فانتزی پدر یا پسر؟!

چطور میشود گاهی انسان از کالبد تنی خویش خارج و خود را در روح و جسمی دیگر تصور کند؟
حتی گاهی در جلد یک پدر برای یک پسر مثالی.
این وهم شاید در واقعیت انجام نپذیرد اما من کوشیدم به کوشش قلم آن را به سراچه ذهن روا سازم.

[آبان ۱۴۳۲]
یک سال پیش همین موقع ها تقریبا خونه توی ساکت ترین شکل ممکنش بود. حتی فکر میکردم ممکنه از در و دیوار صدا دربیاد ولی از آدمایی که توش هستن ن. اتفاقی افتاده بود که هیچکس حتی منی که بدبین ترین آدم دنیا بودم انتظارشو نداشتم و اون فوت مادربزرگ پدریم بود. ی خبر، ی تسلیت کوتاه و قیافه شوک شده پدرم!
تقریبا همه مادربزرگ منو قبول داشتن و معتقد بودن خیلی انسان پاکی بوده. والا تا جایی هم که ما دیده بودیمش واقعا همینطور بود. اما انگار پدرم خیلی موافق نبود و من تا همین دیشب حتی یک درصدم نمیتونستم دلیل مخالفتشو حدس بزنم.
بزارین ی ذره راجب وضعیت خانواده خودم بگم تا جریان دیشب رو بهتر درک کنین. من از بچگی خیلی با مامان بابام راحت بودم و همیشه تقریبا همه رازهامو به اونا میگفتم و خوب هیچ وقت هم ضرر نکردم. این راحتی گاهی وقتا خیلی زیادی میشد، مثلا اینکه با مامان یا بابا میرفتم حموم و اونا کامل لخت بودن و جدا از اون به طور کلی سعی میکردن وقتی میخوان لباس عوض کنن حتما منم باشم و همه با هم اینکارو کنیم. یا چمیدونم هرچند وقت ی بار کیر منو اندازه می گرفتن و به خودشون افتخار میکنند که رشد کیر پسرشون خوبه و این اتفاقات تا قبل فوت مادربزرگم تقریبا ادامه داشت. حالا عجیبتر ماجرا اونجاست که اکثر اینا به پیشنهاد بابام بود!
و هنوز باورم نمیشه که تازه دیشب بعد ۱۷,۱۸ سال داشتم دلیل این کارهاشونو میفهمیدم.
بابا منو داشت صدا میزد. منم که طبق معمول خودمو به خواب زده بودم و واقعا اون موقع شب حوصله حرف زدن باهاش رو نداشتم. دیدم صدایی دیگه نمیاد پتو رو روی خودم کشیدم که یهو دیدم در اتاقم باز شد و بابا با دوتا لیوان شربت وارد شد. اول خیلی تعجب کردم چون معمولا از این کارا نمی کرد و عجیب بود برام که چطور یهو انقد مهربون شده. خلاصه یکم از کار و بارش گفت و از وضعیت من پرسید و سکوت کرد. ولی من میدونستم حرف دیگه ای داره.
یکم سرشو خاروند و نفس عمیقی کشید بعد شروع کرد:
ـ به نظرت اشتباه بوده که ما انقدر باهات همیشه راحت و رفیق بودیم؟
+ن اتفاقا تو که میدونی چقدر من دوستون دارم و یکی از دلایل مهمش اینه که تونستین انقدر خوب با بچتون ارتباط بگیرین.
ـ نه منظورم راجب مسائل جنسیه. به نظرت نباید جلوت اینقدر باز می بودیم؟ آیا این موضوع اذیتت نمیکنه؟

  • آها خب شاید اگه چند ماه پیش میپرسیدی بهت میگفتم نه خیلیم کارتون درست بوده و از این حرفا. ولی در حال حاضر که دارم راجب مسائل جنسی کودک میخونم میبینم دلیل خیلی از تمایلات منحرف من همین کارای شما بوده. اصن دلیل اینکه من خیلی زودتر از دوستام ارضا شدن توی خواب رو تجربه کردم همینه دیگه و این موضوع بلوغ زودرس برام بشدت آزار دهندس.
    ـ درسته پسرم میفهمم. نمیدونم باید عذرخواهی کنم یا ن ولی ازت معذرت میخوام. من انسان خیلی بی تجربه ای بودم و خیلی وقتا فکر میکردم چیزایی به صلاحته که ابدا نبوده. اما از تمایلات منحرف گفتی. منظورت چی بود دقیقا؟
  • نمیدونم مثلا همین میل جنسی به مادر. که البته چیز غیر معقولی نیست و رایجه اما خب در من قطعا شدیدتره.
    ـ یعنی انقد شدید که حتی پاش میفتاد حاضر بودی با مادرت کاری کنی؟؟(اینو با ی حال نگرانی پرسید)
    +حقیقتش اصلا نمیدونم. شاید.
    همین جواب کافی بود که یهو به هم بریزه و پریشون دست توی موهاش کنه و سرشو پایین بندازه
    همینطور که سرش پایین بود گفت:
    ـ حقیقتش من فقط میخواستم به تو کمک کنم پسرم. بخدا به جون خودت که برام عزیزترینی میخواستم تو فقط لذت اونچه که من چشیدم رو بچشی.
    باز هم سکوت و صدای آرام گریه بابا…
    ـ میدونی چرا تنها کسی که هیچوقت از مادربزرگت نمی خواست واسش دعا کنه من بودم؟ چون من چیزهایی رو باهاش تجربه کردم که از به زبون آوردنشون همیشه شرم داشتم. اما تو باید امشب همه چیزو بفهمی. حقته!

[ اسفند ۱۴۰۴]
اینقدر موقع سال تحویل همه جا گرد و خاک بود که فکر میکردم تا ابد قرار نیست اینجا تمیز بشه. با پدر و مادر و دوتا داداشام مشغول تمیز کاری شدیم و انقدر کار کردیم که شب شد و همه از کت و کول افتادیم.
من واسه خودم ی گوشه لم داده بودم و تو گوشیم داشتم بازی میکردم که یهو مامانم برگشت گفت که پاشو برو آشغالا رو بزار سر کوچه. منم با اکراه قبول کردم و با کلی غر زدن آشغالا رو گذاشتم دم در. برگشتم دیدم همه چراغا خاموشه. خب اینم از این! واقعا داشتم فکر میکردم همه یادشون رفته فردا تولدمه. رفتم تو و همه برقا یه دفعه روشن شد و خانواده واسم برف شادی زدن و کلی شعر تولد خوندن.
اون جشن تولد یکی از بهترین جشن های زندگیم بود چون آخرین باری بود که همه خانواده به مسالمت آمیز ترین شکل ممکن دور هم بودیم.
دیگه داشتیم کم کم میخوابیدیم که دیدم مامانم اومد پیشم کنار تختم نشست. طبیعی بود بهم شب بخیر بگه اما اینکه کنارم بشینه یعنی کار مهمی داره. میخواست خودشو به جدی ترین حالت ممکن نشون بده و بهم گفت:
ـ ببین اگه برای همه این ی تولد عادی باشه برای تو نیست و من میدونم. تو دیگه الان هیجده سالته و خیلی چیزا داخلت تغییر کرده. من مادرم، میفهمم که هورمون ها و شرایط روانیت متغیرن. قراره روزای سختی رو تجربه کنی اما من توی هر مشکلی کنارتم مطمئن باش.
همینقدر کوتاه و مختصر حرفشو زد و پا شد که بره اما برگشت و با لحن محکم تری گفت:
ـ توی هر مشکلی!
اون اشتباه میکرد. هورمون های من از خیلی وقت پیش‌تر شروع به تغییر کرده بودن. از همون لحظه ای که فهمیدم به مادرم حس جنسی دارم. این حس کم کم زیاد شد. اول که با دید زدنش وقتی دامن می پوشید و تو اون حالت با هر قدمش کونش شروع به لرزش میکرد و بعدتر که سعی کردم از توی حموم دیدش بزنم که دو سه بار موفق شدم بدن لختشو ببینم. ی چند بار هم توی اتاقش دوربین کاشتم که بعضاً موفق هم بودم و خب با این دست پری که داشتم و تصورات مریضم همیشه خودارضایی میکردم.
ی بار بعد جق انقدر ذهنم آشفته بود و از خودم بدم میومد که نزدیک بود خودمو بکشم اما جراتشو نکردم.
چند روز بعد یاد جمله مامان افتادم که گفت توی هر مشکلی روش حساب کنم. منم که کلم داغ بود گفتم شاید تیری در تاریکی جواب بده. واسه همین کلی منتظر بودم تا بالاخره یه روز دوتایی توی خونه تنها بشیم.
توی آشپزخونه مشغول کارش بود که رفتم پیشش و گفتم میشه صحبت کنیم؟ اونم قبول کرد و چند دقیقه بعد روبروم توی اتاقم نشسته بود…
+من واقعا از خودم بدم میاد. حتی نمیتونم حرفم و مشکلم رو واسه ی نفر بگم.(اینجا داشت اشکم درمیومد کم کم)
ـ خب عزیزم من واسه همین اینجام دیگه با من راحت باش

  • آخه…آخه نمیشه همه چیو ادم بگه که.
    ـ ببین پسر گلم من درکت میکنم اما میتونی باهام راحت باشی قول میدم بفهممت.
    یکم مکث کرد و گفت:
    ـ نکنه میخوای راجب مسئله خودارضایی صحبت کنی؟
    اون لحظه واقعا میخواستم زمین دهن وا کنه و من برم توش چون عجیب ترین چیز ممکن این بود که من از دهن مامانم این کلمه رو بشنوم! اما من دل رو به دریا زده بودم و باید دیگه تا تهش میرفتم.
  • حقیقتش آره( دیگه اینجا گریم گرفت) واقعا… واقعا دارم اذیت میشم از این فکرا. از اینکه چیزایی رو تصور میکنم که باعث میشه حالم از خودم به هم بخوره و میدونی چی از همش بدتره؟! اینکه من توی ذهنم حتی به مادرم هم رحم نمیکنم!
    انتظار داشتم خیلی یکدفعه شوکه بشه اما خیلی اروم و ریلکس دستشو روی شونم گذاشت و گفت:
    ـ ببین واسه همین چیزا بود که بهت گفتم من میتونم خیلی کمکت کنم. این فکرا واسه سن تو چیز عجیبی نیست، اتفاقا سلامت جنسی تو رو میرسونه. معلومه وقتی یه پسر جوون اتفاقی چشمش به بدن لخت مادرش میخوره باید اون لحظه با اون اتفاق و بعدا با تصورش تحریک بشه( کلمه اتفاقی رو یکم کشش داد و خنده کوتاهی باهاش زد که فهمیدم از جریان دید زدنام خبر داره)
    شروع کردم به عذرخواهی بابت اینکه دیدش زدم اما بازم برخلاف انتظارم گفت:
    ـ بازم میگم کار اشتباهی نکردی و میل غریزی بوده، اصن شاید اشتباه از من بوده که به عنوان یه مادر انقدر ذهن بچمو درگیر خودم کردم. مادر باید مامن امن بچش باشه ن مایه به هم خوردن آرامش و روانش!
    (درسته همیشه مادرم آدم منطقی ای بود ولی توی این موضوع واقعا فکر نمیکردم دیدگاهش این باشه)
    ادامه داد:
    ـ‌ اصن شاید من حق پسر خودم باشم! اصن شاید خدا ی جوری قرار داده که تمایل جنسی اولیه مرد توسط مادرش برطرف بشه و خب به تو حق میدم به منی که همیشه بیرون پوششم کامله و توی خونه هم پوششم خوبه حس پیدا کنی و برات جذاب باشم. من واسه داداشات هیچوقت این حرفا رو نزدم و این کارارو نکردم اما تو واسم فرق داری. تو دردونه منی و دردونه من نباید اینقدر به خاطر مسائل پیش پا افتاده ای مثل این اذیت بشه. حالا خیلی راحت به مامان بگو ازش چی میخوای؟
    من واقعا فقط ساکت مونده بودم و هاج و واج نگاش میکردم. فانتزی هام داشت واقعی میشد اما اصلا اونجوری که فکر میکردم نبود! حالا خودش بود که داشت پیشنهاد میداد میل جنسی پسرشو برآورده کنه. اما من لال شده بودم. یکم مِن و مِن کردم و گفتم:
  • مامان من نمیدونم چی بگم ولی بخدا غلط کردم، گوه خوردم. قول میدم نه دیگه خود ارضایی کنم نه دیدت بزنم، مامان به جون تو میدونم چه غلطی کردم(دوباره اینجا اشکم دراومد)
    دستشو زیر چونم گرفت و اومد نزدیک تر بهم نشست. یکم به چشمام نگاه کرد و با همون دستش سرمو تو بغل گرفت. سرم داشت بین ممه های گرم و بزرگش وول میخورد و حس کردم مامان داره یکم از بیش از حد سرمو بهشون فشار میده.
    تو همون حالت کیرم راست راست شده بود و از روی شلوار کاملا واضح بود. مامان با سرش اشاره ای بهش کرد و گفت:
    ـ حالا دیدی میل جنسیت چقدر قویه؟ چجوری تو بدون کمک من میخواستی مدیریتش کنی؟
    من فقط ساکت بودم و داشتم از گرمای ممه هاش لذت میبردم.
    مامان بلند شد و گفت:
    ـ شاید اشتباه من بوده که همیشه سعی میکردم جلوی تو پوشیده باشم.
    و شروع به درآوردن تیشرتش کرد. زیرش سوتین نداشت و جفت ممه های سفید خوشگلش افتاد بیرون. میتونم به جرات بگم زیباترین چیزی بود که دیدم. نوکش قهوه ای پررنگ بود و واقعا تکامل رنگی زیبایی داشت. سایزش هم انقدر بزرگ بود که اون لحظه واقعا مطمئنم بودم عمرا بتونم توی یک دستم کامل جا بدمش.
    ـ این همون چیزیه که از مامان میخوای ن؟
    و شلوارشو درآورد.
    حالا مامان محجبه من فقط با یه دونه شورت جلوم وایساده بود و همین که داشتم فکر میکردم الان باید چه گوهی بخورم، شورتشو هم درآورد و حالا مادرم رو لخت مادرزاد بدون هیچ ترسی داشتم میدیدم!
    ـ اینم تمام چیزی که میتونستم بهت نشون بدم و تو واسه دیدنشون انقد زحمت میکشیدی. حالا دیدی انقدرم با ارزش نیستن؟!
    همونطور که با سختی فقط داشتم آب دهنمو قورت میدادم گفتم:
  • مامان… محشره… واییی
    ـ خب راستش من فقط دوست داشتم بدنمو ببینی که بیشتر از این اذیت نشی اما مسئله اصلی ارضا کردن توئه.
    پاشو وایستا ببینم بچه!
    بی اختیار تام بودم. همونطور که وایستادم یکدفعه شورت و شلوارمو باهم کشید پایین. حالا کیرم بدون هیچ پوششی جلوی بدن لخت کسی قرار داشت که داشتنش تمام رویای من بود.
    روی دو زانو جلوی کیرم نشست و دستشو دورش حلقه کرد.
    من همون لحظه جریان آبمو به سمت کلاهک حس کردم و خیلی داشتم جلوشو میگرفتم و وقتی مامانم اینو دید گفت خودتو اذیت نکن عزیزم بزار بیاد راحت باش چون دفعه اولته عیبی نداره. و همون لحظه یدونه دستمال از کنار میزم برداشت و جلوی کیرم گرفت و همین که دوثانیه برام جق زد تمام وجودم روی دستمال خالی شد.
    هیچوقت انقدر عمیق ارضا نشده بودم. این دفعه خیلی فرق داشت. این دفعه دست مامانم داشت آبمو میاورد! زنی که همیشه پاک خودشو نشون داده بود و از دید همه هیچ کار خطایی نمیکرد.

[آبان ۱۴۳۲]
ساعتمو نگاه کردم دیدم ساعت دو و نیم صبحه. البته از روی آفتابی هم که طلوع کرده بود میشد حدس زد یه مدت زیادی هست که بابا داره از تجربش میگه. دهن جفتمون خشک شده بود، اون از حرف زدن، من از تعجب کردن.
حتی یه دیالوگ وسط حرفاش نگفتم و اون ی ریز(البته به جز اینکه ی بار رفت دستشویی) حرف زد.
عجیب ترین شب زندگیم بود اما فقط ی سوال ذهنمو مشغول کرده بود. اینکه ربط این ماجرا به زندگی من چی بود؟
بابا که انگار فکرمو خونده باشه گفت:
ـ اون لذت بخش ترین و دارک ترین خاطره عمرم بوده و همیشه دوست داشتم پسرم هم ی خاطره لذت بخش مثل این با مادرش داشته باشه واسه همین سعی میکردم مادرت بیشتر جلوت لخت بگرده یا بیشتر باهات راحت باشه که البته بهم خیلی جدی گفته بود تا ابد حاضر نیست هیچ نوع ارتباط جنسی ای با پسر خودش بگیره… هوففف میدونم احمق بودم!
چشمام انقدر گرد شده بود میترسیدم از حدقه بزنه بیرون. این واقعا بابای من بود؟! چرا بخاطر فانتزی ی نفر باید زندگی من تباه میشه؟چرا؟!
خیلی سوال بی جواب توی ذهنم بود ولی جمله آخر بابا دیشب باعث شد فقط ی سوال خیلی گنده توی ذهنم باشه: چییییی؟؟؟!!
اون گفت:
ـ کاش اون موقع اخرین ارتباط ما بود اما متاسفانه من و مادربزرگم خیلی پیش رفتیم…(اینجا بود که واقعا من هق هق پدرم رو دیدم)

نوشته: تنها

بازدید 7,147

🔥 داستان‌های مرتبط پیشنهادی:

0 پاسخ به “فانتزی پدر یا پسر؟!”

  1. وقتی پسری را بیش از اندازه لوس و سوسول بار بیاری و همیشه تو خونه نگهش داری و نزاری تو جامعه و محله با کسی ارتباط بگیره این پسر وقتی به سن بلوغ برسه بخاطر اینکه اعتماد بنفس نداره نمی تونه بیرون از خونه با جنس مخالف ارتباط برقرار کنه پس به دم دست ترین دختر یا زن تو خونه(مادر یا خواهر) احساس پیدا می کنه برای ارضای تمایلات جنسی خودش که با رفتن سر کمد لباس زیر یا دید زدن یواشکی شروع میشه برای سوژه جق زدن و گاهی نیز به سکس ختم میشه،پس پسرها را نباید خیلی به خود وابسته کرد

  2. ۱. سعی میکردن وقتی میخوان لباس عوض کنن حتما منم باشم و همه با هم اینکارو کنیم. ۲. به خودشون افتخار میکنند که رشد کیر پسرشون خوبه ۳. تو دیگه الان هیجده سالته و خیلی چیزا داخلت تغییر کرده. من مادرم، میفهمم که هورمون ها و شرایط روانیت متغیرن. قراره روزای سختی رو تجربه کنی( گواهینامه میخوای بگیری یا حامله ای، از این دوحالت خارج نیست) ۴.. اصن شاید خدا ی جوری قرار داده که تمایل جنسی اولیه مرد توسط مادرش برطرف بشه (خواهر خرو گاییدم ،همین مونده بود که پای خدا رو بکشین وسط این گوه گاریهاتون!!) ۵.خب به تو حق میدم به منی که همیشه بیرون پوششم کامله و توی خونه هم پوششم خوبه حس پیدا کنی و برات جذاب باشم (یادمون باشه ، پوشش کامل ایجاد جذبه میکنه)ای خدددداااااااا!!!!! ۶.چجوری تو بدون کمک من میخواستی مدیریتش کنی؟( با بیمه مسئولیت مدیران) ۷.مامان محجبه!! ۸.بی اختیار تام بودم!! ۹.همیشه دوست داشتم پسرم هم ی خاطره لذت بخش مثل این با مادرش داشته باشه واسه همین سعی میکردم مادرت بیشتر جلوت لخت بگرده !!(آخر نفهمیدم که از نظر نویسنده پسرا با دیدن پوشش کامل زن تحریک میشن یا با دیدن لختش!؟)

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

در حال دریافت ویدئوها...
در حال بارگذاری ویدئوها...