من امیر 34 سالمه و همسرم الهام 30 سالشه. حدود 7 سالی میشه که با هم ازدواج کردیم و یه دختر داریم. این خاطره برمیگرده به زمانی که هنوز دخترمون به دنیا نیومده بود و من تو زنجان دانشجوی ارشد بودم.
اوایل سال 1401 بود و من درگیر کارای پایان نامم بودم. استاد راهنمام ازم خواسته بود برای چک کردن یه موضوعی تو پایان نامم برم پیشش و با مشورت همسرم تصمیم گرفتیم روز دوشنبه بریم که جفتمون سرمون خلوت بود. یکشنبه شب یه شام مختصری خوردیم و ساعت 10 خوابیدیم و فردا ساعت 5 صبح بیدار شدیم. اوایل مسیر گرگ و میش اول صبح بود و هوا هنوز بوی خواب میداد، آفتاب نم نم داشت خودشو از پشت کوها میکشید بالا و جاده رو روشن میکرد. بین من و الی فقط حرفای معمولی رد و بدل میشد. “فصل دومت رو تموم کردی؟” “ناهار کجا بخوریم؟” “ایمیل استادتو جواب دادی؟”
رسیدیم ابهر و تو استراحتگاه بین جاده ای واستادیم که هم سرویس بهداشتی بریم و هم صبحونه بخوریم. بعد از صرف صبحونه دوباره راه افتادیم ولی این بار با انرژی تر شده بودیم و گرمای ملایم خورشید سر صبح تو اردیبهشت ماه واقعاً بهمون حال و هوای دیگه ای داده بود. الهام موهای قهوه ایشو دم اسبی جمع کرده بود و آهنگ گذاشته بود و میخوند و میرقصید. منم گاهاً ازش عکس و فیلم میگرفتم. پنجره رو داده بودم پایین و باد با موهام بازی میکرد. چشمای قهوه ای و خوشگل الهام زیر عینک آفتابی مشکی داشت ازم دلبری میکرد و چنتا دسته مویی که باد اینور و اونور بازیشون میداد حسابی چهره شو زیبا کرده بود.
رسیدیم زنجان و من کارامو انجام دادم و رفتیم داخل شهر یه رستوران برای ناهار واستادیم. بعد از خوردن ناهار هم رفتیم تو شهر گشت زدیم و چنتا وسیله خریدیم. طرفای ساعت 7 اینا بود که انداختیم تو جاده. خوشبختانه جاده هم خلوت بود و هوا هم مساعد. تو مسیر برگشت من شروع کردم به کرم ریختن. لبای الهام رو با دستم میگرفتم. سینه هاشو فشار میدادم. رونشو میمالیدم. کم کم کرم ریختنا حشریم کرد و حسابی شق کرده بودم. به الهام گفتم الی یه فکری به حال من بکن. همزمان زیپ شلوارمو باز کردم و شلوارمو کشیدم پایین و کیرمو درآوردم. الهامم که دید جاده خلوته و هوام تاریکه خم شد سمت راننده و کیرمو کرد تو دهنش. همینجور داشت ساک میزد و منم از زیر با سینه هاش بازی میکردم. چون کار اداری نداشتیم الهام لباس معمولی پوشیده بود. یه تیشرت بلند سفید و روشم یه مانتوی سبز آبی جلو باز نخی و یه شلوار لی معمولی. از زیر تیشرت دستمو رد کردم و یکی از سینه هاشو گرفتم دستم. الهامم داشت برام میخورد. تو حال و هوای خودمون بودیم که یه ماشین سنگین از بغلمون رد شد و الهام مثل فنر از جاش پرید نشست روی صندلی. ماشین که رد شد برگشت سرم جیغ زد که چرا بهم نگفتی؟ منم گفتم عزیزم منم حواسم نبود خب. با مشت آروم زد به بازوم و روی زانوهاش روی صندلی شاگرد به سمت من نشست و دوباره خم شد رو کیرم.
دستمو از زیر رسوندم به دکمه شلوارش و بازش کردم و از پشت تا زانوهاش کشیدم پایین. چون روی زانوهاش نشسته بود شلوارش راحت تا زانوهاش اومد پایین و قنبل لختش افتاد بیرون. همینطور که داشت ساک میزد منم از پشت دستمو رسوندم به کسش و شروع کردم مالوندم. کم کم آه و ناله الهامم بلند شد و دیگه نمیتونست یه نفس ساک بزنه از دهنش درمیاورد بیرون با خیسی تفش کیرمو میمالوند و آه میکشید. منم انگشت وسطیمو کرده بودم توش، نرم ولی منظم عقب و جلو میکردم. الهامم هی کمر میزد و گهگاهی کیرمو میکرد تو دهنش و درمیاورد و با دست دیگه ش برای خودش جق میزد.
با همین وضعیت یه ربعی رانندگی کردم که تابلوی دیزج رو دیدم. گفتم الی بزنم بغل حالم خیلی خرابه. اون از من بدتر بود فقط با حرکت سرش اوکی رو داد و منم کشیدم تو جاده دیزج. همزمان دستم تو کس الی بازی میکرد و الی برای خودش میمالید و ناله میکرد. یکم که تو جاده پیش رفتیم کنار جاده یه تو رفتگی دیدم و معطل نکردم پیچیدم اون تو و نگهداشتم. دیگه هر دو تا دستم آزاد شده بود و با یه دست سینه های الی رو میمالیدم و انگشتم تو کس عقب و جلو میکردم. الهام دیگه نا نداشتم خودشو روی زانوهاش نگهداره و به حالت سجده افتاده بود و فقط کمرشو عقب و جلو میکرد.
“امیر بکن دارم میمیرم.”
“جون عزیزم. هنوز زوده.”
“آخ امیر. کیرتو میخوام لعنتی.”
“یعنی برات نخورم؟”
“نمیدونم. فقط پاشو یه کاری کن.”
دیگه مالیدنشو ول کردم و از ماشین پیاده شدم. در سمت شاگرد رو باز کردم و قنبل لخت الی که زیر نور مهتاب میدرخشید جلوی صورت بود. خم شدم و شروع کردم لیسیدن کسش. چنبار که زبونمو عمودی از پایین تا بالای کسش نزدیک سوراخ کونش کشیدم یه آه لرزون و بلند کشید. خودش از زیر دستش رو آورد و شروع کرد کسشو مالیدن. منم زبونمو لوله کردم و فرستادم تو کسش یکم که عقب و جلو کردم، شروع کرد عضلاتش منقبض شد و شروع کرد لرزیدن بعد چنتا لرزه خفیف چنتا آه خفه و بریده بریده کشید و همونجوری روی صندلی راننده ولو شد.
“آخ قربونت بشم من. هنوز اصل کاری مونده که.”
“وای امیر داشتم میمردم. خیلی خوب بود.”
“آب میخوری؟”
“نه. فقط میخوام بدم. بیا بشین رو صندلی کسم داره آتیش میگیره.”
نشستم روی صندلی شاگرد و پشتی رو خوابوندم. الی کیرمو که نیمه بیدار بود گرفت دستش و شروع کرد دوباره ساک زدن. اول از بیخ خایه هام زبون کشید اومد بالا. بعد کله کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد مکیدن. کم کم کیرم جون گرفت و شروع کرد قد کشیدن. الی واقعا تو ساک زدن حرفه ایه. کیرمو میکرد تو حلقش و با زبونش خایه هامو میلیسید. بعد نوک کیرمو تو دهنش میلیسید و با دست برام جق میزد. تو یه دنیای دیگه بودم و داشتم سعی میکردم از تک تک ثانیه ها نهایت لذت رو ببرم. الی کیرمو ول کرد و یه پاشو گذاشت روی رکاب در و پای دیگهش جلوی کنسول کنار دنده رو به شیشه جلو کمرشو داد عقب. کیرمو گرفت با دهانه کسش تنظیم کرد و آروم نشست روش.
یه آه خفه کشید و چون جای مانور زیادی نبود شروع کرد کمرشو عقب و جلو کردن. با یه دستش روی سینه من خودشو تکیه داده بود و با دست دیگهش کسشو میمالید. منم داغ داغ شده بود و هر از چند گاهی آه میکشیدم. الی همینطور که داشت کمر میزد و خودشو میمالید یک آن واستاد.
“امیر … یکی اونجاست.”
من چون صندلی رو خوابونده بودم چیزی نمیدیدم.
“امیر … داره کیرشو میماله.”
یه چند لحظه من و الی بی حرکت موندیم و تو دلم داشتم سناریوهای مختلف رو بررسی میکردم که باید چیکار کنم که دیدم الی شروع کرد دوباره کمر زدن. با کمال تعجب با یه صدای خفه ای گفتم: “الی!”
“امیر چقدر کیرش گنده س!”
خیلی برام عجیب بود. چون نه من و نه همسرم هیچوقت فانتزی نفر سوم نداشتیم ولی انگار این موقعیت یهویی یه چیزی رو تو وجود الی بیدار کرده بود! حرکات کمرش آهسته تر ولی عمیق تر شده بود. خودشو محکم فشار میداد پایین و جلو و عقب میکرد. کسش انگار خیس تر شده بود و انقباضاتش رو دور کیرم خیلی واضح حس میکردم.
زیر لب گفت: “داره میاد سمتمون!”
من هنوز هیچی نمیدیدم. فقط الی کمر میزد و خفه آه میکشید. چند لحظه بعد طرف رو از شیشه سمت شاگرد دیدم. دست به کیر داشت میومد سمتمون. واقعاً کیر بزرگی داشت. هم از طول و هم از قطر واقعاً شبیه کیر این آفریقاییا بود. نور مهتاب اونقدری فضا رو روشن کرده بود که بشه صورتشو دید. خیلی مسن نبود ولی از من و الی بزرگتر بود. اومد نزدیک در سمت شاگرد واستاد و شروع کرد جق زدن. الی هم داشت کسشو میمالید و روی کیرم کمر میزد. یه سه چهار دقیقه همینطور گذشت که مرده اومد جلوتر و با چنتا آه بریده بریده آبشو پاشید روی سینه های الی. اولیش پاچید روی سینه ش دومیش با فشار بیشتری پاچید روی گونهش و گردنش. سومی و چهارمی رو هم پاشید رو رون پاش. همون لحظه الی خودشو سفت کرد و صدایی که شبیه ناله بود چنتا آه عمیق کشید و شروع کرد لرزیدن. بدنش بطرز غیرقابل کنترلی میلرزید و صدای ناله هاش بریده بریده از گلوش درمیومد. بدنشو رو به جلو خم کرده بود و با هر لرزش عضلات کسش هم منقبض میشد. واقعاً صحنه زیبایی بود.
غریبهمون یکم رفت عقب تر و واستاد به تماشا. دیگه کیرش داشت میخوابید و از اون کلفتی چیزی مشخص نبود. بعد از چند بار عقب و جلو کردن گفتم: “الی دارم میام.”
“بپاش رو سینه هام.”
پیاده شدم و چند بار جق زدم و آبم با فشار پاشید روی صورت الی. دومی پاشید روی گردنش و با آب غریبه یکی شد و سر خورد وسط سینه هاش. سومی و چهارمی هم الی صورتشو آورد نزدیک تر و ریخت روی لباش.
غریبه بی هیچ حرف اضافه ای راهشو کشید و رفت سوار ماشینش شد و گازشو گرفت. من و الی فقط با نگاه بدرقه ش کردیم و وقتی سوار ماشینش شد برگشتیم به همدیگه نگاه کردیم. الی از روی ناباوری یه خنده کوتاه کرد و گفت: “این چی بود؟”
“نمیدونم…”
الی همینطور که خیره زل زده بود به من، از روی داشبورد چنتا دستمال کاغذی درآورد و منم شلوارمو پوشیدم و لباسامو مرتب کردم. از صندلی پشت یه آب معدنی باز کردم و نفری دو لیوان خوردیم. انگار داشت بلند بلند فکر میکرد “باورم نمیشه!”
“آره الی! هنوز نتونستم درست هضمش کنم.”
“امیر خوبی؟”
“آره دیوونه. اوکیم.”
ماشین رو روشن کردم و دوباره برگشتیم سمت اتوبان. یه آهنگ پلی کردم و الی روی صندلی شاگرد دراز کشید. نگاهشو از پنجره سمت شاگرد دوخته بود به فضایی که زیر نور مهتاب به رنگ نقره ای روشن شده بود ولی هنوز نرسیده به اتوبان خوابش برد. منم تو فکر این بودم که چقدر خدا بهمون رحم کرده که بلایی سرمون نیومد! ماه بالای سرمون حرکت میکرد و اتوبان زیر چرخای ماشین کش میومد و من فکر میکردم بعضی شبها، فقط یکبار در زندگی اتفاق میفتن. شبایی که هم باید ازشون ترسید و هم تا همیشه به یادشون آورد.
نوشته: امیر
7 پاسخ به “زیر نور ماه اردیبهشت”
اتفاق دلهره آوری بوده ولی تجربه ماندگاری شده…همیشه خوش باشید.
اتفاق دلهره آوری بوده ولی تجربه ماندگاری شده…همیشه خوش باشید.
شوهر روشنفکر منم اهل زنجان هستم .مشخصاتی که دادی فقط یه زنجانی میدونه .اتفاقا همشهری که نیستیم؟!
فانتزی باز روان ، جذاب ، واقعی
حس فوق العاده ای واسه منم پیش اومده
boy__ اوج لذت و فانتزی
احسنت، عالی بود