اهرُمِ فشار (۳)

…قسمت قبل

من: سلام مامان زری صبح بخیر. نمیدونم الان توی باشگاه مشغول ورزشی یا داری استراحت میکنی. خواستم بپرسم ببینم کی قراره دورهمی بگیرین؟

برنامه‌ی خاصی توی ذهنم نبود فقط دوست داشتم یه جوری بحث رو ببرم به سمتی که دلم میخواست.

دکمه‌ی «ارسال» رو زدم و منتظر موندم. مامان زری «آنلاین» نبود و حدس زدم که داره توی باشگاه تمرین میکنه.

نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم به دانشگاه. اما هنوز خبری از جواب نبود. انقدر که دلهره داشتم تصمیم گرفتم اون روز اصلا سر کلاس نرم و فقط منتظر بمونم. توی حیاط دانشگاه نشسته بودم حدود ساعت ۱۱:۳۰ صبح بود که دیدم زری برام توی تلگرام یه پیام فرستاد.

زری: سلام عزیز دلم. خوووووووبی قربونت برم؟

من: مرسی مامان زری. خوبم.

زری: مهران جون نمیدونم باید از بابات بپرسم ببینم چه روزی میان خونه‌مون. چطور مگه؟ دلت براشون تنگ شده؟ (خنده)

من: نه همینطوری پرسیدم، گفتم شاید تو دلت برای سرهنگ تنگ شده باشه.

زری: چی میگی دیوونه! خوبی؟!

من: خوب نیست بدون اطلاع بابا سرهنگ مالکی رو میبینی مامان زری.

زری: دیوونه شدی مهران؟ چی داری چرت و پرت میگی برای خودت؟! مسخره‌ی لوس

من: مامان زریِ عزیزم من میدونم که باهاش در ارتباطی. خیلی ناراحتم که بابا رو پیچوندی 🙁

زری: مزخرفه! توهم زدی مهران!!! من چرا باید با سرهنگ مالکی در ارتباط باشم. من با نسرین (زن سرهنگ مالکی) دوستم. با خود سرهنگ چیکار دارم آخه توهمی!!! دفعه‌ی آخرت باشه از این دری وری ها میگی. خیلی ناراحتم کردی مهران. دیگه چیزی نشنومااااا.

وقتی دیدم داره بهم میگه توهمی و کلا داره میزنه زیرِ همه چی یه لحظه خون به مغزم نرسید. گالری گوشیم رو باز کردم و یه تیکه‌ی ۷ ثانیه ای از اون فیلم که مامان زری داشت تخمای سرهنگ رو لیس میزد رو کات کردم و براش ارسال کردم. قلبم داشت تند تند میزد و پشمام ریخته بود. ولی دیگه راه بازگشتی وجود نداشت! ویدیو ارسال شده بود و بعد از ۲ ثانیه زری ویدیو رو دید.

سی ثانیه بعد دیدم تلفنم داره زنگ میخوره. مامان زری بود. گوشی رو بر نداشتم. از ترسم گوشیمو سایلنت کردم و گذاشتمش تو کیفم. گوشیم هی داشت ویبره میزد ولی من اعتنایی نمیکردم. تصمیم گرفتم یه کمی به خودم زمان بدم تا ببینم چی پیش میاد. رفتم سر آخرین کلاسم. در طول کلاس همه‌ش سعی میکردم حواسم رو به درس بدم. و همچنان صدای ویبره‌ی گوشیم رو از توی کیفم احساس میکردم.

کلاسم که تموم شد اومدم توی ماشین نشستم و گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم. قلبم اومده بود توی حلقم. نمیدونستم الان چه پیام هایی برام فرستاده. گوشیم رو باز کردم دیدم ۲۹ تا میس کال از مامان زری دارم. و یک عالمه پیام توی تلگرام!

تلگرام رو باز کردم.

زری: وااااااای وااااااای خدایااااااا

نمیدونم الان چی باید بگم مهران!!!

چرا این کارو باهام کردی؟

واااای

نمیبخشمت مهران!!!

بیست دقیقه بعدش باز پیام داده بود:

زری: مهران گوه خوردم به خدا غلط اضافه کردم اصلا نمیدونم چی شد که اینجوری شد.

تو رو خدا چیزی به بابات نگو

من شماها رو خیلی دوست دارم

نمیخوام زندگیم از هم بپاشه…

تو رو روح مادرت چیزی به بابات نگو

قول میدم قولِ شرف میدم دیگه از این غلطا نمیکنم.

مهران جون مادرت جواب تلفنم رو بده دارم سکته میکنم…

مهران

مهران

مهراااااااان

دوباره ۱۰ دقیقه‌ی بعدش:

زری: مهران تو رو قرآن بردار گوشیتو. ازت خواهش میکنم.

بیا حرف بزنیم با هم 🙁

اشتباه کردم :((((((

آنلاین بود و مشخص بود کاملا منتظر منه. براش نوشتم:

من: مامان زری نمیدونم چی باید بگم… خیلی عصبانی ام

زری: مهران پسرم اگه کلاست تموم شده تو رو قرآن زود بیا خونه حرف بزنم باهات. قضیه اونجوری نیست که تو فکر میکنی.

تو دلم گفتم پس قضیه چجوریه که اونجوری با اون شکل و شمایل داشتی به سرهنگ مالکی میدادی؟!

براش نوشتم «اوکی» و سریع رفتم به سمت خونه. خیلی استرس داشتم و نمیدونستم این مسیری که توش قدم گذاشته بودم قرار بود به کجا ختم بشه. حدود ساعت ۳ بعد از ظهر بود که رسیدم خونه. معمولا بابام ۶ عصر یا همون حوالی میومد خونه. کلید انداختم و رفتم داخل خونه. دیدم در اتاق خواب مامان زری و بابا بسته‌س. در زدم. مامان زری گفت: مهران تویی؟

بیا تو.

در رو باز کردم دیدم مامان زری گوشه‌ی دیوار نشسته یه بسته دستمال کاغذی جلوشه. کز کرده بود کنج دیوار و زیر چشماش کبود شده بود از بس که گریه کرده بود. یه تاپ زرد رنگ کهنه تنش بود با یه شلوارک سفید که از تاپش هم درب و داغون تر بود. راستش یه جورایی دلم براش سوخته بود. رفتم سمتش و نشستم لبه‌ی تخت. تو چشمام نگاه کرد. یه چند ثانیه ای مکث کرد و گفت: مهران غلط کردم و دوباره های های زد زیر گریه…

زری: به خدا گولم زد. من تو و باباتو خیلی دوست دارم. اصلا نمیدونم این چه غلطی بود که من مرتکب شدم. تو رو خدا به بابات چیزی نگو مهران.

من: مامان زری گریه نکن. دوست ندارم گریه‌ت رو ببینم.

رفتم سمتش و بلغش کردم. سینه هاش چسبید به بدنم. اونم منو تو آغوشش گرفت و باز شروع کرد به گریه کردن. درسته که من شدیدا روش کراش داشتم و فرم بدنش همیشه حس جنسیم رو برانگیخته می کرد اما تو اون لحظه فقط دلم داشت براش میسوخت. با اینکه برخورد ممه هاش به سینه‌م رو حس میکردم اما کیرم راست نمیشد. سعی کردم آرومش کنم.

اونقدر فضا غمبار شده بود که مساله‌ی فیلمبرداریِ دزدکی من اولویت آخر بود. مامان زری اصلا اشاره ای به اون قضیه نمیکرد و فقط عذرخواهی میکرد و ازم میخواست به بابام چیزی نگم.

نیم ساعتی گذشت و مامان زری که آروم‌تر شد ازم پرسید:

مهران چرا این کارو با من کردی؟ چرا دوربین گذاشتی توی اتاق من و بابات؟

احساساتم به شدت جریحه دار شده بود. تصمیم گرفتم صادقانه داستان رو براش تعریف کنم. شروع کردم به توضیح دادنِ اینکه دیدنِ قسمت های لخت بدنش از نظر جنسی تحریکم میکنه. گفتم خیلی وقته که اینطوری شدم و برای همین دوربین رو گذاشته بودم توی اتاقشون.

براش توضیح دادم که من فقط میخواستم بدن لختش رو نگاه کنم اما متاسفانه اون صحنه های عجیب و غریب نصیبم شده بود. اینا رو که داشتم براش تعریف میکردم کاملا شوک شده بود و چشماش گرد شده بود و فقط داشت بهم نگاه میکرد و به حرفام گوش میداد.

اونقدری توپ توی زمینم بود که شرایط به نفعم باشه و مامان زری نتونه برای کاری که کردم توبیخم کنه.

کاملا مشخص بود که از حرفام پشماش ریخته. اصلا انتظار شنیدن این حرفا رو از من نداشت…

بعد از تموم شدن حرفام گفت:

زری: حق داری مهران پسرم. من باید سعی کنم حواسمو بیشتر جمع کنم. تو هم جوونی. من هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم. منو ببخش. من خونواده‌مون رو خیلی دوست دارم. هم تورو هم باباتو. قول میدم که این اتفاق نمیوفته.

مجددا ازم خواست که چیزی به بابا نگم. همدیگه رو در آغوش گرفتیم و من اومدم توی اتاقم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود اما انگار دلم شدیدا براش سوخته بود. تصمیم گرفته بودم ببخشمش. و اینکه توی اون لحظات هیچ حس جنسی ای نسبت به مامان زری نداشتم.

حدودا یک ماهی گذشت. همه چیز نرمال شده بود. من و مامان زری هیچی به روی خودمون نیاوردیم. رفت و آمد من با سرهنگ و زنش به نصف رسیده بود. حتی دو دفعه زن سرهنگ اومد خونه‌مون اما خود سرهنگ نیومد. کاملا مشخص بود که زری و سرهنگ دیگه به کارشون ادامه نداده بودن. مامان زری معمولا لباسای بسته تر جلوم میپوشید و دیگه مثل قبل ولنگ و واز نبود.

منم دوست نداشتم ویدیو های ضبط شده رو نگاه کنم. احساس میکردم یه داستانی بوده که تموم شده و رفته. با گذشت زمان کم کم احساس من نسبت به نامادریم دوباره داشت جون میگرفت. دست من نبود که بخوام کنترلش کنم. نمیتونستم اون فکرا و فیلما و حرفا رو کاملا از ذهنم پاک کنم. دقیقا عین آدمی بودم که بعد از تموم شدن سکس دوست نداره فورا دوباره سکس کنه. باید کمی زمان بگذره تا دوباره دلش بخواد. منم بعد از گذشت یک ماه دوباره داشتم یه جورایی میشدم. دلم میخواست دوباره بدن مامان زری رو ببینم و جق بزنم.

میدونستم که دیگه ترفند هَندی کَم جواب نخواهد داد. چون کاملا لو رفته بود. این شد که با کمک یکی از دوستای دانشگاهم که کارِ پدرش دوربین های مداربسته بود، یه دوربینِ کوچیک و ذره بینی از سایت آمازون سفارش دادم که به وای فای وصل میشد. شارژ میشد و تا ۵۰ ساعت فیلم رو رکورد میکرد. اپلیکیشن هم روی گوشی نصب میشه. خیلی خفن بود. تصویر فوق العاده ای رکورد میکرد. ولی متاسفانه این دوربین هم میکروفون نداشت. خلاصه بعد از هزارتا بالا پایین و بدبختی و گذشت ۱۵-۲۰ روز بالاخره دوربین به دستم رسید. یه روز صبح که بابا نبود و زری هم طبق معمول باشگاه بود، رفتم تو اتاق خوابشون. یه آباژور بلند گوشه‌ی اتاق بود که نظرمو جلب کرد. دوربین به شکل یه دایره‌ی خیلی کوچیک بود که بسیار تر و تمیز زیرِ آباژور میشد جاش داد. تقریبا کل اتاق رو میشد باهاش دید. به جز یکی دو تا زاویه‌ی کور. خیلی هیجان داشتم که بعد از گذشت دو ماه دوباره میخوام شیطونی کنم.

تمام اتاق بابام اینا رو روی گوشیم داشتم به صورتِ زنده میدیدم.

زمانی که بیرون از خونه بودم و حتی گاهی که توی اتاق خودم بودم کارم شده بود چک کردنِ تصویر اتاق. خیلی روزای خوبی بود. یک روز در میون دوربین رو شارژ میکردم و مجددا جاسازش میکردم. یه چند دفعه‌ای پیش میومد که مامان زری وقتی وارد اتاق میشه، توی کتابخونه‌ی جلوی تخت رو برانداز می کرد و دنبال دوربین هندی کم میگشت. بعدش لباساش رو عوض میکرد. بدن لخت مامان زری رو زیاد میتونستم ببینم. زمانی که از حموم میومد داخل اتاق یا وقتایی که لباسش رو عوض میکرد. دیگه فرم بدنش رو از حفظ بودم. حتی میدونستم که گوشه‌ی سمت راست کونش یه تاتوی پروانه‌ی کوچولو داره. وقتایی که روی تخت یه ملافه پهن میکرد و پشمای کصش رو میزد رو هم دیده بودم. تمام زیر و بمِ هیکلش رو با دقت نگاه میکردم و باهاش جق میزدم. شبا نمیتونستم چیزی رو رصد کنم چون اتاق تاریک میشد. ولی یه بار وقتی دانشگاه بودم سکس بابا و زری رو نگاه کردم که بابام بازم عینِ سگ افتاد روی مامان زری و ۳ دقیقه ای بساطو جمع کرد و رفت. دو بار هم موفق شده بودم خودارضاییِ مامان زری رو نگاه کنم. میرفت روی تخت. گوشیش رو میگرفت توی یه دستش و با دست دیگه‌ش کصش رو میمالید.

روزای خوبی بود و برای منی که میخواستم جلق بزنم همه چیز جور بود.

یه روز ظهر با بچه ها بیرون بودم و هر از چندگاهی گوشیم رو چک میکردم. دیدم مامان زری اومد توی اتاق و شروع کرد به گشتنِ کتابخانه. کتابا و مجسمه ها رو دونه دونه میاورد بیرون و چک میکرد. قبلا هم میدیدم که فیریک بزنه و کتابخونه رو بگرده اما این بار رفتارش غیر طبیعی بود. تقریبا کل کتابخانه رو داشت خالی میکرد. دونه دونه کتابا رو گذاشت سر جاش. برگشت و اتاق رو یه براندازِ کلی کرد. سقف رو نگاه میکرد. به کمد خیره میشد. حتی به آباژور هم نگاه کرد. اون لحظه با خودم گفتم به گا رفتم ولی مامان زری متوجه دوربینِ من نشد. چون حرکاتش به شدت عجیب بود من از بچه ها خداحافظی کردم. اومدم نشستم توی ماشین و چشمام رو قفل کردم روی گوشیم.

مامان زری با موبایلش صحبت کرد. گوشی رو قطع کرد و شروع کرد به درآوردنِ لباسش. خم شد و از زیر تخت دونفره یه کیسه‌ی بزرگ در آورد. شروع کرد به گشتن داخلش و بعد از چند ثانیه همون لباس حریر مشکی رنگ رو درآورد و پوشید. بعد رفت جلوی آینه و شروع کرد به آرایش کردن خودش. موقعی که مامان زری جلوی آینه می‌ایستاد دقیقا پشتش به دوربین بود. گرچه من تو این مدت زیاد کونِ مامان زری رو دیده بودم، اما کون خوش فرمش از زیر اون لباس تور توری واقعا حشری کننده بود. رون های تپلی داشت و وقتی می‌ایستاد رون هاش میچسبیدن به هم و من واقعا دیدن این صحنه رو دوست داشتم. تقریبا برام مسجل شده بود که یه اتفاق بزرگ تو راهه. برای همین اسکرین رکوردِ گوشیم رو زدم تا تصاویر توی گوشیم ذخیره بشن. فقط داشتم نگاه میکردم. چند دقیقه ای گذشت که دیدم مامان از اتاق رفت بیرون . چند دقیقه بعد سرهنگ مالکی تنها اومد توی اتاق و شروع کرد به برانداز کردن اتاق. کتابخونه رو دوباره نگاه کرد. سقف و پنجره ها و کمد و هر جایی رو یه نگاهی مینداخت.

یه چیزی گفت که من متوجه نشدم. بعدش مامان زری اومد داخل اتاق.

اینو به عنوان پاورقی میگم. با دیدن این صحنه ها حس خیلی عجیبی داشتم. هم عصبانی بودم، هم هیجان زده، و هم نگران. کیرم راست شده بود. اینکه فیلم رو داشتم به صورت زنده تماشا میکردم بیشتر حشریم میکرد.

سرهنگ مالکی نشست پایین تخت، نامادریمو نشوند روی تخت و شروع کرد به لیس زدن کصش. مامان زریم هم دستاش رو تکیه داد به عقب، سرش رو گرفت بالا و چشماش رو بست.

نمیخوام زیاد طول و تفسیر بدم. نیم ساعتِ تمام دستم رو کیرم بود و مغزم داشت سوت میکشید. هر آنچه که باید میدیدم رو دیدم. ساک زدنِ مامان زری برای سرهنگ مالکی، لیس زدنِ کون سفید سرهنگ توسط مامان زری، تلمبه زدن سرهنگ تو کس نامادریم به صورت داگی و فرغونی.چلوندن و خوردنِ ممه های بزرگ مامان زری توسط جناب سرهنگِ کصکش. سرهنگ توی نیم ساعت دو بار ارضا شد. حدس میزنم از دو ماهِ گذشته این اولین باری بود که دوباره با هم سکس‌ میکردن. هر دو وحشی، هر دو به شدت حشری. و من هم توی ماشین دست به کیر، با قلبی که داشت روی هزار میتپید.

سکسشون تموم شد. سرهنگ لباس پوشید و از اتاق رفت بیرون. مامان زری هم بعد از چند دقیقه لباساش رو پوشید و از اتاق خارج شد.

زری فرصتی که من بهش داده بودم رو از دست داده بود. بخشش من رو نادیده گرفته بود و دوباره اون سرهنگ عوضی رو آورده بود توی اتاق خواب دو نفریشون با بابام! مغزم قفل بود، کیرم راست بود و فکرم پریشون. حرصم گرفته بود. زری دو ماه بود که جلوی من لباسای بسته می پوشید ولی عین سگ روی کیر اون مرتیکه‌ی عوضی بالا و پایین میپرید و تخماشو عین جنده ها لیس میزد. تصمیمم رو گرفته بودم. میخواستم دهن زری رو سرویس کنم! چرا من باید جق میزدم و اون سرهنگِ کچلِ به درد نخور اونجوری مامان زری رو میکرد؟؟!!

اگه زری انقدر خوب کس میده چرا من نکنمش؟

ادامه…

نوشته: آرش کس

بازدید 4,413

11 پاسخ به “اهرُمِ فشار (۳)”

  1. سرهنگ مکان نمیتونست جور کنه که بعد بگایی اول بگایی دوم رو ندن؟

  2. کوتوله ققط… اخرش مامان زری و تحقیر کن و یه هارد سکس ناب بزار تا بشه شاهکار

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
دانلود ویدئو
00:00
در حال بارگذاری ویدئوها...