…قسمت قبل
قسمت دوم: تماسهای ممنوعه
اول از همه، از تکتک شما عزیزانی که وقت گذاشتید و قسمت اول خاطراتم را خوندید، صمیمانه ممنونم. هر نظری—مثبت یا منفی—برام ارزشمند و شنیدنش برام مهمه.
به دوستانی که نگران حریم دوستی و اعتماد میان نرگس و تارا هستن: حق کاملاً با شماست. خیانت به اعتماد دوست، کاری نابخشودنیه. داستان من—و شاید بسیاری از تجربههای واقعی—گاهی از همین تناقضهای دردناک و خطاهای انسانی شکل میگیره. قرار نیست همه شخصیتها قهرمان باشن؛ گاهی روایتِ ضعفها و اشتباههاست که به ما درس میده.
و به دوستانی که انتظار صحنههای صریح و سریع رو داشتن: ببخشید اگر شروع داستان براتون کش دار بود. من یه دختر ۱۹ سالهام که تازه دارم نخستین برخوردها با احساساتِ پیچیده، کششهای جسمی و معنایِ نزدیکی رو تجربه میکنم. برام هم سخت بود که همهچیز رو سریع و بیمقدمه پیش ببرم. اما قول میدم که در ادامه، داستان به جایی میرسه که هم عمق احساسی و هم کششهای اروتیکش، خودش رو بیشتر نشون میده.
پس اگر حوصله به خرج بدید و همراهیم کنید، در این قسمت دوم، نرگس قدمهای جسورانهتری برمیداره… مرزها محو تر میشن، و تماسهایی که تا دیروز ممنوع بود، حالا به واقعیتی تبدیل میشه که نه میشده نادیدهش گرفت، نه فراموشش کرد.
امیدوارم همچنان کنارم بمونید.
نرگس
پایان ترم داشت نزدیک میشد و انگار هدیهای بود برام. به بهونه کلاسهای جبرانی و کار گروهی روی پروژهها، شبهای بیشتری به خانوادم میگفتم تو خوابگاه میمونم. دروغهام حرفهایتر شده بودن، طوری که بعضی وقتا خودمم باورم میشد که واقعاً دارم میرم کتابخانه دانشگاه.
اما قلبم جای دیگهای میزد. یه جای گرمتر. خیابان امیرآباد، خیابان هفدهم … آپارتمان شماره چهار، طبقه سه.
اون یکشنبه، مادر تارا داشت با مادربزرگش تلفنی حرف میزد. منم بیسروصدا کنار در آشپزخونه وایساده بودم و گوش میدادم.
“…آره مامان، سهشنبه عصر میرسیم… تارا هم همراهمه… چرا، برا فرداش چهارشنبه نمیره دانشگاه…”
قلبم از شنیدن این حرفا تندتر زد. یه فرصت. یه فرصت طلایی. سه شنبه شب قرار نبود خونه کسی باشه. نه تارا، نه مادر تارا…
و فقط یه نفر میموند.
هیچی به تارا نگفتم. وقتی از آشپزخانه بیرون اومد، با بیخیالی مشغول خوردن میوه شدم. باید نقشهمو بیعیب اجرا میکردم.
صبح سهشنبه از خونه خودمون تو کرج زدم بیرون، کولهپشتیام رو برداشتم. توش یه ست خوشگل لباس زیر ساتن مشکی بود که هیچکس تا حالا ندیده بودش — نه مامانم، نه تارا، نه حتی خودم تو آینه. قیمتش رو از پول توجیبیهای جمعوجور کرده بودم. به همراه یک بلوز لنین رنگ روشن یقه قایقی و یک شلوار جین مشکی سوپر اسکینی کراپ که مثل پوست به بدنم میچسبید.
“مامان، امشب تو خوابگاه میمونم. فردا صبح کلاس جبرانی داریم.”
مامانم با بیخیالی گفت: “باشه عزیزم. مواظب خودت باش.”
اما بابا… باید به بابا هم میگفتم. با دستای لرزون شماره رو گرفتم. “بابا… من… امشب خوابگاه میمونم. کلاس جبرانی فردا صبح…”
از اون طرف خط یه سکوت سنگین اومد. “خب… اما اگه تونستی بیا خونه. نگرانت میشیم.”
“حتماً بابا. اگه تونستم.”
تمام اون روز از تارا فاصله گرفتم. به پیامهاش دیر جواب دادم، تو دانشگاه مسیرهام رو طوری انتخاب کردم که بهش برنخوره. باید مطمئن میشدم هیچ شکی توش پیش نیاد.
تا عصر خودم رو تو دانشگاه مشغول نگه داشتم، ولی دلشوره رودههایم رو پیچونده بود.
آیا اون امشب خونه بود؟ آیا برنام دیگهای نداشت؟ آیا… آیا واقعاً میفهمید من برای چی دارم میرم؟
وقتی هوا داشت تاریک میشد، راهی خونه تارا شدم. سوار تاکسی شدم — نمیخواستم با پیادهروی تو سربالایی امیرآباد عرقریزون بشم. دستم رو روی کیفم گذاشتم، همونجایی که لباس زیر ساتن مشکی توش قایم بود. پارچه نازک و نرمش زیر انگشتام حس میشد. چشمامو بستم و تصور کردم که اونو تنم کردم… و بعد تصور کردم دستای گرمش روی همون پارچه…
تاکسی دم سر خیابون خونه تارا وایساد.
قدمهامو که به سمت در آپارتمان برمیداشتم، میدونستم دیگه راه برگشتی وجود نداره. یا دارم قدم به بهشت میذارم، یا دارم میافتم تو ورطه جهنم.
و تو اعماق وجودم، تو تاریکترین و راستترین قسمت روحم، میدونستم هر کدوم که باشه، زندگیم رو برای همیشه عوض میکنه.
مثل یه گربه ولگرد، ته کوچه وایساده بودم و چشمام دوخته شده بود به سرکوچه. ساعت پنج بود… پنج و نیم شد… پنج چهلوپنج… ثانیهها انگار قطرات عسل بودن، آروم و کشدار از ساعت میچکیدن.
یه لحظه پشیمون شدم. واقعاً داشتم چیکار میکردم؟ برگشتم و چند قدم به سمت ایستگاه تاکسی رفتم، کولهام رو محکمتر بغل کردم. ولی بعد تصویر آقای رحیمی جلوی چشمم اومد. اون نگاههای سنگینش، اون دست گرمی که روی باسنم گذاشته بود… یه موج گرم از بین پاهام بالا پیچید و دوباره برگشتم به همون نقطه اول.
و درست وقتی که تقریباً داشتم امیدم رو از دست میدادم، چراغهای ماشین سواری از سر کوچه پیچید. ماشین آقای رحیمی. قلبم یه لحظه ایستاد.
نفس عمیقی کشیدم. خودم رو مرتب کردم. شلوار جین تنگمو کمی بالاتر کشیدم تا انحنای باسنم بیشتر به چشم بیاد. مانتو جلو بازم رو هم کمی کنار زدم. باید نقشهمو بینقص اجرا میکردم. با قدمهای حسابشده وارد مسیر ماشین شدم، طوری که نتونه بیتوجه از کنارم رد بشه.
نور چراغهای جلو رو پاهام افتاد. سرعت ماشین کم شد. لحظهای نفسم تو سینه حبس شد. ماشین کنارم وایساد و شیشه پایین اومد.
«نرگس جان! سلام، خوبی؟» صداش همون بود، گرم و راسخ.
به چهرهش خیره شدم که نیمه تو سایه بود. تمام وجودم برای اجرای این نمایش کوچک آماده بود. چرخیدم و با اغراق کامل چشمامو گرد کردم: «ای وای! سلام آقای رحیمی! شمایید؟»
«میای پیش تارا؟»
لبخندی مصنوعی زدم. “آره… فکر کردم سری بزنم.”
حرف بعدیش رو میدونستم چه خواهد بود. ولی باید نقشم رو تا آخر بازی میکردم. “اما تارا و مادرش نیستن. رفتن شمال.”
صورتم رو در هم کشیدم. بهترین نمایش ناامیدی و تعجب رو اجرا کردم. دستهام رو به نشانه تسلیم بالا بردم: “ای وای! ببخشید، خبر نداشتم… پس… پس من میرم کرج.”
این بود. لحظهٔ حقیقی. سکوتی سنگین بینمون افتاد. تو چشمهاش دنبال نشانهای میگشتم؛ تردید؟ میل؟ چیزی؟ از عمق وجودم دعا کردم: “لطفاً… لطفاً…”
و بعد، همونطور که امیدوار بودم، گفت: “سوار شو، تا ایستگاه مترو میرسونم.”
موفق شده بودم. قدم اول رو برداشته بودم. در رو باز کردم و روی صندلی کنار راننده نشستم. فضای داخلی ماشین پر از بوی اون بود؛ ادکلن تلخوشیرین، چرم صندلیها و یه رایحهٔ مردانه که حالی عجیب میداد. خودم رو جمعوجور کردم و با یه لحن شیرین گفتم: “مزاحم نمیشم آقا؟”
نه عزیزم، چرا مزاحم.»
ماشین آروم راه افتاد. تو سکوت سنگین ماشین، فقط صدای موتور و تپشِ واضح قلبم شنیده میشد. زیر چشمی نگاش میکردم. چشای آقای رحیمی اینبار نه به جاده، که به من دوخته شده بود — به دستام که روی رونم بیحرکت بودن، به پوستی که از زیر شلوار جین زاپ دار و مانتوی نازکم پیدا بود، به همون انحنایی که عمداً جلوش نشونش داده بودم.
هوای ماشین سنگین بود، پر از بوی ادکلن گرمش و یه جور رطوبت ساکت. پاهام رو یه ذره جابجا کردم، طوری که پارچهٔ نازک مانتو بیشتر کنار بره و خطِ بدنم مشخصتر بشه. نفسش رو شنیدم که یه ذره آرومتر شد. یه لحظه نگاهش تو آینه با نگاهم قفل شد — عمیق، پرحرارت، دیگه بیپرده. انگار آخرین دیوارِ مقاومت هم داشت میریخت.
.
«خب… پس میرم خوابگاه. چون فردا کلاس دارم و نمیارزه برم کرج.»
فقط یه «اه» کشید و رانندگی کرد. کوچهها یکی پس از یکی رد میشدن. با خودم حساب کردم: تا خوابگاه فقط ده دقیقه راهه. فقط ده دقیقه وقت دارم.
تو دل خودم، مثل یه ذکر، مدام تکرار میکردم: بخواه ازم… بخواه ازم… مرد باش، جرات کن… بگو هوا سرده، بگو دیر شده، بگو بیا بالا یه چایی بخوریم… هرچی، فقط بخواه ازم.
دستم رو بردم به گردنم، یه کم موهام رو عقب زدم تا خط گردن و استخوان ترقوه ام معلوم بشه. نفس عمیقی کشیدم که سینههام بالا و پایین بره.
ماشین به خیابان اصلی که خوابگاهمون تهش بود رسید. فقط دو سه دقیقه مونده بود. ناامیدی شروع کرد به خزیدن توی وجودم.
یهو گفت: «راستی… من هنوز شام نخوردم. تو چی؟ چیزی خوردی؟»
قلبم از جا کنده شد. «نه… منم نخوردم.»
ماشین سر خیابون خوابگاه، به جای پیچیدن، مستقیم رفت. دستش رو انداخت روی فرمان و با یه حرکتی که انگار باهاش کلنجار میره، گفت: «میای خونه؟ یه چیزی درست میکنیم بخوریم. این وقت شب دیگه خوابگاه غذا نداره.»
خودم رو نگه داشتم که ذوق نکنم. با یه لحن معمولی، انگار که فقط دارم قبول لطفش میکنم، گفتم: «باشه… ممنون آقا.»
و وقتی ماشین دور زد و به سمت خونهشون برگشت، مطمئن بودم: بازی تازه شروع شده. و اینبار، من تنها بازیکن میدون نبودم.
وقتی در خونه باز شد و پا به آپارتمان تاریک و ساکت گذاشتم، یه دلهرهٔ شیرین و تلخ تمام وجودم رو گرفت. واقعاً داشتم چه کار جنون آمیزی میکردم؟
یهو برگشتم به سمت آقای رحیمی که داشت کلیدها رو میذاشت روی جاکلیدی: «آقای رحیمی… ای وای، من چقدر بیملاحظه هستم. باید… باید به تارا زنگ بزنم بگم اینجام.»
دستم رو بردم سمت موبایلم، با اینکه خوب میدونستم این فقط یه نمایشه. میخواستم ببینم عکسالعملش چیه.
آقای رحیمی آروم به سمتم اومد. دستش رو گذاشت روی موبایلم. «نرگس… شاید تارا ندونه برای هر دو بهتر باشه. به مادرش هم باید بعداً کلی توضیح بدیم…»
نگاهم به چشمش دوخته شد. ته نگاهش یه دریای آروم اما عمیق بود. ادامه داد: «خوب… الان دیگه بهونهای نداریم که، مگه نه؟»
از ته دل، یه موج گرم و شیرین توی وجودم پیچید. یه قرار خصوصی… مخفی… فقط من و اون. تارا هیچچیز نمیفهمه. مادر تارا همینطور. بابا و مامانم تو کرج فکر میکنن من توی خوابگاه دانشگاهم. لبخند کوچکی زدم، با چشمهایی که مستقیماً به چشمانش دوخته شده بود. «پس… شام چی داریم آقای رحیمی؟»
و وقتی لبخند آرام و پر از معنیاش رو روی صورتش دیدم، فهمیدم خط رو رد کردیم. هر دوتامون. با آگاهی کامل. و به جای ترس، یه هیجان بیپایان تمام وجودم رو فرا گرفت.
با تایید سرش، رفتم تو اتاق تارا و در رو بستم. کولهام رو باز کردم. دستام یه کم میلرزید. کیفمو باز کردم و اول اون ست ساتن مشکی رو درآوردم که پارچش حسابی نازک و لیز بود. لباس زیرمو تند کندم و انداختم تو کوله و ست جدید رو پوشیدم. ولی چیز اصلی که براش برنامه داشتم، لباس رویی بود.
شلوار جین مشکی اسکینی رو برداشتم. از اون مدلایی نبود که خیلی کوتاه باشه، ولی از کمر تا قوزک پا حسابی به تنم میچسبید. وقتی پوشیدمش، انگار پوست دومم شده بود. پارچه ضخیم ولی کشدار بود و با هر حرکت یه خشخش آرومی میداد. تهش هم کوتاه بود، یعنی تا یه وجب بالای قوزک پام میاومد. رو قوزک پای راستم یه پابند طلای باریک و شیک بستم. وقتی راه میرفتم، یه جینگِ ملایم ازش میاومد.
برای بالاتنه، یه بلوز روشن پوشیدم با یقه قایقی. پارچش نازک و نرم بود. نه شفاف که همه چی رو نشون بده، ولی به بدنم میچسبه، معلوم میشد زیرش چیه. یقهاش استخونهای ترقوم رو خوب نشون میداد و آستینهاش هم تا زیر آرنج بود. پشت بلوزم هم یه کم کوتاه بود، طوری که اگه دستمو بالا میبردم، یه ذره از کمرم پید میشد.
جلوی آینه وایسادم. به خودم که نگاه کردم، یه دختر نسبتاً معمولی با یه استایل شیک میدیدم. ولی خودم خوب میدونستم قضیه چیه. میدونستم این شلوار چسبان چطور هر خط و خم بدنم رو نشون میداد. میدونستم اون یقه قایقی چطور نگاه رو میکشوند به سمت گردنم. و میدونستم اون پابند کوچیکه، چطور با هر قدمم یه اشاره کوچیک به پاهام میکرد.
دستم رو کشیدم روی باسنم، روی همون پارچه جین تنگ. قصد نداشتم لخت و عریان جلوش ظاهر بشم. میخواستم یه جورایی ذهنشو درگیر کنم. میخواستم نگاهش مجبور بشه بدنم رو خط به خط کشف کنه.
یه نفس عمیق کشیدم. این لباس، اولین قدم تو بازی ای بود که امشب قرار بود شروع بشه. یه قدم حساب شده.
وقتی برگشتم به پذیرایی، آقای رحیمی هم لباسش رو عوض کرده بود. یه شلوارک راحت و یه تیشرت آستینکوتاه پوشیده بود که بازوهای عضلانی و پر مویش رو کامل نشون میداد. برای اولین بار اینقدر از نزدیک بدنش رو میدیدم. جذابتر از اونی بود که تو تصوراتم بود.
وقتی چشمش به من افتاد، یه لحظه مکث کرد. چشمهاش سریع از صورتم به پایین لغزید و دوباره برگشت بالا. با صدا آب دهنشو قورت داد و نگاهش محو من شده بود، ولی یه خجالت هم تو چشمهاش موج میزد.
«آشپزخونه رو تحویل تو بدم کدبانو؟» سعی کرد با لحن شوخی حرف بزنه، ولی صداش کمی لرزون بود.
خندیدم. «آره، الان میرم ببینم چی میتونم درست کنم.»
پاشدم و با کمی قر دادن به بدنم رفتم سمت آشپزخونه. حس میکردم نگاهش رو پشت سرم داره، مثل یه تماس فیزیکی گرم. در یخچال رو باز کردم و خم شدم تا محتویاتش رو ببینم. میدونستم این حرکت چقدر انحنای باسنم رو به نمایش میذاره.
پشت سرم صدای قدمهاش اومد. اومد کنارم ایستاد، به اندازهای نزدیک که گرماي بدنش رو از پشت بلوز نازک حس میکردم.
“گفت بذار منم کمک کنم.” “فریزر رو ببینم، زهرا خانم همیشه یه غذای آماده برام میذاره.”
کنار هم ایستاده بودیم و در فریزر رو باز کرد. بازوهایش موقع برداشتن بسته غذا، به پشت دست من کشیده شد. یه جرقه. هر دو خودمون رو عقب کشیدیم، ولی فضای آشپزخونه کوچیک بود.
“گفتم زحمت نکش آقای رحیمی.” غذا رو گذاشت روی پیشخون و گفت “همینو گرم کنیم کافیه.”
منم نون رو گذاشتم تو فر برقی. موقعی که خم میشدم تا دکمه فر رو بزنم، پشت گردن و خط کمرم کاملاً در معرض دید بود. از گوشه چشم دیدم که نگاهش روی خط کمرم قفل شده. نه مثل نگاههای گذرای قبلی. اینبار خیره شده بود. محو شده بود.
وقتی برگشتم، چشم در چشم شدیم. تو چشماش یه گرسنگی میدیدم که ربطی به غذا نداشت. یه اعتراف خاموش. و من، به جای خجالت، یه لبخند کوچیک روی لبم نشست. یه لبخند رازآلود که میگفت: “میدونم. میبینم. و منم همونو میخوام.”
فضای خونه پر شده بود از یه تنش شیرین و نفسگیر. میز رو با دقت چیدم. دو تا بشقاب ساده، قاشق و چنگال، پارچ آب، و غذا رو که حالا گرم و معطر شده بود وسط میز گذاشتم. اتاق پذیرایی فقط با نور کم چراغ هالوژن و شمعی که روشن کرده بودم روشن بود.
برگشتم به سمت آشپزخونه که آقای رحیمی — نه، احسان — هنوز ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد.
لبخند زدم و گفتم: «آقا احسان؟ سفره رو چیدم. میایی که تا سرد نشه؟»
اولین بار بود اسم کوچیکش رو صدا میزدم. یک آزمایش دیگر. یک مرز دیگر که پشت سر میذاشتم.
چشمانش برای یک لحظه گشاد شد، سپس یک لبخند آرام و رضایتمند روی لبانش نشست. انگار منتظر این لحظه بود. «حتماً، نرگس جان. ممنون از زحمتت.»
وقتی به سمت میز آمد، من هم رفتم که روی صندلی بشینم. اما قبل از اینکه دستم به صندلی برسه، او سریعتر عمل کرد. دستش را به سمت صندلی دراز کرد و آن را به آرامی عقب کشید. فضای کوچک بین ما پر از گرمای بدنش و عطش شهوت شد.
«گفتم: ممنون… احسان.»
اون هم روبروی من نشست. شام رو شروع کردیم، ولی غذا فقط یه بهونه بود. فضای خونه پر از صمیمیتی بود که زیر پوستش شوخیهای دوپهلو نفس میکشید.
« گفت : پس کدبانوی ما واقعاً دستپختش خوبه.» ، در حالی که قاشق رو پر از خورش میکرد.
خندیدم. «آشپزی که بلد نیستم، ولی گرم کردن غذا رو عالی بلدم.»
«همین که دوست داشتی بیای و کمک کنی، برام کافیه.»
نگاهمون توی نور شمع گره خورد. یه ذره جسورتر شدم. «همیشه دوست داشتم یه شام آروم، فقط با کسی که… باهاش راحتم، داشته باشم.»
سکوت کوتاهی افتاد. صدای قاشق و چنگال روی بشقاب تنها صدای اتاق بود. بعد او پرسید: «و تو با من راحتی، نرگس؟»
سوالش مستقیم بود. جوابم هم باید همانطور میبود. چشمهاش رو نیمباز کردم و گفتم: «اوهوم آره خیلی.»
شام ادامه پیدا کرد، ولی حرفهامون کمکم از حاشیه به اصل ماجرا نزدیکتر میشد. از دانشگاه و کار گفتیم، ولی هر جمله، هر نگاه، پر از معنیهای پنهان بود. وقتی میخندیدم، یه کم به جلو خم میشدم. وقتی او داستانی تعریف میکرد، دستش رو گاهی به موهاش میزد و بازوهای عضلانیاش تو نور شمع برجسته میشد.
خوب!، منم بازی رو خوب بلد بودم. هر بار که برای نون یا سالاد بیشتر به جلو خم میشدم، بلوز لنین کوتاهم بالا میرفت و یه بخش از پهلو و کمرم کاملاً معلوم میشد. میدونستم وقتی برمیگشتم، نگاهش مثل یه شکارچی بدنم رو دنبال کرده.
دیگه اونجا آقای رحیمی نبود. احسان بود. مردی که تو اون شب تاریک و تنها، فقط با من بود. و منم دیگه فقط دوست دخترش؛ تارا نبودم. من دختر جوونی بودم که داشت یه بازی خطرناک و داغ رو شروع میکرد. از نگاههاش، از لبخندهای نیمهپنهانش، از طرز حرف زدنش میفهمیدم که اونم کاملاً آمادهست تو این بازی با من همراه بشه.
بعد از شام، فضا هم صمیمیتر شده بود هم پرکششتر. احسان از جاش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن ظرفا.
« گفتم بذار کمک کنم.» و پاشدم.
«نه لازم نیست، تو مهمونی.»
لبخندی بازیگوشانه زدم. «با یه عشوه ناز گفتم مهمونی که باید سهمش رو انجام بده .»
با هم رفتیم سمت آشپزخونه. فضای کوچک اونجا حالا از قبل هم صمیمیتر و… خطرناکتر شده بود. وقتی کنار هم وایساده بودیم و ظرفا رو تمیز میکردیم، بدنهامون خودبهخود به هم میخورد.
اولین بار وقتی داشتم یه ظرف رو میگرفتم، پشتم به سینهاش کشیده شد. گرمی و سفتی عضلاتش از پشت پارچه نازک بلوزم کاملاً حس میشد. هیچکدوممون عکسالعملی نشون ندادیم. انگار چیز عادیای بود.
بار بعد، وقتی خم شدم تا تهبشقابها رو بریزم تو سطل زباله، باسنم به رانش مالید. اینبار یه نفس عمیق و کمی گرفته ازش شنیدم. منم بیاختیار نفسم تو سینه حبس شد.
سیگنالها واضح و دوطرفه بود. هر برخورد، هر تماس تصادفی، یه قدم دیگه ما رو از مرز رد کرده بود.
وقتی داشت ظرفها رو تو ماشین ظرفشویی میچید، بازوش روی شونهٔ من کشیده شد. دست منم موقع خشک کردن کابینت، به کمرش خورد. فضای آشپزخونه پر شده بود از یه تنش شیرین و نفسگیر، مثل هوای قبل از طوفان.
آخرین ظرف رو که گذاشت، برگشت و به من نگاه کرد. چشمانش دیگه اون نگاه پدرانه رو نداشت. حالا نگاه یه مرد رو داشت. یه مرد که داره دختری جسور و بی پروا رو میبینه که مقابلش ایستاده.
هیچی نگفت. فقط نگاه کرد. و منم جواب نگاهش رو دادم. با چشمانی که خودم میدونستم پر از دعوت و کنجکاوی شده بود. آخرین پردهها داشت میریخت. و هر دوتامون میدونستیم.
بعد از شام برنامه داری نرگس؟ میخوای بریم یه فیلم ببینیم، یا… درس داری؟»
مغزم قفل کرد. توی چشماش یه چیزی میدیدم که دعوتکننده بود، یه گرمایی که فقط یه زن میتونه تشخیص بده. دل میخواست فریاد بزنم «فیلم! حتماً فیلم!» ولی یه احتیاط احمقانه، یه ترس از زیادی جلو زدن، زبونم رو قفل کرد.
«راستش… یه کم باید برای فردا درس بخونم.»
همین که جمله از دهنم در اومد، دلم هوایی شد. چرا؟! چرا اینقدر ترسو شدم؟ توی راه رفتن به اتاق تارا، خودمو لعنت میکردم. این همه برنامهریزی، این همه جرات برای اومدن به خونهای که کسی نیست، و آخرش میگم «درس بخونم»؟!
احسان اما واکنشش جالب بود. یه لبخند زد، نه از روی ناامیدی، بیشتر شبیه لبخند کسی که داره یه بازی شطرنج رو تماشا میکنه و حرکت بعدی رو پیشبینی کرده.
«خیلی هم عالیه دختر خوشگل درسخون. برو اتاق تارا و درست رو که خوندی، بعداً با هم میوه میخوریم.»
«دختر خوشگل.» اینو گفت. نه «نرگس جان»، نه «عزیزم». «دختر خوشگل.» توی صداش یه نوازش پنهون بود.
رفتم تو اتاق تارا و در رو بستم. جزوه رو باز کردم رو میز، ولی حتی یه کلمه هم نمیتونستم بخونم. خطها توهم میچرخیدن.
شاید… شاید اتفاقاً کار درستی کردم. شاید اگه میگفتم «فیلم»، زیادی نیازمند و بیتاب به نظر میرسیدم. شاید با این حرکت، دارم غرورم رو نشون میدم و میفهمونم که منم یه دنیای دیگه دارم. شاید اینطوری براش جذابترم.
ولی از طرفی، این فرصت ناب رو از دست دادم. این ساعات تنهایی و بینظیر… شاید دیگه برنگرده.
یه آه عمیق کشیدم و به در خیره شدم. بازی ذهنی شروع شده بود. با رد کردن پیشنهاد فیلم، توپ رو توی زمینش انداختم. حالا نوبتشه. باید ببینم چطور بازی رو ادامه میده. چطور دوباره نزدیکم میشه.
اما یه ترس عمیق هم ته دلم بود: چی میشه اگه دیگه تلاش نکنه؟ چی میشه اگه فکر کنه واقعاً درس برام مهمتره و ول کنه؟
همین فکرا بود که داشت عذابم میداد، که صدای آروم در زدن رو شنیدم.
در که باز شد، احسان وارد شد با یه بشقاب میوه رنگارنگ: نارنگی، خرمالو، انگور و چند برش سیب. نور کم چراغ مطالعه روی صورتش میافتاد.
« گفت : برات میوه آوردم. گفتم شاید لازمت میشه بعد از این همه درس.» و بشقاب رو گذاشت روی میز کنار کتابام.
دلم میخواست منفجر شه. از دست خودم، از دست این فرصتی که داشتم از دست میدادم. با یه لحن بیروح گفتم: «ممنون. زحمت کشیدید.»
«زحمت کشیدید»؟ واقعاً نرگس؟ این چه حرف سردیه؟
خودش هم انگار متوجه شده بود. یه لحظه وایساد، بعد گفت: «خب، میتونم بشینم؟»
دلم تند زد. فرصت دوبارهای که خودم به خودم داده بودم. با یه لبخند واقعیتر گفتم: «حتماً. همش واسطه منه؟ خیلی زیاد شده.»
لبخند کوچکی روی لبش نشست. «نه، منم کنارت میخورم. تنهایی میوه خوردن حال نمیده.»
اومد و روی صندلی دیگهای کنار میز نشست. فاصلهمون کم بود. دوباره میتونستم بوی ادکلنش رو حس کنم. بازی دوباره شروع شده بود، و اینبار نباید خرابش میکردم.
یه دونه انگور برداشتم و گذاشتم تو دهنم. شیرین بود. گفتم: «درس و کتاب واقعاً آدم رو خسته میکنه.» سعی میکردم صدام نلرزه.
«گفت: میتونی یه استراحت کوچیک بکنی.» و یه تیکه سیب برداشت. «ذهن آدم وقتی خستهست، چیزی جذب نمیکنه.»
زل زدم به چشماش. دیگه نگام اون نگاه معصوم اول نبود. حالا نگاه یه دختر شیطونی رو داشتم که میدونه چی میخواد. « واقعاً لازمه یه استراحت بکنم.»
بشقاب میوه بینمون بود، ولی دیگه فقط یه بهونه بود. اون پیشنهاد داده بود، منم قبول کرده بودم. حالا دیگه هیچ کتابی بینمون نبود. فقط من و اون بودیم، تو اتاق نیمهتاریک و ساکت.
اینبار دیگه هیچ فرصتی رو از دست نمیدادم. بازی شروع شده بود، و من قصد باختن نداشتم
یه قاچ نارنگی درشت برداشتم. اولش اونو آروم روی لبه لبم گذاشتم، در حالی که نگاهم قفل چشماش بود، بعد با یه لبخند کوچیک گذاشتمش تو دهنم. یه قطره آب نارنگی از گوشه لبهم چکید. با پشت دستم پاکش کردم، بیآنکه نگاهم از چشاش جدا شه.
بعد، یه دونه انگور رو برداشتم. اینبار دستم رو به سمتش دراز کردم، انگور بین انگشتام برق میزد. با یه صدای پچپچ وار گفتم: «باز کن…».
احسان دهنش رو باز کرد. من انگور رو با آروم ترین حرکت ممکن گذاشتم روی زبونش. نوک انگشتم برای یه ثانیه به لب نرمش برخورد کرد. برقی از تماس از انگشتم تا پشت سرم دوید.
احسان انگور رو خورد و خندید، صدایش گرفته بود. «این روش تغذیه کردن رو از کجا یاد گرفتی؟ درسش تو کتاب اقتصاد نبود که.»
با شیطنت شونه بالا انداختم. «استعداد ذاتی. میخوای بیشتر نشونت بدم؟».
جوابی نداد، فقط یه لبخند آروم زد و یه تکه سیب برداشت. ولی به جاي اینکه خودش بخوره، اونو به سمت لب من گرفت. بازی رو قبول کرده بود.
خم شدم و با دهن باز، اون تکه رو از بین انگشتاش گرفتم. عمداً یه ذره بیشتر از حد لازم، لب هام رو به نوک انگشتاش کشیدم. چشمهاش یه لحظه برق زد.
گفتم : راستش، تارا همیشه بهم میگه من دختر شیطونی ام.» ، در حالی که یه تیکه خرمالو رو با چنگال برمیداشتم. «با یه چشمک رو بهش گفتم، ولی فکر کنم هنوز ندیده که چقدر واقعاً میتونم شیطون باشم.»
اینبار خودش خم شد به سمت من. دهنش کنار گوشم بود، نفس گرمش روی پوست گردنم حس میشد. پچپچ کرد : «من دارم کمکم میفهمم.» ، صداش پر از یه جور هیجان پنهان.
میوهها تموم شده بود، ولی بازی تازه داغ شده بود. بشقاب خالی روی میز فقط یه یادگاری از مراحل ساده شروع کار بود.
احسان یه آه راضی کشید و تکیه داد به پشت صندلی. چشمهاش روی من قفل شده بود، مثل کسی که گنج گمشدهاش رو پیدا کرده. منم ترسی نداشتم. نگاهش رو با نگاهی پر از حرفهای ناگفته پس میدادم.
« پرسید حالا چیکار کنیم، نرگس؟». صداش پر از یه جور شوخی آگاهانه بود. «باز هم میخوای درس بخونی؟»
لبخند زدم و موهام رو پشت گوش انداختم. «فکر کنم برای امشب دیگه کافیه. ذهنم پر شده.»
«پس چی ایده ای داری؟»
جالبه. اونم مثل من میخواد بازی رو بکشونه. میخواد ببینه من چقدر میتونم خلاق باشم. میخواد خودش رو تسلیم کنه… ولی با شرایط خودش. این خودش یه جور اغواست.
از روی صندلی پاشدم و چند قدم آروم تو اتاق راه رفتم. میدونستم دارم هر حرکت بدنم رو نشون میدم. «نمیدونم… شاید فقط یه کم باهم حرف بزنیم. اگه راستش رو بخوای، یه ذره احساس تنهایی میکنم. تو خوابگاه معمولاً این موقع بیدارم و بیهدف تو اینستا میچرخم… اما امشب… امشب دلم میخواست کسی باشه که…» صدام تو سکوت اتاق قطع شد.
آروم دستم رو گذاشتم رو سینهم، انگار میخوام بتونم ضربان تند قلبم رو حس کنم. نفسم را با صدا بیرون دادم و بعد، با قدمهای آهسته به سمتش رفتم و بدون ترس، کنارش رو تخت نشستم. فاصلهمون به اندازه یه نفس بود.
گفتم: «تارا همیشه میگه تو بغل کردن استادی.» صدایم یه ذره می لرزید، ولی از ترس نبود… از یه انتظار شیرین بود. «هر دفعه میبینم بغلش میکنی، غبطه میخورم.»
دستش آروم بالا اومد. اول با یه تردید، بعد با یه جرات بیشتر. نوک انگشتاش به نرمی روی پوست بازوم کشیده شد، حرارتش مستقیماً به خونم رسید. «تارا از بچهگی عاشق بغل بود. هنوزم هم هست… فکر میکنی تو هم دوست داری؟»
نفسم تو سینه حبس شد. این همون لحظهای بود که همیشه، از بچگی، تو رویاهام تکرارش کرده بودم. تصویر بابای خودم — که هیچوقت حتی اجازه نزدیک شدن به این حد رو هم نمیداد — محو شد و به جاش، نگاه عمیق و پر از اجازهٔ احسان رو دیدم.
نیاز نبود چیزی بگم. فقط یه ذره به سمتش خم شدم. اونم همین کار رو کرد.
و بعد، دستهاش دور کمرم حلقه شد. محکم، گرم، مالکانه… اما نه مثل یه مرد غریبه. مثل یه پناهگاه. یه جای امن. صورتش رو تو لای موهایم فرو کرد و یه نفس عمیق کشید، انگار داره عطرمو میکشه تو ریههاش.
دست منم بیاراده رفت پشتش. زیر لباس نازکش، گرمای پوستش، خط ستون فقراتش رو حس کردم. خودم رو کمی بیشتر بهش چسبوندم. باسنم به رانش فشرده شد، سینههام به سینهش.
« زمزمهکنان گفتم : احسان…» ، لبام تقریباً به گردنش چسبیده بود. «این… این همون چیزیه که خیلی وقته میخواستم.»
دستش آروم از کمرم پایین تر اومد، کف دست گرمش روی باسنم موند. فشارش محکم بود، ولی مهربون. یه جورایی مالکانه، ولی پر از احترام.
با لحن لوس تو گوشم پچ پچ کرد، گل دختر ملوس…» ، نفس گرمش روی پوستم بازی کرد. «منم… منم خیلی وقته که میخواستم.»
نفسم رو تو سینه حبس کردم و پر کردم از بوی اون. بوی تلخ و شیرین ادکلنش، بوی پوست گرمش، بوی مردانهای که فقط مال خودش بود. صورتم رو چسبوندم به سینهاش، جایی که قلبش آروم و سنگین میزد. از زیر تیشرت نازکش، حرارت بدنش مثل یه کوره آروم به تنم میخورد.
دستم رو لغزوندم روی سینهش، به اون موهای نرم و پیچپیچی که از یقه بیرون زده بود. اول با نوک انگشتام یواشکی بهشون دست میزدم. مثل ابریشم بودن. احسان یه آه آروم کشید و بغلش رو محکمتر کرد.
شیطنت توی دلم دوباره زنده شد. یه مشت از موهاش رو تو دستم گرفتم و یه کم، نه زیاد، کشیدم.
«آخ!»
یه جیغ کوچیک و شوخ از گلوش دراومد. و در همون لحظه، یه ضربه محکم روی باسنم نشست. تَپ! اینبار نرم نبود. محکم بود، پر از آتش.
منم یه فریاد کوچیک کشیدم و موهاش رو بیشتر کشیدم. «آخ! حالا دیگه دردم گرفت!»
جوابش دو ضربه دیگه بود، اینبار سریعتر. تَپ! تپ!
حالا دیگه شوخی نبود. یه بازی جدید شروع شده بود. نفسهام تند شده بود. دستم رو از موهاش ول کردم و به جاش، ناخنهام رو یه کم به پوست سینهش فرو کردم. احسان یه نفس تند کشید و صورتش رو از لای موهام درآورد.
چشم در چشم شدیم. تو چشاش، یه آتشی میدیدم که با هیچ چیز دیگهای قابل مقایسه نبود. نه خشم، نه شوخی… یه چیز دیگه بود. یه نیاز.
«کجات درد گرفت؟» صدا گرفته بود. دستش رو روی همون نقطه از باسنم که ضربه خورده بود گذاشت و اینبار نوازش کرد، آروم و داغ. «اینجا؟»
نتونستم جواب بدم. فقط یه ناله آروم از گلوم دراومد. خودم رو بیشتر بهش چسبوندم، طوری که تمام طول بدنم بهش فشرده شد.
«بگو نرگس…» لبش چسبید به گوشم، هر کلمه رو با نفس گرمش به پوستم میزد. «کجات درد داره؟»
دست خودم رو بردم و دستش رو گرفتم، هلش دادم به سمت پایینتر از روی باسن، به سمت رانهایم. زمزمه کردم «همه جام…». «همه بدنم درد میکنه…»
میدونستم دارم چیکار میکنم. دارم مرز آخر رو هم پشت سر میذارم. و از طرز نفس کشیدنش، از نحوهای که بدنش بهم پاسخ میداد، میفهمیدم که اون هم دقیقاً همون جاییه که منم هستم.
آخرین قدم…
پاشدم و چراغ اتاق تارا رو کامل روشن کردم. تو آینه بزرگ روبهرو وایسادم و خودمو نگاه کردم. حسابی به هم ریخته بودم. موهای بلندم که همیشه شل بود، حالا با عرق و بازی به صورتم و گردنم چسبیده بود. گونههام مثل آتیش میسوخت و چشمهام یه برق عجیبی زده بود که تا حالا ندیده بودمشون.
و باسنم… زیر شلوار جین چسبون، جای ضربههاش رو حسابی حس میکردم. مطمئن بودم اونجا هم قرمز شده.
از گوشه چشم توی آینه دیدم که احسان رو تخت تارا لم داده. تیشرتش کج شده بود و از لای یقه، چشماش دوخته شده بود. نه به من، به سینهاش. دستش رو گذاشته بود رو سینه و داشت موهایی رو که کشیده بودم صاف میکرد. خودم رو توی آینه با اون دنبال کردم. یه لحظه چشمهام به چشمهاش تو آینه خورد. یه چشمک شیطنتآمیز بهش زدم. یه پوزخند که میگفت: «از بازیت خوشم اومد.»
لبشو دوباره یه وری کرد و لبخند زد. از تخت بلند شد و با چند قدم آروم اومد سمت من. پشت سرم وایساد، آنقدر نزدیک که گرمای بدنش رو پشت بلوز نازکم حس کردم، اما تماسی در کار نبود.
توی آینه، چشمهای گرم و بازیگوشش رو به من دوخته بود. دستش رو بالا آورد، انگار میخواست موهای بهم ریخته من رو صاف کنه، ولی دستش رو در میون هوا نگه داشت.
« با طنازی گفت؛ امشب باید مواظب این دختر شیطون باشم.» ، صداش آروم و پر از طنین. «نه تنها موهای منو از جا میکنه، بلکه داره کاری میکنه که آدم حواسش به خودش نباشه.»
منم بدون اینکه برگردم، توی آینه بهش نگاه کردم و گفتم: «شاید آدمها گاهی لازمه حواسشون به خودشون نباشه. شاید گاهی لازمه کنترل رو ول کنن.»
دستش بالاخره اومد جلو و یه تکه مو رو از صورتم پس زد. نوک انگشتاش برای یه لحظه به گونه داغم خورد.
«کنترل…» کلمه رو تکرار کرد، انگار داره مزمزهاش میکنه. «کلمه خطرناکیه برای امشب. فکر کنم منم دارم کنترل رو از دست میدم.»
چرخیدم و روبهروش وایسادم. دیگه هیچ آینهای بینمون نبود. فقط نفسهای کمی تند من بود و سینههام که زیر بلوز نازکم آشکارا بالا و پایین میرفت.
دوباره اون حرف اغواکننده رو زد، ولی اینبار صدا جدیتر و گرفتهتر بود: «نرگس، دارم میریم جایی که نباید. و میدونی چیه؟ نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم.»
دیگه شوخی و بازی در کار نبود. بازی داشت تموم میشد و واقعیت داشت با تمام سنگینیش شروع میشد.
دستش رو بلند کرد و کف دست گرمش رو روی گونههای داغم گذاشت. «میبینی؟ دستام داره میلرزه…».
دستم رو گذاشتم روی دستش، انگشتام رو بین انگشتان محکمش قفل کردم. «مال منم میلرزه… نزدیکتر اومد. نفس گرمش روی لبم پخش شد، یه بوی تلخ و شیرین که مستی میآورد. «کجای دنیات بهت اجازه میدن اینقدر به یه مرد نزدیک بشی؟
زمزمه کردم : هیچ جا…» ، لبم تقریباً به لبش میخورد. «تو اولیش هستی.»
چشمهاش رو بست، انگار داره با خودش کلنجار میره. یه لحظه بعد چشماش رو باز کرد و مستقیم تو چشام خیره شد. نگاهش یه جورایی تسلیم شده بود، ولی پر از آتیش.
« چشمان وحشی غارتگر! بعدش با یه حرکت آروم اما مطمئن، سرش رو پایین آورد و لبهاش رو روی لب من گذاشت.
اولین بوسه ملایم بود، یه تماس نرم و کوتاه. اما وقتی من جوابش رو دادم و دستام رفت دور گردنش، عمیقتر شد. مثل تشنهای که به آب رسیده باشه. دستش کمرم رو فشرد، محکم، طوری که تمام بدنم بهش چسبید. میتونستم سفتی عضلههاش رو زیر پیراهن حس کنم، میتونستم ضربان قلب تندش رو توی سینهش بشنوم.
وقتی برای نفس گرفتن، جدا شدیم، پیشونیهامون به هم چسبیده بود و نفسهامون بریده بریده. «احسان…» اسمش رو با یه ناله آروم صدا زدم،
«زمزمه کرد هیسس…» ، در حالی که لب هاش دوباره به سمت صورتم میاومد، اینبار مسیرش رو عوض کرد — از کنار لبم پایین رفت، روی خط فک، و به گردنم رسید. نفس گرمش روی پوست حساس گردنم موج زد. «
دستم رو تو موهاش فرو بردم و محکم گرفتم. اونم در پاسخ، یه دستش رو از کمرم برداشت و به آرومی از زیر بلوز نازکم بالا آورد. کف دست داغش روی پوست برهنه پشتم نشست و منو بیاختیار یه لرزه انداخت.
«سردته؟»
سوال احسان تو هوا معلق موند. جوابی ندادم. نمیتونستم جواب بدم. چون اگه جواب میدادم، باید حقیقتی رو میپذیرفتم که هنوز جرات روبرو شدن باهاش رو نداشتم.
به جاش، با یه ناز و عشوه که توش از مادر تارا تقلید کرده بودم، گفتم: «خدا نکشتت احسان… دارم میسوزم.»
احسان رو از خودم جدا کردم. اون لحظه یه جسارت دیوونهوار به جونم افتاد. هولش دادم عقب تر که نشست روی تخت. دستم لرزون رفت به سمت شلوار جین تنگم. دکمهاش رو باز کردم، زیپش رو با یه صدای خشخش آروم کشیدم پایین. نگاه احسان مثل آهنربا به حرکات دستم قفل شده بود.
شلوار رو به نرمی از روی باسنم سروندم، گذاشتم حلقه بشه دور مچ پاهام و بیفته رو فرش. حالا فقط با همون شورت ساتن مشکی وایساده بودم. نگاه احسان حالا از سنگینی پر شده بود. نفسهاش به وضوح داشت عمیقتر و تُندتر میشد. ولی من هنوز تمام نکرده بودم.
با دست راستم، لبه شورت ساتن رو از روی باسنم کنار زدم. پوست لطیف و حساسم که زیرش سرخ شده بود، تو نور چراغ اتاق برق میزد. جای ضربههاش کاملاً معلوم بود — چند تا لکه قرمز و داغ روی پوستی که همیشه سفید بود.
« گفتم: نگاه کن…» ، با صدایی که از هیجان یه ذره میلرزید. «ببین! سنگدل چیکار با من کردی.»
همون لحظه، نگاهم به چهره احسان افتاد. چشماش گرد شده بود، دهنش یه کم وا رفته بود. مات و مبهوت. نه از روی هوس محض، بلکه از جسارتی که تو نمایشم داشتم. از اینکه من، نرگس دختر هجده ساله، اینقدر خودم رو بیپرده جلوش گذاشته بودم.
ادامه…
نوشته: نرگس
4 پاسخ به “اولین ماجراجویی نرگس (۲)”
چقدر خوب مینویسی تک تک کلماتت ادم رو میخکوب میکنه لحظه لحظه اتفاقاتت رو جلوی چشم تصویر میکنه بیصبرانه منتظر ادامه داستانتم
چقدر خوب مینویسی تک تک کلماتت ادم رو میخکوب میکنه لحظه لحظه اتفاقاتت رو جلوی چشم تصویر میکنه بیصبرانه منتظر ادامه داستانتم
دختر دوست بابام میخارید عین تو 17 سال ازم کوچیکتر بود ولی تابلو میخوارید منم یه شب تو روستا که عروسی بودیم کشوندمش پشت خونه ها ردمش تو یه انبار که مال دوستم بود و ی مدت بود روستا نبودن اون 14 سالش بود من 31 بردمش داخل ی پتو از تو ماشین اوردم کف انبار دو دف گذاشتم کونش چربش کردم لاغر بود شاید 35 کیلو نبود ولی بد میخارید گفت توش نکن ولی من ولکن نبودم تا دسته کردمش داخلش گریه کرد .کیرمو گوهی کرد ولی درش نیووردم تا بازشد .گاییدمش .گفت نمیتونم راه برم گاییدیم گفتم پاشو گم شدثو دنبالت نگردن .سه سال گاییدمش کونی خودم شده بود منی میریختم تو دهنش
این تکهی دوم رو بهتر نوشتی به نظرات منفی اصلا اهمیت نده اینجا قراره داستان سکسی یا عاشقانه با تم سکسی نوشته و خونده بشه. نیومدیم درس اخلاق بگیریم نوشتار اینچنین با شاخ و برگ کمه