیدم.

نمیبینی وقتی دور هم هستیم جایی میشینم که دید نداشته باشم.به خاطر تو هستش دیگه!میگم راحت باشی.

از اون روز توی تلگرام مرجان نمیدونم چی شد بهش.انگاری احساس راحتی زیادی با من کرد.خیلی باهام گرم شد.من پامو فراتر نذاشتم و مثل قبل بودم.اواسط اذر بود که بهش پیشنهاد دادم در مورد کلاس اموزش حسابداری که یادبگیره و با اون کار کنه.خیلی بیشتر با من راحت شد.هر اخر هفته که همو خونه پدر خانمم میدیدیم رو به روی من مینشست و زیاد خم و راست میشد.راستش منم از سینه هاش خیلی خوشم میامد.قشنگ سایز۸۵سر حال.با وجود شیردهی اصلا نیوفتاده.مرجان چهره معمولی داره.قدشم ۱۶۲ دقیق هم قد خانمم هست.یه بدن معمولی.یه کوچولو چربی شکم.باسن اما کمی بزرگتر که به چشم میاد.وقتی مرجان از اذر ماه جلوم مینشست من دیگه تکون نمیخوردم.مینشستم و خم و راست شدنش رو نگاه میکردم.تا این که بالاخره متوجه شد نگاهش میکنم.یه نگاه به یعقه لباسش کرد و یه لبخند زد.اون شبم گذشت.اما شنبه صبح پیام دادو ماجرا شروع شد.

سلام افشین جان.خوبی

+سلام از بنده.ممنونم.شما خوبین؟

_ممنونم.میتونم باهت صحبت کنم؟

+اگر پیام بدی ممنونم

_مشکلی نیست.زودی میرم سر اصل موضوع.چقدر منو دیدی تا حالا؟

+چه سوالیه!زیاد خب.

_چطور بودم تا حالا؟

سریع دوزاریم افتاد و گفتم اها معذرت میخوام اون شب خیره شدم بهت.ببخشید

_خواهش میکنم. اما قبلا گفتی زیاد دیدی

+اره خب.راحت باشم باهت؟

_اره.خیلی خوبه منم دوست دارم راحت حرف بزنی.

+چند وقتیه بدنت جذبم کرده.سینه هات خیلی خوبن.

چیزی نگفت.من شیفت عصر بودم و مرجان از ۹صبح چیزی نگفت و من رفتم سر کارم.حدود ۴عصر پیام داد

_خیلی دیگه راحت شد

سریع جواب دادم

+ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم.گفتی راحت حرف بزنم گفتم.اما واقعیت رو هم گفتم.اگه مجاز بود که…

_که چی الباقی حرفت رو بگو.

+نمیشه گفت.ناراحت میشی

+درواقع ناراحتتر میشی.

_نمیدونم.هر طور راحتی.دیگه از حرف صبحت که بدتر نیست.

+چرا.خیلی بدتر.

_بگو ببینم چی میخوای بگی

+اگه قول بدی ناراحت نمیشی و بعدا به روم نمیاری میگم

_نترس بگو

بی پروا براش نوشتم.عقل از سرم پریده بود انگاری.اصلا فکر نمیکردم دارم با خواهر زنم که ۴سال از خودم بزرگتره صحبت میکردم.

+اگر مجاز بود که دوست داشتم کلش رو ببینم.حتی شده الان و اینجا ولی خب نمیشه.

_کل چی رو؟

+ممه هات

بازم چیزی نگفت و چند دیقه بعد جواب داد

_مگه مال زنت کافی نیست؟

+هست.ولی دوست دارم مال تو رو ببینم.نمیدونم چرا.ولی دوست دارم.

دیگه شجاع تر شده بودم و نوشتم

+کاش الان میدیدم.

_زیادیت نمیشه؟

+یعنی نگرانی من زیادیم نشه؟وگرنه میدادی؟

+نه زیادیم نمیشه.دوست دارم ببینم

_ببینی که چی بشه؟

+ببینم تصوراتم درست بوده.ببینم چه شکلیه.

همون که تصور کردی بسه.نمیخواد ببینی.

+سوالم رو جواب بد لااقل.

_بپرس

+سایزش چنده؟

_پوفففف.۸۵

+واو خیلی هم قشنگ.نوکش چه رنگه؟

_قهوه ای

+تیره؟

_نه تیره نه روشن

+چقدر دلم خواستشون.کاش میشد ببینم

جواب نداد و نیم ساعت گذشت و بهم اس ام اس داد تلگرامت رو ببین

دیدم توی تلگرام عکس زماندار از سینه هاش گرفته و فرستاده.

مرجان سر و سر سنگین.حالا عکس ممه فرستاده.من مونده بودم چی بگم.چقدر ممه ها جذابی داره اخه.

تایم عکس تموم شد و کلی قربون صدقش رفتم و تشکر کردم ازش.ولی مرجان فقط پیاما رو میخوند و جوابی نمیداد.بهش گفتم نمیخوای جواب بدی.بازم جواب نداد و یهو دیدم صفحه چتمون پاک شد.

چیزی نگفتم و رفتم دستشویی خودم رو به عشق مرجان خالی کردم و برگشتم سر کارم.

فردا صبحش با یه نشاط زیادی بیدار شدم.سر کار دومم بودم که یه پیام به مرجان دادم و بابت عکس ازش تشکر کردم

زودی جواب داد.

_خواستم ببینی که انقدر تصورش نکنی.فکر نکنی چیز خاصی هست.

+اتفاقا فوق العاده هستش.حتما خوردنی هم هستن.نرمه؟

_نمیدونم.

+پس باید بگیرمشون تا ببینم چطورن.

_لازم نکرده

باشه ناراحت نشو ببخشید

دیگه پیامی رد و بدل نشد.

ساعت ۱۰صبح همون روز شد.میدونستم دخترش مدرسه هست و شوهرش سر کار.پیام دادم بیام ببینمت؟

جواب داد چرا؟

گفتم خیلی دلم میخوادت.انگاری دلم تنگ شده برات.بیا بیرون ببینمت.

_بیرون نمیام.

+بیام خونتون یه لحظه ببینمت و برم؟

_دوست داری بیا.فقط زود بیا که باران از مدرسه نرسه

+باشه

کار رو تعطیل کردم و سریع رفتم خونشون

در زدم و در رو باز کرد

وارد واحد که شدم خشکم زد

مرجان معمولا میرفتم جلو خونشون خودش رو میپوشوند

اما اون روز یه ساپورت گرم پوشیده بود و یه تاپ مشکی.تاپش فقط استین حلقه ای بود و دیگه باز نبود.در رو بستم و به در تکیه زدم و فقط نگاهش کردم.

زبانم بد امده بود.خیلی خوب شده بود.

بالاخره به حرف امدم

+مرسی.بابت همه چی.دیروز.امروز.الان

_خواهش میکنم.تموم شد؟دلتنگیت رفع شد؟

به وجد امدم.چقدر تو خوبی دختر.

_نمیخواد زبان بریزی.حالا دیگه برو

+مرجان اگه ازت الان ممه بخوام بهم میدی؟

_ای بابا.افشین عکسشون رو که دیدی.چه فرقی میکنه.اون شکلین دیگه.

+نه.از نزدیک ببینم

_بیا خودت درشون بیار.

رفتم جلو و سریع تاپش رو دادم بالا و اول از داخل سوتین نگاهشون کردم.یه سوتین زرشکی که حسابی به پوست سفیدش میامد.

سوتین رو دادم بالا و دوتا ممه بهشتی افتاد بیرون.

+یه ذره بمالمشون.

_تو که هر کاری دوست داری میکنی.دیگه اجازه گرفتنت چیه؟

ممه هاش رو گرفتم دستم و حسابی مالش میدادم.با سرم رو بردم نزدیک و یه بوس از ممه هاش کردم و بانگاه بهش فهموندم میخوام بخورم و شروع کردم خوردن یکی از سینه ها و با اونیکی دستم مالش اون یکی سینه.

حدود ۵دقیقه کارم همین بود

بعد گفتم خسته میشی سر پا

بریم روی مبل.خواست بره روی مبل که برش گردوندم و ازش لب گرفتم و خودش خیلی خوب همراهی میکرد.از پشت باسنش رو گرفتم و مالوندم.خوشش امده بود.رفتیم روی مبل و لب میگرفتم و سینش رو میمالوندم.دستم رو از روی ساپورت گذاشتم روی کسش خودش پاش رو باز کرد و من اروم میمالیدم.قشنگ دلش میخواست.تاپش رو در اوردم و سوتینش رو باز کردم و گذاشتم کنارمون.گرفتمش بغلم و یه ذره فشارش دادم و دوباره لب گرفتیم.چقدر لباش خوشمزه بود.چقدر خوب همراهی میکرد.صدای نفساش که از ته حلق میامد نشون میداد حسابی داغ کرده.دستش رو گرفتم و گذاشتم روی کیرم که از بس بزرگ شده بود درد گرفته بود.خیلی قشنگ از روی شلوار میمالید برام.لبام رو جدا کردم و گفتم میخوای ببینی.با یه اوهوم جواب داد و شلوارم رو کمی دادم پایین و کیرم رو قشنگ گرفت دستش.

کیرم ۱۵سانته.مثل دوستان سایز بالا نیستم.کلفتیش هم تقریبا ۵/۵سانت(بعضیا سایز کیرشون رو که میدن توی داستانشون تصورم میکنم آجر توی شلوارشون دارن به جای کیر.طرف مثلا میگه ۱۸سانت طول۱۰سانت کلفتی)

بعد که کمی کیرم و مالید و لب گرفتم بدون هیچ حرفی روی مبل درازش کردم و ساپرتش و شورت سفید گلدارش رو در اوردم و پاهاش رو باز کردم و شروع کردم خوردن کسش.کسش رو لیزر کرده بود.صاف و بدون مو و حسابی خیس.با زبان اول آهش در امد.منم کم نذاشتم حسابی میک میزدم و لیس میزدم.دیگه شروع کرده بود به بلند کردن باسن و کمرش و قر دادنشون که یهو لرزید و پاهاش رو بست و منو کشید توی بغلش و هی میگفت افشین و ارضا شد

چند دقیقه توی بغلم گرفتمش.بعد بهش گفتم خوب بود.

جواب داد عالی بود.تا حالا مهدی برام نخورده بود.چقدر خوبه.کس مرجان نمیگم سفید بود اما جزو کسایی بود که تیره نبوده.با لبه های بیرون زده.دستم رو گذاشتم روی کس تپلش و گفتم اینو نمیدی بهم.یه خنده قشنگ کرد و گفت حسابی داری کشفم میکنیا!

+یعنی تو بدت امده؟

بلند شد و نشست رو مبل.منم نشستم و مرجان امد از کنار.کیرم رو گرفت کرد توی دهنش.خیلی کوچولو و کم برام خود و گفت همینقدر بسه.دوست ندارم.فقط خیس بشه.خندیدم و گفتم یعنی اون دریای بین پات برای خیس کردنش کافی نبود؟

بلند شدم و دستش رو گرفتم و بردمش سر تختشون.بلوز و پیراهنم رو هم در اوردم و موندم با یه زیرپوش.خوابوندمش به بغل روی تخت و خودم پشتش خوابیدم و اروم کیرم رو مالوندم روی کسش.خودشم باسن و کمرش رو قر میداد.خیلی اروم کیرم رو کردم توی کسش و شروع کردم اهسته تلمبه زدن.همزمان مرجان هم اه میکشید.توی این پوزیشن اب من خیلی دیر میاد.تا تونستم این مدلی از خجالتش در امدم.سریع و محکم میکردم.ارام و با آرامش.همین هین کسش رو هم میمالیدم که مرجان هم دوباره ارضا شد.ارضا که شد کیرم رو در اوردم و چند دقیقه بغلش کردم و به خودم استراحت دادم که ابم رو کنترل کنم.بعد از چند دقیقه روی شکم خوابوندمش و یه بالش کذاشتم زیر کمرش و نشستم روی ران پاش و از پشت کردم توی کسش.حسابی تلمبه میزدم و مرجان دیگه بعضی مواقع جیغ میزد.هر دو خیس عرق شده بودیم.چرخوندمش و روی کمر خوابوندمش و بین دوتا پاش نشستم و کیرم و فرستادم داخل.گاهی اروم و گاهی تند تلمبه میزدم.مجذوب تکان تکان های ممه هاش چهره جذاب حین سکسش شده بودم.خوابیدم روش و همونطور که اروم تلمبه میزدم ازش لب میگرفتم یا میرفتم گوشش رو میخوردم.توی گوشم میگفت مینا رو هم اینطور میکنی که انقدر جذبت شده.میگفتم اوهوم.میگفت ابت خیلی دیر میاد.چقدر خوبه.نمیدونست پدرم داره درمیاد که نگهش دارم.کمرم درد گرفته بود.ارزش پرسیدم ابم بیاد.گفت اره.بریز روی سینه هام.تلمبه هم رو سریع کردم و لحظه اخر که ابم میخواست بپاشه در اوردم و رفتم روی سینه هاش.انقدر حال داده بود بهم که ابم توی صورتش هم میپاشید.خندش گرفته بود.تمام که شد از کنار تخت دستمال برداشتم کیرم رو تمیز کردم و بعدش ابم رو که روش ریخته بودم رو تمیز کردم.با یه دستمال دیگه کوسش رو هم تمیز کردم و یه بوس از کسش کردم و کنار دراز کشیدم و بغلش کردم،به سقف خیره بود.چرخوندمش و بوسه بارانش کردم و پا شدم از توی یخچالشون اب اوردم و دادم بهش خورد.بلندش کردم یه شورت جدید از توی کشو برداشت و رفتیم توی پذیرایی لباس پوشیدیم.بعد از سکس کلا حرفی نزد.کل فرایند سکس و عشقبازیمون حدود ۴۵دقیقه شده بود.محکم بغلش کردم و پیشانیش رو بوسیدم و از خونه زدم بیرون.نمیدونم چرا اصلا احساس عذاب وجدان نداشتم.رفتم ناهار خوردم و عصر کار بودم.سر کار که بودم داشتم ویدئو های اعتراضات رو نگاه میکردم که دیدم توی اینستا پیام داد.

میخواست تلفنی صحبت کنیم.

بهش زنگ زدم و گفت امده دخترش رو گذاشته توی کلاس بیرون داره حرف میزنه.ازم خواست ساکت باشم و حرفاش رو میخواد بزنه.

گفت:خیلی برام لذتبخش بود.فکر میکردم چون دارم تابو میشکنم پس عذاب وجدان میگیرم.اما برام اینطور نیست.افشین من از بعد از شمال و راهنماییات و اینا خیلی دوستت اوردم.الانم میبینم واقعا عاشقت شدم و بهت وابستم.قول بده به هیچ وقت ترکم نکنی و اگر منو نخواستی بهم بگو و این یه راز بین ما میمونه.

نذاشت من چیزی بگم و قطع کرد.

دیگه چیزی نگفتم و تا فردا صبحش بهش پیام دادم گفتم

اینو بدون که تو زن دوم منی و تا اخر باهاتم.

یه استیکر قلب فرستاد و تمام

امروز ۷اسفند ۵شنبه ناهار طبق عادت همیشه میرن خونه مامانش.زن من خودش رفته و مرجان هم دخترش رو از دیشب فرستاده بود.صبح رفتیم حسابی عشق و حال کردیم و بعد رفت خونه مامانش.

خیلی دوسش دارم و بهم انرژی میده

خاطرات دیگه رو خیلی زود میفرستم.ممنون که توجه کردین

نوشته: “Afshin”

بازدید 5,847

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

6 پاسخ به “بهانه”

  1. یعقه ؟؟؟؟ این به کنار. انتظار داستان بی عیب رو نداریم اما وقتی نتونی چهارتا جمله درست بنویسی چه اصراریه به نوشتن ؟؟

  2. یعقه ؟؟؟؟ این به کنار. انتظار داستان بی عیب رو نداریم اما وقتی نتونی چهارتا جمله درست بنویسی چه اصراریه به نوشتن ؟؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...