اولین ماجراجویی نرگس (۳)

…قسمت قبل

قسمت سوم:… سیل که راه افتاد

سلام به همگی…

خوب، رسیدیم به قسمت سوم. میدونم قسمت دوم یه جاهایی حسابی داغ شد و بعضیهاتون شاید ذوق زده شدین یا برعکس، شوکه. راستش من خودم وقتی دارم اینارو مینویسم، بعضی وقتا میخندم، بعضی وقتا خجالت میکشم. ولی قول دادم صادق باشم، پس باشین تا آخرش باهاش کنار بیام.

قسمت سوم دیگه بازی و نگاه از پشت در نیست. اینجا دیگه جو جدی میشه. از اون جاهایی که آدم دیگه نمیتونه بگه «نه» یا بگه «آخه من نمی‌خواستم». میخوام بدونم میتونین باهام بیاین تا آخرش؟

امیدوارم همچنان کنارم بمونید.

نرگس

توی اون سکوت سنگین، وقتی چشم توی چشم هم شدیم، ته دلم یه غوغایی به پا شده بود. قلبم دیوونه‌وار می‌تپید، اما از ترس نبود. از یه حس پیروزی شیطونی بود. از اینکه فهمیدم من — بدون هیچ تجربه‌ای — می‌تونم یه مرد رو اینجوری مسحور خودم کنم. این قدرت، این توانایی اغوا کردن… انگار تو رگ‌های خونم بود. انگار سال‌ها منتظر این لحظه مونده بود تا خودش رو نشون بده.

احسان حتی یه کلمه هم نگفت. فقط نگاهم می‌کرد. و اون سکوت، برام از هر تعریف و تمجیدی باارزش‌تر بود. می‌دونستم دارم برنده می‌شم.

چند لحظه همه چیز ساکن موند، تا اینکه احسان دستش رو آورد جلو و گذاشت روی پوست باسنم. دستش یخ کرده بود، پوست من هم از التهاب داغ بود. اما هر چی بود، این تضاد داشت بیشتر و بیشتر لذت‌بخش می‌شد برای هر دومون. با یه عشوه، سمت دیگه باسنم رو هم به سمتش چرخوندم که ببینه اون ور هم همونقدر سرخ شده.

چند لحظه سکوت مطلق برقرار بود. فقط صدای نفس‌هامون توی فضای گرم اتاق می‌پیچید. بعد، انگار دیگه نمی‌تونست جلوی خودش رو بگیره، دستش رو دوباره جلو آورد.

کف دستش که روی پوست داغ و سرخ باسنم نشست، سرد بود. یه سردی خنک که حسابی با گرمای آتشی که از جای اسپنک‌ها و از ته وجودم زبانه می‌کشید، فرق داشت. یه لرزش شیرین از همون جایی که لمسش کرده بود، دوید تا نوک انگشتای پام. سرما و گرماش مثل آب سرد روی آتش بود—نه اینکه خاموشش کنه، نه. فقط داشت هیس می‌کرد و آتیش رو شعله‌ورتر می‌کرد.

نفسش تو سینه حبس شده بود. دستش بی‌حرکت موند، انگار داشت ثبت می‌کرد که این تضاد عجیب چه حسی به کف دستش می‌ده. گرمای پوست من داشت یخ دستش رو آب می‌کرد.

من، با چشمایی که نیمه‌باز بودن و مستقیم بهش خیره شده بودم، با حرکتی آروم و پر از عشوه، باسنم رو چرخوندم. طرف دیگه‌اش رو نشونش دادم. پوستی که به همون اندازه سرخ و حساس بود.

«گفتم: اون طرفم هم همینجوریه…» صدایم بیشتر شبیه یه زمزمه بود. «دیدی؟ همه‌جاش رو قرمز کردی.»

دستش هنوز روی همون نقطه اول بود، اما چشماش به اون طرف دیگه دوخته شده بود. دیدم گلوش یه حرکت کرد. یه قورت دادن عمیق که هم هوس بود، هم شاید حیرت.

بعد، انگار دیگه طاقت نیاورد، دست دیگه‌ش رو آروم بالا آورد. این بار با نوک انگشتاش، به نرمی روش اون قسمت سرخ شده کشید. تماسش مثل باد روی آتش بود.

همون لحظه، دیگه نه اون پدر تارا بود، نه من دوست دخترش. ما فقط دو تا بدن بودیم توی یه فضای بسته، که با هر تماس، با هر نگاه، داشتیم دیوارهایی که به ظاهر محکم بودن رو ذره ذره خرد می‌کردیم. و اون تضاد، اون سردی دستاش روی گرمای پوست من، شده بود همون خط باریک خطرناک و جذابی که هر دوتامون با اشتیاق داشتیم ازش رد می‌شدیم.

احسان اون سکوت سنگین رو شکست. چشماش که پر از یه آتش حسابی شده بود، قفل کرد روی من و با لحنی که هم شوخ بود هم پر از حرارت، گفت: «دختر شیطون… حالا تو هم ببین چه بلایی سرم آوردی.»

و قبل از اینکه حتی بتونم واکنشی نشون بدم، دستش رو برد روی یقه تیشرت نازکش. با یه حرکت سریع و بی‌معطلی، کشیدش از سرش بیرون و رهاش کرد روی زمین، کنار شلوار جین من

حالا اونم، مثل من، یه قسمتی لخت بود. نور چراغ اتاق افتاده بود روی پوست برنزه و عضلانی سینه و شکمش. راست می‌گفت.

دقیقاً وسط سینه‌اش، همون جایی که موهاش رو کشیده بودم، یه جای سرخ و ملتهب حسابی معلوم بود. اثر کشیدن موها کاملاً پیدا بود – اون قسمت از پوستش برجسته‌تر و قرمزتر از اطرافش بود. خط‌های نازکی هم شاید از ناخن‌های من روش مونده بود.

نفسم تو سینه حبس شد. دیدن این اثری که من روی بدنش گذاشته بودم… این نشونه فیزیکی اون بازی که راه انداخته بودیم… یه هیجان عجیب و باورنکردنی بهم دست داد. دیگه فقط یه نگاه یا یه اسپنک نبود. این یه اثبات واقعی بود. منم تونسته بودم روش اثر بذارم، همونطوری که اون روی من گذاشته بود.

چشمام از صورتش پایین اومد و خیره شد به اون قسمت سرخ شده. دستم تقریباً بی‌اختیار رفت جلو، ولی خودمو کنترل کردم. این نوبت اون بود که بازی رو دست بگیره.

اون ایستاده بود، با اون غرور و اعتماد به نفسی مردونه‌اش، و می‌ذاشت من نتیجه کارمو ببینم. یه لبخند کوچیک روی لبش نشسته بود، همون لبخندی که می‌گفت: «ببین چطور دیوونه‌ام کردی.»

واقعاً هم اینکارو کرده بودم. و اون لحظه، وقتی داشتم به اثری که روی بدنش گذاشته بودم نگاه می‌کردم، یه احساس قدرت و اغوایی بهم دست داد که تا اون موقع هیچوقت تجربه نکرده بودم. بازی کاملاً دو طرفه شده بود.

گفتم: «حالا یکی یکی شدیم؟» با یه ناز کشیده توی صدام. «تو که مردی، طاقتت بیشتر از منه… من که خیلی نازنازیام.»

چشمای احسان نرم شد. اون خشونت بازیگوشانه‌ی چند لحظه قبل پرید و به جاش یه نگاه مهربون و تقریباً پدرانه اومد. نزدیک‌تر اومد، اما اینبار برای بغل کردن محکم و آروم. دستاش رو حلقه کرد دور شونه‌هام.

«آره، تو خیلی نازنازی، خیلی قشنگی…» صداش آروم و پر از نوازش بود، انگار داره با یه بچه حرف می‌زنه. «من که مرد هستم، می‌تونم بیشتر تحمل کنم. نباید اینقدر محکم کونتو اسپنک میکردم، نه؟ ببخش اگه دردت گرفت.»

خودم رو توی آغوش گرمش شل کردم. اون لحن نرمش، اون نوازش کلامی… مثل عسلی بود که می‌ریخت روی تمام زخم‌های قدیمی روحم. هیچکس تا حالا اینجوری بام حرف نزده بود. بابام که هیچوقت، مامانم هم همیشه با استرس و عجله. اما احسان… انگار وقت داشت. انگار فقط من و اون توی همه دنیا بودیم.

گفتم: «پس چرا اسپنک هات رو محکم می‌زدی؟» صورتم رو چسبوندم به سینه‌اش و صدایم رو عمداً بچگانه‌تر کردم. «دردم گرفت».

دستش اومد رو سرم و نوازشم کرد. چون تو هم محکم می‌کشیدی عزیزم. ولی راست می‌گی، منم مقصرم. می‌خواستم ببینم چقدر قوی هستی.

این حس نوازش شدن، این توجه بی‌قید و شرط… منو مست می‌کرد. می‌دیدم که ناز کردنم رو دوست داره، پس بیشتر ناز می‌کردم. بازی که راه افتاد، دیگه باید ادامه می‌داد.

« گفتم: «پس دیگه نزن، قول بده.» و سرم رو از روی سینه‌اش بلند کردم تا توی چشماش نگاه کنم، با چشمایی که عمداً گشاد و معصوم کرده بودمشون.

لبخندی زد، لبخندی که پر از حرارت بود اما اینبار یه لایه مراقبت روش کشیده شده بود. «قول می‌دم اگه تو هم قول بدی موهام رو نکشی.»

«باشه… قول می‌دم.» اما ته صدایم یه خنده پنهون بود که می‌گفت این قول رو هم مثل بقیه چیزا می‌شکنم.

اون لحظه، دیگه نه برنده و بازنده‌ای توی کار بود، نه شکارچی و شکار. هر دومون غرق شده بودیم توی یه بازی دو طرفه که قوانینش رو خودمون، لحظه به لحظه، با نگاه و تماس و کلمات می‌ساختیم. و من، با کشف این قدرت ناز کردن و جلب توجه کردن از این راه، حس می‌کردم یه سلاح جدید و خطرناک پیدا کردم.

توی همون بغل گرم و پر از التماسش، یهو یه برجستگی سفت رو پشت لایه نازک شلوارکش، به رانم حس کردم. قلبم یه لحظه ایستاد، بعد با یه ضربه کوبنده به حرکت افتاد.

این… این همون چیزی بود که فقط توی فیلم‌های پورن دیده بودم. همون چیزی که توی سکوت‌های نیمه‌شب خوابگاه، دخترا با پچ‌پچ درباره‌اش حرف می‌زدن. همون قدرتی که مردا رو مرد می‌کنه.

و حالا، چسبیده بود به من. فقط یه لایه پارچه نازک بینمون بود.

همون بدنی که تا چند دقیقه پیش با ناز و نوازش آروم شده بود، دوباره شعله کشید. اینبار آتشش فرق می‌کرد. عمیق‌تر، حیوانی‌تر. یه گرمای مرطوب و پر از نیاز جمع شد بین پاهام.

نفسم بند اومد. حرکتم قطع شد. احسان هم حتماً فهمیده بود. دستای نوازشگرش روی پشتم یه لحظه وایساد.

صداش رو تو گوشم حس کردم، صدایی که گرفته بود و دیگه هیچ نشونه‌ای از اون پدر سابق توش نبود: «نرگس…»

فقط اسممو گفت. ولی تو همون یه کلمه، یه عالمه اعتراف بود. اعتراف به این که اونم داشت تو همون آتشی می‌سوخت که من می‌سوختم.

سرم رو از روی سینه‌اش بلند نکردم. می‌ترسیدم اگه چشم توی چشم بشیم، اون پارچه نازک آخرین مانع هم آب بشه و هرچی زودتر از چیزی که هر دومون آماده‌اش نبودیم، بیفته.

اما بدنش رو به من فشار داد. اون برجستگی سفت و گرم، حالا واضح‌تر از همیشه، شکلش رو حک کرد رو رانم. یه موج از پاهام تا مغزم دوید.

همون لحظه فهمیدم دیگه خبری از بازی نیست. این یه قطار بود که از ریل دررفته بود و با سرعت می‌رفت به سمتی که نه من آماده‌اش بودم، نه او. اما دیگه ترمزی توی کار نبود.

و من، ته دلم، خوب می‌دونستم که اون پارچه نازک فقط برای چند لحظه دیگه می‌تونه بین ما بمونه. و از این فکر، به جای ترس، یه هیجان بی‌پایان ریخته بود توی وجودم.

آغوشش گرم بود، اما یهو تمام بدنم شروع کرد به لرزیدن. از ته ستون فقراتم یه رعشه راه افتاد که رفت تا نوک انگشتای پام. نمی‌تونستم جلوش رو بگیرم. اصلاً دست خودم نبود. دندونام به هم می‌خورد، صداش توی سکوت اتاق می‌پیچید.

احسان که هنوز بغلم کرده بود، یهو جا خورد. دستاش شل شد. «نرگس؟ نرگس، چی شده؟ سردته؟»

می‌خواستم بگم نه، اما نمی‌تونستم. فکم قفل کرده بود. این لرزیدن از سرما نبود. از یه جور ترس و هیجان وحشیانه بود که رفته بود تا مغز استخونم. تمام و کمال می‌لرزیدم. قلبم اونقدر تند می‌زد که فکر کردم می‌خواد بپره بیرون از قفسه سینم. این همون حسی بود که همیشه توی کتابا خونده بودم، توی فیلما دیده بودم، ولی هیچوقت فکر نمی‌کردم اینقدر واقعی و ترسناک باشه.

احسان منو یه کم از خودش دور کرد تا به صورتم نگاه کنه. دستش اومد رو گونه‌م. دستش گرم بود، اما پوست من یخ زده بود. «ببین چه بلایی سرت آوردم… ببخشید. ببخشید نرگس.»

صداش پر از حسرت بود. همین «ببخشید» بود که اشک رو توی چشمام جمع کرد. نه از غصه. از یه جور رها شدن. انگار رسیده بودم به ته خط. همه چیزی که تا اون روز بودم، داشت از هم می‌پاشید.

نگاهم رو دوختم به چشماش، در حالی که هنوز می‌لرزیدم. توی نگاهش ترس ندیدم. نگرانی دیدم. یه جور دلواپسی. و تهش، یه آتش فروزون که داشت خودش رو کنترل می‌کرد.

نمی‌دونستم چی کار کنم. هم می‌خواستم فرار کنم، هم می‌خواستم بیشتر بچسبم بهش. بدنم داشت برام تصمیم می‌گرفت و فقط بلد بود بلرزه. این لرزه، زبان بدنم بود. زبان دختری که برای اولین بار قدرت واقعی یه مرد رو، اونم جایی که فقط یه لایه پارچه ازش جدا کرده، حس می‌کنه. و می‌ترسه. و می‌خواد. و نمی‌دونه چیکار کنه.

چند دقیقه که گذشت، کم کم لرزه‌ها خوابیدن. انگار طوفان درونم آروم گرفته بود. از اون حالت خشک و بی‌اختیار دراومدم، ولی جرات حرکت نداشتم. پشتم بهش بود، به پهلو روی تخت دو نفره تارا خوابیده بودم و چشمام رو باز کرده بودم به تاریکی اتاق. تصمیم گرفتم منفعل بمونم. بذارم هر چی قراره بیفته، از طرف اون بیاد. انگار می‌خواستم بگم: «من اینجام. اما تو رهبری کن.»

احسان هم انگار همینو می‌خواست. فهمید که آروم شدم. لحظه‌ای بعد، با ملایمت اومد زیر پتو و کنارم خوابید. از پشت، بدنش رو چسبوند به من. بازوهاش دورم حلقه شد و کف دست گرمش رو گذاشت روی پهلوم، زیر دنده‌هام. تمام عضلاتی که ناخودآگاه سفت شده بودن، با گرمای وجودش کم کم شل شدن.

بعد، اون نجوای آروم رو توی گوشم حس کردم. نفس گرمش نشست روی پوست حساس گردنم: «دختر… آروم شدی؟»

حرفی نداشتم. زبونم قفل بود. شاید هم می‌ترسیدم اگه دهنمو باز کنم، فقط یه ناله یا یه زجه ازم دربیاد. پس ساکت موندم. ولی بدنم به جای من جواب داد؛ یه نفس عمیق و رها کشیدم و یه کم بیشتر خودم رو چسبوندم به اون برجستگی گرم تنش.

دستش روی پهلوم شروع کرد به حرکت. نه از روی هیجان عجله‌دار، نه برای رسیدن به یه نقطه خاص. فقط یه نوازش آروم و پشت سر هم بود که از پهلو می‌لغزید به سمت شکمم. انگار داشت خطای بدنمو می‌خوند، با کف دستش نقشه‌مو می‌کشید. هر بار که دستش روی شکم نرم و بی‌حفاظم حرکت می‌کرد، یه موج آرامش از اون نقطه می‌ریخت توی تمام وجودم.

این صبرش… این عجله نکردنش… بهم اطمینان می‌داد. می‌فهمید. می‌دونست من با اون همه بازیگوشی و نازم، هنوز یه دخترم. دو ماه دیگه نوزده‌ساله می‌شم، اما بدنم، قلبم، هنوز دست‌نخورده و لرزونه. با این حرکتای آرومش داشت بهم ثابت می‌کرد که قرار نیست امشب چیزی ازم بگیره که آماده‌اش نیستم. قرار نیست مرزهایی که هنوز برام مبهمن، یه دفعه بریزه.

پشت سرم، دوباره نجوا کرد، اینبار محکم‌تر و واضح‌تر: «نگران نباش، نرگس. فقط همینجوری می‌مونیم. برات لذت‌بخش باشه، نه ترسناک.»

و من، تو تاریکی، چشمام رو بستم. ذره‌ای تردید توی دلم نبود. می‌دونستم امشب «زن» نمی‌شم. «دختر» می‌مونم. اما این دختر، امشب تجربه‌ای رو شروع کرده بود که دیگه هیچوقت نمی‌تونست به روز قبل برگرده. و احسان، با اون صبر و درک مردونه‌اش، داشت این گذار رو برام به یه خاطره امن و شیرین تبدیل می‌کرد. دستش که حالا کامل پهن شده بود رو شکمم، محکم و مطمئن بود. دیگه لرزشی نبود. فقط یه انتظار شیرین و یه اعتماد عمیق که جای همه ترس‌ها رو گرفته بود.

توی گوشم نفس گرمش رو حس کردم، قبل از اینکه کلمات رو بشنوم: «تنت داغه… دلت می‌خواد بلوزتو دربیاری؟»

سوالش رو راست بود، ولی توی لحنش یه خواهش پنهونی بود. یه اجازه گرفتن. این ساده‌ترین آزمایش بود برای دیدن حد و مرزهای تازه من. منم دیگه ترسی نداشتم. اون دلهره‌ای که اول شب گرفتن بودم، حالا شده بود یه انتظار شیرین.

جواب رو با کلمات ندادم. زبانم هنوز قفل بود، انگار می‌ترسیدم اگه حرف بزنم، سحر این لحظه بشکنه. به جاش، آروم پتو رو کنار زدم. نوک انگشتام رو رسوندم به لبه پایین بلوز نازکم. فقط یه سانت، شاید هم کمتر، پارچه رو بالا زدم، به اندازه‌ای که پوست شکمم از زیرش پیدا بشه.

همین کافی بود. نفسش تو سینه حبس شد. بعد، بدون عجله و با احترامی که برام باورنکردنی بود، دست خودش رو آورد و بلوز رو آروم از تنم درآورد. پارچه نازک با یه خش خش ملایم از رو پوستم لغزید و رفت بیرون.

حالا فقط با اون ست ساتن مشکی که چسبیده بود به تنم، زیر پتو و توی بغلش بودم. و عجیب اینکه ذره‌ای دلهره نداشتم. فقط یه رهایی عمیق بود.

دوباره بغلم کرد، اما اینبار دیگه هیچ پارچه‌ای بین پوست ما نبود. گرمای مستقیم تنش چسبید به پشتم. موهای نرم و مجعد سینه‌اش که چند ساعت پیش با شیطنت کشیده بودمشون، حالا آروم روی پوست پشتم می‌خاروند. این تضاد بین زبری اون موها و نرمی پوستم، یه حس کاملاً جدید و عجیب بود.

دستش که روی شکمم بود، حالا رفت روی پوست برهنه پهلو و دنده‌هام. هر تماس، یه کشف تازه بود. انگار داشت نقشه جغرافیای بدنمو می‌خوند؛ برجستگی دنده‌ها، فرورفتگی کمر، نرمی پهلوها.

صورتم رو به سمتش چرخوندم. تو تاریکی، چشماش می‌درخشیدن. نزدیک‌تر شدم و پیشونیم رو چسبوندم به پیشونیش. اینبار دیگه لازم نبود چیزی بگم. بدنم براش حرف می‌زد. و اونم با تمام وجود به اون زبان گوش می‌داد. از مرحله کلمات و بازی‌ها رد شده بودیم و حالا رسیده بودیم به سرزمین سکوت و احساسات خالص.

وقتی دستاش از نوازش شکمم بالاتر اومد، نفسام مثل یه حیوون زخمی تو سینم به دام افتاد. آروم روی دنده‌هام بالا اومدن، تا دقیقاً زیر لبه سوتین ساتن. اونجا، روی پوست حساسی که هیچوقت هیچکس نگاهش نکرده بود و لمسش نکرده بود، مکث کرد. یه نفس عمیق از ته قلب کشیدم. می‌خواستم بیشتر. می‌خواستم اون انگشتای گرم از اون مرز رد بشن و برن به اون سرزمین‌های ممنوعه‌تر.

اما نکرد. به جاش، مسیرش رو عوض کرد و با یه حرکت دورانی آروم، دوباره برگشت پایین. اینبار، روی لبه شورت ساتن وایساد. انگشت شستش دقیقاً روی کش اون حرکت می‌کرد، هر بار یه میلی‌متر پایین‌تر، انگار داره فشار من رو می‌سنجه.

و بعد… بعد دستاش از رو بدنم برداشت. یه لحظه سکوت سنگین افتاد. فقط صدای نفس‌های بریده من و اون توی تاریکی می‌پیچید. ازم دور شد، یه کم فاصله گرفت. منم بی‌حرکت موندم، قلبم اونقدر می‌کوبید که فکر کردم صداش از اتاق می‌ره بیرون.

بعد، صدای خش‌خش آروم پارچه اومد. یه حرکت مبهم توی تاریکی. صدای افتادن چیزی رو زمین. شلوارکش. داشت اونم از تنش درمی‌آورد. انگار داشت خودشو برای نبرد اصلی آماده می‌کرد.

صورتم رو فرو کردم توی بالش. پارچه نرم پنبه‌ای رو با تمام وجودم می‌فشردم. بدنم مثل فنری که تا ته فشرده شده باشه، کاملاً آماده بود. آماده حمله شدن. آماده تصرف شدن. دیگه نه ترسی بود، نه تردیدی. فقط یه انتظار خام و حیوانی. منتظر بودم او، حالا که آخرین مانع رو هم برداشته، بیاد و همه قلمرو بدن بی‌حفاظ من رو فتح کنه. پوست پشتم از انتظار تماس با پوستش می‌سوخت.

وقتی دوباره منو چسبوند به خودش، یه حقیقت جدید و بی‌واسطه پوستم رو سوزوند. شورت روی تنش نبود. پوست گرم و صاف باسنم، حالا کامل و بدون هیچ فاصله‌ای چسبیده بود به پوستش. و بین ما… اون بود. یه برجستگی سفت و گرم که تا حالا فقط توی خیالم بود.

نوکش خیس بود. یه رطوبت لزج و گرم که با فشار بیشتر به باسنم نشست و یه لکه مرطوب روی شورت ساتنم جا گذاشت. همین رطوبت، داشت از شکنندگی لحظه می‌گفت. شواهد فیزیکی اون هوسی که هر دومون رو گرفته بود.

وقتی محکم‌تر منو به خودش فشرد، جزئیات بیشتری رو حس کردم. ته‌ریش کوتاه و زبر دور پایه اون عضو، با هر حرکت روی پوست حساس باسنم می‌خراشید و مور مور می‌کرد. موها سیخ و کوتاه بودن، انگار تازه اصلاح کرده. این فکر به ذهنم رسید که اون برای این دیدار آماده شده بود؟ یا شاید فقط عادتش بوده؟

و بعد، به فکر خودم افتادم. من… من دو ماهه که اون قسمت از بدنم رو اصلاح نکردم. زیر این شورت ساتن نازک، حالا حتماً یه چیزی دارم. یه حس خجالت مبهم تو وجودم پیچید، اما زود محو شد. اگه اون این جوری منو می‌پذیره، پس اینم بخشی از منِ واقعیه. بخشی که بر خلاف اون تصاویر صاف و بی‌موی مجله‌ها، طبیعی و زنده بود.

دستش از رو شکمم لغزید و رفت روی لگنم. اینبار نه برای نوازش، برای گرفتن و هدایت کردن. منو محکم‌تر به سمت خودش کشید، طوری که همه طول اون برجستگی گرم و سفتش رفت تو شیار بین باسن‌هام. یه آه عمیق از ته گلویم دراومد. دیگه هیچ تصوری با واقعیت برابری نمی‌کرد. این همه صمیمیت، این نزدیکی بی‌حد و مرز… همه مرزهایی که برا یه دختر تعریف کرده بودن، داشت ذوب می‌شد. و من، نه فقط با بدنم، که با تمام وجودم داشتم اون رو می‌پذیرفتم.

وقتی انگشتش رسید به لبه کش ساتن شورتم و آروم شروع کرد به پایین کشیدن، دنیا برام یه لحظه ایستاد. اونجا، روی اون مرز حساس، مکث کرد. سوالش بی‌صدا بود اما واضح: «آماده‌ای؟»

جواب رو با بدنم دادم. باسنم رو فشار دادم به سمت بالا، به سمت او. یه حرکت کوچیک که می‌گفت: «آره. ادامه بده.»

و او ادامه داد. با یه دست، با اون صبر عجیبی که داشت، دو طرف شورت رو گرفت. پارچه نازکی که از عرق و رطوبت چسبیده بود به پوستم، با یه خش خش ملایم از روی باسن‌هام جدا شد. شورت رو پایین کشید، آروم و محترمانه، تا جایی که حلقه شد دور زانوهاش و همونجا رهاش کرد.

هوای خنک اتاق برای یه لحظه پوست بی‌حفاظم رو نوازش کرد، اما سریع جای خودش رو به گرمای بدنش داد. وقتی دوباره چسبوند خودش رو به من، اینبار دیگه هیچ چیزی بین ما نبود.

همون کیر سفت و گرمش نشست دقیقاً روی همون نقطه قبلی، اما حالا به خاطر نبود پارچه، تماسش مستقیم‌تر، بی‌پرده‌تر بود. پوست به پوست. پاهای به هم چسبیده من رو با ملایمت از هم باز کرد. با این کار، برجستگی‌اش یه کم پایین‌تر لغزید.

و اونجا بود که اتفاق افتاد. وقتی پایین می‌اومد، نوک خیس و گرمش نه فقط روی باسنم، که روی اون سوراخ تنگ و حساس مالیده شد. یه موج برق از اون نقطه تا ته وجودم دوید. و توی ادامه مسیر، لبه‌های برجسته و متورمش، شکاف بسته و مرطوب کصم رو هم باز کرد و چسبید بهش.

حالا اون کامل بود بین پاهای باز شده من. کیرش مثل یه خط آتیشین، از پایین باسنم، از روی اون سوراخی که تازه کشفش کرده بود، تا لب‌های مرطوب و حساس من کشیده شده بود. همه چی خیس بود؛ از رطوبت خودم، از ترشحات اون. و این اتصال پوست به پوست کامل و بی‌واسطه، یه حقیقت غیرقابل انکار بود: ما دیگه دو تا بدن جدا از هم نبودیم. مرزها محو شده بود.

حرکت رفت و برگشت رون‌هاش موجای پشت سر هم لذت می‌ریخت توی وجودم. انگار من که تا دیشب فقط توی یه تشت آب بازی کرده بودم، یهو پرت شده بودم وسط یه دریای طوفانی. غرق شده بودم توی حسایی که اسمشون رو هم نمی‌شناختم. بلد نبودم شنا کنم، فقط تسلیم جریان بودم.

اما احسان نمی‌خواست غرقم کنه. دست نجاتش رو دراز کرده بود سمت من. نجوای گرم و پراحساسش تو گوشم می‌پیچید: «همینجوری دخترم… آهوم… عالیه… چقدر محشری…»

هر کلمه، هر تعریف، مثل جرقه‌ای بود که بنزین می‌پاشید رو آتیش. منو وادار می‌کرد به واکنشایی که نمی‌دونستم توی من هست. باهاش همراهی می‌کردم. باسنم رو می‌فشردم به سمتش، بدنمو قوس می‌دادم، بهش فضا می‌دادم تا عمیق‌تر و دقیق‌تر حرکت کنه.

و اون از این فرصت استفاده می‌کرد. با هر بار که عقب می‌رفت، نوک سفت و خیس کیرش فشار می‌آورد رو اون سوراخ حساس کونم، یه ضربه کوچیک و کشنده که نفسم رو می‌دزدید. و با هر بار جلو اومدن، همه طولش رو می‌کشید بین لب‌های مرطوب و ورم کرده کوسم، تا جایی که چوچول سفت شده‌م زیر فشارش له می‌شد. این رفت و برگشت، این بازی بین دو تا نقطه اوج، مدام تکرار می‌شد.

ناله از گلویم درمی‌آمد. ناله‌هایی آروم و بی‌اختیار. اما اون قانع نمی‌شد. می‌خواست منو بترکونه. می‌خواست اون اوج دیوونه‌کننده رو بهم بچشونه. سرعت و فشارش رو بیشتر کرد. زیر پتو، یه عالمه رطوبت و گرمای حیوانی جمع شده بود. عرق بدنمون چسبونده بود مون به هم، هوا پر بود از بوی شیرین سکس و نفسای بریده.

و بعد… بعد اون لحظه رسید. انگار سدی توی وجودم شکست. یه جریان گرم و رها از عمق وجودم فوران کرد، همون لحظه که کیر داغ و لرزان احسان توی من منفجر می‌شد. صدای خیس «شلپ شلپ» فضای زیر پتو رو پر کرده بود، موسیقی همون وصال بی‌پرده.

اما با وجود این انفجار مشترک، ما حرکت رو قطع نکردیم. آروم‌تر، اما هنوز پیوسته، به مالیدن بدن‌های چسبناک و رها شده به هم ادامه دادیم. انگار هیچکدوممون نمی‌خواستیم قبول کنیم که این لحظه، این اتصال کامل، داره تموم می‌شه.

دست لرزانم رو از زیر بدنمون آروم درآوردم و بردم پایین، به اون فضای مرطوب و داغ بین بدن‌هامون. کف دستم رو گذاشتم زیر کیر سفت و لرزان احسان. حالا با هر بار که عقب می‌رفت، من می‌تونستم اون عضو برآمده رو هدایت کنم.

وقتی می‌اومد سمت جلو، دستم رو فشار می‌دادم تا نوک خیس کیرش با قدرت بیشتری شکاف مرطوب کصم رو بشکافه و مستقیم بیاد سمت چوچول سفت و گرسنه‌ام. حس می‌کردم دیگه کمتر عقب می‌کشه. حرکت‌هاش کوتاه‌تر و متمرکزتر شده بود، مثل یه چکش‌کاری که فقط یه نقطه رو می‌زنه. ته هر ضربه، وقتی دیگه جایی برای رفتن نبود و به ته کصم می‌رسید، یه مکث کوتاه و نفس‌گیر می‌کرد و بعد دوباره با سرعت بیشتر برمی‌گشت به سمت چوچولم.

منم باهاش می‌اومدم. با دستم، کیرش رو محکم‌تر می‌فشردم به خودم، انگار می‌خواستم جاییش تو گوشتم حک بشه. ریتم حرکت‌ها تند و تندتر می‌شد. نفس‌هام از شماره افتاده بود. همه دنیا محدود شده بود به اون چند سانت بین پاهام، به اون مالش خیس و بی‌امان، به اون فشاری که داشت توی وجودم یه چیزی رو به هم می‌زد، چیزی که نزدیک بود بترکه.

و بعد، بالاخره سد دهنم شکست. دیگه طاقت نیاوردم. صدایی که از گلویم دراومد، خشن و پر از نیاز بود، نه اون ناله‌های ملایم قبلی: «تندتر… احسان، تندتر بزن!»

این دستور، این خواهش صریح، انگار آخرین ترمزها رو پاره کرد. ضربه‌ها وحشیانه شدن. سریع، عمیق، بی‌امان. و من خودم رو کامل رها کردم توی این طوفان، در حالی که دستم هنوز زیر کیرش بود و هدایتش می‌کردم به سمت عمیق‌ترین نقطه وجودم.

همین دو سه دقیقه از اون ریتم تند و بی‌امان نگذشته بود که بدنم دوباره لرزید. اینبار فرق می‌کرد. این لرزش از عمق عضلات شکم و رحمم شروع شد و مثل یه زلزله پیش رفت. یه انقباض شدید و بی‌اختیار همه وجودم رو گرفت، انگار همه چی توی وجودم می‌خواست دور یه نقطه منفجر بشه.

جیغ از گلویم دراومد. نه یه بار، بارها. صداهایی بی‌اختیار و خام که از جایی عمیق‌تر از عقل و خودآگاهم می‌اومدن. دستام فشار آوردن رو رون‌هاش. یه فشار واضح: «بسه. دیگه کافیه. نمی‌تونم بیشتر از این.»

دیگه ظرفیتی نداشتم. از اون همه احساس، از شدت لذت، از اینکه اولین بار بود چنان اوجی رو تجربه می‌کردم، دیگه پر شده بودم و داشتم می‌شکستم.

و احسان… فهمید. سریع ریتم رو کند کرد، بعد کامل ایستاد. آروم، با وجود اون همه هیجان که توی بدنش حس می‌شد، خودش رو از من جدا کرد. کیر خیس و داغ رو از لای پاهام درآورد و به من فضا داد تا نفس بکشم، تا خودم رو دوباره جمع و جور کنم.

اما اوج من تموم نشده بود. فقط از حالت انفجار لحظه‌ای تبدیل شده بود به یه زلزله درونی. دراز کشیده بودم و بدنم بی‌اختیار می‌لرزید. موج‌های پشت سر هم لذت، هر کدوم یه ذره ضعیف‌تر از قبلی، از اون نقطه بین پاهام می‌دوید به همه بدنم. چشمام بسته بود و دنیا شده بود یه مشت حس مبهم و خالص: رطوبت بین رون‌هام، سنگینی شیرین و راضی بدنم رو تخت، صدای نفس‌های بریده احسان کنارم.

دستش رو گذاشت روی شکم تپنده‌ام، فقط همین. کاری نکرد. گذاشت عمیق‌ترین و کامل‌ترین ارگاسم زندگی‌ام رو، بدون مزاحمت، تا ته تجربه کنم. و توی اون انحلال لذت‌بخش، در حالی که هنوز از تپش قلبم بی‌خبر بودم، یه حقیقت رو می‌دونستم: دیگه هیچوقت مثل پنج دقیقه قبل نمی‌شم.

چشمام رو باز کردم. هوایی که ریه‌هام رو پر می‌کرد سرد نبود، ولی بدنم یه جورایی سنگین و رها شده بود. سرم رو برگردوندم سمت احسان.

چشاش روشن و نرم بود. صورتش آروم. یه نگاه کردم و یهو صورتم گل انداخت. خجالت کشیدم. حالا که طوفان تموم شده بود، می‌دیدمش. می‌دیدم چقدر خودمو براش خالی کرده بودم. زیر نگاهش یه کم جمع‌تر شدم.

حس کردم بین کونم و رونم یه حالت چسبندگی و خشکی داره. اون آب لزج و مرطوبی که همه جا رو پر کرده بود، داشت کم کم خشک می‌شد و پوست حساسمو کش میداد. تکون خوردن برام یه کم سخت شده بود.

احسان انگار فهمیده بود. نگاهش جوری روی صورتم قفل شده بود که انگار می‌دونه چه حسی دارم. یه لبخند کوچیک و فهمیده زد.

چشمام رو که باز کردم، دیدم داره نگاهم می‌کنه. یه نگاه عمیق و آروم. لبخند کوچیکی رو لب داشت. بعد از اون همه شور و هیجان، حالا فضای اتاق پر شده بود از یه سکوت راضی و یه ذره خجالت.

احسان یه کم ازم فاصله گرفت، دستش رو آورد رو صورتم و یه تکه موی چسبیده به پیشونیم رو کنار زد. نفس عمیقی کشید.

«همه جای تو رو …» زمزمه کرد و بعد یه خنده آروم از ته گلوش شنیدم. «بریم یه دوش آب گرم بگیریم؟ حالت بهتر بشه.»

پیشنهادش یهو اون خجالت بعد از تموم شدن رو کم کرد. نگاهش دعوت‌کننده بود، نه مسخره‌کننده. انگار می‌گفت «ببین، منم همین حال رو دارم، پس باهم بریم درستش کنیم.»

منم فقط سرم رو تکون دادم. یه تایید آروم. دستش رو گرفتم. دستم لرزید، ولی گرمای دستش آرومم کرد.

ادامه…

نوشته: نرگس

بازدید 6,786

7 پاسخ به “اولین ماجراجویی نرگس (۳)”

  1. خوب و با جزییات نوشتی. ولی یه سوال: اینهمه بغلت کرد و کیرمالیت کرد، یه لب ارت نگرفت؟ ممه هاتو نمالید؟ این سکس رمانتیکی که تو تعریف کردی باید با یه لب خوری و ممه خوری حسابی شروع بشه بعد کار به لا پایی و سکس برسه

  2. خوب و با جزییات نوشتی. ولی یه سوال: اینهمه بغلت کرد و کیرمالیت کرد، یه لب ارت نگرفت؟ ممه هاتو نمالید؟ این سکس رمانتیکی که تو تعریف کردی باید با یه لب خوری و ممه خوری حسابی شروع بشه بعد کار به لا پایی و سکس برسه

  3. خزایی داستان خیلی قشنگ و ریتمیکه به نظرم عالی نوشتی ، خطط قشنگ و خوانا . یه سری دلقک همیشه هستن ک چرت و پرت از دهنشون می‌باره ، گوش نده و ادامه بده دمت گرم جیگر طلا

  4. حاشیه بی مرز یه ذهن زیبا، یه قلب جسور و یه قلم توانمند، دقیقا میشه همین داستان زیبا، افرین

  5. داستان خوبی هست فقط حس شاعرانه وتوصیفات وتصویرسازی هات زیادی وتکراری وحوصله سربر بود طوری هی چندخط رو میکشیدی بالاتر تا ادامه داستان روبخونی،درسته شما درابتدا گفتین میخوایین کامل بنویسین هرآنچه اتفاق افتاده وازحستون وبله تمام لحظات برای شخص خودتون خیلی لذت بخش بوده واون تکرارها براتون شیرین اما کسی که خواننده هست وداره میخونه خسته میشه

  6. چقدر زیبا و روون و باورپذیر اوج لذتتون رو به قلم آوردین

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...